انجام پایان نامه

درخواست همکاری انجام پایان نامه  بانک مقالات رایگان انجام پایان نامه

سفارش پایان نامه

|

انجام پایان نامه ارشد

نوشته شده توسط moshaveranetehran.net   
دسته: انجام پایان نامه | مقالات
نمایش از شنبه, 22 خرداد 1395 07:57
بازدید: 73

 

تقدیر:

«من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق»

سپاس فراوان خداوندی را که با تأییدات خویش توفیق درک و فهم علم را به من عطا نمود و تا رسیدن به این مرحله از تحصیل یاریم فرمود.

در اینجا وظیفه خویش می­دانم که از استاد گرانقدر جناب آقای دکتر باقر تشکر نمایم.

استادی که در ابتدا بامعرفی این موضوع شور و اشتیاق درانجام این کار را در من مضاعف نمودند و با تلاش خستگی ناپذیر و زحمات فراوان خود مرا در انجام این رساله راهنمایی کردند.

و همچنین از استاد بزرگوار آقای دکتر زندی به عنوان استاد مشاور که اینجانب را در برطرف نمودن نکات ضعف و خطا د ررساله یاری کردند، کمال قدردانی وتشکر را به عمل می­آورم.

امیداوارم که خداوند متعال به همه اساتید خصوصاً به این دو بزرگوار عمر طولانی توأم با سلامتی عطا فرموده و آنان را در تمامی مراحل زندگی به ویژه در جایگاه علم  و دانش موفق و پیروز گرداند.

 به نام ايزد یکتا

چکیده :

اندیشه تألیف این موضوع زمانی در فکرم شکل گرفت که احساس نمودم بررسی حرکت و جنبش ادبی زنان اندلس نیاز بیشتری به تحقیق و پژوهش دارد. بنابراین این موضوع یعنی «سروده­های زنان شاعر اندلس» را برای رساله خودانتخاب کردم.

این رسالة شامل بخش­های زیر است:

- بخش اول شامل شرایط جغرافیایی و تاریخی این سرزمین است.

- بخش دوم شامل شعر اندلسی، ویژگی­ها وتفاوت­های آن با شعر شرقی، فنون شعری از قبیل (وصف، غزل، فخر، مجون، حکمت، موشح و زجل و...) است.

- بخش سوم به پنج گفتار اختصاص دارد. در این بخش سعی شد تا جایگاه اجتماعی و فرهنگی زن در اندلس، زن و علوم گوناگون، نقش زن در ادبیات اندلس، زن و هنر و نقش زنان اندلس در سیاست رامعرفی کنم.

-بخش چهارم که مهمترین بخش این تحقیق را دربر می­گیرد به «بررسی سروده­های زنان شاعر اندلس» اختصاص دارد. در این بخش سعی کردم تعداد سی تن از زنان شاعر را که آزاد و یا کنیز بوده­اند معرفی ­کنم و این شاعران را برحسب قرونی که در آن می­زیسته­اند، دسته­بندی نمایم.

در بخش نتیجه­گیری هم به اغراض مختلف شعری از قبیل غزل، مدح، رثا، هجا، فخر، موشح و ... پرداختم.

از مجموعه شعر زنان اندلس به دست می­آید که بیشتر اشعارشان در زمینه غزل بوده است، که گاهی این غزل­ها عفیف و گاهی غیرعفیف بوده­اند.

برخی از آن نیز در سرودن مدح به شهرت رسیده­اند. چنانکه می­بینیم تعدادی از این زنان مدح رابه منظور تکسب، و برخی دیگر برای مدح و ستایش امرا و خلفا، و برخی دیگر از این شاعران که کنیز بوده­اند برای آزاد شدن سروده­اند. زنان شاعر اندلس در میدان هجا نیز کمتر از مردان نبوده­اند و هجای گزنده و زشت­تری نسبت به مردان سروده­اند. رثاء، که نوعي نوحه سرایی و گریه­و زاری است یکی دیگر از موضوعات شعری است که زنان اندلس به آن پرداخته، و در آن عواطف و احساسات زنان اندلسی را به تصویر کشیده­اند. برخی از اين زنان شاعر به اصل ونسب، زیبایی وخوش خطی خود افتخار کرده و اشعاری در زمینه فخر سروده­اند. آنان در سرودن موشح نیز چون مردان به رقابت پرداخته­اند واشعاری در این خصوص سروده­اند.

لازم به ذکر است که برخی از زنان شاعر اندلس در عرصه شاعری گوی سبقت رااز مردان ربوده­اند و در بسیاری از فنون شعری به مقام و درجات والایی رسیده­اند که دلالت بر طبع و ذوق فراوان شعری این شاعران دارد.

 

فهرست مطالب

مقدمه

بخش اول :

موقعيت جغرافيايي و تاريخي سرزمين اندلس

1-1 واژه‌ي اندلس ............................ 5-4

2-1 جغرافياي اندلس ........................... 5

3-1 نگرشي كوتاه به تاريخ اندلس ............. 8-7

4-1 فتح اندلس به دست مسلمين .................. 8

بخش دوم

1-2 شعراندلس ................................ 12

2-2 مراحل شعر اندلس ......................... 13

3-2 ويژگي‌هاي شعر اندلسي...................... 17

4-2 مضامين شعري در اندلس .................... 20

5-2 موشح و زجل .............................. 26

6-2 زجل در ادب اندلسي........................ 29

بخش سوم

1-3 جايگاه اجتماعي و فرهنگي زن در اندلس ..... 31

2-3 زن و علوم گوناگون ....................... 32

3-3 نقش زنان در ادبيات اندلس ................ 38

4-3 زن و هنر ................................ 41

5-3 نقش زنان اندلس در سياست ................. 45

بخش چهارم :

مشهورترين زنان شاعر اندلس

1-4 شاعر قرن دوم

حسانه التميميه .............................. 49

2-4 شاعران قرن‌هاي سوم و چهارم ............... 55

قمر ......................................... 56

عائشه بنت احمد القرطبيه ..................... 58

حفصه بنت حمدون الحجاريه ..................... 61

أنس القلوب .................................. 63

مريم بنت يعقوب الأنصاريه ..................... 67

3-4 شاعران قرن پنجم ......................... 70

الغسانيه البجانيه ........................... 71

زينت المريه ................................. 74

اعتماد الرميكيه ............................. 75

بشينه بنت المعتمد ........................... 78

العباديه .................................... 84

غايه المني .................................. 86

ام الكرام بنت المعتصم بن صمادح .............. 88

أمه العزيز................................... 90

صفيه بنت عبدالله الرّيي.......................... 92

ام العلا بنت يوسف ............................ 93

ولاده بنت المستكفي............................ 96

مهجه بنت التياني القرطبيه .................. 104

عتبه ....................................... 105

4-4 شاعران قرن ششم و هفتم .................. 106

حفصه بنت الحاج الركونيه .................... 107

حمده بنت زياد بن بقي العوفي ................ 118

نزهون بنت القلاعي غرناطيه ................... 122

شلبيه الأندلسيه ............................. 129

هندكنيز أبي محمد عبدالله بن مسلمه الشاطبي ..... 132

أسماء العامريه ............................. 133

أم الهناء بنت القاضي ....................... 134

قسمونه بنت اسماعيل اليهودي ................. 135

ام السعد بنت عصام الحميري .................. 137

سلمي بنت القراطيسي ......................... 138

كليد تمركز زنان شاعر اندلس ................. 140

نتيجه گيري.................................. 142

فهرست منابع و مآخذ ......................... 148

چكيده عربي ................................. 156

چكيده انگليسي............................... 157

 

مقدمه

ستایش خداوندی را سزا است که سرانجام خلقت و پایان کارها به اوباز می­گردد. خدا را بر احسان بزرگش، و برهان آشکار، و فراوانی فضل و برآنچه بدان برما منت نهاده است می­ستائیم، ستایشی که حق او را اداء کند، و شکری را که سزاوار او باشد بجا آورد.به پاداش اخروی ما را نزدیک گرداندو موجب فراوان نیکی و احسان او گردد. از خدا یاری می­طلبيم، یاری خواستن کسی که به فضل او امیدوار، و به بخشش او آرزومند، و به دفع زیانش مطمئن و به قدرت او معترف است و به گفتار و کردار پروردگار اعتقاد دارد.

پس از ثنای پروردگار، انگیزه خودرا از انتخاب این موضوع اختصاراً بیان می­کنم. اندیشه تألیف این موضوع زمانی در فکرم شکل گرفت که احساس نمودم بررسی حرکت و جنبش ادبی زنان اندلس نیاز بيشتری به تحقیق و پژوهش دارد، در نتیجه در پاسخ به ندای درونی و ارضای حس کنجکاوی خویش لازم دیدم که نگاهی به ادبیات این خطه بیندازم، زیرابرخی از مطالب برایم مبهم ومجهول مانده بود بخاطر اینکه آنگونه که شایسته آن است مورد توجه محققان واقع نشده بود، اگرچه آثار برخی از این زنان شاعر در کتابهایی که به آثار منثور و منظوم زنان اختصاص دارد آمده است، اما شعر زنان اندلسی به شکل خاص و جامع جمع­آوری نشده بود. معرفی سی تن از زنان شاعر وادیبی که در اعصار مختلف اندلس می­زیسته­اند مرا به سوی این موضوع یعنی «سروده­های زنان شاعر اندلس» سوق دادو در درونم شوق و اشتیاقی براي تحقيقي بوجودآورد و نظرم را بر این موضوع متمرکز کرد که در این رهگذر اشعار و آثار پراکنده آنان در کتاب­های گوناگون، دریچه­ای بود که من از درون آن توانستم تا حدی سیماو سیرت آنان را مشاهده و بررسی کنم. شیوه تحقیق من متکی بر بررسی متون و کتابهای تاریخی بوده که در کتابخانه­های بزرگ ایران موجود بوده است.

قبل از پرداختن به موضوع «سروده­های زنان شاعر اندلس» لازم بود که نگاهی گذرا به تاریخچه این سرزمین داشته باشم، و اندلس رااز نظر جغرافیایی و تاریخی معرفی کنم. بنابراین تحقیق موردنظر از بخشها و گفتارهای زیر تشکیل شده است:

- بخش اول شامل شرایط جغرافیایی وتاریخی این سرزمین است.

- بخش دوم شامل شعر اندلسی، ویژگی­ها و تفاوت­های آن با شعر شرقی، فنون شعری از قبیل  (وصف، غزل فخر، مجون، حکمت، موشح و زجل) می­باشد.

-بخش سوم به پنج گفتار اختصاص دارد. در این بخش سعی شد تا جایگاه اجتماعی و فرهنگی زن در اندلس، زن و علوم گوناگون، نقش زن در ادبیات اندلس، زن و هنر و نقش زنان اندلس در سیاست را معرفی کنم.

- بخش چهارم که مهمترین بخش این تحقیق را دربر می­گیرد به «بررسی سروده­های زنان شاعر اندلس» اختصاص دارد. در این بخش سعی کردم تعداد سی تن از زنان شاعر را که آزاد و یا کنیز بوده­اند معرفی کنم و این شاعران را برحسب قرونی که در آن می­زیسته­اند، دسته­بندی نمایم.

لازم به ذکر است که سال ولادت برخی از شاعران مشخص نبوده و منابع تاریخی در مورد اینکه این شاعران در چه قرنی می­زیسته­اند مطلبی ذکر نکرده­اند، برای دسته­بندی این شاعران از شواهد و قرائنی استفاده شده تامشخص شود آنان در چه قرنی می­زیسته­اند، و سپس آنها را دسته­بندی نمودم. شماری از این شاعران در شعرشان به سن خود اشاره کرده­اند، و برخی دیگر را با توجه به اشاره­ای که به خلفاء و امراء و یا صاحبان خود داشته­اند سال آنها شناسایی شد.

این زنان در بسیاری از فنون شعری که نمونه­هایی از آن باقی است، شعر سروده­اند. و مانند مردان در اغراض مختلف چون غزل، مدح، رثاء، فخر، اعتذار، شکوه و موشح و... شرکت نموده­اند. و از این طریق احساسات خودرا نشان داده­اند و من این اغراض را در بخش نتیجه­گیری ذکر کردم.

در بررسی سروده­های زنان اندلس با استفاده از منابع موجود که اشعار این زنان را به شکل پراکنده آورده­اند ابتدا این اشعار را هرچه که بود جمع­آوری نمودم و در هر مورد معنی کلی ابیات را پيش ازآنها آورده‌ام.( از ترجمه برخي ابيات به علت غیراخلاقی بودن پرهیز کردم)، اگر اختلافی در روایت شعرها بوده در پاورقی به آن اشاره نمودم.درباره شاعرانی که شعر بیشتری داشته­اند و ویژگی­های خاصی در شعر ایشان دیده می­شد به بخشی از این ویژگی­ها در پایان اشعارشان اشاره کردم.

نکته­ای که درپایان سخنم ضروری می­دانم این است که در تهیه و نگارش این رساله علاوه بر محدود بودن، پراکنده بودن آثار این شاعران است که بازحمت زیادو در حد توان آنها را از لابه لای کتاب­ها استخراج نمودم.

امیدوارم آنچه را که بازحمت و تلاش زیاد تهیه کردم مورد توجه اساتید محترم و مورد استفاده دانشجویان و علاقه­مندان قرار گیرد.ودر این رهگذر پذیرای صمیمانه راهنمائیها و تذکرات اساتید محترم هستم. باشد که به سهم خود در راه شناساندن بخشی از فرهنگ پربار جهان اسلام وصاحبان آنها قدمی هرچند کوچک برداشته باشم.


بخش اول: موقعيت جغرافيايي و تاريخي سرزمين اندلس

گفتار اول:

1-1- واژه ي اندلس

عرب واژه‌ي «اسپانيا» را براي شبه جزيره اي كه به اين نام معروف است به كار نمي برد ،‌بلكه به تمام سرزميني كه اسپانيا و پرتغال كنوني را در بر مي گرفت، اطلاق مي كردند. (حميري، 1937، 1)

در مورد پيشينه ی واژه‌ي «اندلس» اقوال مختلفي وجود دارد. برخي مي گويند: واژه‌ي اندلس از كلمه «انلوشيا» گرفته شده كه اصل آن «فانلوشيا» بوده و به فندان ها نسبت داده شده است. (عسلي2،1408/239) بعضي ديگر مي گويند واژه‌ي اندلس از نام  يكي از نوادگان حضرت نوح موسوم به «اندلس بن يافث بن نوح»‌ گرفته شده است. (ابن اثير، 1414، 3/205)

هم چنين در برخي از روايتهاي عربي آمده است كه اسپانيا از نام يكي از پادشاهان روم موسوم به «اشبان بن طيطش» گرفته شده است. اين پادشاه به ياري افريقاييان بر اندلس غلبه يافت و از آن پس آنجا را «اشبانيه»  خواندند. اما يهوديان اندلس معتقدند كه اين واژه (اشبانيه) از نام مردي بنام «اشبانس» كه در اين شهر به صليب كشيده شد، گرفته شده است. (مقري،‌1968، 1/69؛ ابن  اثير ، 1414، 3/205)

ابن خلدون معتقد است كه عرب ها اين ناحيه (اندلس) را «اندلوش» مي‌‌نامند، (ابن خلدون، 1413، 4/140)

ولي قول صحيح آنست كه واژه‌ي اندلس از واژه‌ي وندال گرفته شده است كه از نژاد ژرمن يا اسلاو مي باشند و در اوايل سده‌ي پنجم (م) ، پس از تجزية امپراطوري روم غربي مدتي در شبه جزيرة ايبريا زندگي مي‌كرده اند. (بستاني، بيتا، 471)

در مجموع مي توان گفت: اعراب آن را اندلس[1] و يونانيها آن را ايبريا[2]  و روميها آن را اسپانيا[3] مي ناميدند. (ابن جلجل،‌1349، 1؛ كولان، 1980، 17)

 

2-1 جغرافیای اندلس

اندلس، از نظر موقعیت جغرافیایی، در جنوب غربی اروپا واقع شده است، که امروزه از بزرگترین استان های اسپانیا به شمار می آید. اندلس در جنوب کشور اسپانیا با وسعت 87570 کیلومتر مربع قرار گرفته است. در سال 1833 میلادی از نظر تقسیمات کشوری به 8 شهرستان: به نامهای ألمریا ( آلمریا- المریه) ، گرانادا ( غرناطه)، جیان ، مالاگا ( مالقه) ، قادس، کورذووا ( قرطبه) ، ولبه و إشبیلیه تقسیم شده و در گذشته پایتخت آن إشبیلیه بوده است ( حجی، 1997، 35-36؛ لوکاس، بیتا، 1/367)

برخی از جغرافیا نویسان مسلمان، اندلس را در ضلع غربی اقلیم[4] چهارم دانسته اند و برخی دیگر آن را از اقلیم پنجم به شمار آورده اند. اما به گفته ی صاعد اندلسی « بیشتر اندلس دراقلیم پنجم و بخش جنوبی آن را در اقلیم چهارم قرار گرفته است». ( مقری ، 1968، 1/129؛ صاعد، 1912، 63)

سواحل شمال و شمال غربی این کشور مجاور اقیانوس اطلس ( البحرالا خضر- البحر المحیط الرومی) نزدیک خلیج بسقایه است که شهر خیخون در آن واقع شده است. سواحل شرقی و جنوب شرقی این کشور مجاور دریای مدیترانه ( البحر الرومی البحر الشامی) است و سرزمین های « مرسیه» و « بلنسیه» در قسمت شرقی اندلس واقع شده اند که تا « طرطوشه» و از آنجا تا « اربونه» در قسمت شمال شرقی در کنار سرزمین فرنگ ادامه می یابد. ( اصطخری، 1368، 40؛ حجی، 1418، 36)

دراندلس سه رشته کوه در جهت شرقی- غربی میان دریای مدیترانه و اقیانوس اطلس کشیده شده است که عبارتند از: رشته کوههای قرطبه ( سیرامورنا) و سیرانوادا ( شلیر)، جبال برانس. وهم چنین رشته کووهای جبل ریه و کوههای البرت ( جبال پیرنه) که در قسمت شمالی اندلس به « جلیقیه» که سرزمینی مسیحی نشین است، منتهی می گردد. ( مقری، 1968، 1/140-143، 147-148)

مهم ترین رودهای این سرزمین عبارتند از: رود های دورو، تا خووگوادیانا که از رشته کوههای ایبریا در شمال شرقی شبه جزیره سرچشمه می گیرند و مستقیم به سوی سواحل غرب پرتغال جاری می شوند ولی رودخانه گوادیانا در نزدیکی مرز پرتغال به سمت جنوب جریان می یابد و به خلیج کادیز می ریزد. رودخانه ابرو که پر آبترین رود شبه جزیره ایبریا است، از رشته کوههای پیرنه سرچشمه می گیرد تقریباً مسیر مستقیمی را از شمال به جنوب طی می کند و به دریای مدیترانه می ریزد. رود وادی الکبیر از رشته کوههای مورنا در جنوب شرقی مزتا سرچشمه می گیرد و از جنوب به سمت جنوب غربی جریان دارد و به دریای مدیترانه می ریزد. ( کالمت، 1368، 13؛اسلامی زاد ، 1375، 3)

مهم ترین شاخه ی فرعی این رودخانه، نهر شنیل ( وادی سنجیل) است که  از کوه « شلیر» سرچشمه می گیرد و از « لوشه» و « غرناطه» می گذرد و این نواحی را سیراب می کند. (مقری، 1968، 1/147-149، 5/8)

مهمترین رودخانه های شبه جزیره جبل الطارق در جنوب نیز , خوکار وسکورا نام دارند. ( اسلامی زاد، 1375، 3)


3-1 نگرشی کوتاه به تاریخ اندلس

قبل از پرداختن به ماجرای  فتح اندلس لازم است درباره تاریخ این کشور پیش از لشگرکشی اعراب مختصری توضیح دهیم؛ زیرا که در تاریخ اقوام و ملل همیشه علل و وقایعی بوده که می توان ریشه ی آن  را در تاریخ قدیم آنها جستجو و کاوش کرد، تاریخ اسپانیا از اواخر هزاره دوم قبل از میلاد آغاز می شود.

سکنه ی قدیم این کشور از قوم « سلت» بودند که از فرانسه وارد آنجا شدند. علاوه بر قوم « سلت» اقوام دیگری نیز در این سرزمین زندگی می کردند که اصل آنها درست بر ما معلوم نیست، اقوامی چون قوم ایبر و لیگور. بعد از این اقوام ( سلت، ایبر،لیگور) فینیقیهای بازرگان و دریا نورد کرانه ی باختری دریای مدیترانه در حدود هزار و دویست قبل از میلاد برای گسترش قلمرو خود وارد شبه جزیره ایبری شدند. سپس یونانیها این سرزمین را تصرف کردند. ( عبادی، 1903، 23-25) و در حدود هشتصد و پنجاه  قبل از میلاد کارتاژیها از «قرطاجنه» درسواحل تونس به راه افتادند و سواحل جنوبی و جنوب شرقی اسپانیا را تسخیر کردند. کارتاژیها پس از تصرف این کشور شهر «کارتاژ» را بنا نهادند. در حدود دویست قبل از میلاد جنگ سختی موسوم به « پونیک» میان کارتاژها و رومیان در گرفت که منجر به شکست کارتاژها شد؛ و رومیان بر کشور استیلا یافتند. رومیها تا قرن پنجم میلادی در اسپانیا حکومت کردند. امپراطوری روم در اواخر قرن چهارم میلادی به سبب بحرانهای اقتصادی و نظامی وهجوم قبایل بربر در شمال افریقا روی به ضعف نهاد. اما بعد از مدتی گروههایی از طوایف و اندال و ویزیگوت از کوههای پیرنه وارد اسپانیا شدند و به تهاجمات وسیعی دست زدند. پس از سالها جنگ و خونریزی، سرانجام واندالها بر مغرب و ویزیگوتها بر اسپانیا تسلط یافتند. ویزیگوتها حدود 3 قرن بر اسپانیا حکومت کردند تا سرانجام در اوایل قرن هشتم میلادی حکومت آنان به دست مسلمانان بر چیره شد. ( دوزی، 1998، 215؛ کالمت، 1368، 20-21)

4-1 فتح اندلس به دست مسلمین:

در زمانی که افریقیه به دست موسی بن نصیر والی ولیدبن عبد الملک خلیفه اموی اداره می شد سلطنت اسپانیا در دست رودریک بود که ویتیزا پادشاه سابق را کشته و خود تخت سلطنت را تصاحب نموده بود. در آن زمان روابط یولیانوس امپراطور روم نیز بارودریک[5] سخت تیره بود و موسی بن نصیر که مردی هوشیار وصاحب تدبیر بود، وقتی از این جریان آگاه گردید آن را فرصتی مناسب دانست تا بر سرزمینهای مغرب بتازد و قلمرو حکومت خود را توسعه دهد. ( ابن جلجل، 1349، 2-3)

در همان حال که او دل بر این آرزو بسته بود نامه ای از کنت یولیان فرماندار شورشی سبته رسید که به دست خود آن سنگر عظیم را تسلیم می کرد و او را به فتح اسپانیا فرا می خواند. منابع تاریخی انگیزه ی نوشتن نامه یولیان به موسی و دعوت او را برای فتح اندلس چنین نقل می کنند:

هنگامیکه یولیان از رفتار زشت رو در یک در حق دخترش آگاه شد از پادشاه کینه به دل گرفت. بنابراین به سایر فراریان اسپانیا ملحق گردید و از موسی درخواست نمود که آن کشور را از چنگال ظالمانه پادشاه نجات بخشد. موسی که مدتها بود اندیشه حمله به این سرزمین را در سر می پروراند پیشنهاد یولیان را پذیرفت. زیرا به وضع اسپانیا آشنا بود و از آن همه ثروت که در آنجا بود خبر داشت موسی در ارزیابی خود اشتباه نمی کرد چون از سخنان یولیان و هم پیمانانش دریافت که اسپانیا در آتش کینه ونفاق و اختلاف می سوزد و بدین سبب در ورطه ی ضعف و سستی افتاده است ویولیان نیز سبته را با دیگر دژهای جنگی اش تسلیم او کرد و کشتیهای خود را برای حمل لشکر اسلام دراختیار او گذاشت و لشکر خود را نیز به او سپرد و او را در تمام مراحل راهنمایی کرد. موسی با اجازه ی ولیدبن عبدالملک، طریف بن مالک را برای بررسی اوضاع اسپانیا به سواحل جنوبی که رو به روی سبته بود وبعدها به نام فاتح آن، جزیره «طریف» نامگذاری شد ، فرستاد. گزارشهایی که توسط وی رسید مساعد و رضایتبخش بود. ( ابن خلدون، 1366، 3/167؛ عنان، 1997-1/40 ؛ بستانی، 8،1988)

لذا در ماه رجب سال 92 قمری- آوریل سال 711 میلادی - موسی بن نصیر، سپاهی را به فرماندهی غلام خود طارق بن زیاد والی طنجه برای فتح اندلس روانه کرد. در مورد نام طارق نظرات مختلفی وجود دارد. برخی او را طارق بن زیاد اللیثی وبعضی او را طارق بن زیاد بن عبدالله و بعضی دیگر او را طارق بن عمرو نامیده اند. ( مقری، 1968، 1/217)

روایات اسلامی در باب اصل ونسب او نیز اختلاف دارند. بعضی می گویند: طارق ایرانی و از مردم همدان و از موالی موسی بن نصیر بوده است. بعضی هم می گویند که او از اسیران بربر است وبعضی دیگر می گویند از بربرها و یکی از قبایل نفزه است. ( ابن عذاری، 1930، 1/5)

به طوری که اشاره شد اندلس در این هنگام درگیر اختلافات داخلی بود و رودریک آخرین پادشاه ویزیگوت برای سرکوب شورشیان در ایالتهای شمالی به سر می برد. طارق به کمک یولیان که به روایتی مسلمانان را به فتح اندلس فراخوانده بود، از تنگه ای میان مراکش واسپانیا- که امروز به نام این سردار نامی جبل الطارق[6] نامیده شده- گذشت و در مدتی کوتاه شهرهای استجه، مالقه، غرناطه، قرطبه، البیره و طلیطه را تصرف کرد و به طرف شمال رفت. او پس از عبور از قشتاله ولیون، کوههای آستوریاس ( اشتوریس) را نیز پشت سر نهاد تا به مرز خیخون (گیخون)، در ساحل بسکونیه (غسقونیه) رسید ودر مدت یک سال از جنوب تا شمال اندلس را به تصرف در آورد. ( مولف مجهول، 1867، 17-23؛ عنان، 1417، 1/51)  از سوی دیگر موسی بن نصیر در رمضان سال 93 (هـ) مطابق- ژوئن سال 712 (م) با سپاهی عظیم ازتنگه جبل طارق گذشت و به طرف شمال شبه جزیره ی ایبری حرکت کرد، وپس از فتح شذونه،[7] « قرمونه» و «اشبیلیه» که از مهم ترین و بزرگترین شهرهای اندلس بود، راهی طلیطله[8] شد. و در نزدیکی طلیطله با طارق که به استقبال او آمده بود دیدار کرد. ( حمیدی، 1410، 6)

سپس دو سردار روانه شمال شرقی اندلس شدند. و شهرها و دژهای آن نواحی، از جمله ولایت آرگون ( ثغراعلی) و سرقسطه و طرکونه و برشلونه را تصرف کردند، در آنجا آن دو فاتح از یکدیگر جدا شدند. طارق راهی غرب شد تا به جنگ جلیقیه رود و سرزمینهای شمال غربی را فتح کند  و موسی بن نصیر رهسپار جبال پیرند ( جبال البرت یا البرتات یا الممرات) شد تا بقایای لشکر گوت را تا رومار سازد. ( عنان، 1417، 1/53)

همان گونه که ابن خلدون اشاره کرده است موسی می خواست از شمال اندلس وارد فرانسه شود و پس از فتح سراسر اروپا از راه « قسطنطنیه»[9] به شام باز گردد. ( ابن خلدون، 1413، 4/141)

اما در این هنگام ( 95 ق) ولیدبن عبدالملک به موسی بن نصیر نامه نوشت و او را از ورود به سرزمینهای ناشناخته منع کرد و موسی و طارق را به دمشق احضار کرد.

موسی بن نصیر قبل از بازگشت « اشبیلیه»[10] را پایتخت اندلس نامید چون اشبیلیه به دریا نزدیک بود، و فرزندش عبدالعزیز را در آنجا گماشت و در ذیحجه 95 (هـ) مطابق اوت 715 (م) به همراه طارق بن زیاد عازم دمشق شد. ( مولف مجهول ، 1867، 27؛ مونس، 526، 1/24) در مورد ورود موسی بن نصیر به دمشق، برخی می گویند که موسی پیش از مرگ ولیدبن عبدالملک به دمشق رسید و خلیفه اکرامش کرد؛ و برخی دیگر می گویند موسی بن نصیر پس از مرگ ولیدو رسیدن برادرش سلیمان بن عبدالملک بر تخت خلافت وارد دمشق شد و سلیمان بر او خشم گرفت و به خواری اش افکند. ( ابن اثیر، 1414، 4/216؛ عنان ، 1417، 1/57)

عبدالعزیز فتوحات مسلمانان را در شمال ادامه داد و اوضاع آشفته ی اندلس را سامان بخشید.

اما طولی نکشید که در سال 97 یا 98 (ق) گویا به اشاره ی خلیفه سلیمان بن عبدالملک، که از قدرت ونفوذ او در این ولایت دوردست بیمناک شده بود، در مسجد إشبیلیه به قتل رسید.[11] ( ابن قوطیه، 1378، 36-37)

اما سرانجام موسی بن نصیر[12] درسن هشتاد سالگی در وادی القری در شمال حجاز- که زادگاهش بود- با قدرناشناسی خلیفه اموی در فقر و تنگدستی در سال 99 (هـ)- مطابق 717 (م) چشم از جهان فروبست. (عنان، 1417 ، 1/58)

 

بخش دوم

1-2 شعراندلسی

در جامعه­ی اندلس نیز چون دیگر جوامع بشری، شعر پا گرفت و نشأت یافت. در حقیقت از بدو ورود اعراب به اندلس شعر نیز از جمله فاتحان جزیره­ی ایبری بود و آن عامل چنان در رگ و پوست قوم عرب ریشه دوانده بود که شاعر به هر جا سفر می­نمود، کوله بار شعرش را نیز بر دوش خودحمل می­کرد، به طوریکه رسول اکرم (ص) می­فرماید: «لاتدع العرب الشعر حتی تدع الإبل حنینها» تا زمانی که شتر حنین و آوازش رارها نکند قوم عرب نیز «شعر» را رها نمی­کنند. (عتيق، 1976، 163؛ ابن رشیق، 1416، 1/46)

بدین ترتیب شعر با مهاجرت اعراب به مغرب، به همراه آنها هجرت کرد. در واقع حضور اعراب در اندلس همراه با نفوذ زبان عربی در آنجا بود. اعراب دستاوردهای شعری خود را به همراه ویژگی­های دیگرشان به اندلس انتقال دادند. به طوریکه نور ادبیات مشرق زمین تمام اندلس را فرا گرفت و آنجا را روشن کرد. شعر وارد محیط جدیدي شد، محیطی آمیخته از دو فرهنگ شرقی و غربی که زمینه رشد وشکوفایی ادب را فراهم مي‌نمود. اصالت و استحکام ساختار شعر شرقی با نبوغ و استعداد و روحیه شاد اندلسی درهم آمیخت و از ترکیب آن نتیجه مثبتی هم حاصل شد. شعر در همه جا و در بین همه­ی طبقات مردم ظاهر گردید. پادشاهان، وزیران، قضات، علما، فرماندهان و لشکریان، خواص و عوام، همگی شعر می­گفتند و شعر زمزمه می­کردند. به طوریکه با مشاهده­ی این وضع در اندلس، این باور در ذهن انسان خطور می­کرد که شعر در اندلس زبان زندگی، و زندگی نیز همان شعر و موسیقی است. (عتیق، 1976، 167؛ بستانی، 1988، 3/37؛ فاخوری، 1995، 1/935)

مجالس ادبی، بهترین جایگاه ارائه­ی ادب و تبادل ذوق­ها ، سلیقه­ها و اندیشه­ها بود. این مجالس در ساختار عقلی، اجتماعی وروانی مردم اندلس بسیار موثر بود. از آنجایی که شعرا و مردم اندلس، شرق را محل اشاعه­ی نور، فرهنگ، علم ، ادب و تمدن می­دانستند و مردم آن مرزوبوم را الگوی مناسبی برای خودمی­دیدند، در نتیجه ساختار ادبی خود را باشرقی­ها مطابقت دادند و از آنها الهام گرفتند آنان در ساختن مدارس، کتابخانه­ها و مراکز علمی، تشویق شعرا و ادبا، جذب آواز خوانان و ساختن قصرها و شهرها با شرقی­ها رقابت داشتند حتی برای شهرهای خود، نام شهرهای شرقی را انتخاب می­کردند، به شعرای خوداز القاب شعرای شرقی استفاده می­نمودند. پادشاهان خود را نیز با القاب پادشاهاان عباسی ملقب می­ساختند. (عتیق، 1976، 159 و164؛ بستانی، 1988، 3/37-38)

باپیدایش نسل جدید د راندلس به تدریج این انگیزه در میان آنها قوت گرفت که نباید در همه­ی زمینه­ها از افکار وعقاید گذشته وساختارها و روشهای آنها تقلید کرد. از آنجا که مردم اندلس عرب خالص نبودند و در بین آنها، بربرها، گوتها، رومیها، یهودیان و دیگر نژادها نیز وجود داشتند، طبعاً بدنبال تازگی و ایجاد تغییر در چهارچوب فکری بودند.این نسل تفکر و تعمق شرقی را دارا بود ولی اندیشه­ای غیر از اندیشه­ی عرب بدوی را در سر می­پروراند. بااین حال به سبب مشابهت همه جانبه در تقلید از  شعرای بنی عباس و نیاز آنها به فرهنگ و ادب شرقی، آنها را به سوی الهام از فرهنگ و ادب از مشرق سوق می­داد و این تأثیرپذیری از مشرق زمین به حدی بود که با خواندن اشعار اندلسی این احساس به انسان دست می­داد که گویا شعر شرقی می­خوانند. (رکابی، 1960، 45؛ بستانی، 1988، 3/38)

بدین ترتیب می­بینیم که شعر در اندلس از قرن پنجم هجری/ یازدهم میلادی به طور چشمگیری افزایش می­یابد وچهره­های برجسته و جاویداني چون ابن هانی (متنبي غرب)،ابن زیدون (بحتری غرب) الاعمی التطیطی (معری غرب) وحمده بنت زیاد(خنساء غرب) ظهور می­یابند. (فاخوری، 1995، 1/935)

2-2مراحل شعر اندلسی

شعر اندلسی مراحل مختلفی را در دوره­ی حکومت مسلمین در اندلسی طی کرده است. از این روی خلاصه­ای از مراحل شعر در دوره­های مختلف تسلط مسلمین ارائه می­گردد:

1- دوره والیان: شعراندلسی در دوره والیان بازتابی از شعر شرقی بود. ورود مهاجران شرقی به این سرزمین واستفاده از فرهنگ و ادب آن، تأثیر بسزایی در شعرشان گذاشت. این مرحله، که مرحله­ی انتقال ادب شرق به غرب است، بدون کم و کاست؛ و تغییر در اغراض شعری همان اغراض و اسلوبی بود که در مشرق عربی رواج داشت؛ علت آن است که ادبای نخستین از کسانی بودند که در مشرق متولد شده، و در همانجا رشد یافته وهمراه فاتحان وارد شبه جزیره ایبری شده بودند. بعدها برای اندکی از آنان میسر نشد که با مردم آن کشور امتزاج نژادی پیدا کنند، و در واقع شعر در یان دوره-والیان- آهنگ ضعیفی از شعر مشرق زمین و از معانی واسلوب آن برخورداری یافته بودند. (فاخوری، 1995، 1/936) از جمله شاعرانی که در این دوره به شهرت رسیدند می­توان به «ابوالأجرب جعونه بن الصحه الکلابی (138) و عبدالرحمن بن زیاد، بکرکنانی، حبیب بن ولید (ازنوادگان عبدالملک) معاویه بن صالح الخضرمی الحمصي» و «یحیي الغزّال»(از اولین مشاهیر شاعران جوان متبحّر اندلس) اشاره نمود.(رافعی، 1425، 1423/173)

2- دوره­ی بنی­امیه (در اندلس )

دوره­ی بنی امیه كه به مرحله­ی تقلید مشهور است، باخلافت «عبدالرحمن الدخل» آغاز می­شود و تا شروع امارت ملوک الطوائف ادامه می­یابد.در این دروه یعنی «خلافت بنی امیه در اندلس» شعر به صورت گسترده انتشار یافت، چرا که حاکمانی چون «عبدالرحمن الداخل» خود نیز شاعر بودند و به شعر عنایتی خاص داشتند. در این دوره تعداد شاعران افزایش یافت و آن بر اثر حرکت علمی وادبی گسترده­ای بود که با تشویق دولت مردان و سران حکومتی براه افتاده بود. البته این حرکت بی شباهت به حرکت دوره­ی اول عهد عباسی در شرق نبود. (فاخوری، 1995، 1/937)

تقلید در این دوره، چنان بر آسمان ادب اندلس سایه افکنده بود که در امور هنری، شعر، نثر وحتی در القاب حاکمان و شاعران تأثیر نهاده بود. «ابن بسام» در رابطه با تقلید اهل اندلس می­گوید: «همانا اهل این آفاق و کرانه­ها (اندلس) از انجام هرکاری خودداری می­کنندجز پیروی از اهل مشرق زمین. نیز به اخبار آنها مراجعه می­کنندهم چنانکه اهل حدیث به قتاده رجوع می­کنند. حتی اگر کلاغی در آن سامان قارقار کندیا مگسی در دورترین نقطه شام یا عراق وزوز کند چون بتی، در برابر آن رکوع کرده و آن را به عنوان کتاب محکمی تلاوت می­کنند.» (عتیق، 1967، 159)

هم چنین شوتی ضعیف در کتاب »الفن و مذاهبه» می­گوید: وقتی« صاحب بن عباد» کتاب «عقد الفرید» ابن عبدربه را دید که به شیوه­ی «عیون الأخبار» ابن قتیبه تألیف شده است، گفت: «هذه بضا عتنا ردت إلینا» (ضیف، الفن و مذاهبه، 415)

همانطور که قبلاً ذکر شد، آنها ابن هانی را (متنبي غرب)، ابن زیدون را (بحتری) و امری خودرا با القاب «مأمون، متوکل، ناصر، منصور، معتمد، معتضد» خطاب می­کردند. (عتیق، 1976، 160)

اکثر شاعران نامی و مشهور اندلسی، چون ابن زیدون، ابن هانی، ابن خفاجه، ابن دراج، ابن شهید اندلسی، ابن عبدربه و ... به تقلید و معارضه با شاعران شرق می­پرداختند. مانند تكلف  و تصنع که از جمله نشانه­های تقلید شاعران اندلسی از شعرای عباسی بود. (ضیف، الفن و مذاهبه، 423)

3- دوره­ی امارت یا ملکوت الطوایفی: این مرحله با فروپاشی خلافت امویان و به قدرت رسیدن ملوک الطوایف آغاز می­شود. اکنون اندلس به امارتهای کوچکی تقسیم شده است وحاکمان برای کسب شهرت وبقای نام و در طلب علم و ادب و نزدیک نمودن شاعران به نظم شعر به ذکر افتخارات و مدایح خود به رقابت پرداخته­اند؛ حتی خودامرا نیز شعر می­سروده و اغلب نامه­های خودرا به شعر می­نوشته‌اند. در عصر ملوک الطوائف که به مدت دو نسل و تقریباً هفتاد سال به طول انجامید، انواع فنون ادبی از جمله شعر به حدوالایی از زیبایی، هنرنمایی و جذابیت رسید .(فاخوری، 1995، 1/937؛ فروخ، بیتا، 4/397)

4- دوره­ی مرابطین:

اما جنبش برای آزادی درقرن پنجم هجری آغاز شد. از این تاریخ به بعد شاعران به تجسّم محیط خود و بیان افکار و گرایشهایشان پیرامون آثار تمدن اسلامی در اندلس پرداختند. از عوامل مهم این تطور تعلق خاطر شاعران به میهن جدید و زیبائیهای خیره کننده­ی آن است؛ ولی در حقیقت از قرن سوم هجری با برتری یافتن افرادی بزرگ از فرزندن اندلس در علم،ادب، موسیقی و شعر بر دربارهای بلاد عراق وشام آثار شرقی كم كم زدوده مي‌شد، هر چند بطور كامل متلاشي نشد و ازبين نرفت.«ژان محمد عبدالجليل»مي‌گويد:«تا پيش از قرن ششم هجري شاعران اندلس نادرند و آثارشان نير از نظر شكل و معني با آثار شرقي تفاوت چنداني ندارد.(ترجاني زاده،1384 ،196)» اما پس از آنکه مدتی از استقرار عرب در شبه جزیره ایبری گذشت وشاعران چیزهای متنوعی در اندلس دیدند که در دیگر نقاط آسیا ندیده بودند: هوای متغیر، مناظر زیبا، بارنهای پیاپی، جنگلهای انبوه، رودهای روان، دشتهای سرسبز و کوههای بلند، ذهن و خاطرشان را صاف و زلال نمود، وجدان و احساسشان را تعالی بخشید و بیانشان را شیرین­تر و مطبوع­تر ساخت. (فاخوری، 1383، 571)

طبیعت زیبای اندلس، ازیک طرف و رفاه و تنعم در دربار ملوک، مجالس رقص، شراب و موسیقی از سوی دیگر دایره­ی شعر و عواطف را گسترش داد و شاعران به تهذیب شعر و تنوع در آثارشان پرداختند، بطوریکه الفاظ زیبا ودلکش، معانی نرم و ملایم، قوافی تازه و متنوع را خلق نمودند و به بحرهای سبک و کوتاه روی آوردندو حتی در اوزان عروضی تغییر و تحول ایجاد کردند چنانکه «موشحات» بارزترین نمونه­ی تجدید و نوگرایی در شعر اندلسی است. (ضیف الفن و مذاهبه، 411؛ فاخوری، 1383، 580)

برخی از محققان معتقدند که بعداز سقوط ملوک الطوائف در خلال عصر مرابطین نظم شعر در سطح وسیعی به انحطاط کشیده شده است. عمر فروخ این نظریه را رد می­کند و می­گوید: «شعری که بازارش از رونق افتاده بود شعرگدایی و تکسب بود. به عنوان نمونه کتاب «الذخیره فی محاسن اهل الجزیره» ابن بسام که محصول عصر مرابطین است بهترین دلیل کثرت شعر و شاعران آن زمان می­باشد. (فروخ، بیتا، 5/67-68) و همچنین کتاب «قلائد العقیان» ابن خاقان از آثار نفیس این دوره است. (فاخوری، 1995، 1/938-939)

5- دوره موحدین و بني‌احمر:

در دوره­ی موحدین شعر رمقی تازه گرفت، و بزرگانی چون «أبی بکر بن طفیل» و أبی‌الولید بن رشید» و «أبی العُلابن زهر»و... در این دوره ظاهر شدند. سرانجام با انحلال حکومت بني احمر در اندلس، شعر نیز برای همیشه از آنجا رخت بربست (فاخوری، 1995، 1/939؛ جومیث، 1425، 48-49)

آن چه گفته شد مراحلی بود که شعر اندلسی آن را طی کرده است و مشاهده می­شود که تعدادشاعران پس از قرن پنجم هجری/(یازهم میلادی) گسترش می­یابد و شخصیت شاعر اندلسی در این دوره شکل می­گیرد.

3-2 ویژگی­های شعر اندلسی

1- طبیعت: شاید مهمترین موضوعی که اندلسی­ها در آن برجسته شدند، توصیف «طبیعت» است. که زیبایی مناظر در این راه یارو یاورشان بود. مقری در توصیف اندلس در کتاب خود«نفح الطیب» آورده است:«اندلس در خوشبویی وصافی هوا چون شام، در راستی و همواری چون یمن، در عطرآگینی و مستعد بودن چون هند، در پهناوری چون اهواز، در معادن گرانبها چون چین و در سواحل سودآور چون عدن است. (مقری، 1968، 1/126)

بنابراین شاعران به توصیف مناظر طبیعی میهنشان پرداختند، چه زیبایی و جمال جویبارهای روان و چه چهچه­ی بلبلان که آنها را شیفته­ی خود کرده بود و همین توصیفات، شعر اندلسی را در حد بالایی غنا بخشید. در واقع زیبایی طبیعت، رفاه و آسایش حاصل از اين سرسبزی وجه تمایز اندلس از جاهای دیگر است، به طوریکه می­توان آنرا در لابه­لای اشعار شاعراني چون «ابن سفر المرینی» یافت:

فی أرض أندلس تلتذُّ نعماء      ولاتفارق فیها القلبُ السرّاءُ

وکیفَ لاتبهِجُ الابصارَ رؤیُتها     وکلُّ روضٍ بها فی الوشیِ صنعاءُ

أنها رُها فّضهٌ والمسکُ تُربتُها       والخزُّ روضتها و الدُّر حصباءُ

(فاخوری 1383، 577)

گاهی عشق اندلسی به طبیعت غرق در فضایی اندوهبار از رمانتیک است. شاعر درسفر و حضر از آن سخن می­گوید؛ دیوان شعری او چون باغی از باغات پرمیوه ورنگارنگ می­شود، چنانکه درآن گل سرخ و یاسمن یکدیگر را در آغوش می­گیرند و گل بهار و نیلوفر و نسرین در باغی به مناجات برمی­خیزند که نور و تاریکی، آن را درهم پیچده است، لذا اگر برخی از شعرای اندلس در مقابل طبیعت چون عاشقی در مقابل معشوق ایستاده­اند، برخی دیگر آن را در چهارچوب غمهای خویش دانسته­اند که با احوال روحانی­اش نغمه سرایی می­کند. «ابوالفضل بن شرف» این چنین با شب خلوت گزیده است:

مَطَل اللیلُ بوعد الفلقِ           وتشکّی النجمُ طولَ الأرقِ

 جاوز اللیلُ إلی أنجمه            فتساقطنَ سقوطَ الورقِ

بأبی بعدَ الکری طیفٌ سَری        طارقاً عن سکنٍ لم یطرق

زارنی و اللیلُ ناعٍ سدفه      وهو مطلوب بباقی رمق

(مقري، 1947، 4/213؛ فاخوري،1995،1/940-941)

ب- رفاه و تنعم: روشن است که رفاه اقتصادی در تکوین شخصیت اندلس تأثیر نهاد و سبب شد که مردم با شعف و شادی به علم، شعر، ادب و ساخت کتابخانه­های بزرگ روی آورند. یکی از نشانه­های رفاه و تنعم در اندلس مسجد قرطبه است که بدست «عبدالرحمن الداخل» به سال 169 هجری بنا شد؛ نقل شده است که وی هشتاد هزار دینار در ساخت آن هزینه کرد.(ضیف،1924، 9)

ازدست آوردهای دیگر این تنعم و رفاه «موشحات»، «ازجال» و اشعار عامیانه­ای بودند که در کنار موسیقی به آواز خوانده می­شد. دکتر شوقی ضیف در این باره چنین عقیده دارد: «شخصیت اندلس در شعر قدرتمند نبود ولی با این وجود توانست چیز تازه­ای را در شعر عربی در حد پاسخ به محیط، رفاه و تنعم ایجاد کند و آن عبارت بود از موشحات و زجهای شعر عامیانه که بیانگر موج وسیعی از غنا و موسیقی است.» (ضیف، الفن ومذاهبه، 451)

ج- زبان ساده و روان: زبان شاعران اندلس سهل و سلیس است و آن بخاطر این است که در میان مردم غیر عرب اسپانیولی، از سرزمینهای عربی دور شده بودند. لذا زبان، خالص و پیراسته نبود و از آن قوام و استحکام زبان و ادبیات شرق برخوردار نبود. این رواني به سمت زبان محاوره و عامیانه کشیده شد که نتیجه آن «ازجال» مملو از کلمات عامه­پسند و مبتذل و حتی غیر عربی بودند. (بستانی، 1988، 3/40)

د- وسعت خیال، زیبایی و تزئین الفاظ: شعر اندلسي مالا مال از رقت، لطافت، شیوایی وزیبایی، آکنده از تصورات لطیف، رنگارنگ وشفاف بود. اما معانی عمیق و ترکیبهای دقیق شعر عباسی را نداشت. آنها به تزیین کلمات و اوصاف زیبا و قالبهای ساده بیشتر از مفاهیم و معانی بها می­دادند. آنها به شعر آنگونه می­پرداختند که گویا می­خواهند آن را به صورت آواز وترانه بخوانند. از این روی بیشتر اشعار آنها آواز گونه بود. (بستانی، 1988، 3/39)

تخیل در نزد اندلسی­ها بسی رنگین­تر از تخیل مشرق است و آن بخاطر طبیعت و غزلهای دلکش می­باشد، آنجا که تصویرهای روشن برگرفته از طبیعت از پی هم می­آیند. و زیبایی­های خود را به ذهن شاعر منعکس می­نمایند و شاعر آن را با کلماتی موزون و خوش آهنگ می­سراید.( فاخوری، 1383، 802)

هـ - عدم تعمق فکری: معانی شعری اندلس روشن، آشکار وبه دوراز تعمق فلسفی و دقت حكمائي بود. آنها همچون شرقی­ها به فلسفه و منطق توجه نداشتند و این علم در اشعار آنها کاربرد چندانی نداشته است، از این روی اشعارشان سطی و بی­پایه بوده است. در حالی که در آن روزگار مشرق زمین مهد منطق و فلسفه بود و همین علت موجب افزایش توان آنها در گردآوری مطالب عمیق و چیدن صحیح واژه­ها درکنار هم می­شد. (بستانی، 1988، 3/39-40)

و- تشخیص: شاعر اندلسی مجذوب طبیعت بود وقتی از کنار مرغزارها می­گذشت زیبایی گلها و سرسبزي دشتها را می­دید و صدای چهچه بلبلان را بر بالای درختان بلند می­شنید.او مظاهر طبیعت را مانند یک انسان زنده تصور می­کرد و با آنها به گفتگو می­نشست و این چنین «تشخیص» در شعر اندلسی رایج شد، بطوریکه یک شاعر باغ و بستانها را چون جامعه­ی بشری تصور می­کرد، جامعه­ای سرشار از عاطفه و بسیار زیبا که در آن عشقها باهم درگیر شده­اند و آرزوها به نزاع پرداخته­اند:

کلّما أقبل الظلامُ علیه         غَمَّضَت أنجمُ السّما عینیهِ

فإذا عاد للصباج ضیاءٌ         عاد روحُ الحیاهِ منه إلیه

(فاخوری، 1995، 1/942-943)

4-2مضامین شعری در اندلس

شاعران اندلسي در همه­ی فنون شعری به نغمه سرایی پرداختند، و آن را در اغراض مختلف مدح، هجا، رثاء، غزل، زهد، حکمت و... به رشته نظم درآوردند. اما در بعضی اغراض بر همان سبک قدیم عمل می­کردند، برخی از اغراض را وسعت بخشیدند و گسترش دادند وحتی فنون جدیدی را نیز ابداع ونوآوری نمودند.

«شعر اندلسی در اغراض و تطور و دگرگونی بسیار شبیه شعر عباسی بود» (ترجانی زاده، 1348،197)، لذاچون شرقیان به اغراض جدید و معانی شعری، بجای معانی و اعراض قدیمی علاقه­مند شدند. و اسلوب و سبک بدوی را به اسلوب و سبکی کاملاً شهری و متمدن تبدیل نمودند. اما به طور کلی فنون شعری اندلس را می­توان به سه بخش تقسیم نمود:

1) فنون تقلیدی: که در آنها صرفاً از شعرای شرق پیروی می­نمودند و گاهی اوقات در آن گرايش به نوگرایی ایجاد می­کردند، چون مدح، رثاء، غزل، حکمت، زهد و...

2) فنونی که آن را وسعت بخشیدند ولی بازهم غبار تقلید برآن نمایان بود؛ وصف، ناله­هایی در رثای وطن، ممالک و شهرهای از دست رفته.

3- فنون جدیدی که خود مبتکر آن بودند: موشحه، زجل، استغاثه یا استنجاد. (عتیق، 1976، 167-168)

مدح:

اندلسی­ها مدح را جز در راه کسب مال و ثروت نسرودند و جز امیران و حاکمان کسی خریدار مدح نبود. شاعران به پیروی از قدما مدحشان را با غزل، وصف شراب و یا وصف طبیعت شروع می­کردند و در لابه­لای مدح به توصیف بیابانهای سوزان، سختی راه، شتران اصیل، می­پرداختند. از آنجا که مدح اسلوبش اقتضا می­کند، صلابت و جزالت داشته باشد از آنان چون شرقی­ها مدایح خودرا به سبک تقلیدی می­سرودند از لحاظ معنی و مضمون، همان معانی قدیم یعنی كَرَم، جود، شجاعت، جنگاوری، نجابت واصالت را می­ستودند. ابن عمار در مدح معتضد بن عباد می­گوید:

أدِرِ الزُّجاجَه فَالنَّسیمُ قد انَبَری،         وَالنجمُ  قد صَرَفَ العِنانَ عن السُّری

وَالصُّبحُ قد أهدَی لنا کافوره،       لــمّا اسـتَـرَدَّ الـلـّیـلُ مِـنّـا الـعَنَبَرا

(بستانی، 1988، 3/40-42و47)

از شاعرانی که در مدح به شهرت رسیدند، می­توان به ابن عبد ربه، ابن شهید، ابن هانی، ابن دراج، ابن زمرک، لسان الدین بن خطیب، ابن عبدون، ابن حمدیس الأزدی، ابن عمار و ابن لبانه اشاره نمود. (بستانی، 1988، 3/42-43)

رثاء

مرثیه­سرایی یا سوگواری، گریه کردن بر مرده و برشمردن خوبیهای وی است. شاعران اندلس در غلو صفات وصف مردگان و تلخی  مصیب وارده، چون شرقیان عمل می­کردند و سبک، شیوه تعبیر و بیان و معنی، همان بود که درمشرق زمین رایج بود،  و گاهی مسائل فلسفی راهم در خلال قصیده ذکر می­نمودند و غالباً از دست روزگار شکوه وگلایه می­داشتند. از مشهورترین مراثی اندلسی، اشعار ابن عبدربه است که در رثای فرزند خردسالش سرود. وی بخاطر دقت، صدق عاطفه واحساس دردناکش از سردمداران مرثبه سرایی در اندلس به شمار می­رود. (بستانی، 1988، 3/49؛ مریدن و دیگران، 1998، 1/651)

رثای شهرها

از جمله فنونی که شاعران اندلس آن را وسعت بخشیدند، رثای شهرهاست که هماهنگ و بر مقتضای افکار جامعه­شان بود. آنگاه که قدرت مسلیمن در اندلس روز به روز کاسته می­شد و شهرها یکی پس از دیگری بدست مسیحیان می­افتاد، شاعران بر خرابه­ها می­ایستادند و از عزتی که به ذلت و خواری بدل شده بود یادمی­کردند و مي گريستند و به مرثیه­سرایی می­پرداختند. این گونه اشعار و مراثی فزونی پیدا کردو به تدریج رنگ سیاسی به خود گرفت.البسطی آخرین شاعر اندلسی در رثاء «جبل الطارق» چنین می­سراید:

أواری أوار القـلـب مَــعَ شـدهِ الـلّفحِ             فـتـبـدیه عینٌ دمعُها دائمُ السَّفـحِ

فقلتُ دعینی، الحزن فرضٌ علی الواری      اما قد حَوَی أعداؤنا ناجَبَلَ الفـتح

حرامٌ علینا البشر والسمحُ بعده               وفی القلب من آلامه أعظم الجُرحِ

(ابن شریفه، 1985، 169؛ فاخوری، 1383، 801)

غزل

غزل نیز چون دیگر فنون شعر در اندلس گسترش یافت. زیبایی طبیعت آنجا شاعران را به عشق و غزل­سرایی دعوی می­کرد، همچنان که رفاه وخوشگذرانی و مجالس لهوو لعب بر شیوع تغزل تأثیر نهاد. شاعران در ابتدابه سبک قدما غزل عذری وعشق پاک می­سرودند، اما بعدها می­بینیم که غزلشان چون غزل شرقی­ها بیشتر پیرامون زیبایی جسم می­چرخد و به ندرت در مورد معنویات و جان انسانهاست به گونه­ای که تجزیه وتحلیل درآن کمتر وجود دارد. آنها از هیجانات روحی، وصل و هجران، شکوه و عتاب، اشک و گريه وفراق یار سخن گفته­اند. (عتیق، 1976، 169؛ فاخوری، 1411، 156)

ابن زیدون، شاعر اندلسی در عشق به «ولاده» دختر خلیفه «المستکفی» می­سراید:

أضحی التنائي بدیلاً من تدانینا     و نابَ عن طیبِ لُقیانا تَجَافینا

ألّا وقدحانَ صبح البَینِ صَبَّحَنا        حَیٌن فقامَ بنا لِلحَینِ داعـیـنـا

 (دیوان ابن زیدون، 1956، 165-166)

مجون

«مجون» در لغت به این معنی است که انسان به عمل خود اهمیت ندهد و «الماجن» کسی را می­­گوید که به گفته و ناگفته و قعی ننهد و مرتکب هرکار زشتی شود  واز سرزنش وعتاب دیگران باکی ندارد. (ابن منظور، 1408، 13/33)

شعر «مجون» در اصطلاح شعری است که شاعران در آن بی­شرمانه از تمتع و شهوترانی سخن می­رانند و از محیط خوشگذرانی و لهو و لعب پرده برمی­دارند. چنانکه در حیات اجتماعی اندلس ذکر شد، تنعم و رفاه بیش از حد و میل به خوشگذرانی و باده گساری باعث شد مجالس لهو ولعب و می گساری برپا شود و بازار رقص کنیزان رونق گیرد، و موسیقی و آواز،محیطي طرب انگیز را بوجو دآورد. (هیکل، بیتا، 274-275)

وصف

شاعران اندلس در انواع مختلف وصف نغمه­سرایی کردند و در توصیف بیابانهای خشک و بی­آب و علف، حیوانات وحشی، اسب، شتر، مجالس لهو و غنا، رقص، شراب، آلات موسیقی، اسلحه، کشتی، دنیا، مرگ، تمدن، آبادانی، زنان زیبا روی و پسركان خوش منظر و... به سبک شاعران عباسی و قدما شعر سرودند. این شاعران در وصف طبیعت بر شرقیان برتری یافتند که دلیل آن طبیعت زیبای اندلس بود. «دکتر عبدالعزیز عتیق» در این باره می­گوید: «اندلسی­ها درشعر طبیعت از نظر کمی و کیفی از مشرقیان برتری یافتند و با مهارت بیشتری که داشتند در موضوعات شعری و گستردگی آن تنوع ایجاد کردند. (عتیق، 1976، 291؛ بستانی، 1988، 3/65)

بطور کلی اندلسیان در چهارمحور به وصف طبیعت اندلس همت گماشتند:

1- بیان زیبایی­های طبیعت: که نشانگر عشق و افتخار مفرطشان به مرز و بوم کشور خود می­باشد. در این وادی شعر شاعران بزرگ اندلس ممتاز است در بزرگ نمودن خیال باریک، شمولیت بر معانی، ابتکاری که برگرفته از مظاهر تمدن است و نیز دست یافتن به لطیف­ترین و به نرم­ترین فنون سخن و برگزیدن الفاظی که به رسایی و دقت طبیعت را به تصویر کشد و آن را از نوخلق کند. (رافعی، 1425، 3/197)

2- توصیف تفریحگاهها و مناظر طبیعت اندلس

3- توصیف مجلس أنس، عشرت وخوشگذرانی: ابن عمار در وصف مجلس أنسی می­سراید:

و هَوِیتُهُ يَسقِي المدامَ کأنَّهُ     قمرٌ یَدور بکوکبٍ فی مجلس

متأرِّجُ الحَرَکات تَندی ریحُهُ      کالغصن هَزَّتهُ الصَّبَا بِتَنَفُّس

یَسعی بكأسٍ فی أنامل سَوسَنٍ      ویُدیُر أخرَی مِن مَحَاجِر نرجِسِ

(مقری، 1947، 2/175-176؛ مصطفی، بیتا، 71)

4- توصيف قصرها و کاخهای سر به فلک کشیده: آنها علاوه بر طبیعت خدادادی به طبیعت مصنوعی و تمدن مسلمین د راندلس عشق می­ورزیدند و آن را توصیف می­نمودند. (ضیف، 1924، 38؛ بستانی، 1988، 3/65)

ابن حمدیس در وصف قصر منصور قصیده­ای دارد که مطلع آن چنین است:

قصر لوأنک قدكَحلتَ بنوره       أعمی لعاد إلی المقام بَصیرا

(مقری، 1947، 2/36)

هجو

که ضد مدح می­باشد در اندلس رایج نبود و اگر هم هجو گفته می­شد، به صورت تقلیدی بود. از هجاگویان مشهور در اندلس «ابوبکر المخزومی الاعمی» شاعر غرناطه است که هجوی میان او و«نز هون بنت القلاعی» شاعر صورت گرفت. ازدیگر هجاگویان اندلس «ولاده بنت المستکفی» می­باشد که با هجای گزنده­ای «ابن زیدون» را هجو کرده است. «حماسه و فخر» نیز کمتر به چشم می­خورد زیرا که روح حماسه و رزم آوری بر اثر رفاه و تنعم بیش از حد محو شده بود. اشعار تعلیمی در باب فلسفه، اخلاق، علوم، صرف و نحو رواج داشت. اما شعر «حکمت» در اندلس به علت ضعف فکری و کوتاه نظری در امور وحوادث و ماجراها ضعیف بود که دلیل بر فرهنگ ناپخته اندلیسان می­باشد؛ چرا که فلسفه و منطق در آنجا گسترش نیافه بود و آن بخاطر سختگیری فقهای اندلس بود، آنها که آزادی اندیشه را تحریک کرده بودند و فلاسفه را به زندقه متهم می­کردند. در این میان ابن هانی به اتهام زندیق بودن به مصر هجرت نمود وی اشهار فلسفی و حکمی بسیار دارد که آن معانی بیشتر برگرفته از اشعار متنبي است.(بستانی، 1988، 3/58-59 و60-61؛ فاخوری، 1411، 155)

زهد:

با سلطه­ای که فقهای خشک مذهب اسپانیای مسلمان در پیش گرفته بودند راه زهد و تقوی، پیروی از صالحان و نفرت از دنیا هموارشد و شاعران به زهد و تصوف گرایشی پیدا کردند. یکی از عوامل تشویق به زهد، جهادبا دشمنان مسیحی بود، لذامسلمین از دنیا بریده و طالب شهادت شدند و به جهاد روی آوردند. یکی از دلایلی که منجر به علاقه­مندی جهاد شد اشعار «ابوالعتاهیه» بود که افکار آنها بیشترین تأثیر را داشت.(ضیف، الشعر و طوابعه الشعبیه، 190)

حنین

حنین در لغت به معنای نالیدن، گریة شوق آلود و در اصطلاح، ناله برای میهن و اشتیاق به آن است. یکی از ابواب شعری که شرقیان آن را در فتوحات شناختند، زمانی بود که سپاهیان عباسی برای فتح یا دفاع از سرزمین­های اسلامی دور شده بودند. دکتر «عبدالعزیز عتیق» علت توسعه شعر حنین در اندلس را دو عامل می­داند:«1- اندلسیان چون شرقی­ها به مسافرت می­رفتند مثلاً برای تحصیل علم به شرق می­رفتند. 2- بیشتر کسانی که از اندلس به سفر رفتند اهل علم و دانش و قلم شعرسرایی بوند. »(عتیق، 1976، 269)

یکی از عواملی که باعث شد شاعران به این گونه اشعار روی آورند، غربت و دوری و جدایي  از  هم وطنان و زندگی در جایی بود که اهل آن رانمی­شناختند، لذا مهمترین معانی که قصاید حنین، پیرامون آن می­چرخد، اشتیاق به میهن و تجربه سختیهای غربت و ... می­باشد. چنانکه درآثار برخی از شاعران چون «ابوالقاسم عامر بن هاشم» قرطبی می­بینیم. او در قصیده­ای در شوق به زادگاهش «قرطبه» می­سراید.

یا هَبَهً باکرتُ من نحو دارین        وافَت إلَیَّ علی بُعد تحیَّتی

سَرََت علی صَفَحاتِ النهر ناشره   جَنَاحها بین خِیریً و نسرین

و أینُ یعدلُ عن أرجاء قرطبهٍ        مَن شاءَ یظفر بالدنیا و بالدّین

(مقري، 1947، 2/80 - 81)

ارجوزه­های تاریخی

از مظاهر دیگر ابتکار و نوآوری در اندلس، سرودن ارجوزه­های تاریخی است. آنها تاریخ حکومتها و یا جنگها را به صورت ارجوزه­های تاریخی می­سروده­اند. البته به نظم درآوردن علوم و فنون را نمی­توان تجدید ادبی به حساب آورد، ولی در هر حال آن یک پدیده­ی علمی و ادبی بود که محیط اندلس را فراگرفته بود. (ضیف، 1924، 38)

5-2 موشحات و أزجال:

در مباحث گذشته گفتیم که شاعران اندلس در همه­ی فنون شعری به نغمه سرایی پرداختند و آن را در اغراض مختلف مدح، هجا، غزل، رثاء، وصف، فخر و.... به رشته­ی نظم درآوردند، اما در بعضی از اغراض بر همان سبک قدیم عمل کردند،  و برخی اغراض را وسعت بخشیدند و گسترش دادند و حتی فنون جدیدی را نیز ابداع و نوآوری نمودند. این فنون جدید عبارتند از: «موشحات» و «أزجال» که به طورمختصر به آن اشاره می­کنیم. اگر به منابع تاریخی رجوع کنیم و صفحات آن را ورق بزنیم متوجه خواهیم شد که بیشتر این منابع موشح را مقدم  بر زجل دانسته و به توضيح آن پرداخته. اما برخي از محققان معتقدند كه زجل بر موشح مقدم بوده است.. بهرحال ما به همین منابع تاریخی اکتفاء می­کنیم و به ذکر موشح می­پردازیم. (مونس، 526، 97)

 

 

موشحات

موشحه از ریشه «وشح» و «الوشاح» به معنی زیورآلات زن می­باشد که در این صورت موشحه به معنی مزین شده و آراسته می­باشد و در اصطلاح قصیده یا قطعه شعری است که برای آواز ساخته شده است. (ابن منظور، 1408، 15/305؛ ناظم الأطباء، 1343، 5/3586)

ابن خلدون در مقدمه­ی خودمی­گوید: «اما متأخران اندلس پس از آنکه شعر در سرزمین آنها فزونی ­یافت و مقاصد و فنون آن تهذیب شد و به منتهای آرایش رسید، فنی از آن ابداع کردند که آن را به نام موشح خواندند. و آن قطعه شعری است که به سمط­ها و غصن­ها تقسیم می­شود و مجموعه این اسماط و اغصان را بیت می­گویند.»  (ابن خلدون، 11413، 1/686) این موشحات در قرن سوم هجری ظهور کرد و هر موشح حداکثر هفت بین است که در اغراض مختلفی چون غزل و مدح بکار می­رود. و به اجزاء مختلفی تقسیم می­شود که عبارتنداز: مطلع، سمط، بیت، خرجه، دور، قفل، غصن (الموشحات الاندلسیه، 1949، 3؛ شکعه، 1995، 375)

برخی از محققان گفته­اند که موشح دارای انواعی است در این زمینه، ابن سناء الملک در کتاب خود موسوم به«دار الطراز» آورده است: «موشحات بر دو گونه است: 1- موشحاتی که آنها را برا وزان و اشعار عرب می­سرایند 2- موشحاتی که دارای وزنی از اوزان مزبور نیست و شاعر بدان اوزان توجهی ندارد. گونه­ای که بر وزن اشعار عرب سروده می­شود نیز بر دو نوع است: 10 قسمی که در اقفال و ابیات آن، کلمه­ای داخل نمی­شود که به سبب آن، بیت از وزن شعری خارج گردد و موشحاتی که براین شیوه باشند، مورد توجه نیستند و بسیار کم رواج دارند. 2- موشحاتی که هیچ یک از اجزای آنها به هیچ گونه­ای از اوزان عرب بستگی ندارند و این نوع بسیار رایج است و قسمت اعظم موشحات راتشکیل می­دهد. هر موشح از اقفالی تشکیل می­شود که آنها را اسماط و رشته­ها نیز می­خوانند و دارای ابیاتی است که به شاخه­ها و غصن­ها منشعب می­شوند و عبارت از اجزاء وفقرات موشح می­باشند. و اقفال ابیاتی از شعرند که اغلب موشحات بدانها آغاز می­گردند و

پیش از هر بیت تکرار می­شوند وبه همین سبب آنها را «لازمه» می­خوانند اقفال مزبور در یک موشح دارای یک وزن و قافیه هستند و تغییر دادن آنها روانیست و قفل آخر موشح را «خرجه» می­نامند. و بهترین آن قفلی است که الفاظ آن دارای آهنگ باشد و بر شیوه­ی شیرینی سروده شده باشد و شاعر از راه کلماتی چون «گفت» یا «گفتم» یا «تغنی کرد» و مانند اینها از آن قفل به معنای دیگری از قبیل عشق یا مستی و یا کنیزکان و غلامان و مستان و یا حیوانات و پرندگان و.... انتقال یابد. و شرطش اين است كه عاميانه و بدون اعراب باشد، مگر اينكه در مدح كسي سروده باشد. ولی ابیات به منزله ادوار «برگردان» هستند و تغییر دادن روی آنها جایز است. هنگامی موشح را «تام» می­گویند که به قفلی آغاز شود و بدان پایان یابد و این قفل شش بار درآن بیاید. هرگاه موشح يابیت آغاز شود آن را «اقرع» می­نامند. (حلو، 1965، 47؛ ابن سناء الملک ، 1977، 31-32)

بخشی از موشح تامه در ذیل آمده که «ابن خطیب» آنرا سروه است:

جاءکَ الغیثُ اذالغیثُ هَمَی       یــا زمـانَ الوصلِ بالاَندُلــس

لم یکن وصلک إلا حکماً     فی الکری او خلسه المختلبن

(بستاني، 1988 ، 3/158)

درباره­ی این فن شعری و اولین کسی که موشحه سرود، ابن خلدون مورخ بزرگ عرب می­گوید:«مخترع آن درجزیره­ی اندلس «مقدم بن معافر نیریزی[13]» از شاعران امیر «عبدالله بن محمد بن مروانی» بوده است و این شیوه را ابوعبدالله احمد بن عبدربه صاحب کتاب «عقدالفرید» از وی تقلید کرده است. نخستین کسی که پس از آنان در این فن مهارت یافته، عباده­ی قزاز (متوفی 422ه) شاعر معتصم بن صمادح بوده است. (ابن خلدون، 1413، 1/686؛ الموشحات الاندلسیه، 1949، 3-4)

 

6-2 زجل در ادب اندلسی:

زجل در لغت به معنی به شادی آوردن وبلند کردن آواز است و در تداول ادبیات اندلسیان بر نوعی شعر آهنگ­دار نظیر تصنیفهای امروزی یا تصنیفهایی که در رقص بکار می­رفته، اطلاق می­شده است، و در اسپانیا، این گونه قطعه­های شعر کوتاه یا آهنگهای بازاری و رقص آنها را که«seguidilla» می­نامند، مأخوذ از زجل عربی است. (ابن منظور، 1408، 6/22؛ ابن خلدون، 1375، 2/1254)

از نتایج انتشار موشح با آن زبان سهل و روان و وزنهای گوناگون و قافیه­های متعدد نوع دیگری ازادبیات عامیانه موسوم به «زجل» به وجود آمد. کسانیکه زبان عربی را به خوبی نمی­دانستند عواطف و احساسات خودرا به وسیله­ی سرودن این اشعار بیان می­داشتند.

«ابن خلدون» درباره­ی پیدایش زجل چنین گفته است: «از آنجائیکه فن موشح سرایی در میان مردم اندلس رواج یافت و عموم اهالی به علت روانی این نوع شعر و زیبایی و جذابیت خاص خود از آن استقبال کردند. عموم شاعران به آن سبک شعر می­سروند و از زبان محلی خود برای سرودن آن استفاده می­کردند. آنها بدون آنکه به حرکات آخر کلمه (اعراب) توجهی داشته باشند، شعر می­سرودند و این چنین بود که فن جدید را ابداع کردند و آن را «زجل» نامیدند. مخترع آن «ابوبکربن قزمان» است. او در روزگار ملثمین دراول قرن هشتم میلادی می­زیسته و سرامد و پیشوای زجل سازان به شمار می­رفته است. و به امام زجالین مشهور گشت. (ابن خلدون، 1413، 1/696-697؛ رافعی، 1415، 114)

این نابغه­ زجل در سال 1160 میلادی /555 هـ چشم ازجهان فروبست. بعضی هم می­گویند مخترع زجل مردی بنام «راشد» بوده است. ولی بیشتر منابع «ابوبکر قزمان» را مخترع زجل می­دانند. (فاخوری، 1383، 587)

نمونه­ای از زجل ابن قزمان:

و عریش قد قام علی دکان  بحال رواق

و أسد قد ابـتـلع ثـعـبـان    من غلظ ساق

و فــتـح فمه بحال إنسان بـیـه الـفـراق

وانطق من ثم علی الصفاح  وألقی الصَّیّاح

(ابن خلدون، 1413، 1/697)


بخش سوم

1-3 گفتار اول:

 جايگاه اجتماعي و فرهنگي زن در اندلس

زن اندلسی در زندگی اجتماعی جایگاه ممتازی بدست آوردو این جایگاه در زمینه­های ادبی، سیاسی وفرهنگی منعکس شد. زن در اندلس از آزادی زیادی برخوردار بوده است به گونه­ای که سهم اودر این زمینه از زنان مشرق به علت پیشرفت محیط اندلس و ترکیب اجتماعی آن که از جنس و نژاد و طایفه­های متعدد تشکیل شده بود، بیشتر بوده است. این عوامل منجر شد که (شخصیت مستقل زن اندلسی) زمینه را برای شکوفایی او فراهم کند البته این آزادی باتوجه به طبقات زنان در جامعه اندلس متفاوت بود. به طور مثال آزادی یک زن در طبقه اشراف و بزرگان با آزادی یک زن در طبقه پایین اجتماع و یا یک کنیز برابر نبود ممکن بود زن در طبقه پایین اجتماع به طور کامل مطیع و فرمانبردار شوهر خود باشد و آزادی وی فقط به محیط منزل و انجام وظایفش در داخل خانه خلاصه شود. اما آزادی عملی که در جامعه آن روز شاهد آن هستیم در مورد زنان کنیز محدود می­شد، و زنان آزاد در خانواده­های ثروتمند دارای سلطه و قدرت تصرف زیادی بودند و خدم و خشم و برده و کنیز در اختیار داشتند.  (ماک کاپ ژورف، 1366 خ، 85؛ ابن حزم، 1993، 70-71)

بیشترین فعالیت و مشارکت زن در اندلس در ساخت عرصه­ی ادبیات و آراستگی و زیبایی آن بوده است که در تمام زمانها و مکان­ها اثری از خود بر جای گذاشت و بر شکوفایی و لطافت تمدن پیشرفته­ای که در آن زمان فضای اندلس را با تمام زروزیورش در خود پیچیده بود، کمک ومساعدت کرد، و فعالیت او در این زمینه از زنان مشرق بیشتر بوده است. شاید علت آن طبیعت زیبا و جادویی اندلس باشد که به زن اندلسی الهام کرده و شعر را بر زبان او جاری نموده باشد. در فضای اندلس نامهای بسیاری از زنان درخشید و بسیاری از آنها بر شاخسار با طراوت آن با زیباترین گویش­ها و با خوش­ترین الحان، شیواترین آوازهای پنهانی سرودند.

آنچه واضح و روشن است این است که در جامعه اندلس زنان به ود دسته تقسیم می­شدند: زنان آزاد و زنان کنیز. این زنان آزاد و کنیز در جاگیری پیشرفت ادب زنان نقش داشتند و در این زمینه مشارکت می­کردند. اما زنان آزاد بیشترین اثر را در این گوی و میدان داشته و به تمام فنون در ادبیات می­پرداخته­اند. فنونی چون شعر، روایت، حفظ اخبار و اشعار و... .

به طور کلی می­توان گفت این زنان در تمام دانش­ها و رشته­های ادبی بامردان رقابت داشته­اند، بخصوص درمشاعره و پاسخگویی به ابیات شعری. اما زنان کنیز اثری کم رنگ­تر از زنان آزاد داشته، و بیشترین فعالیتهای آنها در زمینه موسیقی، آوازخوانی، شعر و بخصوص غزل بوده است. (شکعه، 1979، 118؛ تنیر، 1988، 55؛ خلیل جمعه، 1421، 129)

برخی معتقدند که این زنان در بیان احساسات و سرودن غزل نسبت به مردان ماهرتر بوده­اند زیرا مردان درگیر جمع­آوری مال، صحبت با حاکمان، طلب علم، شرکت در جنگها، تحمل مشکلات هولناک و آباداني سرزمین خود بودند و چنین کارهایی به مردان اجازه نمی­دادند که به دنبال عواطف و احساسات خود باشند و مجال و وقت زیادی نيزنداشتند.

لطافت و ظرافت ذاتی زن اجازه کارهای سخت را به او نمی­داد به همین دلیل زنان به علت اوقات فراغت و بی­اعتنایی به کارهای سخت ترجیح می­دادند باعاشقان دلشیفته بیشتر تماس داشته باشند و با آنها راز و نیاز و همدردی کنند و غزلهای عاشقانه بسرایند. (ابن حزم، 1993، 71) علاوه بر آن ممکن است چیرگی و تسلط این زنان در علم بلاغت باعث نبوغ وشکوفایی استعدادشان در زمینه­ی شعر بوده باشد.(ضیف، 1924، 3)

2-3/ زن و علوم گوناگون

زن اندلسي علاوه برتنظیم و سرودن شعر، به روایت اشعار، اخبار و احادیث هم می­پرداخت، و از این نظر به «روایان حدیث» معروف بودند.  از زنان راوی می­توان «غاليه بنت محمد» و «فاطمه» را نام برد که حدیث را برای دیگران روایت می­کردند. (احسان عباس، 1985، 26)

همچنین «عبده بنت بشر بن حبیب بن الولید المروانیه» را نام برد، او اشعار و اخبارش پدرش را روایت می­کرد. (تنیر، 1988، 55) یکی دیگر از این زنان راوی «ام سعد القرطبیه» می­باشد، اواخبار پدر ، پدربزرگ و دیگر اعضای خانواده­اش را روایت می­کرد. (ابن أبار، 1410، 4/264؛ ابی العزم، 1416، 42)

از دیگر راویان اندلس می­توان «ام الحسن بنت سلیمان بن وانسوس» وزیر امیر محمد، منذر و عبدالله را نام برد. او معاصر«بهاء» دختر «عبدالرحمن حکم ربضي» بود. «ام الحسن»، نزد عالم محدث «بقی بن مخلد» (متوفی 276هـ) شاگردی کرد و آنچه را که از استادش شنیده بود روایت می­کرد. او برای کسب علم، در روزهای جمعه به خانه­ی استادش «بقی بن مخلد» می­رفت او پس از مدتی به حج رفت و در آنجا حدیث و فقه را آموخت و سپس به اندلس بازگشت (ابن أبار، 1410، 4/244)

برخی از زنان اندلس درکار تألیف و نگارش نقش داشتند. این زنان کاتب عبارتند از: «لُبنی» (متوفی، 376هـ)، اونویسنده خلیفه «حکم بن عبدالرحمن» بوده است. وی نحوی دان و شاعر و عالم به ریاضیات و علم عروض و خطاط بوده و در خوشنویسی مهارت داشته است. «لُبني» تمام اسرار ومطالب محرمانه­ی خلیفه را می­نوشت و کتابخانه­ای هم مشتمل بر گرانبهاترین کتابهای علمی را برای خود تأسیس کرده بود. (ضبی، 1410، 530؛ ابن بشکوال، 1966، 13/992؛ ابن أبار، 1410، 4/247)

 یکی دیگر از این نویسندگان «مزنه» (متوفی 358 هـ) می­باشد که کار نویسندگی خلیفه «عبدالرحمن ناصرلدین الله» را برعهده داشت. (ضبی، 1410، 732؛ ابن بشکوال، 1966، 13/922) و هم چنین «کتمان» کاتب را می­توان نام برد ،او از کنیزان قصر خلافت در قرطبه می­باشد و کار نوسندگ «ناصر عبدالرحمن بن محمد» را برعهده داشت. (ابن أبار، 1410، 4/247) و از زنان کاتب، «راضیه» کنیز خلیفه «عبدالرحمن بن محمد الناصر» ملقب به «نجم السعید» می­باشد. او علاوه بر دبیری ، در شعر و قصص و حکایات نیز به شهرت رسید و تألیفات زیادی از خودبر جای گذاشت. «راضیه» در سال 432هـ چشم از جهان فروبست. (ابن بشکوال، 1966، 13/994؛ اوبون، 1334، 517) واز نویسندگان برجسته آن عصر، می­توان «زُمُرد» را نام برد که در سال 336 هـ وفات یافت. «نظام کاتب» یکی دیگر از این نویسندگان و کاتبان است که در زمان «هشام المویدبن الحکم» کار نویسندگی در قصر خلافت را برعهده داشت. او ادیبی برجسته و بلیغ بوده و در نگارش نامه­ها تسلط و تبحر داشته است. تسلیت نامه­ای که «هشام موید» برای کارگزار خود «مظفربن منصور بن أبی عامر» در سوگ پدرش ارسال کرد از انشاء «نظام» بوده است. (ابن أبار، 1410، 4/249)

یکی دیگر از نویسندگان اندلسی «رقیه بنت تمام بن عامر» وزیر امیر محمد است. او از دوستان صمیمي «ام الحسن دختر سلیمان بن و انسوس» می­باشد.او زنی ادیب و شاعری برجسته بود و در نگارش و کتابت ممتاز؛ تا جائیکه دختر امیر منذربن محمد (273-275 هـ) بعد از شنیدن وصف و توانایی او در نویسندگی، اورا به عنوان نویسنده­ی خود انتخاب کرد. (ابن أبار، 1410، 4/245)

در برخی از منابع و کتابهای تاریخی با تعدادی از زنان دانشمند و ژرف نگر مواجه می­شویم که در علم و دانش سرآمد بوده‌اند. دانشمندانی چون، دختر فائز همسر «ابی عبدالله بن عتاب». او تفسیر و لغت و شعر را از پدرش آموخت و فقه را از همسرش فراگرفت و برای آموختن قرائت­های هفتگانه در نزد «ابی عمر و دانی مقری» به نقطه­ی دور دستی مهاجرت کرد اما اجل مهلتش نداد و ابی عمر به دیدار معبودش شتافت او به ناچار قرائتهای هفتگانه را از شاگردش «ابی داود بن نجاح» فرا گرفت. (ضیف، 1414، 71) یکی دیگر از دانشمندان اندلسی، «اشراق سویداء» می­باشد اومعاصر دختر فائز بود و در عربی و لغت و ادبیات تبحر داشت و در علم عروض به شهرت رسید. «ابو داود مقری» عروض را از او آموخت، «اشراق» کامل مبرد و امالی قالی رابه او تعلیم داد. (ابن أبار، 1410، 4/250)

«ام الحسن دختر ابی جعفر طنجالی» یکی دیگر از این زنان دانشمند است. او سومین نفر بعد از حمده، ولاّده در ادبیات است و در این زمینه بسیار تلاش می­کرد، علاوه براین او زنی ادیب و طبیبی دانا بود. (خلیل جمعه، 1421، 19)

در میان زنان اندلسی، عده­ای به حفظ کردن قرآن مبادرت می­کردند و از حافظان قران به شمار می­آمدند. درمنابع اسلامی در مورد حافظان قرآن آمده است که 60 هزار زن حافظ قرآن  دراندلس زندگی می­کردند و هرکدام از این حافظان بر سر در خانه­های خود چراغی نصب کرده بودند تا مردم این خانه­ها را از دیگر خانه­ها تشخیص دهند و آنها را بشناسند. (تنیر، 1988، 54) اما متأسفانه این منابع نام این حافظان قرآن را ذکر نکرده­اند و تنها نام دو تن از آنها، در برخی از منابع مشاهده می­شود که عبارتند از1-«و رقاء بنت ينتان الحاجه» که از اهالی طلیله می­باشد ولی درشهر فاس زندگی می­کرد.2-«فاطمه بنت أبی علی حسین بن محمد الصدفی» است از اهالی مرسیه. (ابن أبار، 1410، 4/256و262)

عده­ای دیگر از زنان اندلسی در علم پزشکی تبحر داشته­اند مانند خواهر «حفیدبن زهر» و دخترش که در معالجه و درمان بیماریهای زنان شهرت زیادی بدست آوردند. «منصور بن ابی عامر» جز او (خواهر حفیدبن زهر) کس دیگری را برای معالجه­ی خانواده­اش دعوت نمی­کرد (خلیل جمعه، 1421، 19) در آن برهه از زمان با کنیزی پزشک آشنا می­شویم او کنیز ابن کتانی است و در آواز و علم طب و تشریح اعضای بدن معروف گشت تا جائیکه بسیاری از پزشکان درطبابت به پای او نمی­رسیدند. هم چنین «أم عمر و دختر عبدالملک بن زهر طیب» و خواهر «ابی بکر» که از پزشکان ماهر و زبردست، در زمان خود بودند. «ام عمرو» پزشک زنان امیران و کودکان و کنیزان خاندان عبدالمومن در إشبیلیه بود و مردان در طب از او نظرخواهی می­کردند در نتیجه به مقام و منزلت والایی دست یافت او در سال 580هـ درگذشت.(ضیف، 1414، 71-72)

علاوه بر زنان شاعر و ادیب و طبیب، زنان معلم زیادی در اندلس مشغول تعلیم و تدریس بودند که د ربسیاری از علوم وادب و هنر به نبوغ رسیدند مانند «مریم بنت ابی یعقوب الانصاری». او یکی از استادان ماهر در زمان خود بود و دختران إشبیلیه را در منزل تعلیم و تربیت می­نمود. وی در این فن مهارت خاصی داشت و دختران فاضله­ی زیادی ازمجلس درس او استفاده می­کردند. (حمیدی، 1410، 8/650؛ فواز، 1421، 790) همچنین «شاعره عروضیه»، او از شهر «بلنسیه» می­باشد، «یوسف بن نجاح» علم عروض را از او آموخت. یکی دیگر از این معلمان «غالیه بنت محمد» است. هم چنین دختر «ابن حزم» را می­بینیم که برای تأدیب و آموزش پسربچه­ها در کودکی تمام همت خود را بکار بست و با پدر و برادرش در امر آموزش و تعلیم این نو باوگان درخانه مشارکت می­کرد گفته شده در قرن 5هـ روزانه 170 زن در شرق قرطبه نسخ قرآن کریم با خط کوفی و اشراق عروضی را آموزش می­دادند آنها کامل مبرد و نوادر قالی را از بر بودند. این زنان تعلیم و تربیت همسران و فرزندان امرا و ثروتمندان را برعهده داشتند. یکی از امیرزادگانی که تحت تعلیم این زنان قرار گرفته بود «ابن حزم[14] »می­باشد وی در کودکی قرآن را توسط زنان قصر پدرش آموخت. این زنان احادیث شریف را بر او روایت می­کردند و خط را به او آموزش می­دادند. (ابن حزم، 1993، 70؛ مریدن و دیگران، 1998؛ 650؛ ضیف، 1414، 70)

در میان زنان اندلسی، زنان خردمندي بودند که به علم و دین شناخته شده­اند: یکی از این زنان با ایمان و دیندار «مریم بنت ابی یعقوب» می­باشد.او به زنان علم و ادب می­آموخت و برای دین و اخرت و سعادت خود توشه برمی­داشت تا جائیکه ادبای عصرش او را در عفت و پاکدامنی به مریم مقدس، و در شعر وادب به«خنساء»[15] تشبیه کرده­اند، و در وصف وی چنین سروده­اند:

أشبهتِ مریماً العذراءَ فی ورع       وفقت خنساء فی الأشعار و المثل

(سیوطی، 1978، 69؛ خلیل جمعه، 1421، 18)

و همین طور«طونه بنت عبدالعزیز»[16] معروف به «حبیبه» همسر «أبی القاسم بن مدیر الخطیب المقری» اوزنی فاضل، متدین و قاری بسیار خوبی بوده و خط زیبایی داشته است. (ابن بشکوال، 1966، 13/996-997)

از دیگر زنان فاضل و متدین «فاطمه بنت يحيي المغامی» خواهر «یوسف بن یحیی» می­باشد. اوزنی خیرخواه ، فاضل و دانا وآگاه بود. هم چنین «خدیجه بنت ابی عبدالله ابن سعید الشنتجالی» که او هم زنی عالم و خیرخواه و فاضل بود. (ضبی، 1410، 15/733؛ ابن بشکوال، 1966، 13/996)

 از زنان زاهد و عابد می­توان «البهاء» دختر امیر «عبدالرحمن بن حکم ربضی» (206-238هـ) را نام برد. او زنی عابد و پارسا بود، و مصحف و قرآن­هارا می­نوشت و آن را برقاریان قرآن عرضه می­کرد. مسجد «بهاء» در «ربض الرصافه» منسوب به اوست. (ابن أبار، 1410، 4/243)

در آن عصر، زنان عابد و واعظی وجود داشتند که زنان دیار خودرا پند و موعظه می­کردند یکی از این واعظین «رشیده واعظه» است او در شهرهای اندلس می­گشت و زنان را پند ونصیحت مي‌نمود.(ابن أبار، 1410، 4/259)

از مهمترین دلایلی که «محی الدین بن عربی» صوفی مشهور به تصوف روی آورد پندها و نصیحت­های همسرش «مریم بنت محمد بن عبدون» بود. او پس از شنیدن پندها و موعظه­های همسرش و پارسایی و زهدی که از او مشاهده می­کرد به مسلک تصوف روی آورد. ابن عربی به مدت دو سال خادم و مرید او گشت و اخبار پیش­بینی شده­ی غریبی را که تذکر می­داد، از وی اقتباس می­کرد. (ضیف، 1414، 72)

 

 

3-3/ نقش زنان در ادبیات اندلس

گفتیم که زنان اندلس درادبیات تأثیرگذار بوده­اند اکنون تأثیر این زنان را از دو دیدگاه بررسی می­کنیم:

1- یکی از دلایل رونق و پیشرفت ادبیات در اندلس زیبایی زنان اندلس بود که باعث تحریک احساسات و عواطف شعرا و ادبا می­شد و به همین دلیل شاعران به غزلسرایی می­پراختند و مجالس ادبی را برپا می­نمودند. شعرا غزلخوانی می­کردند و در وصف زنان اغراق می­نمودند کنیزان نیز در این اشعار وغزل سهم زیادی داشتند و شعر زیادی در مورد آنها گفته شد. (خلیل جمعه، 1421، 12؛ سلیمان علی، 1426، 232)

2- دلیل دوم تأثیرپذیری خودزنان اندلس از جنبش و حرکت ادبی است که تمام اندلس را فراگرفت به گونه­ای که مصادر ومراجع عربی نام تعداد زیادی از این زنان شاعر را ذکر کرده­اند. برخی از مورخان روایت می­کنند که در اندلس 60 هزار شاعر زن بودکه بیشتر آنها در غرناطه زدگی می­کردند و به زنان عرب معروف بودند نه زنان غرناطه. زیرا این زنان در نظم و شعر شیوه­ی عرب را برگزيده بودند و در معنا پایبند به فصاحت بوده­اند. (تنیر، 1988، 55)

 در این زمینه «مقری» می­گوید:«از ذکر نام شاعرانی که به دوران هشام دوم و منصور بودند می­گذریم که شمارشان از ريگ دریا بیشتر بوده است.« (مقری، 1968، 2/632)

البته باید گفت که بیشتر این زنان شاعر از زنان آزاد بوده­ و در سرودن شعر مهارت داشتند چرا که امرا و خلفا برای تربیت زن در تمام انواع علوم تلاش می­کردند و آنها را به سرودن شعر و نظم آن تشویق می­نمودند. آن زن فرهیخته و دانش آموخته را بر دیگر زنان ترجیح می­دادند. . این مطلب به این معنی نیست که زنان کنیز و برده در این زمینه سهمی نداشتند بلکه اغلب آنها در شعر ، موسیقی ، آوازخوانی و غنا نقش موثری داشته­ و امرا و خلفا این کنیزان تربیت یافته را بردیگر زنان ترجیح می­دادند و آنها را برتر می­دانستند و گاهی در خرید آنها قیمتهای گران و بالایی پرداخت می­کردند. (خلیل جمعه، 1421، 21-22؛ سلیمان علی، 1426، 230-232)

در منابع آمده است که امیر«عبدالرحمن اوسط» از کسانی بود که کنیزان زیادی خرید و در زمان او تمدن در اندس رشد کرده و به لذت گرایی کشیده شد. امیر «هذیل بن رزین» کارگزار «سهله» نیز تمام همت خودرا صرف این موضوع کرد و کنیزان زیادی را در اطراف خود جمع نمود. نقل شده او برای خرید کنیز (ابن الکتانی) سه هزار دینار پرداخت کرد. (فروخ، بیتا، 4/99)این کنیزان اگرچه نزد اندلسی­ها ارزش داشتند اما به جایگاهی که زنان همپایه خود در مشرق از آن برخوردار بودند نرسیدند حتی در آوازخوانی هم به آن درجه ومقام نرسیدند. به طوریکه قبلاً اشاره شد زنان آزاد به تمام فنون در ادبیات پرداختند. فنونی از قبیل شعر، روایت، حفظ اخبار و اشعار کمیاب. به طور کلی می­توان گفت که در تمام علوم و دانش و ادب بامردان به رقابت برخاستند بخصوص در مشاعره کردن و پاسخگویی به ابیات شعری. باید یادآور شد که این مشاعره و مناظره­ی شعری بیشتر در عصر ملوک الطوائف بوده است چنانکه «ابن خطیب» درکتاب «الاحاطه» در رابطه با مشاعره می­گوید: «به نظر می­رسد عصر طوائف عصر مشاعره و مناظره­ی شعر بین کنیزان و شعرای مرد بود  و عصر مناظره و بدیهه­گویی بین شاعران آزاد زن و شعرای مرد.» (ابن خطیب، 1974، 1/433-435؛ سلیمان علی، 1426، 232-233)

در این میدان مناظره و مشاعره اکثراً برد با زنان بوده است چرا که زنان در بدیهه­گویی و حضور ذهن و بهره­گیری از طبع لطیف علاقمندی این زنان به کسب علم و دانش به جایی رسید که از ازدواج و تشکیل خانواده خودداری می­کردند. گوستاولوبون در مورد علاقمندی زنان اندلسی در کسب علم و ادب می­گوید:«برخی از زنان اندلس به قدری آزومند ترقی و دانش پژوهشی و کسب هنر بودند که به سر بردن در کتابخانه و سروکار داشتن با کتاب را از انتخاب همسر و تشکیل خانواده عزيزتر می­داشتند.» (لوبون، 1334، 517) به عنوان مثال، در عصر امارت اندلس (138-316هـ) «حسانه بنت عاصم بن زید» خوش درخشید. (مقری، 1968، 4/167؛ هیکل، 1979، 109)

در عصر خلافت (316-422هـ) تعدادی زنان شاعر ظهور کردند از جمله «عائشه بنت احمد القرطبیه» و «حفصه بنت حمدون حجاریه» که معاصر و هم دوره عائشه بود، «صفیه بنت الریی»، «الشفاء»، و «غسانیه بجانیه[17] »را می­توان نام برد.

در این دوره شاعر دیگری چون «مریم بنت ابی یعقوب الانصاری» از شهر إشبیلیه ظهور کرد و به شهرت رسید. (شرح و زندگی نامة  اين شاعران در مباحث آینده ذکر خواهد شد.) (مقری، 1968، 1/327؛ ابن بشکوال، 1966، 13/922، 995؛ حمیدی، 1410 8/651؛ سیوطی، 1978، 36)

اما «ولاده بنت المستکفی» از زنان شاعری بود که در پایان عصر خلافت می­زیست و منابع اسلامی با شگفتی زیادی از اویاد کرده­اند. زیرا از امتیازات ویژه­ای برخوردار بوده و بر زنان معاصر خود برتری داشته است. همچنین وی در فصاحت و بلاغت، تیزهوشی ، شیوایی شعر و استواری کلام مشهور بوده است. به همین دلیل شنونده رامجذوب خود می­کرد و در جانها اثر می­­گذاشت. «ولاّده» پایبند به آداب و رسوم زمانه خود نبود؛ بخصوص در مسائلی که مربوط به حجاب می­شد.او د رقرطبه مجالس ادبی برگزار می­کرد و با شعرا و ادبا مناظره و گفتگو می­نمود. مجلس ادبی او در قرطبه محل تجمع مردان آزاده بود و اهل علم و ادب از شعرا و نویسندگان در این مجالس رفت و آمد داشتند. وی دراین مجالس قصائد شعری و قطعه­های نثری خود را برای آنها می­خواند و با بسیاری از آنها روابط عاشقانه داشت. (ابن دحیه، بیتا، 7-8) در این رابطه ویل دورانت مورخ مشهور چنین می­گوید: «وی درباره عاشقان خود چنان بی­پروا مطلب می­نوشت که اگر مادام رکامیه، زن عاشق پیشه معروف فرانسه می­شنید، وحشت می­کرد.» (ویل دورانت، 1378، 4/389)

بنابراین حرکات و رفتار او درجامعه با شگفتی مواجه می­شد و حرف­های زیادی در مورد او زده می­شد. برخی می­گوینداو با وزیر «ابی الولید احمد بن عبدالله» معروف به «ابن زیدون» وزیری که از بزرگترین شعرای اندلس شمرده می­شد، رابطه داشته است. برخی دیگر می­گویند شعر هرزه و بی­بندوباری از زبان او نقل شده است و به همین دلیل به بی­بند و باری و حرمت شکنی متهم گردید مانند «مهجه قرطبیه» دوست و شاگرد «ولاده»، که به بی بندوباری معروف بود برخی دیگر او را به پاکدامنی و شرف و ایمان توصیف کرده­اند، شاید دلیل این اتهامات این باشد که: 1- او مقید و پایبند به حجاب نبوده حجابی که زنان اندلس به آن معروف بوده­اند. 2- او از چهارچوب آداب و رسوم رایج دراندلس خارج گشته بود به همین دلیل شایعات پیرامون او زیاد شد.

با تمام این سخنان «ولاده» درگسترش و پیشرفت حرکت ادبی اندلس نقش بسزایی داشت. او در مجالس ادبی شرکت می­کرد و با شعرا به مشاعره می­پرداخت. این حرکت، جنبش بزرگی درتاریخ ادبی زنان اندلس به شمار می­آمد.

یکی دیگر از شاعران زن اندلسی در عرصه ادبیات، «مهجه قرطبی» می­باشد او در صراحت و زیبایی ادبی از «ولاده» سبقت گرفته و از او برتر گشته بود. (مقری، 1968، 4/293)

 4-3/ زن و هنر

عربهای مسلمان، علاوه بر ادبیات، شعر، روایت و اخبار به خط و خوشنویسی[18] نیز اهمیت می­دادند و به آن توجه خاصی داشتند تا اینکه خوشنویسی به عنوان یکی از هنرهای برجسته در نزدشان شناخته شد و در آن عصر رواج یافت.دراین عرصه­ی هنر، تنها مردان نبودند که به این هنر زیبا تمایل و گرایش داشتند بلکه زنان اندلس نیز به این هنر زیبا علاقمند شدند و د رآن تبحر یافتند. عده­ای از این زنان در آموزش خط وخوشنویسی معروف شدند، زنانی چون «صفیه بنت عبدالله الریی» که به خوش خطی مشهور بود، درحالیکه وی ادیب و شاعر نیز بوده است.(ابن بشکوال، 1966، 13/993)

دراین هنر و فن زیبا، تنها صفیه نبود که به شهرت رسید بلکه تعدادی از زنان اندلس د راین هنر به شهرت رسیدند. از جمله این زنان می­توان، به «فاطمه بنت زکریا بن عبدالله» معروف به «شبلادی» ، «طونه بنت عبدالعزیز»، «ریحانه» کنیز «طبیب ابی عبدالله کنانی» اشاره کرد. (ضبی، 1410، 15/732؛ ابن بشکوال، 1966، 13/996-997) همچنین «عائظه بنت احمد القرطبی» که دارای خطی نیکو و زیبا بود و قرآن را با خطی خوش می­نوشت. (سیوطی، 1978، 54)

زنان اندلس، علاوه بر شعر و خوشنویسی، به موسیقی و آوازخوانی نیز روی آوردند چرا که ارتباط بین موسیقی و شعر ارتباطی محکم است زیرا موسیقی قدرت دارد شعر را توجیه کند و قالب آن را معین کند. صنعت موسیقی و غنا (آواز) در اندلس به شکل محسوسی پیشرفت کرد وبرآهنگ و لحن مشرق تکیه داشت به ویژه بعد از آمدن زیاب و وارد شدن او به اندلس در زمان «عبدالرحمن بن حکم». «عبد الرحمن بن حکم» ورود زریاب را گرامی داشت وازهنر و فن او شگفت زده شد. فنی که موسیقی و آواز اندلس را وارد عرصه­ی جدیدی کرد.(دایه، 1401، 31؛ ضیف، 1924، 20)

قبل از آمدن زریاب، به آواز و غنای اهل اندلس «حداء» می­گفتند و آن آواز ساده و روان عرب بود. اما زریاب موسیقی جدیدی آورد و از نظر جهانی به نام «زریابیه» معروف گردید. این موسیقی به شکل وسیعی دراندلس رواج یافت. درنتیجه موسیقی «حداء» به موسیقی عامیانه و موسیقی زریابی به موسیقی پیشرفته اندلس تبدیل گشت. (عاصی، 1412؛ 120؛ خلیل جمعه، 1421، 35)

صنعت غنا و آوازخوانی در شهرهای اندلس رواج یافت و شخص ثروتمندی نبود که برای مجلس بزم خود زن آوازه­خوانی را انتخاب نکند و اهل مجلس به ترانه­های زیاد و به تعداد آلات موسیقی تفاخر می­نمودند، و به زنان آواز خوان افتخار می­کردند به طوریکه نقل شده، بهای یک خواننده­ی زن در بلنسیه بیشتر از هزار دینار بود. (ضیف، بیتا، 61)

غیر از «حمد ونه» و «عُلّیه»- دختران زریاب- ملاحظه­ می­شود که بیشتر آوازه­خوانان از زنان کنیز بوده­اند. مانند «عجفاء کنیز» که از بهترین کنیزان آوازخوان بوده و به زیبایی صورت، صدا، بیان و لحن مشهور بوده است.

«عبدالرحمن داخل» حاکم اندلس، عجفاء را از یکی از حاکمان بنی زهره درمدینه خریده بود. به نظر می­رسد که «عبدالرحمن داخل» سعی می­کرد زنان آواز خوان مشهور را از مشرق زمین بخصوص از شهر مدینه- وقتی که متوجه خوبی و حسن کنیزان ، درخواندن و آواز می­شد- خریداری کند.(شکعه، 1979، 119)

«عبدالرحمن داخل» بعد از عجفاء «فضل» آواز خوان را خرید که درآواز خواندن بسیارماهر و زبردست، و دارای صفات و ویژگی­های ممتازی بوده است. او در اصل کنیز یکی از دختران هارون الرشید بوده و در بغداد بزرگ شده و پرورش یافته بود سپس از آنجا به مدینه رفته و در آواز شهرت یافته و به مقام والایی رسیده بود. «عبدالرحمن»، «فضل» و دوستش «علم» و دیگر آوازخوانان را که درقصر «دارالمدینات» زندگی می­کرده­اند، خریداری نموده است. (ابن أبار، 1410، 4/241)

یکی دیگر از این آوازخوانان «قلم» می­باشد او بعد از فضل وعلم سومین نفری بود که عبدالرحمن او را خریداری نمود. او در نزد امیر به سعادت و نیک بختی رسید. قلم، اندلسی الاصل واز اهالی شهر بشکنسیه بوده است. (ابن أبار، 1410، 4/241)

مقری در مورداو می­گوید:«او در حالیکه کودک و خردسال بود به مشرق، شهر پیامبر (ص) برده شد. د رآنجا تحت آموزش قرار گرفت و د رآواز تبحر یافت. او زنی ادیب، خوش خط، راوی اشعاری بود که آن را حفظ کرده بود و اطلاعات زیادی در مورد ضرب­المثل­ها داشت. (مقری، 1968، 3/140)

بعد از زنان آواز خوان، مردان آوازخوان وارد اندلس شدند. اولین کسانی که در زمان «حکم بن هشام» وارداندلس شدند «علّون» و «زرقون» بودند. آنان در نزد «حکم بن هشام» آواز می­خواندند اما آواز آنان بخاطر چیرگی و برتری آواز زریاب کمرنگ شد. (مقری، 1968، 3/130) یکی دیگر از این آوازخوانان که وارد اندلس شد «علی بن نافع، ابوالحسن» ملقب به «زریاب»[19] از کارگزاران «مهدی عباسی» و از شاگردان «اسحاق موصلی» است. وی به همراه استادش اسحاق موصلی درخدمت «هارون الرشید» بوده است، درمحضر هارون، غیر از استعدادهای موسیقیایی، شخصیت متفاوت و برجسته­ی زریاب چنان خلیفه را مجذوب نمود که همه پیش­بینی کردند استاد و سرپرست موسیقی آینده دربار خلافت، کسی جز او نخواهد بود. در نخستین جلسه­ی اجرای موسیقی در حضور هارون زریاب حاضر نشد با عود [20] استادش اسحاق موصلی بنوازد و اصرار کرد که باعود خود-که می­گفت چیزی دیگری است - بنوازد. زریاب همان شب قلب­ هارون را تسخیر کرد و این کار، حسادت اسحاق را سخت برانگیخت. چنانکه بی­درنگ به زریاب فهماند که در دربار هیچ رقیبی رادر مقابل خودش تحمل نخواهد کرد و توصیه کرد هرچه زودتر بغداد را ترک کند. زریاب خوب می­دانست که در افتادن با مردی به نیرومندی اسحاق موصلی اشتباه بزرگی است. بنابراین موسیقیدان جوان به غرب (شمال افریقا) مهاجرت کرد و درمدت بسیار کمی به شهرتی، بسیار دست یافت و در نزد «حکم بن هشام» به سعادت و مقام والایی رسید. (دایه، 1401، 27؛ حمیدی، 1410، 1/267؛ جوادی، 1380، 1/197-198).

زریاب زنان آوازخوان و مطرب زیادی را تعلیم داد. زنانی چون «منفعته»: اوکنیز زریاب بود. زریاب بهترین آوازها را به او آموخت و سپس او را به «عبدالرحمن او سط» هدیه کرد. هم چنین مصابیج، کنیز «الکاتب ابی حفص عمر بن فلهیل» که درنیکی و خوش صدایی شهره آفاق بود. (مقری، 1968، 3/131)

یکی دیگر از کنیزان «علی بن نافع» «مُتعه» می­باشد، زریاب او را تربیت کرد و بهترین آوازها را به او آموخت تا اینکه به سن جوانی رسید. «متعه» بسیار زیبا و خوش آواز بود و به «عبدالرحمن بن الحکم» اظهار علاقه می­نمود به همین دلیل، زریاب اورا به «عبدالرحمن» هدیه کرد. از دیگر زنان آوازخوان، که به دست زریاب به مقام استادی رسیدند، «حمدونه» و «عُلّیه» دختران زریاب می­باشند. حمدونه در میان خانواده­اش، گوی سبقت را ربوده و از پیشگامان این فن گردید و در کار خود بسیار مهارت داشت و از خواهرش «علیه» پیشی گرفته بود.او همسر وزیر «هاشم بن عبدالعزیز» بود. نقل شده، عمر «عُلّیه» بعد از خواهرش «حمدونه» بسیار طولانی شده و از خانواده­اش کسی جز او باقی نمانده بود به همین دلیل مردم به او روی آورده و به او اشتیاق پیدا کرده بودند. (مقری، 1968، 3/131؛ ابن أبار، 1989، 242-243)

علاوه بر آنها کنیزان آوازخوان دیگری که دراندلس می­زیستند و به شهرت و مقام والایی دست یافتند عبارتند از: «أنس القلوب» کنیز امیر «منصوربن أبی عامر» که در آوازخوانی معروف بود و همچنین کنیز «عبدالرحمن بن معاویه» که به شهرت زیادی رسید. (کحاله، 1959، 1/80-81).

این امور نشان می­دهد که اندلسی­ها از زمانهای قدیم به آواز و موسیقی توجه خاصی داشتند و به همین جهت اندلس از تأثیرات فنی مشرق اسلامی بی­بهره نماندو تحت تأثیر آنها واقع شد به ویژه زریاب و سه مظهر تمدن (فضل، علم، قلم) که اثرات شرقی خودرا به جای گذاشتند و به خصوص تمدن بغدادی و مدنی.

5-3/ نقش زنان اندلس درسیاست

در جامعه­ی اندلس زن اندلسی از آزادی ونفوذ زیادی بهره­مند بود و در همه امور دخالت می­کرد تا جائیکه بعضی از مردان به مادرانشان منسوب می­شدند. (تنیر، 1408، 58) د راین رابطه پروفنسال می­گوید:«زنان درجامعه بدوی منزلت و جایگاه خاص خودرا دارند و به همین جهت حریص هستند تا در دربار نيز به همین جایگاه خود را حفظ کنند. و بدین ترتیب آزادی نسبی که درهنگام کوچ کردن از صحرا، از دست نداده بودند به آنها فرصت داد تا در امور دولتی هم شرکت کنند و از سلطه­ای که توانسته بودند آن را حفظ کنند، بهره­مند شوند، و همسر و فرزندانشان نیز کلامشان را با گوش جان بشوند و از آنها اطاعت کنند.» (پروفنسال، 1983، 31)

زن اندلسی، نه تنها در عرصه سیاست نفوذش کمتر از زن شرقی نبوده بلكه مايه‌ي شگفتي همگان بوده و سلطه گري وسيع و گسترده‌اي داشته است. نفوذ، سلطه­گری و سیاست زن در اندلس از زمان سلطنت «هشام بن عبدالرحمن» آغاز و تا زمان حکومت فرزندش ادامه داشت به طور مثال «طُروب» یکی از کنیزان «عبدالرحمن الأوسط» نفوذ زیادی بروی داشت. (ابن أبار، 1410، 4/242؛ فروخ، بیتا، 4/99) به همین دلیل (يعني نفوذ و سیاست زنان) مردم از «قاضی محمد بن زیاد» کینه به دلیل گرفتند زیرا تحت سیطره و نفوذ زنش «کفات» قرار داشت و حکومت می­کرد. این بدین معنانیست که تعظیم و احترام گذاشتن در حد ذات خود زشت باشد بلکه کینه و نفرت مردم به این دلیل بود که باید سطح فکری «قاضی محمد بن زیاد» بالاتر از این حدباشد تا بتواند بر کشوری حکومت کند. هم چنین نفوذ «رسیس» درحکومت «عبدالرحمن الناصر» رانباید فراموش کنیم وی به حدی به «عبدالرحمن» نزدیک بود كه «عبدالرحمن» به اواجازه داد با کاروان سلطنتی از قرطبه خارج شود و کلاه مخصوص داشته باشد و شمشیری را حمل کند و بدین ترتیب بود که «قرطبه» را طی کرد و به «الزهرا» رسید. (احسان عباس، 1985، 25-26)

هم چنین نفوذ «صبح البشکنسیه» در زمان حکومت «ابن ابی عامر»: او مادر خلیفه «هشام الثانی» است و بر امور دولتی حکمرانی می­کرد و بر فرزند خودتسلط زیادی داشت. «صبح» با «ابن ابی عامر» وزیر همدستی و همراهی کرد تا پسرش هشام خلیفه شود. هشام چون کودک بود ابن ابی عامر خلافت را در دست گرفت، و خلیفه را به بهانه­ی کودک بودن در قصرش منزوی کرد. (تنير، 1988،56) هم چنین «زینب» همسر امیر «یوسف بن تاشفین» از منزلتی عظیم برخوردار بود. «یوسف­بن تاشفین» درتمام امور دولتی او را شریک می­کرد و به نصایح و راهنمایی­های همسرش گوش فرا می­داد. همسر «علی بن یوسف» نیز بر شوهرش نفوذ و تأثیر زیادی داشت بطوریکه باعث برکناری «تاشفین بن علی» وروی کار آمدن فرزندش «سیربن علی» شد. (تنير، 1988، 59)

اعتماد رمیکیه، یکی دیگر از زنان با نفوذ در حکومت می­باشد او همسر «معتمد بن عباد» حاکم إشبیلیه است. اعتماد، بسیار مورد توجه و علاقه معتمد بودو بر او تسلط کامل داشت. اعتماد به دلیل آنکه نام صاحبش «رمیک بن حجاج» بود، «رمیکیه» نامیده شد. هنگامی که «ابن عباد» وی را از صاحبش خرید به سبب عشق آتشینش به او لقب «معتمد» را برای خود برگزید تابا حروف نام محبوبش هماهنگی داشته باشد.او معتمد را وادار کرد تا «ابن عمار»[21] را به خاطر اشعار هجوانگیزش که در مورد او سروده بود به قتل رساند. ابن عمار در قصیده­ی لامیه­ی مشهور خود، اعتمادرا اینگونه هجو کرد:

تخیر تها من نبات الهجان رمیکیه ماتساوی عقالا

فجاءت بکل قصیر العذار   لئیم النجارین عماً و خالا

(مقري، 1968، 4/211-213)

از این رو مردم «مستکفی» خلیفه قرطبه را به خاطر زنی، بنام «بنت مروزیّه» که بر او نفوذ وتسلط داشت، سرزنش و نکوهش می­­کردند.از دیگر زنان امیری که دارای نفوذ و ریاست بودند می­توان «بثينه بنت معتمد بن عباد» و «أم الکرام بنت المعتصم بن صمادح» رانام برد. (مقری، 1968، 4/284؛ ابن سعید،1995، 2/202؛ فواز، 1421، 72)

از طرفی دیگر، مادران برخی از شاهان را می­بینیم که تسلطی چشمگیر بر آنان داشته­اند. مانند «عبدالله» از ملوک الطوایف غرناطه، که مادرش در زندگی او به ویژه در برکنار­ی­اش به دست مرابطان حضوری همیشگی داشته است. (جیوسی، 1999، 2/1009)

و هم چنین «عائشه بنت ابی عبدالله الأیسر» معروف به «عائشه الحرّه: او مادر آخرین امیر غرناطه در اندلس است و نقش مهمی در به حکومت رسیدن پسرش «ابی عبدالله صغیر» بر تخت پادشاهی داشته است. (خلیل جمعه، 1421، 19) این گونه مشارکت­ها و فعالیت­های زنان در امور سیاسی که مورد انتقاد مردم قرار می­گرفت «توطئه درباری» نامیده می­شد و این عنواني بود که به فعالیت­های سیاسی زنان می­دادند. (جیوسی، 1999، 2/1010)

بخش چهارم

مشهورترين زنان شاعر در اندلس

 

1-4 شاعــر قرن دوم

حُسّانه التمیمیه

 

 

 

 

 

 

مشهورترین زنان شاعر دراندلس

مشرق عربی با تعدادی اززنان شاعر چون خنساء ، لیلی اخیلیه و فضل و... آشنا شد . آنها درمقایسه با تعداد زنان شاعری که دراندلس بودند ، ناچیزمی­باشند وقصیده­های آنان نیزدرمقابل قصیده­های زنان اندلس اندک می­باشد. این زنان درنظم شعرازآداب ورسوم شرقی‌ها خارج نشدند وبرهمان شیوه و اسلوب پیش رفتند . بنابراین زن عربی بطورعام وزن اندلس بطورخاص درزمینه­ی شعرو ادب ارتباطی تنگاتنگ ونزدیک درشعروادب داشته­اند . کنیزان نیز دراین میدان شعروشاعری  بی‏نصیب نبوده­اند چنانکه ملاحظه می­شود تعداد کنیزان شاعردرقرن پنجم هجری بیشتربوده است  درحالیکه دردوقرن دوم وسوم تعداد اندکی ازکنیزان شاعر وجود داشته­اند ، کنیزانی چون عجفاء وقمر . ( خلیل جمعه ، 1421 ،21ـ22 ؛ سلیمان علی ، 1426 ، 257 )

اکنون دراینجا به بررسی زندگینامه­ی این زنان شاعر ، برحسب قرون می­پردازم .

حُسّانه التمیمیه [22] بنت أبی الحسین المُخَشّی

اولین شاعراز زنان آزاد که درقرن دوم هجری درسرزمین اندلس ظهورکرد ،
«حُسانه تمیمیه» [23] می‏باشد . او به قدرت اعتراض ، جرأت وشهامت مشهوربوده است. منابع تاریخی درمورد سال ولادت این شاعرچیزی ذکرنکرده­اند ، و تنها مطلبی که درمورد این شاعرمی­دانیم ، این است ؛ که او حسانه دخترابومُخَشّی [24] شاعراست . اشعاراو بیشتر پیرامون مدح، عتاب، شکوه، استعطاف، طلب یاری وکمک و رثاء می­باشد. این شاعر درسال 230 هجری درگذشت . اما برخی ازمصادر ومنابع تاریخی گفته­اند که اوصد سال عمرکرد. بنابراین می­توان گفت او تا نیمه­ی قرن سوم هجری زندگی می­کرد. ( فوّاز،1425،265ـ 66؛هیکل، 1979 ، 109 ؛ عریس ، 2005، 112)

هنگامی که پدرش درزمان حَکَم ربضی ( متوفی 180ـ 206 هـ ) درگذشت ، او مجردبود و همسرنداشت بنابراین به «حکم بن هشام»[25]نامه نوشت و با شهامت و شجاعت خود را معرفی کرد و از وضعیتش شکایت نمود ودرمدح حَکَم گفت : « ای اباالعاصی درد دلم را برای تو بازمی­گویم پدرم جام مرگ را نوشیده است من درسایه لطف وکرم ودرچمنزارعشق او درنازونعمت می­زیستم . و امروز دست نیاز به سوی تو درازکرده­ام تا ازبخشندگی تو بهره­مند گردم ای حکم !

تو پیشوا و امامی هستی که مردم دربرابر تو سرتعظیم فرود می­آورند و امتها کلید عقل وخرد را دراختیارتو می­گذارند. اگرتو پناهگاهم باشی ازچیزی هراس ندارم ، و بی­چیزی و فقر نیز آسیبی به من نمی­رساند. تو لباس عزت وبزرگواری را برتن داری و عرب وعجم درخدمت تو هستند و برای تو سرفرود می­آورند . »

 

انّــی الیکَ أبا العاصی مـــوجّعــه
قد کنتُ أرتَعُ فــی نعماهُ عاکفه
انتَ الامامُ الذی انقادَ الانامُ لـه
 لاشیءَ اخشی اذا ماکنتَ لی کنفاً [26]
 لا زلتَ بالعِـــزَّهِ القَعساءِ مُـــرتدیاً

 

أبا المخشیَّ سَقَته الواكف الدیَمُ
 فالیومَ آوی الی نعماکَ یا حَکَمُ
 و مَلَّکَتــه مقالیــدَ النُهی الأمَمُ
آوی الیــهِ ولا یعــرونیَ العَـدَمُ
حتـی تَـذلَّ إلیکَ العُرُبُ و العَجَمُ

( مقری ، 1986، 4/167)


هنگامی که حکم شعر حسانه راخواند ازآن خوشش آمد ودستورداد تا حقوقی برای او تعیین کنند و به کارگزارش درالبیره نوشت که او را گرامی دارد و پاداشی به او دهد. این شاعردرعصرحکم بخوبی زندگی کرد ، تا اینکه حکم دارفانی را وداع گفت . نقل است که بعد ازمرگ حکم،« عبدالرحمن بن الحکم[27] » به خلافت رسید او « جابربن لبید » را کارگزارالبیره کرد ، جابراموال حسانه را ، که گویا همسرش ازدنیا رفته بود و چند کودک یتیم داشت ، گرفت وحقوقش را قطع کرد. او به قصرعبدالرحمن رفت وبا برخی اززنان قصر با مهربانی و محبت صحبت کرد و دل آنها را به دست آورد وزنان راضی شدند که او را نزد عبدالرحمن ببرند . وقتی  حسانه به نزد خلیفه رسید با خوشحالی شعری برای او خواند و درآن شعر، ازظلم جابرشکایت کرد ونامه­ای را که به دست خط پدرش بود ، نشانش داد که فرمان داده بود املاک او را آزاد کنند . «حسانه» درشعری که نزد عبدالرحمن خواند ، می­گوید : « مرکبم به سوی دریاي کرم و بزرگ مردی حرکت کرد ؛ حرکتی چون تندباد ، و گرمای بیابان را تحمل نمود . به سوی او رفتم تا خسارت و شکستگی مرا جبران کند که شکسته بند خوبی است و مرا ازظلم وستم جابر نجات می­دهد . من و یتیمانم دربند ظلم او گرفتاریم مانند پرنده­ای که درچنگال عقاب اسیرشده است . بجا است اگر بگویند من ازمرگ ابوالعاصی که یاورم بود ، ترسیده­ام . خداوند رحمتش کند و نوربرقبرش ببارد اگرزنده بود زمانه اینگونه بی­باک به من حمله نمی­کرد . آیا جابرمی­تواند آن چیزی که اباالعاصی با دست خود برایم نوشته است ازبین ببرد . او درحق پادشاهان خطای بزرگی انجام داده است . »

 

الی ذی الندی والمجدسارت رکائبـی
 لِیُجبرَ صَدعــی انـــّه خیــر جابـــرٍ
فَاِنّـــی وایتامـــی [28]بِقَبَضَــهِ کَفَّــه
جدیـــرٌ لِمِثلــی أن یقــالَ مَروعــهٌ
سقاه الحیا لـو کان حیّاً لما اعتـــدی
أیمحو الـذی خطِّته یمنــاهُ جابــــرٌ

 

علـی شَحَطٍ تَصلَــی بِنار الهــواجِـــرِ
و یمنعنی مــن ذی الضلامـــه جابرِ
کذی ریشٍ أضحی فــی مخالب کاسِرِ
لموتِ أبی العاصی الذی کان ناصــری
علـَّی زمـــانٌ باطشٌ بَطــشَ قـادرِ
لقــد سامَ بالأهلاکِ إحدی الکبائــــرِ

( مقری ، 1968 ، 4/167 - 168 ؛ کحاله ، 1959 ، 2/17)

عبدالرحمن دلش به حال او سوخت . دست خط پدرش را گرفت و آن را بوسید و بر دیده نهاد وگفت : ابن لبید با نادیده گرفتن فرمان حَکَم ، ازحد خود فراتررفته است ما باید راه پدر را درپیش گیریم و عهد وفرمان او را بعد ازمرگ وی حفظ کنیم . اي حسّانه برو ، من او را عزل کردم . سپس مانند پدرش حَکَم ، برای او مُهر و امضا کرد و دستورداد پاداشی به او بدهند . حسانه بعد ازتشکر و سپاسگزاری قصر را ترک کرد و به سوی منزلش روانه شد . وقتی به خانه­اش رسید ، قصیده­ای برای « عبدالرحمن » فرستاد و او را چنین ستود : « ای فرزند دوهشام ، شما بهترین مردم ازنظر آثار ونشانه­های باقی مانده هستید وبرای قاصدان بهترین منزلگاه  . اگردرمیدان نبرد حاضر شود نیزه­اش به خون دشمنان رنگین می­گردد . به امام و سرورمان بگو : ای بهترین مردم ، تو ازنظرآباء و اجداد بهترینی و درخاندانی اصیل پرورش یافته­ای و طبع شعری مرا پرورش دادی و راضی به ظلم من نشدی ثنای من پیوسته برتو جاودان باد . واگر منزل گزینم دردریای کرم و نعمتهای تو غوطه‏ور هستم ؛ واگر بارسفر بندم ، لطف تو توشه راه من است . »

 

ابنُ الهُشامَینِ خیــرُ الناسِ مأثــــره
ان هَزَّیوم الوغـــــی أثناء صَعدتـــه
قُـــل لِلإمامِ أیا خیـــرَ الـوری نبساً
جَوَّدتَ طبعی و لم ترضً الظُّلامَه لـی
فَـــاِن أقمتُ ففـــی نُعماکَ عاطفـه

 

و خیــــرُ مُنتَجَـــعٍ یــومـــاً لـرّوادِ
روَّی أنا بیبها مِـــن صَــرفِ فِــرصادِ
مقابــــلاً بیــــنَ آبــاءٍ وَ أجــــدادِ
فهاکَ فضــــلَ ثناءٍ رائـــــحٍ غـــادِ
و إن رحلتُ فقـــــد زَوَّدَتنـــی زادی

( مقری ، 1968 ، 4/168 )

با توجه به ابیات باقی مانده درشعر « حسانه » می­توان به ویژگی­های زیر اشاره کرد:

1- شعرحسانه کاملاً درخدمت بزرگی اوست . 2- ازویژگیهای دیگرشعرحسانه می­توان به اصالت و صداقت او اشاره کرد .

این شاعر جسور و بی­باک ، ازظلم وستم ستمگران فریاد برمی­آورد و برای بازستاندن اموال واملاک خود درتلاش است . هنگامی که ناتوانی و احساس دشمنی براوغلبه می­کند فریادش درطلب کمک و یاری بالا می­رود و درجستجوی کسی است که ازاوحمایت کند . ابیات نخست این شاعر که سرشار ازعاطفه گرم و صادق است شاهد براین ادعا است. درقصیده­ای دیگرکه آن را برای «عبدالرحمن أوسط » سروده است می­بینیم که با مهارتی خاص از لفظ و لغت استفاده وبه زیبایی با آنها بازی می­کند . مانند بازی او با کلمۀ « جابر» . « حسانه» ، بدون اینکه درآن تغییری دهد مقصود خود را بیان می­کند که دال برقدرت طبع و ذوق شعری این شاعر است .

ازویژگی­های دیگر « حسّانه » این است که او به فنون ادب تسلط داشته و دراشعارش ازصنعت جناس ، تشبیه و استعاره به خوبی استفاده نموده است . مانند :

لِیُجبَر صَدعی اِنَّه خیرٌ جابرٍ      و یمنعنی من ذی الظلامه جابر

دو کلمۀ « جابر» جناس تام دارند .

و یا :

قد کنتُ أرتعُ فی نعماهُ عاکفهً                                     .....

کلمۀ « أرتعُ » دراین بیت استعاره تصریحیه است . همچنین ضمیرمستتر أنا در « أرتع » استعاره می­باشد . زیرا خود را به حیواناتی تشبیه کرده است که به چرا می­روند ، و استعاره ازنوع بالکنایه است .

لازم به ذکر است اگردربیتی چند استعاره وجود داشته باشد می­توان طبق قاعدۀ بلاغی هرکدام از قرینه­های استعاره مکنیه ، تصریحیه را استعاره گرفت  و نیازی به ذکر تمام استعاره­های موجود دریک بیت نمی­باشد .

و یا :

انَّ هَزَّ یوم الوغی أثناء صعدته           روّی أنا بیبها من صرف فرصادِ

کلمه « روّی » ( خونین کردن به سیراب شدن ) درتشبیه بکاررفته و استعاره ازنوع تصریحیه است. همچنین کلمۀ « أنا بیب » به موجود زنده تشبیه شده که سیراب می­شود واستعاره بالکنایه است .

 

 

 


2-4 شاعران قرن­های سوم و چهارم

1-      قمر

2-      عائشه بنت احمد القرطبیه

3-      حفصه بنت حمدون الحجاریه

4-      أنس القلوب

5-      مریم بنت یعقوب الأنصاریه

 

 

 

 

 

 

 

 


 قمـــر

دومین کنیزی که در قرن سوم هجری ازمشرق به اندلس آمد [29] « قمر » ، کنیز « ابراهیم بن حجاج » ( متوفی 288 هـ) امیرإشبیلیه ، درقرن سوم هجری بود . « ابراهیم بن حجاج » با شنیدن وصف او و نبوغش درآواز و ذکاوت وحسن تدبیرش او را که از اهالی بغداد بود ، خرید و به اندلس آورد و در إشبیلیه مستقر شد .

قمر طبع خوشی داشت که می­توان آن را میان ظرافت وادب وحفظ و اخبارجمع کرد . منابع تاریخی درمورد سال وفات این شاعر مطلبی ذکرنکرده­اند . قمر درمدح ارباب خود « ابراهیم بن حجاج » گفت :

« درمغرب زمین بخشنده­ای که بتوان به او چشم امید بست وجود ندارد ؛ مگرابراهیم که هم پیمان کرم و بخشندگی است . من درنزد او به سرمنزل مقصود ( نعمت ) رسیدم و هرمنزلی غیر ازاو نکوهیده و ناپسند است .

ما فی المغارب من کریمِ  یُرتَجـــی           إلا حلیفُ الجـُودِ ابراهیــم

إنّـــی حَلَلتُ لدیــه منزلَ نعمـــهٍ           کُلُّ المنازل ما عداه ذمیـم

( کحاله ، 1959 ، 4/220 ؛ سلیمان علی ، 1426 ، 233 )

قمر ، درمورد سرزنش و تحقیر زنان عرب ، که هرگاه ازکنارآنها عبور می­کرد و او را مورد تمسخر قرارمی­دادند ، با ناله­ای سوزناک ، که ازاعماق وجودش برمی­خاست ، زنان عرب را مخاطب قرار می­داد و چنین می­سرود :  « گفتند : قمر با لباس ژنده پوشان آمد و با تیرمژگانش قلبها را شکافت.»

قالوا أتَت قَمرُ فی زیّ أطمــار               من بعدها هتکت قَلباً بِأشفار

وطن دوستی وعشق به وطن غریزه­ای است الهی ، که دروجود و کیان انسان نهفته شده است وچه زود ، برای بغداد شهرجادو وجمال و زیبایی و پایتخت جهان اسلام درآن روز دلتنگ شد و درعشق به وطن و سوزوگداز نسبت به بتکدۀ عشق ( شهربغداد ) چه زیبا گفت : « آه بربغداد و عراق و آه برآهووشان جادوچشم ، آهووشانی که دارای چشمان جادوئی هستند . و زنان دراطراف فرات با چهره­هایی که هلال آن چهره­ها برطوق زلفشان نمایان می­گردد ، با نازو عشوه حرکت می­کنند که گویی خوی وخصلت عشق پاک ازاخلاق آنها خلق شده است . درمصراع بعد می­گوید : جانم فدای بغداد ، که هرچه خوبی است دربغداد است ؛ خورشیدش ازبغداد برآمده و تابان شده است . »

آهاً علــــی بغدادها و عراقِهــا
و مجالهــا عنـد الفـرات بأوجه
 متبخترات فی النَّعیــم کأنَّهــا
نفسي الفداء لها فأیُّ محاسـن

 

و ضبائهـا والسِحر فـی أحــداقِها
تبـــدو أهِلَّتُهــا علــی أطـواقِهـا
خُلقُ الهوی العذریُ من أخلاقِها
 فی الدَّهرِ تشرق مـن سنا اشراقها

( مقری ، 1968 ، 3/141)

از ویژگی­های این شاعرمی­توان به تسلط اوبه فنون ادبی اشاره کرد ، فنونی چون مدح ، استعاره و کنایه . او درابیاتی که با مطلع « آهاً  علی بغدادهاو عراقها .... » شروع می­شود با هنرمندی ازصنعت استعاره استفاده می­کند . دراین ابیات ، « ضباء » استعاره اززنان بغدادی ، « هلال » استعاره از صورت و « اطواق » استعاره از زلف می­باشد ، و استعاره ازنوع تصریحیه است .

خورشید دربیت فوق کنایه ازخود شاعراست .


عائشه بنت احمد القرطبیه

یکی ازشاعران معروف اندلس ، عائشه بنت احمد بن محمدبن قادم قرطبی است که درقرن چهارم هجری دیده به جهان گشود . ابن حیان درمورد شخصیت این شاعربلند پایه می­گوید :

« درمیان زنان آزاد اندلس زنی همپای او ازلحاظ علم ، فهم و شعور ، ادب ، شعر ، فصاحت ، عفت وپاکدامنی یافت نمی­شود . » (مقری ، 1968 ، 4/290) .

او پادشاهان ، بزرگان و اشراف زمان خود را می­ستود و هرگاه حاجتی داشت آنها را مورد خطاب قرارمی­داد . عائشه معاصر« منصوربن أبی عامر» [30] بود ، و به یکی ازفرزندان منصورعشق می‏ورزید (منابع نام وی را ذکرنکرده­اند ) . این شاعربه خوش خطی مشهوربود وقرآن ونسخه­های خطی را با خطی خوش می­نوشت . نقل شده او کتابخانه­ی شخصی داشته وگرانبهاترین آثارتاریخی وهنری را درآن نگهداری می­کرد، کتابهایی که خود با مهارت زیادی آنها را استنساخ کرده بود . وی تنها زیست وهرگزازدواج نکرد و درسال 400 هـ ـ 1009 ـ 1010 م ندای حق را لبیک گفت . ( مقری ، 1968، 4/290 ؛ ابن بشکوال ، بیتا ، 13/992 ؛ عریس ؛ 2005 ،295ـ 296 )

نقل شده است روزی عائشه بر « مظفربن منصوربن أبی عامر» وارد شد، مظفر را دید که با پسرخردسالش بازی می­کند او با دیدن این صحنه فوراً سرود :

«خداوند ، هرچه را که اراده می­کنی وهرخیرونعمتی که برای فرزندت می­خواهی به توعطا کند و پیوسته بزرگی او زیاد وزیادترگردد . آنچه را که تو آرزو می­کنی درسیمای اومشاهده می­شود ؛ او خوش شانس وخوش­اقبال است . اسبهای اصیل اشتیاق سوارکاری او را دارند و شمشیرها ازعشق او به جنبش می­آیند و پرچم ها برافراشته می­شوند .به زودی او را چون ماه تابناک درآسمان ، بخاطربزرگواری و کرامتش خواهی دید او چون شیران بیشه متعالی است . بچه شیری که او را شیران شجاع ( کنایه ازپدرومادر ) پرورانده باشند چگونه ناامید وناموفق می­شود . ای خاندان عامر شما ازبهترین خاندانها هستید . پسران شما ونیاکانتان تزکیه و پاک شده­اند . پسرکوچک شما ازنظررأی و عقیده چون شیخی پیراست ؛ و پیران شما درهنگام جنگ چون جوان نترس ، شجاع اند.»

أراک اللهُ فیــه مــا تــُـریـــدُ
فقـــد دَلَّت مخایلُـــهُ علـی ما
تَشَــوَّقـت الجیادُلـــه و هُـزَّ [31]
فَسَـــوف تراهُ بـدراً فــی سماءٍ
 و کیـف یَخیبُ شِبلٌ قد نمتــهُ
فــأنتــم آلَ عامـــر خیــرٌ آلٍ
ولیــدُکُمُ لـدی رأیٍ کَشیــخٍ ،

 

ولا بَـرِحَــت معالیــه تـَـزیــدُ تــؤمِّلــه و طالِعُــه السعیـــد
 الحسامُ هـــویً وأشرقت البنودُ
 مـن العلیا کواکبـُـه الجنــــودُ
 الـــی العَلیا ضراغمهٌ أســودُ ؟!
ز کالأبناءُ بناءُ منکــم والجـدودُ وشیخُکُمُ لــدی حـربٍ ولیـــدُ

( فروخ ، بیتا ، 4/335)

با وجود عزت وکبریا واحترامی که « عائشه » درمیان مردم داشت ، هنگامیکه شاعرحقیری ازاو خواستگاری می­کند و او راضی نمی­شود ، شعری برای اومی­نویسد وبا هجای سنگدلانه­ای ، پستی وحقارت او را یادآوری می­شود و می­گوید : «من شیرزنی هستم که خود را دراختیارهیچ کس قرار نمی­دهم واگربخواهم چنین کنم،  هرگز سگی را اجابت نمی­کنم چه بسا شیرانی را اجابت نکرده­ام . »

أنا لَبوَهٌ  لکننی لا أرتضــــی               نفسی مَناخاً طول دهری من أحَد

ولو أنّنی أختارُ ذلک لم أجب                 کلباً ، وکم غلَّقتُ سمعی عن أسد

(فوّاز،142، 484)

عائشه دربیتی دیگر، برای برخی ازسران وبزرگان نوشت ـ که متأسفانه فقط همین یک بیت به دست ما رسیده است و ازبقیه­ی این ابیات اطلاعی نداریم دربیت اول می­گوید :

« اگراین اشکها نبودند من از ملامت ملامتگران نمی­ترسیدم وهمین اشکها است که راهی برای تو قرارداده­اند » 

لَو لا الدُّموع لما خَشیتُ عَذُولا                 فهی الَّتی جَعَلَت اِلَیکَ سَبیلاَ

( ابن بشکوال ، بیتا ، 13/993 )


حفصه بنت حمدون الحجاریه

درقرن چهارم هجری ، شاعری ادیب ، ازوادی حجاره اندلس چشم به جهان گشود . وی اززنان ثروتمند اندلس بود . شعرش ازنظررقت ومعانی جدید ونوآوری ممتازگردید ، به طوریکه قلبها را با الفاظ زیبایش ربود و خردها را با معانی ومفاهیم جادوئیش مست کرد . منابع تاریخی درمورد سال وفات این شاعر، مطلبی ذکرنکرده­اند . ( زرکلی ، 1992 ، 2/264 ؛ تنیر، 1408 ، 266 )

 این شاعر درقصیده­ای چنین می­سراید : « ابن جمیل می­خواهد روزگاررا زیبا نشان دهد و همه خلایق را ازجود وکرم خود بهره­مند می­سازد . اخلاقی چون شراب بعد ازآمیخته شدن دارد . زیبا است ، وچه زیبا خلق شده است . صورتی چون خورشید ، خندان وچشمانی زیبا دارد و باجاه ومقام خود زندگی می­کند . »

رأی ابنُ جمیلٍ أن یُری الدهرَمَجمِلاً لـــه خُلــقٌ کـالخمرِ بعدَ امتزاجهــا بِوَجهٍ کَمِثلِ الشَّمسِ یَــدعو ببشـــره

 

فکُلُّ الوَرَی قد عَمَّهُم سَیبُ نِعمتِــهِ
و حُسنٌ فما أحلاهُ من حین خَلقتِـه عیــونــاً و یعشیهـا بإفــراط هیبَتِه

( مقری ، 1986، 4/285)

« حفصه » درابراز عشقش به جوانی ( منابع نام این جوان عاشق پیشه را ذکرنکرده­اند ) می­گوید :

« محبوبی دارم که تاب تحمل سرزنشهایم را ندارد اگر رهایش کنم سرکش­تر می­شود و به من می­گوید : آیا کسی را می­شناسی که با من برابری کند ؟ و من می­گویم : آیا کسی را می­شناسی که شبیه من باشد . »

لی حبیبٌ لا ینثنی بعتابٍ             و إذا ما ترکته زادتیها

قال لی : هل رأیتُ لی من شبیهٍ      قلتُ أیضاً : وهل تری لی سُبیها

( مقری ، 1968، 4/285)

این شاعرازجهالت ونادانی غلامانش رنجورو آزرده خاطرمی­شود و زبان به شکوه می­گشاید . «پروردگارا ، من ازدست بردگان وکنیزانم برشعله­ای ازآتش برافروخته قرارگرفته­ام زیرا که درمیان آنان شخص نجیبی با اصل ونسب نیست . هرچه نادان و ابله و تنبل و یا زیرکی که ازحقه بازی خود پاسخی نمی­دهد و فرمان نمی­برد ، درمیان آنان وجود دارد . »

یا ربِّ انی من عبیدی علمی               جَمرِ الغضا ، ما فیهمُ من نجیب

إمّـــا جَهــولٌ أبلَـــه مُتعبٌ                أو فَطِنٌ مــن کیـــده لا یُجیب

( سیوطی ، 1978 ، 37 )

« حفصه » بعد ازفراق وجدایی از یارانش ، دلتنگ می­شود و درغزلی زیبا می­سراید : « دلم برای یاران و دوستانم تنگ شده است ؛ وحشتی مدام و طولانی دارم . چه شبی بود ، هنگامی که با آنها وداع کردم ؛ چه شبی بود ، چه شبی ؟

یا وحشتی لأ حبّتی                       یا وَحشهً متمادیه

یا لیلهً وَدَّعتُهُــــم                    یا لیلهً هی مامِیَه

( ابن أبّار ، 1415 ، 4/248)


أنس القلوب

درآن زمان رسم براین بودکه برای زنان کنیزنامهایی را درنظرمی­گرفتند که با خصوصیات کنیز هماهنگ و مختص خودکنیزان بود. این اسمها دارای آهنگ ، موسیقی دلنشین و طنینی لطیف و شیرین بوده است، تا ارزش آنها بالا رود وقیمت آنها بیشتر شود ، زیرا آنها را بعد ازآموزش حرفه یا هنری برای فروش عرضه می­کردند . «انس القلوب» نیز ، یکی از کنیزان است. او با این اسم زیبا مشهور شد . این شاعر ، کنیز « منصوربن ابی عامر » ( متوفی 392 هـ) بود. انس القلوب دریکی ازمجالس شراب بعد ازاینکه جامها گردانده شدند ، شروع به ترانه سرایی کرد و گفت : « روز سپری شد وشب چادر سیاهش را برسرکرد و ماه چون نیمه­ی دستبند برپهنه­ی افق نشست و نورافشانی کرد . روز ، گونه­ای ماند وتیرگی شب همچون خط چهره­ی اوست.گویی که جامهای شراب همچون آب یخ بسته ومنجمد هستند و شراب هم، همچون آتش فروزان است .دیدۀ من  (بخاطر نگریستن به چهره­ی زیبا رویان) بر من جنایتها کرده است. حال چگونه ازگناهانی که چشمم مرتکب شده است عذرخواهی کنم ؟ درشگفتم ازقبیله­ام که چگونه ایراد گرفته­اند ازآهو بچۀ ستمگری که درمیان آنهاست . واو جان مرا زنده کرد واو همسایۀ من است . ای کاش می­توانستم به اودسترسی داشته باشم و نیازم را نسبت به او برآورده می­کردم . »

قَــدِمَ اللیلُ عِنــدَ سَیــرالنَّهارِ
 فَکَــأنَّ النَّهارَ صفحــهُ خَــــدًّ
وکـــــأنَّ الکؤوسَ جامــدُ ماءٍ
نظـری قــدجنی علــیَّ ذنوباً ؛
 یا لَقومـــی ، تعجبوا مـِن غَزالِ
 لیتَ لو کانَ لی الیــهِ سبیـلٌ

 

و بَــدالبدرُ مثــلَ نصف ســوارِ وکَــــأنَّ الظــلامَ خـطُّ عَــذارِ
و کَـــأنَّ المُــــدامَ ذائــبُ نــارِ
کیفَ ممّّا جَنَته عینـی اعتذاری؟
جائرٍ حَیَّ مُهجتی و هــــو جاری  فاقضــیِّ مـــن حُبِّـــه او طاری

( کحاله ، 1959 ، 1/97 ـ 99 )

وقتی انس القلوب این شعر را خواند ، «ابوالمغیره عبدالوهاب بن حزم» (متوفی 420 هـ) که درآن جمع حضورداشت، ازشعرش تعجب کرد وفوراَ این اشعار را برزبان راند و گفت :

« چگونه چگونه می­توان ازمیان نیزۀ دیدگان وتیغ مژگان به وصال این ماهرویان رسید ؟ اگر بدانیم عشق و وفایت حقیقی است زندگی را با طوفان قیام وخون ازتو می­خواهیم . آنگاه که کریمان و بزرگان هرچه را اراده کنند جان برکف می­نهند و خود را به گرداب بلا می­اندازند. (به خطر می‏اندازند)

کیف کیف ؟ الوصـولُ للأقمــارِ
 لـــو عَلِمنا بِاَنَّ حُبَّــکَ حَـــقٌّ
 و اِذا ما الکــرامُ هَمّـوا بشــیءٍ

 

بَیـــنَ سُمرُ القَنا و بیض الشِّفارِ لطلبنــا الحیــاهَ مِنــکَ بثــارِ خاطَـــروا بالنفوس فی الأخطار

( مقری ، 1968 ، 1/617 )

هنگامی که منصوراین ابیات را شنید ، برآشفت وخواست کنیز را بکشد اما او گریست . منصورگفت : راست بگو این عشق و اشتیاق تو به چه کسی است . کنیزگفت : گرچه دروغ انسان را ازمرگ نجات می­دهد اما راستگویی و صداقت سزاوارتراست . به خدا سوگند چیزی میان ما نبود مگر لحظه­ای دیدن که مهراو ( ابومغیره ) دردلم افتاد واین عشق بود که برزبانم سخن راند و اشتیاق درونم را آشکارساخت . وازتو که مقتدر وتوانا هستی عذر می­خواهم .

أَذَنبتُ ذنباً عَظیماً             فکیفَ منهُ اعتذاری ؟

واللهُ قـــَدَّرَ هــذا         و لَم یَکُن بِاختیـاری

والعَفوُ أحسنُ شیء         یَکونُ عِندَ اقتِــــدار

( مقری ، 1968 ، 1/617 ـ 618 )

« انس القلوب » پس ازخواندن این ابیات ، شروع به گریستن کرد . منصور با وجود خشم وعصبانیتی که نسبت به او داشت ازگناهش درگذشت ، و او را به « ابومغیره » بخشید . ( سلیمان علی ، 1426 ، 249 )

« أنس القلوب » درتصویرسازی شاعر چیره دستی است . او ازصنعت تشبیه به خوبی استفاده کرده و به اسلوب بلاغی تسلط داشته است . « انس القلوب » علاوه برصنعت تشبیه ، درفنون دیگربلاغی چون استعاره ، جناس ، مراعات النظیر و ... تبحرداشته است

مانند :  قَدِمَ اللیلُ عندَ سَیرالنهار      ...

شاعردراین بیت ازتشبیه مرسل مجمل استفاده نموده است . بدربه نیمه دستبند تشبیه شده است.

یا:

 فکأنَّ النهارَ صحفه خدًّ             ......

تشبیه مقلوب است . زیرا جای مشبه ومشبه به عوض شده است .

یا :

 و کأنَّ الؤوسَ جامدُ ماءٍ          ....

« الکؤوس » به « جامدُ ماءٍ » و « المُدامَ » به « ذائب نارِ » تشبیه شده است، و تشبیهی است ازنوع مجمل .

شاعر درابیات دیگربه زیبایی ازصنعت استعاره استفاده می­کند . مانند :

نظری قدجنی علیَّ ذُنوباً ؛       ....

نظربه انسانی تشبیه شده که خیانت می­کند و استعاره ازنوع بالکنایه است .

یا :

یا لَقومی ، تعجبوا من غزالٍ     ....

« غزال » دربیت بالا ، استعاره ازمحبوب است ، و استعاره ازنوع تصریحیه می­باشد . دراین بیت علاوه براستعاره جناس نیزوجود دارد . دو کلمه « جائر ـ جاری » جناس قلب دارند .

یا :

کیف کیف ؟ الوصولُ للأقمار           ...

قمردراین بیت استعاره ازمحبوب است که استعاره­ای است تصریحیه .

« أنس القلوب » به زیبایی ازصنعت شبه اشتقاق ومراعات النظیر نیزاستفاده می­کند .

مانند :

و اذا ما الکرامُ هَمّوا بشیءٍ                 خاطروا بالنفوس فی الأخطارِ

دوکلمه « خاطروا ـ الاخطار » شبه اشتقاق دارند .

یا :

لو علمنا بأنَّ حُبّک حقٌّ              لطلبنا الحیاهَ منک بیارِ

دوکلمه « حق ـ طلب » مراعات النظیر دارند .

گویا شاعرازصنعت اقتباس نیزآگاهی داشته است . دلیل این ادعا بیتی است که به آن اشاره می‏کنیم .

والعفو أحسَنُ شیءٍ            ...

شاعردراین بیت ازحدیث « العفو عند القدره » استفاده کرده که نشان ازطبع شعری او دارد .


مریم بنت یعقوب الأنصاریه

درسال 323 هجری ، مریم بنت یعقوب معروف به مریم شلبیه دراندلس دیده به جهان گشود . اواز اهالی « شِلب » بود ولی در « إشبیله » زندگی می­کرد . مریم کارتعلیم وتربیت زنان خلفا ، امرا و ثروتمندان را برعهده داشت . او زنی با ایمان و محجبه بود . مریم مجردی را اختیارکرد و بسیار سالخورده شد وسرانجام درسال 400 هـ ـ 1010 م ازدنیا رخت بربست .

( ابن بشکوال ، 1966 ، 6/694 )

مقری درکتاب « نفح الطیب » آورده است مریم شعری برای مهدی [32]نوشت  . (اما حمیدی درکتاب « جذوه المقتبس » آورده است : مریم شعری برای « المهند » یکی ازشاعران مشهوراندلس نوشته شده است ( حمیدی ، 1410 ، 8/651) مهدی ازشعرا او خوشش آمد و به خاطراشعار زیبایش سکه‏هایی برای او فرستاد .

این شاعر برای تشکرازصله مهدی درمدح وی چنین سرود :

« درگفتاروکردارچه کسی به پای تو رسد وبه فضل وبخشش دست زدی بدون آنکه درخواستی شود . من توان حمد وسپاس ندارم زیرا تودرگردن من مرواریدهایی آویختی ؛ و درگذشته نیزمرا مورد لطف خود قراردادی . تو مرا به زیورآلاتی زینت دادی و من با این جواهرات درخشان شده­ام؛ به همین خاطربه هردختری که زیورندارد فخرمی­فروشم . خدا به اخلاق نیکویت خیردهد که ازآب فرات نوشیده وهمچون زلال غزل گوارا شده است . درشعرتشبیه شدی به کسی که درهرمکانی مشهوراست و ازبهترین نمونه­ها ومثل­ها شمرده شده است . کسی که شمشیربرّان ، پدر و مربیش باشد جزشمشیر و زره وسپر چیز دیگری برای او متولد نمی­شود . »

مَن ذا یجاریکَ فی قولٍ و فی عَملٍ مالی بشکرِ الذی نظمتَ فی عنقـی حَلّیَتنی بِحُلــیً أصبحتُ زاهِیــَـه
للهِ أخلاقُـکَ الغُـــرُّ الَّتــی سُقیَت أشبَهـتَ مروانَ [33]مَــن غارَت بدائِعُه
مَن کــان والده العَضبَ المُهِنَّدَلم

 

و قـد بَدَرتَ الی فضلٍ ولم تُسَلِ
 مــن اللآلــی وما أولَیتَ مِن قِبَلِ
بها علی کلّ اُنثیً مـن حُلیً عُطُلٍ
ماءَ الفُــراتِ فَرَقَّت رِقَّـهَ الغَــزَلِ
و انجَدَت وَغَدَت من أحسنِ المَثَلِ
 یَلِد مِنَ النَّسلِ غیرَالبیضِ والأسَلِ

( مقری ، 1968 ، 4/291 ؛ کحاله ، 1959، 5/48 )

نقل شده که شاعرمورد بحث ما عمری طولانی را پشت سرگذاشته است ، و دروصف پیری و کهنسالی چنین می­گوید :

« تو به دخترهفتاد و هفت ساله چه امیدی داری او چون تارهای عنکبوت پوسیده است . به نرمی وآهستگی ، چون طفل حرکت می­کند درحالیکه به عصایش تکیه کرده و راه می­رود . مانند راه رفتن اسیری که دست و پایش درغل وزنجیر است . »

و ما تُرتجی من بنتِ سبعینَ حَجَّه           وَ سَبعٍ کَنَسجِ العنکبوتِ المُهَلهِلِ

تَدِبُّ دَبیبَ الطفلِ تَسعی إلی العَصا             وَ تَمشی بها مَشیَ الأسیرالمُکَبَّلِ

( حمیدی ، 1410 ، 8/650 )

بیشتراشعاراین شاعردرزمینۀ مدح می­باشد . گویا این شاعر با مدح خود کسب درآمد می­کرده ، هرچند که این عمل نکوهیده است و مقبول نیست ولی باید احتمال داد که این شاعرو شاعران دیگری چون او ، بخاطرشرایط سخت زندگی درآن زمان و یا بخاطر فقر وتنگدستی ، مدح را وسیله‏ای برای تکسب قرار می­داده­اند .

این شاعرعلاوه برمدح ازصنعت تشبیه نیزاستفاده نموده است . مانند :

و ما تُرتجی من بنت سبعینَ حَجَّه           و سبعٍ کَنَسجِ العنکبوتِ المُهلهلِ

تَدِبُّ دَبیبَ الطِّفلِ تَسعی الی­العصا          و تمشی بها مشیَ الاسیرالمُکَبَّلِ

بیت اول تشبیه مجمل وبیت دوم تشبیه بلیغ دارد .

 

 

 

 

 

 

 

 


3-4 شاعران قرن پنجم هجری

1-      الغسانیه البجانیه

2-      زینب المریّه

3-      اعتماد الرمیکیه

4-      بثینه بنت المعتمد

5-      العَبادیه

6-      غایه المُنی

7-      ام الکرام بنت المعتصم بن صمادح

8-      أمه العزیز

9- صفیه بنت عبدالله الرّیی

10- ام العلاء بنت یوسف

11- ولّاده بنت المستکفی

12- مهجه بنت التیانی القرطبیه

13- عتبه

 

 

 


قــرن پنجم

درقرن پنجم ، ملوک الطوائف حکومت می­کردند ، آنها به ادبا و شعرا توجه خاصی داشتند . هرحکمرانی می­کوشید که گروهی ازادیبان و شاعران را دراطراف خود جمع کند . به همین دلیل دراین دوره هنروادب شکوفا شد . و زنان شاعری درشهرهای « المریّه » «غرناطه» ،« اشبیلیه» و«قرطبه»ظهورکردند ، که مشهورترین آنها عبارتند از :

1- الغسانیه البجانیه

برخی این شاعراندلسی را منسوب به « بجانه » یکی ازشهرهای بزرگ اندلس می­دانند . اما قول مشهوراین است که او ازاهالی « المریه » بود ودرعصرملوک الطوایف می­زیست . درمورد اینکه این شاعردرچه قرنی زندگی می­کرد ، اختلاف وجود دارد . ابن سعید معتقد است که این شاعر درقرن پنجم یعنی درعصرملوک الطوایف زندگی می­کرد . (ابن سعید ، 1955 ، 2/192)

اما مقری می­گوید اودرقرن چهارم هجری می­زیست . ( مقری ، 1968 ، 4/170)

بهرحال با توجه به مطالبی که درمنابع تاریخی ذکرشده ، این طوربه نظرمی­رسد که این شاعر در دو دوره زندگی می­کرد : 1- اواخرعصرخلافت  2- عصرملوک الطوائف . ( عریس ، 2005 ،299)

چون بیشترمنابع تاریخی براین قول متفقند که اودرعصرملوک الطوائف می­زیست . بنابراین ما این شاعر را درقرن پنجم هجری قراردادیم . این منابع تاریخی به سال وفات او اشاره­ای نکرده­اند .

غسانیه ، ادیبی شاعراست و بیشترابیاتش درزمینه­ی مدح ، غزل ، شکوه وفراق است . ازویژگیهای غزل او لطافت و رقت آن می­باشد که ازعناصرطبیعت کمک گرفته تا تصویرگری آن کامل باشد و به شعر ، شعرای اندلس نزدیک گردد . ( تنیر ، 1988 ، 265 )

این شاعر، درمدح خیران عامری [34] می­گوید : « آیا ازاینکه گفتند کوچ کنندگان کوچ خواهند کرد تو بی­تابی و بیقراری می­کنی ؛ وای ! برتو ! اگرآنها ازتو جدا شوند چگونه صبروتحمل داری . کوچ کردن آنها همانند مرگ است وگرنه زندگی تلخی خواهد بود که ازآن میوه­ای جزاندوه چیده نمی‏شود . آنان را اززمانی به یاد می­آورم که زندگی درسایه وصال ایشان زیبا بود و باغ وصال سرسبز و پرشاخ وبرگ . شبهای خوشی دارم و بخاطرمحبوبم ازهیچ سرزنشی باکی ندارم و بخاطروصالم ازدوری وهجران ترسی ندارم . خوشگذرانی و لذت جویی برما حاکم می­شود و آرزوها را دربغل می­گیریم چنانکه شاخه­ها هنگام وزش بادها یکدیگررا درآغوش می­گیرند . ای کاش وصال باشد آیا بازهم جدایی وفراق وجود دارد وآیا بعد ازفراق نیز تو همچنان برای من خواهی بود» .

أتجزعُ أن قالـوا سَتَظعَنُ أظعانُ
وما هو[35] إلا الموتُ عند رحیلهم عَهِدتُهُمُ والعیشُ فی ظِلِّ وَصلِهِم
لیالی سعــدٍ لایُخافُ علی الهوی
و یَسطوبنا لهوٌ فَنَعتنقُ المُنـــی
 ألا لیتَ شعری والفراقُ یکونَ هل

 

وکیف تُطیقُ الصَّبـرَ وَیحَکَ اِن بانوا وإلا فعیش تُجتَنَِـی منـــهُ أحزانُ [36]
 أنيقٌ و روضُ الوَصلِ أخضَرُ فینـانُ [37] عتابُ [38]ولایُخشی علی­الوصل هجرانُ
کَما اعتنقَت فی سَطوه الریحُ أفنـــانُ تکونونَ لــی بعــدالفـــراقِ کما کانوا

( حمیدی ، 1410 ، 8/651 ـ 652 )

وی در ابیاتی دیگرمی­گوید : « خدای من ، خدای آسمان مرا خلق کرد ونیمی ازاندامم را چونان شاخه­ای نرم ونازک ونیم دیگررا مانند تپه و توده­ای ازرمل . چنان جامه­ای اززیبایی و ملاحت شگفت­آور برتنم پوشانید که حسودان را آزرده خاطرکرد . »

برانی إلهی إلــهُ السمــــا                ءِ نصفاً قضیباً و نصفاً کثیبـاً

و ألبسنی ما یسوءُ الحسودَ               جمالاً و مِلحاً وحسناً عجیباً

(هواري،2003، 117)

ازشعراین شاعربرمی­آید که به فنون ادب تسلط داشته است . فنونی چون استعاره ، طباق و... مانند:

و ما هو إلاّ الموتُ عند رحیلهم           و الا فعیش تُجتَنی منه أحزانُ

« تُجتَنَی » استعاره تصریحیه است . زیرا زندگی را به راحتی تشبیه کرده است .

« أحزان » به میوه تشبیه شده که مانند میوه چیده می­شود و « استعاره بالکنایه » است .

دراین بیت علاوه براستعاره دوکلمۀ « الموت ـ عیش » طباق دارند .

یا :

لیالی سعدٍ لا یُخافُ علی الهــوی          عتابُ ولا یُخشی علی الوصلِ هجرانُ

دو کلمه « الوصل ـ هجران » طباق دارند .

یا :

وَ اَلبسنی ما یسوءُ الحسودَ          جمالاً و مِلحاً وحسناً عجیباً

«أََلبسنی » درمعنای خود بکارنرفته و به معنای « أعطانی » است . بنابراین « استعاره تصریحیه » است . هم چنین « جمالاً » دربیت بالا به لباس تشبیه شده و « استعاره ازنوع بالکنایه » می‏باشد .

شاعرعلاوه بر « استعاره وطباق » به فنون دیگربلاغی چون جناس نیزتسلط داشته است . مانند :

و یَسطوبنا لهوٌ فَنَعتَنِقُ المُنی            کما اعتنقت فی سطوه الریحُ أفنانُ

دوکلمه « نَعتنق -اعتنق » جناس اشتقاق دارند .

زینب المریّه

مقری ازاو به عنوان شاعرو ادیب یاد می­کند . گفته شده او دختریکی ازمشاهیرعرب بود ودر «المریه» متولد شد . او یکی اززنان زیبای اندلس بود و اشعارش دارای الفاظ و معانی لطیف و روان است . ( مقری ، 1968 ، 4/286)

منابع تاریخی درمورد سال وفات این شاعراشاره­ی خاصی نکرده­اند . اما برخی ازمنابع ادعا کرده­اند او درقرن پنجم هجری ـ درعصرملوک الطوائف ـ می­زیست . ( شکعه ، 1995 ، 145 )

اشعار زیادی ازاو به دست ما نرسیده است به جزهمین سه بیت که به آن اشاره می­کنیم . او درغزلی زیبا می‏گوید : « ای آنکه چنین سریع می­رانی ، لحظه­ای درنگ کن وسخن رنجم بشنو . هیچ کس را جزمن چنین عشقی نبوده است . راضیم که او را شادمان ببینم ؛ برای عشق و شادی او تا ابد خواهم کوشید . »

یا ایها الراکبُ الغادی لطییَّته [39]
ما عالج الناسُ من وجدتضَمَّنهم
 حسبی رضاهُ و أنّی فـی مسَّرتهِ

 

عَرَّج انبئکَ عن بعضِ الذی أجدُ
إلا و وجدی بهم فوق­الذی وَجَدوا
و وَدّه آخـــَرالأیّـــــامِ أجتَهِـدُ

(شكعه، 1995، 146)

 

 


اعتماد الرُّمیکیّه

یکی ازکنیزان شاعر، که درقرن 5 هجری به شهرت رسید ، « اعتماد الرمیکیه » می­باشد . او کنیز «رمیک بن حجّاج» بود. «معتمدبن عباد» ( متوفی 448 هـ ) حاکم اشبیلیه ازطریق شعرش او را شناخت واو را ازصاحبش «رمیک بن حجاج» خرید . ( فواز ، 1421 ، 72 )

مقری درکتاب « نفخ الطیب » داستان آشنایی «معتمدبن عباد» را با اعتماد اینگونه نقل می­کند :

روزی معتمد با وزیرخود « ابن عمّار » برای گردش به « مرج الفضه » درکرانۀ رود بزرگ قرطبه رفتند . معتمد سطح آب را تماشا می­کرد ، بادی وزید وسطح آب را چون حلقه­های زره به هم زد. معتمد برای ابن عماراین مصرع ازشعر را سرود : « باد ازآب زره ساخت »

صَنع الریحُ مِنَ الماءِ زَرَد

معتمد به این عمارگفت : این مصرع را کامل کن . ابن عمار درپاسخ دادن به لکنت افتاد و عاجزماند  نزدیک نهرآب ، زنی نشسته بود ، او فوراً گفت : زرهی که منجمد شود به چه کارآید .  (به درد جنگ نمی­خورد )

أیّ درعٍ لقتالٍ لوجَمََد

معتمد اززیبایی گفتارآن زن خوشش آمد ونگاهی به او انداخت و ازاو پرسید آیا ازدواج کردی ، گفت : خیر . بدین ترتیب «ابن عباد» آن زن را ازصاحبش «رمیک بن حجاج» خرید وبا او ازدواج کرد.

( مقری ، 1968 ، 4/211)

«ابن عباد» ، به سبب عشق زیادی که به همسرش داشت لقب « معتمد » را برای خود برگزید تا با حروف نام محبوبش هماهنگی داشته باشد . وی که بعد ازمدتی به « سیده الکبری » و به کنیه  «ام الربیع » مشهورگردید، برای معتمد فرزندانی آورد که همه ازامیران نجیب بودند . مانند « ابا خالد » ، «یزیدبن محمد معتضد » ونیزدختری « بثینه » نام که خود ازشاعران پرآوازه شد .

(ابن أبار ، 1985 ، 2/558 ؛ سلیمان علی ، 1426 ، 237)

منابع تاریخی درمورد سال ولادت این کنیزچیزی ذکرنکرده­اند اما درمورد سال وفات اونقل شده که اعتماد ، درسال 488 هـ قبل ازهمسرش معتمد درشهرأغمات وفات یافت ودرآنجا به خاک سپرده شد . معتمد ازفراق محبوبش بی­تاب شد ونمی­توانست دوری محبوبش را تحمل کند و چه زود به او پیوست . معتمد نیزدر ربیع الاول سال 488 هـ درگذشت . (کحاله ، 1959 ، 1/71)

منابع تاریخی درمورد عشق و علاقه­ی «معتمد» به همسرش اعتماد چنین نقل می­کنند: 

عشق وعلاقه­ی معتمد به همسرش به گونه­ای بود که به تمام خواسته­هایش جامه­ی عمل می‏پوشاند وآنها را اجابت می­کرد نقل شده : روزی اعتماد دانه­های برف را دید که از آسمان قرطبه می­بارد . او ازاین منظرۀ زیبا وآسمان برفی خوشش آمد . هنگامی که معتمد متوجه علاقۀ همسرش به برف شد ، دستورداد تا درکوهپایه­های قرطبه درخت بادام بکارند . زیرا این درختان درآخرزمستان شکوفه می­دهند وسفیدی آنها نمایان می­شوند بطوریکه هربیننده­ای احساس می­کند آن درختان با برف پوشیده شده­اند . همچنین نقل شده است : روزی اعتماد زنان بادیه را دید که شیر می­فروشند ودرگل ولای غوطه­ور هستند . او ازاین کارزنان بادیه خوشش آمد ودوست داشت کارآنها را انجام دهد . «معتمد» دستورداد تا عنبر ، مشک ، کافوروگلاب را با هم مخلوط کنند و به صورت خمیری درآوردند و درزمین کاخ قراردهند تا اعتماد وکنیزانش دراین گل قیمتی و بی­نظیر فرو روند . ( بالنثیا ، 1955 ، 95 )

این همان زنی است که معتمد را واداشت تا ابن عماررا به خاطر اشعارهجو ـ انگیزش بکشد . ابن عمار، معتمد و همسرش رمیکیه را با قصیدۀ لامیۀ مشهوری هجو کرد که مطلع آن چنین است .

الاحــیِّ بالغــرب حَیّاً حـــلالا
 و عَـرِّج بيومين أم القـــری

 

أنــا خوا جمــالاً و حازوا جَمَالا و نَم فَعَسی أن تراهــا خیـــالا

 

( مقری ، 1968 ، 4/212 )

«ابن عباد» پس ازشنیدن این اشعارنسبت به ابن عمارکینه به دل گرفت و او را با تبرکشت طوری که تبردرسراو فرو رفت و به همان شکل باقی ماند ( مراکشی ، بیتا ، 190 )

اعتماد پس ازدیدن این صحنه گفت : « قد بقی ابن عمار هُدهُداً » بدرستی که ابن عمار هدهد شد. 

( مقری ، 1968 ، 4/212)


بثینه بنت المعتمدبن عباد

بثینه یکی ازشاعران زیباروی اندلس است او شعر را ازاجداد خود به ارث بردهمانطورکه زیبایی را ازمادرش « رمیکیّه » به ارث برده بود . پدرش امیرو شاعری خوش ذوق ، مادرش هم زنی شاعر و باهوش بود ( مقری ، 1968 ، 4/284). كحاله دربارۀ او چنین می­گوید : « او درنظم شعرنادر و کمیاب ، درسخن حاضرجواب ، بسیارباهوش و درزیبایی بی­نظیر بود . »  (کحاله ، 1959 ، 1/118)

درمورد سال ولادت و وفات این شاعراطلاعی نداریم . این دختردرزیربال و پرزنان شاعرکنیز ، نگهداری می­شد گرچه خود اززنان آزاد وازصلب پادشاهان بود . اما بعدها دنیا درسعادت و نیکبختی  را به رویش بست . نقل شده است هنگامی که او درمیان تعدادی ازکودکان ، درقصرپدرش بازی می­کرد ، اسیرشد و کسی نمی­دانست چه برسراو آمده است و ازسرنوشت او خبری نداشتند. «بثینه» به عنوان کنیز توسط یکی ازتاجران إشبیلیه خریداری شد ، این تاجر، «بثینه» را به فرزندش هدیه کرد درحالیکه این تاجرنمی­دانست که او شاهزاده است، وقتی فرزند تاجرخواست براو وارد شود خود را معرفی کرد وگفت تو را روا وحلال نمی­دانم مگر با عقدی که پدرم اجازه بدهد و به آنها گفت باید به پدرش نامه­ای بنویسد و تا آمدن جواب نامه باید منتظربمانند . تاجرو پسرش با نظربثینه موافقت کردند و سخن او را با جان دل پذیرفتند وخوشحال شدند. «بثینه» نامه­ای به پدرش نوشت و قصه­ی خود را درآن توضیح داد و هرآنچه را که اتفاق افتاده بود با آه وحسرت بیان کرد و آن را به پدرش درتبعیدگاهش فرستاد[40] . تا ازپدرش برای ازدواج با کسی که دوستش دارد ، اجازه بگیرد. (مقری ، 1968 ، 4/284)

دراین نامه که به صورت شعرنوشته شده بود ، شرح حال خود را بازگو کرد و گفت:

«سخنم را بشنو و به گفتارم گوش بسپار که چونان گردنبندبرگردن زیبا رویان است
تعجب نکنید که من به اسارت برده شدم همانا من دخترپادشاهی ازبنی عبّاد هستم . پادشاهی بزرگ که روزگارش سپری شده است و روزگارهمواره رو به سوی تباه کردن دارد . آنگاه که خداوند برای ما جدایی را اراده کرد ما ازهم جدا شدیم ( پراکنده شدیم ) و طعم تلخ غم واندوه را ازآن توشه­ای که برگرفته بودیم ، به ما چشانید . آنگاه که آتش نفاق و دورویی برعلیه پدرم در مملکتش شعله ورشد پس ازآن جدایی نزدیک گردید، و این خواسته و مراد ما نبود . پس گریزان ازآنجا خارج شدم ، آنگاه مردی مرا گرفت که درشتابزدگی­اش کاردرستی انجام نداد . وقتی مرا بسان بردگان فروخت پس آنگاه که مرا ازدست افراد خیره­سرشوم نجات داد (حمایت کرد ) ، مرا به خود نزدیک کرد ومرا برای ازدواج با فرزندی پاک و طاهرکه به خصلت­های نیک آراسته و ازقبیله بنی نجد ( أنجاد ) بود خواست و برای تو نگاشت تا نظرتو را برای رضایت جلب کند و حال آنکه تو همیشه درراه ارشاد وهدایت من نظرمی­دهی. پدرجان امید است که مرا به واسطه او بشناسی اگراو کسی باشد که می­توان برای محبت ودوستی به او امید داشت . امید است که رمیکیۀ پادشاه با فضل وکرامتش برای مبارکی وخوشبختی ما دعا کند.»

اسمَع کلامی واستمع لمقالتـی
لاتنکـروا أنـی سُبیتُ و أننـــی
ملكٌ عظيمٌ قد تولي عصـــرُه
لمّـــا أراد الله فــرقــهَ شملنــا
قام النفـاقُ علـی أبـی فی مُلکِهِ
فخرجتُ هاربهً فحازنَـی امـــرؤ
إذ باعنی بَيعَ العبیـدِ فَضَمَّنــی
و أرادنــی لنکاحٍ نجـلٍ طاهــرٍ
ومضی­الیک یسومُ رأیک فی­الرّضـی
فعســاک یا أبتــی تعرفنــی بــه
وعســی رمیکیه الملـوک بفضلهــا

 

فهـی السلوکُ بَدَت منَ الأجیاد
بنتٌ لمــلکٍ مــن بنـی عبّــاد
و كذا الزمانُ یؤولُ للافســادِ
و أذا قنا طعمَ الأســی عـن زاد
فدنا الفــراقُ ولم یکـن بمــراد
لــم یأتِ فـی إعجالـه بســدادِ
مَــن صانَنی إلاّ مِــنَ الأنکــادِ
حَسنِ الخَلائقِ من بنـی الأنجاد
ولأنتَ تنظُرُ فی طریق رشـادی
ان کانَ ممّــن یُرتجـــی لِوداد
تَدعــولنا بالیُمیــنِ والإسعــادِ

( مقری ، 1968 ، 4/284)

هنگامی که معتمد و اعتماد درتنگنای سختی­ها وبحرانها وغمهای خود فرورفته بودند ، با دریافت نامه بثینه و اززنده بودن دختردلبندشان خوشحال شدند ، گرچه دست تقدیرآنها را ازهم جدا کرده بود . «معتمد» با عقد نکاح دخترش با پسرتاجر رضایت داد و به او تبریک گفت وبهترین دعاها و خیرها را بدرقه راهشان نمود، وازعاقبت به خیری دخترش آرامش پیدا كرد. و درپایان نامه­اش درحالیکه بثینه را نصیحت می­نمود، نوشت: «دخترم با او خوب و مهربان باش چرا که زمانه به یاری و کمک او حکم کرده است . »

بنیتی کونی به بَرَّه       فَقَد قضی الوقتُ بإسعافه

   ( مقری ، 1968 ، 4/285)

«بثینه» دراشعاری به شرف وگذشته­ی خود افتخارمی­کند ، گذشته­ای که آمیخته شده است با شکوه و شکایت ازدگرگونی زمانه . او می­گوید: « هرکه عزت وبزرگواری را به ما نسبت داده است ، راست گفته است وهرکه آن را بگوید سرزنش نشده ، هروقت که حق را بگوید بزرگواری و عزت ما چون خورشید پرنوراست هرکس بخواهد نور آن را بپوشاند ، طاقت وتوانایی ندارد . ای کسی که ما را دلداری می­دهی وبرگذشتۀ ما می­گریی آیا به بزرگی وشرف ضرری می­رسد اگربا مشکلاتی همراه شود ؟ ازاشکی که درچهره­های ماست فریب مخور ونترس که آن به واسطه دستهای سوخته با خون آمیخته شده است روزگار برما خشم می­گرفت درحالیکه از قديم برجدایی ما همت کرده بود و این چنین روزگاربرهرآزاده­ای خشم می­گیرد. ازقدیم پادشاهی و ملک را به عهده ما گذاشت و از میان خورشیدهای درخشانی را دید، پس عاشق شد . ازمیان ما پادشاهانی بودند که خوش درخشیدند ، درخششی چون خورشید، هنگامی که درافق و آسمان نورافشانی می­کند . هنگامی که تمام دین برای ما جمع شود پس خوارو حقیراست آنچه که ازدنیا جدا شود و پدیدارشود . بعد ازآن ده سال ودرپی آن بیست وسه سال بود . که بیست سال آن ازوجود ما درخشید و سه سال جرقه­هایی بود که می­درخشیدند . »

مَن عزالمجدَ إلینا قــد صَــدَق مَجـدُنا الشمـسُ سناءً و سنـیً  أیهــا الناعــی الینــا مَجـــدَنا لاتُــرع للـدمــــع فــی آماقِنا  حنــقَ الدهــرُ علینــا فسطــاً
و قــدیماً کِلــفَ المُلـــکُ بنـا قــد مضــی منّا ملوکٌ شُهِروا
و إذا ما اجتمــع الــدیـــنُ لنا حِجَجـاً عَشــــراً ... بعـــدَ ما [41] أشرَقَت عشــرونَ مِـــن أنفُسِنا

 

لم یُلَم مَن قال ، مَهما قال حق
مــن یَرمُ سِترَ سناها لم یُطِــق
هل یَضُرُّ المجدُ إن خَطبٌ طُـرِق؟ مَزّجتـهُ بــــدمٍ أیـــدی الحُـَرق وکــذاالــدهـرُ علــی حُــٍّر حَنِق 
رأی منا شموســــاً فَعَشِــــق
شهرَهَ الشمــسِ تجَلَّت فـی الأفق فحقیرٌ ما مــــن الدنیا أفتـــرق
و ثلاثیــن و عشـریـــنَ نَسِـــق
و ثــــلاثٌ نیّــــراتُ تأتلـــــق
 

( سلیمان علی ، 1426، 326ـ 327 )

«بثینه» درمورد شکوه وشکایت اززمانه و دگرگونی اوضاع آن ومکروحیله روزگارمی­گوید : « انسان درحالیکه روزگاربراو می­گذرد نمی­داند که گذرروزگار امری ناگزیر است و باید ازآن حذرکرد . آنگاه که جوان درخوشی خود سرمست است روزگاربراو می­گذرد ودرحال تغییراست او ازحمله­ی زیانبار حوادث می­گریزد درحالیکه روزگاردوامی ندارد و آنچه که به آزادگان وعده داده شده ، شدنی نیست. پس ازهفت سال که همچون رؤیا گذشت وهیچ تهلیل وتکبیری به سوی خدا بالا نرفت . هرگاه بدی وآفتی قومی را فراگیرد هیچ بازگشت و گریزی ازآن نیست و آنچه مقدّر شده ازسوی خداوند ، بازگشت داده نمی­شود و تغییر نمی‌کند.»

ما یعَلم المــرءُ والدنیا تَمُــرُّ به
بینا الفتی مُتَرّدً فـــی مَسَرتــه
و فــرّ خُُسراً فلا الأیامُ دُمنَ لـه
من بعدِ سبـعٍ کأحلامِ تَمُرُّ و ما
یحلُّ ســوءٌ ، بِقوم لا مَـــــرَدَّ لَــهُ
 

 

بأنّ صَـرفَ لیالی الدهر محـذورُ وافی علیه مـــن الایام تغییــرُ
ولا بمـا وُعـــدالأحرارُ مَحبــور یَرقی إلی الله تهلیـلٌ و تکبیــرُ
و ما تُــــرَدُّ مِـن اللهِ المقادیــرُ

( سلیمان علی ، 1426،  333 )

از ویژگیهای بارزاین شاعر ، تسلط او به شعر قصصی بوده است . همانطورکه دراشعاراین شاعر خوش ذوق دیدیم او با جادوی کلمات ، قصۀ زندگی خود را شرح داده واتفاقات زندگی خود را به تصویرکشیده است که حکایت ازذوق وطبع روان وزیبای شاعردارد .

شاعردرقصیده­ای دیگرکه مطلع آن

« مَن عزالمَجدَ إلینا قد صَدَق    لَم یُلَم مَن قال، مَهما قال حق » 

به حقایق تاریخی ـ ازحکومت تا سقوط آل عباد به دست«يوسف بن تاشفين» امير مراكش ـ اشاره می­کند وازسوی دیگرمی­بینیم که شاعر درابیات :

« حِجَجاً عَشراً .... بَعـــــدَ ما          و ثلاثینَ و عشرینَ نَسِق »

« أشرَقَت عشرون من أنفُسِنا          و ثـــلاثٌ نیـّــراتُ تأتلق »

به عدد بیست وسه اشاره می­کند . شاید این شاعر، هنگامی که اسیرشد 23 ساله بود ویا اینکه 20 سال درقصرپدرش باصلح وآرامش و امنیت درنازونعمت زندگی کرد و سه سال آخر، با فتنه و آشوبهایی که برپا شد و به سقوط حکومت وبرکناری وتبعید پدرش انجامید، اشاره دارد. درهردو صورت می­توان گفت که این شاعر بیست وسه ساله بود .

ازشعر« بثینه » برمی­آید که به فنون ادب تسلط داشته است . او دراشعارش ازصنعت جناس، مراعات النظیر ، استعاره وطباق استفاده نموده است . مانند :

مَجدُنا الشمسُ سناءً و سنیً       من یَرمُ سِترَ سَناها لم یُطِق

دوکلمۀ « سناءً ـ سنا » جناس ناقص دارند .

یا :

و قدیماً کِلفَ الملکُ بنا            و رأی منا شموساً فَعَشِق

دو کلمه « کلف ـ عَشِق » مراعات النظیردارند . شاعردراین بیت علاوه برصنعت مراعات النظیر ، ازاستعاره نیزاستفاده کرده است .

« شموساً » دربیت بالا استعاره اززنان زیباروی است که استعاره ازنوع تصریحیه می­باشد .

یا :

و اذا ما اجتمع الدین لنا         فحقیرٌ ما من الدنیا أفترق

دو کلمه « اجتمع ـ أفترق » طباق دارند .

 


العَبادیه کنیز المعتضد عبّاد

درقرن پنجم هجری تعدادی ازکنیزان شاعردراندلس زندگی می­کردند که ابیاتشان از2 یا 3 بیت تجاوزنمی­کرد . بیشتراین ابیات به صورت سئوال وجواب ویا پاسخ به نامه­ی محبوب و یا برای آزمایش هوش وذکاوت این کنیزان درزمینه­ی شعر وآواز بود . یکی ازاین کنیزان ، کنیز « معتضد بن عباد [42]» می­باشد . وی دراشبیلیه زندگی می­کرد . مجاهد عامری [43] ( متوفی 436 هـ ) ازشهر دانیه او را به «معتضد بالله عباد بن محمدبن عباد» ( متوفی 461 هـ ) هدیه کرد .

( مقری ، 1968 ، 4/283)

«عبادیه» زنی ادیب ، باهوش ، نویسنده و شاعری توانا ، و از بهترین شاعران زمان خود بود . او لغات بسیاری را ازبربود و درنوشته­ها واشعارش عباراتی فصیح و شیوا و اشاراتی لطیف به چشم می­خورد. عبادیه به انواع آوازتسلطی کامل داشت و ازجمله کسانی بود که ازذوق و قریحه­ی سرشاروحضور ذهن و بدیهه گویی روان برخورداربود. ودرانواع شعرو ضرب المثل نیزچون مردان تبحرداشت . منابع تاریخی به سال وفات وی اشاره­ای نکرده­اند . نقل شده است شبی ، مشکلی برای معتضد پیش آمده و معتضد بیخواب شده بود ، درحالیکه عبادیه خوابیده بود معتضد وقتی دید که عبادیه خوابیده است می­گوید : « به خواب می­رود درحالیکه عاشق بی­خواب او بیداراست براو صبرو بردباری می­کند اما او شکیبا نیست . »

تَنامُ و مُدنَفُها یَسهُرُ               و تََصبرُ عنه ولا یَصبُر

«عبادیه» با شنیدن این سخنان می­گوید : « اگراین ادامه یابد وحالش چنین باشد ازسرشوق و وجد نابود خواهد شد بی­آنکه احساس کند . »

لَئن دامَ هذا و هذا لَهُ                  َسيَهلِکُ وَجداً ولا یَشعُرُ

( فوّاز ، 1421 ، 327 )

« عبادیه » دراشعارش ازصنعت طباق استفاده نموده است که دلالت برتسلط او برفنون ادب می­باشد . مانند :

« تَنامُ و مُدنَفُها یَسهُرُ             و تصبرُ عنه ولا یصبر »

دو کلمه­ی « تنام ، یسهر ـ تصبر ، لایصبُر » طباق دارند .تنام ، یسهر ، طباق ایجاب وتصبر ، لا تصبر طباق سلب می­باشد .


غایه المُنــی

او یکی ازکنیزان باوقار و باادب است که به «معتصم بن صمادح» [44] روی آورد . منابع تاریخی درمورد سال ولادت و وفات این کنیزمطلبی ذکرنکرده­اند . ابیات زیادی ازاین شاعربه دست ما نرسیده جز دو بیت که آن هم به صورت سئوال وجواب می­باشد .

هنگامی که معتصم خواست او را آزمایش کند به او گفت : اسمت چیست ؟ پاسخ داد : غایه المنی . معتصم به اوگفت : این مصرع را کامل کن : « ازغایه المنی بپرسید »

« إسألوا غایه المُنی »

غایه المنی درپاسخ معتصم گفت : « چه کسی لاغری را برتن من پوشاند وچه کسی مرا شیفته و عاشق گردانید ؛ عشق خواهد گفت : من»

......................                    مَن کسا جسمی الضَنی

و أرانی مُولّهاً                    سَیَقولُ الهوی : أنا

( مقری ، 1968 ، 4/286)

«ابن ابار»از«قاضی ابی القاسم ابن جیش» درمورد این کنیزشاعر به گونه­ای دیگرنقل می­کند او می­گوید :  « غایه المنی » را نزد استاد «ابن الفراء خطیب» که نابینا بود بردند تا او را بیازماید ، وقتی به او نزدیک شد گفت : اسمت چیست ؟ پاسخ داد ؟ غایه المنی . ابن فراء به اوگفت : « این شعر را کامل کن :

سَل هوی غایه المُنــی                   مَن کسا جسمی الضَنی

غایه المنی درادامه­ی این بیت چنین سرود :

و أرانی مُتَیّماً                    سَیقول الهوی : أنا

( مقری ، 1968 ، 4/ 286ـ 287 ؛ کحاله ، 1959 ، 5/5 )

ازویژگیهای شعری این شاعر این است که اوبه فنون ادب بخصوص « استعاره » تسلط داشته است مانند :

«سَل هوی غایه المنی               مَن کسا جسمی الضنی »

«کسا » دربیت « استعاره تصریحیه » و کلمه « الضنی » استعاره بالکنایه است .


ام الکرام بنت المعتصم بن صُمادح

درمورد نسب ام الکرام ، سیوطی ( ت 911 هـ ) و مقری ( ت 1041 هـ ) چنین می­گوید : « ام الکرام دخترمعتصم بالله ابی یحیی محمد بن معن بن صمادح التجیبی ( متوفی سال 484 هـ ) پادشاه « المریّه » است . او امیرزاده­ای ازخاندان سلطنت و ازبزرگان و ادبای اندلس بشمارمی­رود . 

ام الکرام ، درعروض وفنون شعری ، بخصوص درموشمات مهارت خاصی داشته است ، اما شعرهای موشح او بدست ما نرسیده است . ( مقری ، 1968 ، 4/ 170ـ 287 ؛ سیوطی ، 1978 ، 18 ) زنان عرب هم به وجودش افتخار می‏کردند . ( فوّاز ، 1421 ، 96 ) درمورد سال ولادت و وفات این شاعراطلاعی نداریم . از اشعار زیبای او ، غزل رقیق ولطیفی است که درمورد جوانی زیباروی ازاهالی دانیه بنام « السمّار[45]» سروده است ودرحق این جوان می­گوید : « ای مردم ! تعجب نکنید ازجنایتی که سوزش عشق موجب آن شده است. اگرمعشوق نبود ماه شب تاریک ازافق وآسمان اعلی بسوی خاک فرود نمی­آمد . عشقم به او چنان است که اگرمرا رها کند دل به دنبالش روان شود. »

یا معشـرَ الناس ألا فاعجبــــوا
لولاه لم ینزِل ببـــدرِ الدجــی
حسبی بِمَن أهــواهُ لــو أنَّـــهُ

 

ممــا جَنَتــه لــوعــه الحــبِّ
مـــن أفقــــه العلــویِّ للتُّرب فـــارَقَنـــــی تابعـــه قلبــی

( ابن سعید ، 1955 ، 2/202 ـ 203 )

و درجای دیگرآرزوی تنهایی با محبوبش را دارد و بی­پرده می­گوید :

« کاش با او تنها شوم نگهبانان مرا می­پایند ومانعم می­شوند . شگفتا ! من می­خواهم با کسی تنها باشم که اینک درقلب من است »

ألا لیت شعری هل سبیل لِخَلوَه        یُنَزَّه عَنها سمع کـل مـراقــبٍ

ویا عجباً أشثاقُ خلوه مـن غدا      و مثواه ما بین الحشا و الترائب

( عریس ، 2005 ، 327 ـ 328 )

ازویژگیهای بارز «ام الکرام» این است که : او درسرودن غزل مهارت داشته وگاهی هم غزل غیرعفیف می­سروده است . ازویژگیهای دیگراین شاعرمی­توان به تسلط او درفنون ادب اشاره کرد . فنونی چون مجاز وکنایه .  مانند :

« یا معشرَالناس ألا فاعجبــوا           ممّا جَنَته لوعه الحُبّ »

شاعردر اين بيت جنایت را به سوزش عشق نسبت داده ومجاز عقلی است .

« ام الکرام » دراشعارش از « کنایه » نیزاستفاده نموده است که دلالت برذوق و طبع شعری شاعر دارد . مانند :

« لولاه لم ینزل ببدرِ الدجی             ....

« بدرالدجی » کنایه ازمحبوب است .


أمه العزیزالحسینیه بنت العزیزبن الحسن [46]

«شریفه أمه عزیز» یکی ازبزرگان ائمه اطهار ویکی ازشعرای مشهور اندلس است که درقرن پنجم هجری می­زیست . منابع تاریخی فقط دوبیت ازغزلی را به او نسبت داده­اند که درآن رقت ونکته سنجی و صنعت نیکو بکاررفته است . منابع تاریخی درمورد سال ولادت و وفات وی چیزی ذکرنکرده­اند .

« ابن دحیه » درکتاب « المطرب » نقل کرده که خواهربزرگوار جدم شریفه فاضله ، کریمه « أمه العزیزالشریفه الحسینیه» با خود زمزمه می­کرد : «نگاهت چنان است که قلبم را می­درد و نگاهمان درگونه­ها ، مجروحتان می­کند . زخمی دربرابر زخمی ، این را به جای آن قراردهید . بگوئید که تا وان و دیۀ زخم فراق چیست؟»

لحاظُکُم تَجرَحُنا فی الحَشـــا             وَ لَحظُنــا یَجرَحُکم فی الخُدود

جُرحٌ بِجُرحٍ فاجعلــــوا ذا بذا      فما الذی أوجَب جرحَ الصُدود ؟

(ابن دحیه، بیتا،6)

« قاضی ابی الفضل قاسم العقبانی التلمسانی » درجواب این دو بیت گفته است : « ای سرورمن ، برمن واجب گردانیده ( قصاص را ) زخمی که برگونه­ی اوست و قابل انکارنیست . تو درمورد چیزی که گفتی ادعا داری پس کجاست آن چیزی که گفتی و شاهدان کجایند . »

أوجَبَهُ مِنّی یا سَیـــّدی             جُرحٌ بخدٍّ لیس فیه الجُحود

و أنتَ فیما قلتَـه مُدّعٍ                فأین ما قلتَ و أین الشهـود

( مقری ، 1968 ، 4/170 )

ازویژگیهای بارز این شاعر آن است که به فنون ادبی تسلط داشته است، بخصوص صنعت « واج آرایی » و جناس .  مانند :

أوجَبَه مِنّی یا سَیـــّدی             جُرحٌ بخدٍّ لیس فیه الجُحود

و أنتَ فیما قتلتَـه مُدّعٍ            فأین ما قلتَ و أین الشهـود

شاعردراين ابیات ازصنعت « واج آرایی » استفاده کرده است . یعنی شاعردراین دوبیت با زیبایی و مهارت و باذوق وطبعی روان هشت بار ازحرف « ح » استفاده نموده است ، که به دقت و ظرافت و نکته سنجی شاعراشاره دارد . هم چنین درکلمۀ « جرح ـ بجرحٍ » دربیت بالا جناس مردوف می‏باشند .


صفیه بنت عبدالله الرّیی

«صفیه » ازشاعران قرن پنجم هجری است که درشهر « ریّه » اندلس متولد شد . او ادیبی شاعر ،  و به داشتن خطی زیبا معروف بود، و به آن افتخارمی­کرد . درمورد سال ولادت این شاعر اطلاعی نداریم ، اما درمورد وفات « صفیه » برخی ازمنابع گفته­اند او دراواخر سال 417 هـ ـ 1027 م درگذشت درحالیکه 30 سال بیشترنداشت.

(حميدي ، 1410 ، 8/650 )

نقل شده است زني به خط او ايراد گرفت صفيه با غرور در جوابش گفت: «زني به خطم ايراد گرفت و گفتم بس است من ميان اشعارم مرواريد را به تو نشان خواهم داد. (اشاره به خط زيبا است) به دست خود امر كردم تا زيبا بنويسد؛ مداد و ورق و جوهر آوردم. و دستم سه بيتي را كه سروده بودم، نوشت؛ تا خط و نوشتة من با آن نمايان شود و به او گفتم نگاه كن.»

و عائبَه خطي فقلت لها اقصري       فسوف أريك الدُرَّ في نَظم أسطُري

و ناديتُ كفي كي تَجُودَ بخطها        وقربت أقلامي و ورقي و محبـري

فخطَّت بأبياتٍ ثلاثٍ نظمتـهـا         ليبد و لها خطي و قلت لها أنظـري 

(ضبي، 1410، 15/729)


أم العلاء بنت یوسف بن حرزالمجلسیّ الحجارّیه

یکی دیگر اززنان شاعر وادیب سرزمین وادی الحجاره دراندلس، «ام العلاء» می­باشد. او زنی ادیب، فصیح، عاقل، دارای حسن وجمال وادب و کمال وطبعی سرشار با فصاحت، مشهور بوده است .

( ابن سعید ، 1955 ، 2/38 )

منابع تاریخی درمورد سال ولادت این شاعرچیزی ذکرنکرده­اند و تنها چیزیکه ازاو می­دانیم این است که این شاعردرقرن پنجم هجری‌ـ یازدهم میلادی می­زیست. (مقری، 1968، 4/169)  اما درمورد وفات این شاعر، مدرس درکتاب « ریحانه الأدب » می­گوید: « او درحدود پانصدم یا اوایل قرن ششم هجری دروادی الحجاره درگذشت.» ( مدرس، بیتا، 7/314 )

این شاعردر اشعاری که آن را ذکرمی­کنیم ، ازاینکه به دیگران بدی کرده عذرخواهی می­کند و می‏گوید : « شرایط واحوالم را درک کن و شواهد را نگاه کن ، عذرمرا بپذیر وملامتم نکن . مرا وادار مکن که عذرخواهی کنم زیرا بدترین عذرها ، عذری است که به سخن گفتن نیاز داشته باشد  واگرچه ازمن ذلت و بدی سرزده ولی اطمینان دارم به خاطرلطف وکرمت ازمن می­گذری.»

إفهَم مَطارحَ أحوالی و ما حَکَمَت ولا تَکِلنِی الـــی عُـــذرٍ أُبَیِّنُــهُ
و کُــلُّ ما جئتهُ مــن زلَّـهِ فبما

 

به الشواهــدُ واعــذُرنی ولا تَلُمِ
شَرُّ المعاذیــرِ ما یَحتاجُ لِلکَلمِ
أصبحتُ فی ثقه من ذلک الکرم

( مقری ، 1968 ، 4/169 )

و با پوزش وعذرخواهی ازپیرمردی که عاشق او شده بود و ازاو خواستگاری کرد، پاسخ داد :

«ای صبح سراغ من نیا؛  شب با صبح باقی نمی­ماند . پیری را نمی­شود با جوانی فریب داد پس به نصیحت و پندهای من گوش کن . وازجاهل­ترین مردمان مباش همانگونه که روز را درنادانی می‏گذراند و شب را هم درنادانی سپری می­کند . »

یا صبحُ لا تَبــدُ الـی جُنـــحی
الشیبُ لا یُخـــدَعُ فیــه الصِّبــا
فلا تَکُـــن أجهَـلَ مَن فی الوَری

 

فاللیلُ لا یَبقـی مــع الصُبـــحِ بحیلهٍ فاسمــع إلــی نُصحــی تَبیتُ فی الجَهلِ کمـا تُضحی [47]

( سیوطی ، 1978 ، 20 )

«أم العلاء » ازکسانی بود که به سرزمین و قبیله­اش عشق می­ورزید و به آن افتخارمی­کرد و دربارۀ سرزمینش می­گفت:«به خدا سوگند، آنگاه که درباغ وجودم فقط نی (نیشکر مرطوب) می­روید و رشد می­کند گویا دست بادها بندبند (نی­ها ) آن را محکم کرده است.»

لّله بستانی اذا                 یَهفُو به القَصَبُ المُندّی

فَکَأنّما کفَّ الرّیا                  حِ قد أسندَت بنداً فبنداً

( سلیمان علی  ، 1426 ، 335 )

«ام العلاء» ، درمدح خاندانی گفته است : « هرکاری که ازشما سرمی­زند نیکو است و با مقام بلند شما، زمانه شیرین و زیبا می­شود . چشم به دیدن شما عادت کرده و مدام نظاره گرشماست و گوش از یاد کردن شما لذت می­برد . هرکس دورازشما زندگی می­کند او دربدست آوردن آرزوها، مغبون و زیانکاراست . »

کُــلُّ ما یصــدُرُ منکــم حَسَنٌ تعطف[48]  العینُ علـــی منظرکُم مَـن یَعِــش دونکُم فــی عُمرِه

 

و بعَلیا کــم تَحَلّــی[49] الــزَّمَنُ
و بـــذکــراکــم تَلَـــذُّ الأُذنُ  فَهـــوَ فــی نیـلِ الأمانی یُغبَنُ

(فوّاز ، 1421 ،95)

و درابیاتی دیگرمی­گوید: « اگرنفرت همیشگی میان عشق وشیفتگی و آوازخوش نبود هرآینه به جامهای شراب روی می­آوردم و لوازم آرزوها را فراهم می­کردم .»

لــولا منافره المــُدا                  مــــهِ للصَّبابهِ والغنــا

تَعکِفُ بین کؤوسِها              و جَمَعتُ أسبابَ المُنی

( فروخ ، بیتا  ، 4/506 )

«ام العلاء» ، تنها شاعرزن دراندلس است که ازعناصرطبیعت الهام گرفته و به وصف سرزمین و میهن خویش پرداخته است . او سرزمین خود را اینگونه توصیف می­کند :

لله بستانی اذا                     یَهفو به القَصَبُ المُندَّی

ازویژگیهای دیگرشعری این شاعر آن است که در ابیاتی از صنعت « طباق »و «استعاره» استفاده می‏کند . مانند :

یا صبــحُ لا تَبــدُ الی جُنحـی فلا تَکن أجهَلَ مَــن فی الوری

 

فاللیلُ لا یبقـــی مـــع الصبح
تبیتُ فی الجهــلِ کما تُضحـی

کلمات « اللیل ـ الصبح ، تبیتُ ـ تُضحی » طباق می­باشند .

مقصود از « شب » در بیت بالا ، استعاره ازپیری و موی سفید است ، و مقصود از« صبح » استعاره ازجوانی است، و استعاره ازنوع تصیریحیه می­باشد . همانطورکه شب و صبح با هم نمی­مانند  پیری و جوانی نیز با هم سازگارنیستند .


ولاّده بنت المستکفی [50]

« ولاّده بنت المستکفی بالله محمدبن عبدالرحمان بن عبدالله بن الناصرعبدالرحمن بن محمد المروانی » ، ازمشهورترین شاعران زن دراندلس واشراف زاده­ای ازخاندان سلطنت است که درزمان خود بی­نظیر وبی­همتا بود . وی درمحیطی پر از لهو ولعب وثروت ، زیرسایه­ی پدرش پرورش یافت، همان کسی که مورخان اورا به جهل و بی­بندوباری وفساد متهم کرده­اند . مادرش « سَکری » را که زنی مسیحی حبشی بود به خباثت و شرارت توصیف می­کنند . «ولاّده» دراین محیط ، با فرهنگ وتمدن آشنا و تربیت شد . هوش وذکاوت زیاد ، بدیهه گویی وحافظه­ی قوی به اوکمک کرد تا درعرصة ادبیات خوش بدرخشد .

( مقری ، 1968 ، 4/205 ؛ سیوطی ، 1978 ، 77 ؛ سلیمان علی  ، 1426 ، 288 ) 

با توجه به اینکه برخی ازمنابع او را به فساد و بی­بند وباری متهم می­کنند اما با این وجود اشراف و بزرگان عصر به او روی آوردند و درمجالس ادبی که برگزارمی­شد با یکدیگرمشاعره و مباحثه می‏کردند . وی با ادیبان ، نامه نگاری می­کرد وبا آنها درمحفل بزم وآوازخوانی شرکت می­نمود .

«ابن بسام» مجلس اورا درقرطبه چنین توصیف می­کند : «درمجلس او درقرطبه ، محلي بود برای آزادگان شهر وخانه­اش جولانگاه نظم ونثربود . اهل ادب برای نورطلعتش بی­تابی می­کردند ، شعرا و  نویسندگان برای حلاوت دیدارش ، خود را به مهلکه می­انداختند، و برای ورود به بارگاهش سرودست می­شکستند.»( ابن بسام ، 1417 ، 1/429 )

«ولاّده» درعصرخود ، بی­حجابی را اختیارکرد واین چنین درجامعه ظاهرمی­گشت . زیبایی سحرانگیز او که با سبکباری روح همراه شده بود ، و موهبت خداداد وتوان ادبی که ازفرهنگ وتمدن رنگ گرفته بود و ثروت فراوانی که ازپدرش به ارث رسیده بود زمینه را برای بی­بندو باری او فراهم کرده بود ، تنها مانعی که برسراین راه احساس می­کرد وجود پدرش بود بنابراین ناچاربود که منتظر وفات پدرش باشد تا آزاد گردد و ازهرقید و بندی رها شود تا به خوشگذرانی و فساد روی آورد . ( تنیر ، 1408  ، 269ـ 270 )

صاحب کتاب « الذخیره » می­گوید : « اوکه خدا او را ببخشد و از لغزهایش درگذرد تحصیل علم را کنارگذاشت وبه گفتارونصیحت دیگران توجه نکرد و با بی­اعتنایی ازکنارشان گذشت تا امیال خود را درکسب لذت وشهوت وخوشگذرانی برآورده سازد.» (ابن بسام، 1417 ،1/429 )

درمورد سال وفات این شاعراختلاف نظروجود دارد ، «عریس» درکتاب « موسوعه الشعر العصر الاندلسی » می­گوید : « ولاّده درسال 480 هجری درسن هشتاد سالگی درگذشت.» (عریس، 2005  ، 412) اما ابن دحیه وابن بشکوال معتقدند او درروزچهارشنبه ، دو شب مانده به صفر سال 484 هجری ، درزمان « مقتل الفتح بن محمد بن عباد » وفات یافت . درحالیکه هرگز ازدواج نکرده بود و با عمرطولانی تا زمان حکومت معتمد زنده بود.(ابن دحیه، بیتا،8 ؛ ابن شکوال  ، 1966 ،13/996 )

این شاعر به اصل ونسب ، زیبایی ، دین وایمان و پاکدامنی خود افتخار می­کرد چنانکه می‌بینیم فخر فروشی ولاده به جایی می­رسد که برروی لباسش با طلا نوشته بود : « به خدا سوگند من برای بزرگی­ها سزاوارترم و راه می­روم و با ناز وفخر گام برمی­دارم . »

أنا واللهِ أصلُحُ للمعالی                   و أمشي مِشیتی و أتیهُ تیَها

ودرسمت چپ لباسش نوشته بود : « گونه به عاشقم می­سپارم وهرکه خواهان بوسه من باشد به او بوسه می­دهم . »

و أمکِنُ [51] عاشقی من صَحنِ خدّی            و أعطی قُبلتی مَن یَشتَهِیها

( مقری ، 1968  ، 4/205 )

ولاده درجای دیگر به آداب و ارزشها ، پاکدامنی و تمسک جستن به اسلام افتخارمی­کند و با غرور می­گوید : « اگرچه مردم به زیبائیم نگاه می­کنند اما من چون آهوان مکه هستم که شکارکردنشان حرام است . چنان به نرمی سخن می­گویند که ایشان را بدکار می­پندارند ، درحالیکه اسلام آنها را از زشتی بازمی­دارد.»

إنّی و إن نَظــرَ الأنامُ لِبهجتــی             کظباء مَکَّهَ صیدُ هُنَّ حــرامُ

یُحسَبنَ مِن لینِ الکلامِ فواحشاً             و یَصد هُنَّ عَن الخَنا الاسلامُ

( دیوان ابن زیدون ، 1957  ، 30 )

«ابن زیدون[52]» شاعر ، دردام عشق ولاده افتاد واو را صادقانه دوست می­داشت وتلاش می­کرد تا درقلبش نفوذ کند . بالاخره توانست دلش را نرم کند ، ولاده نیزبه او علاقمند شده بود و دعوتهای مکرر اورا اجابت می­کرد . این شاعر درغزلی زمان دیدار را برای ابن زیدون معین می­کند و به او می­نویسد : « آنگاه که تاریکی پرده می­افکند منتظردیدارم باش ؛ شب بهترین پوشندۀ رازها است . چنان عشقی به تو دارم که اگربدانند خورشید نخواهد درخشید ، ماه طلوع نخواهد کرد ، ستارگان ازجای نخواهند جنبید . »

تَرَقّب إذا جنَّ الظلامُ زیارتـــی      فإنّـــی رأیتُ اللیلَ أکتَــمَ للســـر

و بی منک ما لوکان بالبدرمابدا         و بالبدر لم یطلع و بالنّجم لم یَسرِ[53]

( سیوطی ، 1978  ، 80 )

و این چنین دودلدار درشب با یکدیگر ملاقات می­کردند ودربارۀ عشق و وفاداری با یکدیگرعهد می‏بستند . وقتی صبح می­شد ازهم جدا شده و برای دیداربعدی وعده می­گذاشتند . این ملاقاتها پشت سرهم ادامه داشت ودو دلدار جام عشق راستین را سرمی­کشیدند و هیچ دشمنی عشق ووفاداری آنها را مکدّر نمی­کرد . دریکی ازاین ملاقاتها ، وقتی می­خواستند از هم جدا شوند ، ولاده گفت : « عاشقی که با تو وداع کرد با صبر نیز وداع کرد درحالیکه آن رازهایی را که به تو به امانت سپرده بود ، فاش شد . بخاطراینکه درآن گامهایی که می­رفتی تورا همراهی ومشایعت نکرد ، اندوهگین و ناراحت است . ای کسی که دردرخشندگی و روشنایی همچون ماه شب چهارده هستی؛ خداوند زمان طلوع تو را طولانی گرداند . اگر بعد ازوصال تو شبهایم طولانی شود چه بسا من شکایت کردم ازکوتاهی شبهایی که با تو گذرانده‌ام.»

وَدَّعَ الصَّبـــرَ محبٌّ وَدَّعَــــکَ یَقرَعُ السنَّ علی أن لـم یکُـــن یا أخـــا البـــدرِ سناءً و سَناً [54] إن یَطُل بعدَک لَیلِـــــی فلکَم
 

 

ذائعٌ [55] مِـن ســرّه ما استودعَک
زادَ فـی تلک الخطی إذ شیعک حَفِظَ اللهَ زمــانـــاً أطلَعــــک بِت أشکوُ قِصَـــرَ اللیلِ معَــک

( مقری ، 1968  ، 4/206 )

دومحبوب برای مدتی ازیکدیگر دورشدند . ولاده درهجران محبوبش بی­تابی می­کرد . سرانجام تاب وتحمل او ازکف برون رفت چون با عشق « ابن زیدون » زنده بود . ناچارقلم به دست گرفت و ازسوز جدایی نوشت : « وای برجدایی آیا بعد ازاین هجران راهی وجود دارد تا هردلداری ازعذاب فراق شکوه وشکایت کند . درسرمای زمستان ازآتش عشق تو می­آرمیدم و  ازعطش شوق دیدارت  می­سوختم . چگونه صبرکنم حال که درزندان جدایی افتاده­ام و ازآنچه که واهمه داشتم سرنوشت برسرم آورد . شبها می­گذرند و هجران تمام نمی­شود صبر ازاسارت و عطش دیدارت رهایم نمی­کند. خداوند خرم کند سرزمینی که منزلگه تو شد باران از وجودت تمام زمین را سیراب کند . »

ألا هَل لنا مِن بعد هـذا التفرقِ
و قدکنتُ أوقاتَ التزاوُرِفی الشتا
فکیفَ و قد أمسیتُ فی حال­ قطعهٍ تَمرُّ الیالی لا أری البَینَ یَنقَضـــی سَقی اللهُ أرضاً قَد غَدَت لَکَ منـزلاً

 

سبیلٌ فیشکو کُلٌّ صَب بما لَقی
أبیتُ علی جمرٍ من الشوق مُحرق
لقد عَجَّلَ المقدور[56]ما کنتُ أتَّقی
ولا الصبرَ مِن رقّ التشوُّقِ مُعتقی بِکُلِّ سکُوبٍ هاطِلِ الوَبلِ[57] مُغدِقِ

( مقری ، 1968  ، 4/206 ـ 207 )

به نظرمی­رسد ابن زیدون اسیرعشق ولاده شده بود، و ازانجام کارهایی که مردان زمانش انجام می‏دادند ـ یعنی کنیزانی برای خود می­گرفتند و به دنبال عیش ونوش و خوشگذرانی بودند ـ خودداری می­کرد به همین دلیل احساس کرد که درمحدودیت وتنگنا قرارگرفته است بنابراین دربرابر ولاده قد علم کرد و به دنبال عیش ونوش رفت .

ابن زیدون غلامی دوست داشتنی به نام « علی » داشت که او را بسیار دوست می­داشت. «ولاده» دراعتراض به حرکات ورفتارابن زیدون گفت :

« ابن زیدون با تمام فضل وکرمش ازروی ستم مرا رها کرد درحالیکه گناهی ندارم . وقتی به دیدارش می­روم با گوشه­ی چشم می­نگرد ....»

انَّ ابنَ زیدون علی فضلِهِ            یغتابنی ظُلماً ولا ذَنبَ لــی

یَلحظنی شزراً إذا جِئتُه             کأننی جئتُ لأخصی «علی»

و درادامه می­گوید :

إنَّ ابنَ زیدون علی فضلِهِ [58]          یعشق [59]قضبانَ السراویل

لو أبصرَ الأیر[60] علی نخلــهٍ         صارَ [61]من الطیرالأبابیـلِ

( مقری ، 1968  ، 4/206 )

این رفتارها وبرخوردها وخوشگذرانی وعشرت طلبی ابن زیدون ، باعث شد که درآسمان روابط عشقشان ابرهای تیره­ای ظاهرشود و زمانی این روابط تیره­تر شد که ولاده گمان کرد که ابن زیدون به کنیزسیاهش « عُتبه » تمایل دارد بنابراین با تلخی و تأسف اورا سرزنش کرد و باخشم ونفرت به وی نوشت : «اگردرآتش عشق وفاداربودی کنیز مرا عشق خود قرارنمی­دادی شاخۀ میوه­دارو زیبا را رها نمی­کردی و دربرابر شاخه­ای بی­ثمرسرفرود نمی­آوردی ( مقصود شاعر ازشاخه­ی میوه­دار ، زیبایی و اصل ونسب وثروتش می­باشد ) تو می­دانی که من ماه آسمان هستم اما تو برای عذاب دادنم ، هوسرانی کردی و شیفته مشتری شدی . »

لو کنتَ تُنصِفُ فی الهوی مابیننا وترکت غُصناً مثمـــراً بجمالِـــه ولقد علمتَ بأننّی بـــدرُ السمــا

 

لــم تهوَ جاریتی و لــم تتخیَّـرِ
و جنحتَ للغُصنِ الذی لم یُثمر
لکن ولعتَ ، لشقوتی ، بالمشتری

( مقری ، 1968  ، 4/205 )

حقیقت این داستان برما روشن نیست که آیا ابن زیدون دربرابراین سوءظن مظلوم واقع شده باشد یا نه ؟ بهرحال ولاده ازرفتارابن زیدون متحول شد وظلم و خشم خود را به اونشان داد تا جایی که ابن زیدون ازکارهایش پشیمان شد و برای محبوبش اشعاری سرود وازاو عذرخواهی کرد ولی ولاده همچنان سرسخت بود و ازاوکینه به دل گرفته بود به همین دلیل به او بی­اعتنایی ‌مي‌کرد و سرانجام برای خود معشوق دیگری انتخاب نمود . این عشق جدید او کسی جز « ابوعامرابن عبدوس » وزیر نبود . اولین آشنایی ولاده با ابوعامر دریک روز به یادماندنی اتفاق افتاد . روزی ولاده ازکنار خانه­ی وزیر می­گذشت وزیر ابوعامر را دید که مشغول تمیزکردن برکه بود ولاده با تمسخر درمدح او گفت : « تو خود باران ودشت حاصلخیزی؛ برکه ازوجود تو سیراب شد و دریا درمقابل تو سرفرود آورد و تسلیم شد.» ( چرا که خود دریا هستی ) ( ابن بسام ، 1417  ، 1/432 ) 

أنت الخَصیبُ و هذه مصرُ                  فَتَدفقا فَکِلاکُما بَحرُ

بدین ترتیب آشنایی ولاده با عشق جدیدش آغاز شد. تلاشهای ابن زیدون برای بازگرداندن آب به مجراي خود ، به جایی نرسید درنتیجه ازروی خشم وحسادت برای عشقی که ازدست داده بود شروع به مسخره کردن آنها نمود . ولاده ازدست کارهای ابن زیدون به ستوه آمده بود و ناچارشد اشعاری درباره او بسراید واو را هجو کند و آن اشعاررا برای ابن زیدون فرستاد . ولاده ابن زیدون را با شش نوع صفت زشت و ناپسند هجو می­کند که به علت غیراخلاقی بودن ابیات ازترجمه آن خودداری می­کنیم .

و لُقِّبتَ المَسدَّسَ و هو نعتٌ           تفارقُک الحیاه ولا یُفارق

فلــوطیٌّ و مأبـــونٌ و زانٍ              و دیُّوثٌ و قَرنانٌ و سارق

( سیوطی ، 1978  ، 78 )

سرانجام ابن عبدوس توانست پا برروی قلب ولاده گذارد . او برای رهایی ازدست مزاحمتهای ابن زیدون ، تهمتی به او زد به اینکه ابن زیدون درتوطئه خلع و برکناری « ابی الحزم ابن جهور » حاکم قرطبه ، بعد ازسقوط دولت اموی دست داشته است . بدین ترتیب بنی جهور نسبت به او کینه به دل گرفت و او را تبعید وزندانی کرد .

( مقری ، 1968  ، 4/210 )

درنتیجه خیال ابن عبدوس ازبابت او راحت شد و ولاده نیز بقیه­ی عمرخود را به تنهایی سپری کرد تا مرگ او فرا رسید .

این شاعر درابیاتی که منسوب به اوست «أصبحی» را اینگونه هجو می­کند :

یا أصبحــــیُّ أُهنّأ فکَم نعمهٍ            جاءتک من ذی العرش ربِّ المنن

قد نلتَ باستِ إبنک مالم یَنَل             بِفَـــرَجِ بوران أبـــوها الحَســـن

( سیوطی ، 1978  ، 78 ـ 79)

ازویژگیهای بارزشعری این شاعر این است که او به بسیاری ازفنون ادب تسلط داشته است ؛ فنونی چون غزل ، فخر ، هجا و ...

بیشترابیات ولاده درزمینه غزل می­باشد . او درسرودن غزل سعی می­کرد ادب را رعایت کند وغزلهای عفیف بسراید که بیشترآن غزلها درمورد محبوبش ابن زیدون بوده است . این شاعر علاوه برغزل اشعاری هم درزمینه فخر دارد . فخر او بیشتر درزمینه­ی اصل ونسب و اخلاق و... است . ولاده درسرودن هجا، ادب و نزاکت را رعات ننموده و با پرده دری هجوهای تند و زننده­ای را برزبان جاری نموده است . همچنین این شاعر با جادوی کلمات اشعارزیبایی را می­سراید و درآن ازصنعت جناس و مراعات النظیراستفاده می­کند که دلالت برطبع شعری این شاعر دارد . مانند :

« یا أخا البدر سناءً و سناً                 حَفِظَ الله زماناً أطلَعک »

دوکلمه « سناءً و سناً » جناس ناقص و دوکلمه­ی « البدر و أطلَعک » مراعات النظیرمی­باشند . مانند:

« یا أصبحیُ أَهُنا فكَم نعمهٍ              جاءتکَ من ذی العرش ربّ المنن»

دوکلمه­ی « ذی العرش و ربّ المنن » مراعات النظیر می­باشند .

این شاعردربیت دیگرازصنعت افتنان استفاده می­کند که بین مدح وهجا جمع شده است . ولاده با تمسخر ابن عبدوس را که بعدها با او رابطه عاشقانه داشته چنین می­ستاید :

« أنت الخصیبُ وهذه مصرُ            فَتَدفقا فکلاکما بحرُ »


مُهجه بنت التیانی [62] القرطبیه

« مهجه » ، ازشعرای قرن پنجم هجری و اززنان زیباروی اندلس است . او درسرودن غزلهای لطیف و زیبا ، شاگرد ولاده است . «مهجه» بخاطرطبع خوشی که درسرودن شعرداشت ، ولاّده به او او علاقمند شد و تربیت او را برعهده گرفت . ( فواز ، 1421  ، 794)  اما پس ازمدتی بین او و ولاده اختلافی بوجود آمد و او ناچارشد ولاده را هجو کند و بگوید :

ولاّده قد صِرتِ ولاّده                 من غیر بَعلٍ فُضِحَ الکاتِمُ

حَکَت لنا مریمَ لکنّه                نخلَه هَذی ذَکَـرٌ قائـــِمُ

( سیوطی ، 1978  ، 71 )

برخی ناقدان براین هجای مهجه نقدی نوشتند که « اگرابن رومی این هجا را می­شنید اقرار می­کرد که او درهجا گویی پیشرو و مقدم است .»  ( تنیر ، 1408 ، 273)

این شاعرقبل ازاختلافش با ولاده درغزلی لطیف وزیبا و با معانی ظریف برای اوسرود :

« اگرهرحمایت کننده­ای ازلبانش حمایت  می­کرد ، این حمایت ادامه داشت بوسه­ی لبش گاهی بوسیله نیزه­ها حمایت می­شوند واین دلدارنگاه سحرآمیز را حمایت می­کرد . »

لئن قد حَمَی[63] عن ثَغرها کُلُّ حائمٍ         فما زال یُحمی عن مُطالبه الثَّغرُ

فذلک تحمیــــه القواضبُ و القَنا        وهذا حَماه من لواحظها السّحرُ

( مقری ، 1968  ، 4/293 )

شخصی که عاشق مهجه بود ، روزی هلویی به او هدیه داد، مهجه هلو را گرفت وبرای او نوشت :

یا مُتحفاً با لخوخ أحبابَهُ          أهلاً به من مُثلج للصدور

حکی[64] ثُدِیَّ الغیدِ تفليکُهُ            لکنّه أخزی [65]رؤوس الأیور

( مقری ، 1968  ، 4/293 )

عُتبَه

«عُتبَه» ازکنیزان شاهزادۀ شاعر « ولاّده بنت المستکفی » (متوفی 484 هـ) است . تمام منابع این کنیزخوش ذوق را فراموش کرده­اند و ازسرگذشت او چیزی ذکرنکرده­اند وهمچنین نسبت به اشعاراو نیزساکت مانده­اند . نقل شده است که او کنیزی سیاه پوست و آوازخوان بود .

«عُتبه» دریکی ازمجالس بزم وخوشگذرانی ،- بعد ازاینکه ابن زیدون همراه با محبوبش ، ولاده موفق به دیدارعتبه شده بودند ـ این آواز را خواند : « دوستانم ، به کام دلم رسیدم و دست روزگار یاریم نمود ومرا به محبوبم رساند . پیک شادی زره رسید وبه وصال یار مژده داد ، وجودم را به او بخشیدم وقلبم را به آن افزودم . »

أحِبَّتنا، إنی بَلَغتُ مُؤمّلــی              و ساعَدنی دَهری و واصلنی حُبَّی

و جاءَ یُهَنیتی البشیر بقُربِهِ             فأعطیتُهُ نفسی وزدتُ له قلبــی

( سلیمان علی  ، 1426  ، 252 )

گویا ابن زیدون ازاین آوازخوشش آمد ومخفیانه دورازچشم ولاده ازعتبه خواست تا آن را دوباره بخواند . هنگامی که ولاده متوجه تمایل ابن زیدون به کنیزش « عتبه » شد بشدت عصبانی شد و ازاو روی برگرداند . این خود  دلیل محکمی بود برای نفرت ولاده ازعشق ابن زیدون .

(کتبی ، 1973  ، 5/251 ؛  سلیمان علی  ، 1426  ، 252 )

 


4-4 شاعران قرنهای ششم و هفتم

 

1-      حفصه بنت الحاج الرکونیه

2-      حمده بنت زیادبن بقی العوفی

3-      نزهون بنت القلاعی غرناطیه

4-      شلبیه الأندلسیه

5-      هند کنیزأبی محمد عبدالله بن مسلمه الشاطبی

6-      اسماء العامریه

7-      ام الهناء بنت القاضی

8-      قسمونه بنت اسماعیل الیهودی

9-      ام السعد بنت عصام الحمیری

10-سلمی بنت القراطیسی

 

 

 

 

 

 


معروفترین شاعران قرن 6 هـ

معروفترین شاعران این دوره عبارتند از :

1- حفصه بنت الحاج الرکونیه

«حفصه» درسال 530 هـ ـ 1135 م ، در « بُشُرّات » غرناطه دیده به جهان گشود . او زنی زیبا ، با اصل ونسب ، ثروتمند و ازاشراف غرناطه بوده است . نقل شده است وی یکی ازپیشگامان غزل دراندلس و زنی فاضل و ادیب بوده و سرزمینش بخاطرجایگاه بلند ادبی به او افتخار می‏کرده است . اشعارش دارای لطافت وروانی بالایی بود او دراستفاده ازالفاظ وکلمات روان ولطیف مهارت خاصی داشته است . شعرش تنها دریک سبک محدود نمی­شد بلکه درآن هنرنمایی می­کرد وفنون مختلف را بکارمی­گرفت او این ویژگی را ازادبیات عرب بخصوص ازشاعران نام آورعرب بهره گرفته بود.

نقل شده است این شاعربه لهو وخوشگذرانی نزدیکتر بوده است تا به عفاف وپاکدامنی . (فواز  ، 1421  ، 267 ؛  عریس  ، 2005  ، 97 )

«حفصه» درسال 586 هـ /1190 م درمراکش درگذشت . (حموی ، 1420 ، 4/134)

مقری درکتاب « نفح الطیب » شعری ازاو آورده است که درمدح امیر«عبدالمؤمن بن علی[66]»آن را سرود. او دروصف این امیرگفت : « ای سرور و سالارمردم ای کسیکه مردم چشم امید به فضل و بخشش تودارند . منتی برمن گذار و کرمی نما تا توشه و مهماتی برای روزگارباشد توبا دست راست خود با خط زیبا بنویس « سپاس خدای یکتا را . » این جمله اشاره به مهرو نشانه­ی سلطان درنزد موحدین دارد . درآن زمان سلطان دربالای منشور و نامه با خط درشتی می­نوشت : « الحمدلله وحده »

یا سیّدَ الناسِ یا مَن               یُؤمَّلُ الناسُ رِفده

أمنُن علیَّ بِطِـرسٍ               یکونُ للدَهرِ عده

تخطُّ یُمناکَ فیـه               « والحمدُللهِ وَحده»

(مقری ، 1968 ، 4/ 171؛ ابن أبار ، 1410 ، 219)

«ابوجعفر بن سعید[67]» شیفته او گردید و تلاش می­کرد با اودیدارکند . اما حفصه این گرایش را نادیده می­گرفت واو را معطل می­کرد . روزی ابوجعفر شعری برایش فرستاد و ازاو خواهش کرد تا به ملاقاتش بیاید ، و درآن نامه ازعشق ومحبت شکوه کرد . هنگامی که حفصه نامه را خواند درجواب نامه­اش نوشت:« ای کسی که ادعا می­کنی که درعشق زیبارویان و دردوست داشتن آنها مقدم و پیشوا هستی شعرتو بدستم رسید ولی ازنظم آن خوشم نیامد . آیا کسی که ادعای دوست داشتن محبوبش را می­کند از وی مأیوس می­شود وزمام اختیارش را برمی­گرداند . توکاملاً گمراه هستی و پیشوایی برای تو فایده­ای ندارد . اززمانی که تو دراین صحنه وارد مسابقه شده­ای پیوسته سالم و برکناربوده­ای . تا اینکه دچاراشتباه و لغزش گردیدی با بدترین افتضاح شرمنده شده­ای . بخدا سوگند ابر پیوسته پیوند خود را نشان می­دهد . و گل همیشه غنچه­اش باز می­شود . اگرتو عذر مرا می­دانستی ازملامت من خودداری می­کردی . »

یا مدّعی فی هوی الحسـ
أتــی قریضُــکَ لکـــــن
أ مُـدَّعــی الحبِّ یَثنـــی
ضللــتَ کـــلَّ ضــــلالٍ
مازلتَ تصحــبُ مـــــذ
حتــی عثرتَ و أخجــلتَ
باللــه فــی کــــلّ وقتٍ
والزهـــرُ فـــی کلّ حینٍ لــوکنتَ تعــرفُ عــذری

 

ـــن والغـــرام الإمامَه
لــم أرضَ منه نظامَـــه
یأسُ الحبیب زمامـــه ؟
و لم تفدکَ [68]الزّعامــــه
کنتَ فی السّباقِ السلامه بافتضـــــاح السآمــــه
یبدی السحابُ انسجامـه
یشتقُّ عنــه کمـا مَـــه
کففت غــربَ المـلامــه

(فواز ، 1421 ، 268)

 «حفصه»واین ابیات را با آورنده این نامه فرستاد بعدازاینکه ابوجعفر را لعنت کرد ، به او گفت : «خدا فرستنده و آورندۀنامه را لعنت کند که درهیچ کدامتان خیری نیست من به دیدن شما نیازی ندارم.»  پیک با ذلت وخواری به سوی ابن سعید روانه شد و هنگامی که با ابی جعفر ملاقات کرد ازاو درمورد جواب نامه پرسید . پیک آنچه را که اتفاق افتاده بود به اطلاع او رساند و جواب نامه را به او داد وقتی ابی جعفرنامه را خواند به پیک گفت : تو چقدرنادان و بی عقلی ! او دربارگاهم که درباغ کمامه است قرارملاقات گذاشته است . زودحرکت کن برویم . ابوجعفر به سوی محل وعده حرکت کرد اندکی گذشت و حفصه سررسید هنگامیکه ابوجعفرخواست اورا ملامت کند حفصه گفت : «درهنگام دیدار ( شمارش گناهان) سرزنش را ترک کن بیا شمارش را رها کنیم . »

دعی عَدَّ الذنوب إذا إلتقینا                 تعالَی لا نَعُدُّ ولا تَعُدّی

(مقری ، 1968 ، 4/174)

سپس درمکانی باصفا نشستند وبا یکدیگر گرم صحبت شدند و شراب عشق را سرمي‌کشیدند و غرق دراین عشق بودند که نامه­ای از « کتندی » شاعر به دست ابوجعفر رسید و دراین نامه اجازه ورود می­خواست تا دربزمشان شرکت کند هنگامی که آنها متن نامه را خواندند ، حفصه گفت : « خدا او را لعنت کند ما درمورد کسی که به غذا وشراب حمله می­برد شنیده بودیم اما نشنیده بودیم هنگامی که دو دلدارنزد هم باشندکسی قصد ورود به آنها را داشته باشد.» ابن سعید به او گفت : تورا به خدا اسمی برای او بگذار تا این موضوع را برای او بنویسم . «حفصه» گفت : نام او را « حائل = مانع » می­گذارم ، زیرا او میان من وتو حائل شده است . ابن سعید در پشت نامه سخنانی برای او نوشت واو را دشنام داد . دراینجا دو بیت ازنامه را که بصورت شعر نوشته بود ذکرمی­کنم .

یا مَن إذا ما أتانــی                  جَعَلتُهُ نصبَ عینــی

تراکَ تَرضَی جلوساً              بینَ الحبیـبِ و بینی؟

(مقری ، 1968 ، 4/174)

وقتی قاصد نزد کتندی بازگشت او را درحفره­ای ازنجاست و پلیدی پیدا کرد که درون آن افتاده بود . مردم دراطراف او جمع شده بودند و اورا مسخره می­کردند قاصد بازگشت و حال او را بازگو کرد آن دو آنقدرخندیدند تا اینکه ازخود بیخود شدند . ابن سعید به قاصد فرمان داد که نزد او بازگردد و این ابیات را به او بدهد «بگو به کسی که درنجاست افتاده ما ازدست او خلاص شدیم»، و در بیت بعد اورا تهدید می­کند و می­گوید : اگرروزی دوباره بازگردی و بزم ووصال ما را به هم بریزی چيز بدي خواهی دید. ای پست ترین مردم و ای شرورترین آنها بدون ستیزه جویی . ( جوانمردی )

قل للذی خلّصنــا              منه الوقوعُ فی الخَرا

و إن تَعُد یومـاً إلی               وصالنــا سوف تری

یا أسقط الناس ویا                أنــذلهم بلا مِـــرا

(مقری ، 1968 ، 4/ 174 ـ 175 )

روزی ابن سعید درخانه­ی خود با یکی ازبزرگان وکریمان تنها نشسته بود ، نشستی که به ندرت اتفاق می­افتاد و هیاهوی روزگارکمتر اجازه­ی چنین کاری را به آنها می­داد . دراین هنگام درخانه را کوبیدند ، پشت درزنی ایستاده بود و نامه­ای را به کنیز داد و ازاو خواست آن نامه را به ابی جعفر برساند . ابوجعفر نامه را گشود و این ابیات را درآن دید که نوشته شده بود «كسي به ديدارم آمده كه گردنش چون گردن آهو است و در شب هلال رخش را نمايان ساخته است. با نگاهی که ازسحروجادوی بابل ساخته شده است و آب دهانی که برترازشراب است. زیبایی گونه­اش گل را و دهان و دندانش مرواریدها را رسوا می­کند . آیا با اذن ورود او را می­پذیرید ( می­بینید ) ونیاز اورا برآورده می­کنید یا شما کاردیگری دارید ؟ چه می­گویی درمورد ورودش آیا اجازه­ی ورود  می­دهی یامانعی وجود دارد و جدایی را ترجیح می­دهی؟»

زائرٌ قد أتی بجید الغــَــزالِ           مُطلعٌ تحت جنحِهِ للهِلالِ [69]

بلحاظٍ مِن سحربابلَ صیغت            و رُضابٍ یَفوقُ بنتَ الدَّوالی

یَفضَحُ الوردَ ما حوی منهُ خدٌّ         و کذا الثَغرُ فاضِحٌ لِلاّلِـــی

أتُراکمُ بِإِذنِکُـــم مُسعِفیــهِ             أم لکم شاغِلٌ مِنَ الأشغالِ

ما تَری فی دخوله بعد إذنٍ          أو تراه لعارضٍ فی انفصـال

(کحاله ، 1959 ، 1/271)

ابوجعفر بعدازخواندن نامه ، متوجه حضورحفصه شد فوراً برخاست و دررا باز و با اودیدار کرد و ملاقات اورا شرفی برای خود دانست ومتذکرشد که نیازی به وقت دیدارو اجازۀ ورود نیست چون مایه انس و آرامش اوست . ابوجعفر وحفصه آن شب را درباغ بسربردند . ابوجعفر شعری سرود ونشستن خودرا درآغوش طبیعت توصیف کرد . حفصه درجوابش گفت : « به جانت سوگند باغ و بوستان به خاطردیدار ما شاد نشد او کینه وحسادت خود را به ما نشان داد . رودخانه بخاطرنزدیکی به ما دست نزد و قُمری آواز نخواند مگربرای دلدارخود پس حُسن ظنّ نداشته باش درحالیکه تواهل و شایسته­ی آن هستی زیرا خوش بینی درهمه­ی جایگاهها و مکانها صحیح نمی­باشد . گمان نمی­کنم این افق وآسمان ستارگانش را نمایان کرده باشد ، جزبرای این که ناظرو مراقب کار ما باشند.»

 

لَعَمـــرُکَ ما سُرَّالریاضُ بوصلنا
ولا صفَّقَ النهرُ اریتاحاً لِقُربنا
 فلا تُحسِنِ الظَنَّ الذی أنتَ أهله  فما خِلتُ هذا الأفق أبدی نجومه

 

ولکنّه أبدی لنا الغِلَّ والحَسَد
ولا غرَّدَ [70]القمریُّ الا لما وَجَد    
فما هو فی کلِّ المواطن بالرّشَد 
لامرٍ سوی کَیما یکونَ لنا رَصَـد

(مقری ، 1968 ، 4/177 ـ 178)

«حفصه» به دیداردوستان ونکته سنجان می­رفت که همگی ازاشراف قوم و یا ازشعرا بودندو با آنها هم صحبت می­شد و مشاعره می­کرد . صاحب کتاب « المغرب » نقل می­کند که حفصه برای «احمدبن عبدالنبی» نوشت : « تونزد من می­آیی یا من نزد تو بیایم ؟ دلم آنجا خواهد رفت که تو بخواهی لبانم چشمه­ای زلال و گوارا است ؛ و گیسوانم سایه­ای است که درزیر آن می­آرامند (سایه­ای سترگ خواهد افکند) من امید داشتم تشنه شوی و جانفشانی کنی، هرگاه نامۀ من به تو رسد. فوراً پاسخ بده ؛انصاف نیست ، ای جمیل که بثینه­ات را درانتظاربگذاری! »

أ زورُکَ أم تَزورُ فاِنَّ قلبی          فثغری مـوردٌ عذبٌ زلالٌ
و قد اُمّلتُ [71] أن تظمأ وتضحی[72]   فَعَجل بالجواب فما جمیـــــلٌ

 

إلی ما تشتهی ابداً یمیلُ            و فرعُ ذُؤابتی ظلٌّ ظَلیلُ            إذا وافَی إلیک بیَ المَقیلُ           إباؤُکَ عن بثينه یا جمیـــــلُ

(فواز ، 1421 ، 271)

پادشاه غرناطه « ابوسعید عثمان بن عبدالمؤمن » به حفصه و ابوجعفرحسادت می­ورزید به همین دلیل ابوجعفر را درجمادی الأولی سال  559 هـ / 1198 م به قتل رساند . حفصه از غم محبوبش بسیارگریست و غرناطه را به خاطردشمنش عثمان ترک کرد و به مراکش رفت وبه برادرش سلطان موحدین یوسف پیوست . و دررثای محبوبش چنین سرود: «بخاطرپوشیدن لباس سیاه درعزای محبوبم که جنازه­اش را برایم باز پس آوردند ، تهدید کردند . درحالیکه شمشیرها برعلیه او بودند . خداوند رحمت کند کسی راکه دراین مصیبت اشکی بریزد و برکشته شده ، به دست دشمنان ناله ونوحه­ای سردهد واو را سیراب کند به مانند بخشش وکرم دستانش هنگامی که زنان نیکو را درسرزمین نمایان کرد . »

هدّ دونی من أجل لبس الحِداد    رحم الله من یجودُ بدمعٍ 
و سقته بمثــل جـــود یدیــهِ

 

لحبيبٍ أردُوه لی بالحِدادِ            أوَینُوح علی قتیل الأعادی        حیثُ أضحی مِن البلادِ الغوادی

(ابن خطیب  ، 1973 ، 1/491 ؛ ضیف ، 1414 ، 290)

وازغزلیات لطیف او این اشعاراست که درآن ازعناصر طبیعت کمک گرفته است . « درود و سلامی که شکوفه­های خرما را باز می­کند وبرگ درختان وشاخه­ها را به سخن می­آورد . بر مهاجری که دردرون قلب جای گرفته و بخاطراو پلک چشمانم بسته نمی­شود وبه خواب نمی­رود . گمان نکنید که دوری وهجران موجب فراموشی است . بخدا سوگند که فراموشی ممکن نیست .

سلامٌ یُفَتحُ فی زهره الـ             علی نازحٍ قَدثوَی فی الحَشا        فلا تحسبوا البُعد یُنسیکُـــــم

 

کمامَ و یُنطِقُ وُرقَ الغصون        و إن کان تُحرمُ منه الجفون        فــذلــک والله ما لا یکـــــون

(سیوطی ، 1978 ، 34)

« حفصه » وقتی متوجه حسادت عثمان شد ، ازعاقبت خود ترسید به همین دلیل ناچارشد درروزعید « ابا سعید » پسرخلیفه موحدی پادشاه غرناطه را مدح کند . حفصه درستایش اباسعید چنین سرود :

« ای بزرگوار ، ای پسرخلیفه و ای پسرامام مرتضی عید را تبریک می­گویم وامید است اموربرطبق مرادت جاری گردد .

کسی که دوستش داری نزد تو آمده و درحال بازگشت وتوبه ورضا است تا لذات آن بازگردد لذاتی که قطع شده وزمانش سپری گشته است .

یا ذاالعُلا و ابنَ الخليـ
یهنیکَ عیدٌ قد جری
و أتاکَ من تهواهُ فی
 لیعیـــدَ مـــن لذاتــه    
        

 

ـفه والإمام المرتضی
 فیه بما تهوی القضا
قید الإنابهِ والرضی
 ما قد تصـرَّم و انقضـــی

(مقری ، 1968 ، 4/177)

صاحب « المطرب » اشعاری از او آورده که می­گوید : « آن دهان را می­ستایم ، و به شرافتم سوگند آگاهم که چه می­گویم . حق را ادا می­کنم و دربرابر خدا دروغ نمی­گویم آن دهان درکام ازشراب گواراتر است . »

ثنائی علی تلک الثنا یالأننی            أقولُ علی علمِ وأنطِقُ عَن خُبرِ

و أُنصِفُها لا أکذبُ اللهَ أنّنی [73]         رَشفتُ بهاریقاً ألذَّ [74]من الخمـر

(ابن دحیه ،  بیتا ، 10)

و درغزلی دیگرمی­گوید : « برتو غیرت می­ورزم ازاینکه چشمان رقیبم به تو بیفتد و می­خواهم تو را ازخودت و اززمان ومکانت نیزپنهان کنم . حتی اگرمی­توانستم تا روزرستاخیز درچشمانم نهان کنم باز هم برایم کافی نبود . »

أغارُ علیکَ مِن عینَی رقیبی[75]             و منکَ و مِن زَمانکَ والمکانِ

ولو أنّی خبأتُکَ [76] فی عیونی         إلــی یوم القیامه ما کفانـــی

(مقری ، 1968 ، 4/176)

و ازاشعاراو می­توان به ابیات زیراشاره کرد .حفصه به ابی جعفرنوشت : «تو ریاست کردی اما دشمنان ازروی ظلم وستم وآگاهی می­گویند او ریاست نکرد . آیا انکار می­کنی که او برمردم زمانش سروری کرده است و دربدست آوردن بزرگی وسروری سرکش وازپلیدیها به دوراست ؟ »

رَأستَ فما زال العُداه بِظلمِهِم            و عِلمِهِمُ النامی یقولون : ما رَأَس؟ [77]

و هل منکرٌ أن ساد أهل زمانه            جموحٌ الی العلیا حرونٌ عن الدَّنَس؟ [78]

(فواز ، 1421 ، 270)

و درجای دیگرسرود :

«ای کسی که پیش ازاین حالتی که دست قضا وقدر درآن قرار داده ؛ تو بهترین و ظریف­ترین مردم بودی . عاشق زن سیاهی چون شب است که همه زیبائیها را می­پوشاند. درسیاهی او هیچ زیبایی و روشنی ،حجب و حیاء دیده نمی­شود .

بخدا قسم ، به من بگو حال آنکه تو برهرکسی دانایی که درچهره­ها سرگردان و پریشان شد. کیست آنکه باغ وبوستانی را دوست داشته باشد که درآن نه گلی و نه شکوفه­ای باشد ؟ »

یا أظرف الناس قبل حالٍ           عَشقتَ سوداءَ مثلَ لیلٍ             لا یظهر البشُر فی دجاها               بالله قَل لی و أنت أدری            من الَّـذی حـبَّ قبــلُ روضــاً
 

 

أوقَعَهُ وَسطهُ [79]القدر                  بدائعَ الحُسنِ قَد سَتَر               کَلا ولا یُبصرُ الخَفر                  بکل مَن هام فی الصور             لا نــورَ فیــــه ولا زهـــــر ؟

(حموی ، 1420 ، 4/ 132)

و درمرثیه­ای دیگرمی­سراید : « اگر او ستاره نبود ، پس به من نگاه نمی­کرد ومن مدتها غایب بودم و درتاریکی فرو رفته بودم تا اینکه نورا و رسید . سلام بر آن محاسن زیبا که غمگین شده به خاطرنعمت و شادی که از ما دورشده است . »

و لو لم یکن نجماً لما کانَ ناظــری      و قد غبت عنهُ مظلماً بعد نوره

سلامٌ علی تلک المحاسن من شج        تَناءت بنعماه و طیبِ ســـروره

(مقری ، 1968 ، 4/176)

و دررثای دیگر می­گوید : «سوال کنید ازبرق درخشنده پرتپش ، درحالیکه شب درسکون وآرامش است اومدام یارانم را به یادم می­آورد . به جانم سوگند ، او قلبم را به تپش انداخت وباران اشکش برمن بارید . »

سَلوا البارق الخَفاقَ واللیلُ ساکنٌ        أظلَّ بأحبابی یُذَکرونـــی وَهنا

لَعَمری لَقد اهدی لَقلبی خفقه             وأمطَرَنی مُنهَلُّ[80]عارضه الجفنا [81]

(مقری ، 1968 ، 4/176)

زنی ازاشراف غرناطه ازاو می­خواهد تا با دست خط خود شعری برای او بسراید حفصه درغزلی زیبا می­گوید : « ای الهۀ زیبا و ای آنکه برای او الهه کرم وبخشش هستی چشمانت را ببند برآنچه که قلمم نگاشته است تو از روی دوستی ونعمت وبخشایش ازآن درمی­گذری ، از نوشته زشت و سخن ناروا شاد نباش . »

یا ربه الحسن ، بل یا ربه الکرم            غُضّی جفونک عَمّا خطهُ قلمی

تَصفّحیه بلحظ الودّ منعمــــهً            لا تحفلی بردی ء الخطّ والکلم

(مقری ، 1968 ، 4/177)

ازشعرحفصه چنین برمی­آید که به فنون ادبی تسلط داشته است . او استادی چیره دست درسرودن غزل ، مدح و رثاء بوده است . بیشتر اشعاراین شاعر درزمینه غزل ـ غزل عفیف ـ می­باشد . این شاعر در اشعارش ازصنعت تشبیه استفاده می­کند که بیت زیر دلیل براین ادعا است .

عَشِقَت سوداءَ مثلَ لیلٍ               بدائِع الحُسنِ قد سَتر

شاعردراین بیت زن را به سیاهی تشبیه می­کند و تشبیه ازنوع « مرسل مجمل » است . چنانکه گفتیم حفصه اشعاری هم درزمینه رثاء دارد که آن را درمورد محبوبش ابوجعفر که بدست « ابوسعید عثمان بن عبدالمؤمن » پادشاه غرناطه به قتل رسیده، سروده است .

مانند : « هدّ دونی من أجلِ لبس الحدادِ       لحبیبٍ أردوه لی بالحدادِ »


حمده بنت زیادبن بقی العوفی

«حمده بنت زیاد» ویا «حمدونه» درقرن ششم هجری دروادی «آش» اندلس دیده به جهان گشود . این شاعر یکی از زنان زیباروی ، عفیف و باحجاب و ثروتمند اندلس و معاصر « نزهون بنت القلیعی » است . علاقه زیاد « حمده » به ادبیات باعث شد تا با اهل ادب نشست وبرخاست داشته باشد و به «خنساء مغرب» ملقب شود . این شاعر غزل­سرا ، به سرودن غزلهای عفیف روی آورد و درآن مهارت یافت . حمده درسال 600 هـ ـ 1204 م چشم ازجهان فرو بست .

(صفدی ، 1420 ، 13/100ـ 101 ؛ حموی ، 1420 ، 4/162؛ شراد  ، 2006 ، 151)

نقل شده است روزی با تعدادی اززنان برای گردش به نهری که میان باغها و بوستانها جاری بود ، قدم زنان رفتند . آنها درنهرشنا کردند و این گردش و تفریح باعث شکوفایی ذوق شعری اوگردید.

هنگامیکه حمده چهره­ی زیبای خود را درآب دید از زیبائیش تعجب کرد و گفت :« اشک اسرارم را در دیاری برملا وآشکار کرده ؛ که آن دیار رازهای زیبای نمایانی دارد .

آن زیبایی درباغها می­چرخد و باغهایی که بر دره­ها سایه افکنده است . درمیان آهوان آن دیار ، یک زیبا چشمی است که عقل وقلب مرا تسخیر کرده است . که آن را به خاطرآنچه که خود می‏داند می­بندد ؛ همان چیزی که خواب را ازمن می­گیرد. اگرگیسوانش را پریشان کند (بربدنش) ماه را درافق و دردل تاریکی شب می­بینی . گویا صبح دوستش مرده است و ازاین رو جامه سیاه عزا برتن کرده است . »

أباحَ الدَّمعُ [82]  أسراری بِوادی [83]     فمِن نَهرٍ4  یطوف بکلّ روض      ومن بینِ الظّباءِ مَهاه اُنسٍ         
لها لَحظٌ تُرَقَّدهُ لِاَمرٍ                  اِذا سَدَلَت ذوائبها علیها [84]           کانَّ الصُبحَ ماتَ لَــــهُ شَقیقٌ[85]

 

لهُ للحسنِ3  أسرارٌ بوادی           و من روض یَرفُّ بکلِّ وادی       سَبَت لُبّی[86] و قد ملکت فُؤادی   
و ذاکَ الاَمرُ یَمنَعُنی رُقادی        رأیتَ لبدرَ فی جُنح الدَّ آدی [87]     فَمِن حُزنٍ تسـَرَبَلَ بــالحِـــداد

(مقری ، 1968 ، 4/288)

«حمده»، دررثای محبوبش با حزن واندوه می­گوید : « سخن چینان و ملامتگران به چیزی جزجدا کردن ما راضی نبودند ؛ نه من و نه تو هیچ گناهی درحق آنها نکرده­ایم. با سخنانشان به گوشهای ما شبیخون زدند و حامیانم دراین هنگام کم شدند . من با نگاه چون شمشیر تو ، اشک سیل وار ونفس آتشین خویش با آنان جنگیدم . »

لمّا أبی الواشون الا فراقنا [88]        
و شنّوا علی أسماعنا [89]کلَّ غاره     غزوتَهُم [90]من مقلتیک و أدمعـی

 

و ما لهم عندی وعندک من ثار[91]    وقلَّ [92] حماتی عند ذاک وأنصاری 
 و من نفسی بالسیف والسیل[93] والنار

(مقری ، 1968 ، 4/287)

برخی ازادیبان معتقدند که این سه بیت ازآن «مهجه بنت ابن عبدالرزاق» ازاهالی غرناطه است .

(ابن أبار ، 1410 ، 215)

ودرغزل زیبا می­گوید : « دره­ای ما را ازگرما وسوزش شدیدی محافظت کرد که باران فراگیرآن را سیراب کرده بود . ما درچمنزار و بیشه­ی آن وادی پیاده شدیم و آن چنان به ما مهربانی کرد مانند مهربانی مادران شیرده نسبت به طفل شیرخوار . درتشنگی ما را ازآب زلال سیراب کرد که گواراتر و شیرین­تراز مجالست و بسربردن با رفیق بود. هرجا خورشید به ما می­رسید او مانع می­شد وآن را می­پوشاند ( سایه می­کرد ) وبه نسیم اجازه  می­داد که بوزد . او خود را سپر دوشیزگان ودختران قرارمی­داد که مبادا سنگریزه­ای این رشته گردنبند را لمس کند.» ( به آن آسیبی برساند )

و قانا لفحه الرّمضاء واد              حللنا دوحه فحنا علینا              و أرشفنا علی ظماءٍ زلالاً            یَصُدُّ الشمس أنّی و اجهتنا         یـــروع حصاه حاليـه العذاری

 

سقاه مضاعفُ الغیثِ العَمیم        حنو المُرضعاتِ علی الفَطیمِ       ألَذَّ مِنَ المدامَهِ للنَّدیم               فیحجُبُها و یأذَنُ للنَّسیم           فتلمِــسُ جانبَ العقــدِ النَّظیم

(مقری ، 1968 ، 4/288)

از ویژگیهای بارز «حمده » این است که : بیشتر اشعاراین شاعر را غزل تشکیل داده که ازنوع غزل عفیف است . این شاعر ابیاتی را هم دررثای محبوبش سروده ودرآن اشعارسخن چینان و ملامت گران را بخاطر جدایی میان ایشان ومحبوبش را سرزنش می­کند .

ازویژگیهای دیگر «حمده»این است که او به فنون ادب تسلط داشته و دراشعارش از فنونی چون جناس وجمع وتفریق استفاده نموده است .  مانند : 

« أباح الدمعُ أسراری بوادی             له فی الحسن آثار بوادی »

دوکلمه­ی « بوادی و بوادی » جناس محرّف دارند .

یا :

« غزوتهم من مقلتیک و أدمعی   ... »

شاعردراین بیت ازصنعت جمع وتفریق استفاده نموده است .

این شاعر دراشعارش ازتشبیه و استعاره­های زیبا نیزاستفاده کرده که دلیل بر طبع وذوق شعری این شاعر است . مانند :

« إذا سَدَلَت ذو ائبها علیها        .... »

شاعر دراین بیت شب سیاه را به گیسوان پریشان تشبیه می­کند که چهرۀ بدرو ماه گونه­ی محبوبش درزیرآن پنهان است .

یا :

« کَأنَّ الصبحَ مات له شقیقٌ      .... »

دراین بیت که صنعت تشبیه به کاررفته شاعر سیاهی را به لباس سیاه تشبیه کرده است، وکلمه «صبح » را به انسانی تشبیه نموده که دوست دارد، واستعاره ازنوع تصیریحیه است .

یا :

« وشنّوا علی أسماعِنا کلَّ غارهٍ ... »

کلمه « شنوا » دراین بیت استعاره تصریحیه است .


نزهون بنت القلاعی غرناطیه

درقرن ششم هجری اشراف زاده­ای درغرناطه دیده به جهان گشود. او شاعری لاابالی ، خودپسند ، شیرین گفتار وزیبا و دارای روحی حساس بود . با وجود سخت گیریهایی که درآن زمان ، نسبت به زنان صورت می­گرفت اما او آزادانه درمحفل شاعران رفت وآمد می­کرد و به حاضرجواب بودن و بیان نکته­های ظریف،حفظ اشعارو ضرب المثل معروف گشته بود . علاوه برزیبایی خارق العاده ، گرایش به شوخی و مزاح نیز داشت . وی درحدود سال 560 هـ ـ 1165 م دیده ازجهان فرو بست .

(مقری ، 1968 ، 4/295 ، سیوطی ، 1978 ، 74 ؛ هواری، 2003 ، 118 )

ازاشعارزشت و بی­پروای او شعری است که « مقری » درکتاب «نفح الطیب» آورده است که درمورد شب دیدارمحبوبش می­باشد وآن را اینگونه توصیف می­کند:« شبها چه ارزشمند وخوبند ؛ و بهترین شب ، شب یکشنبه اسـت ( گویا شب یکشبنه زمان وعده ودیدار دلدار بود و نزهون درآن شب ازلذت وصال یارش بهره­مند می­شده است . چنانکه گفته ، شب یکشنبه بهترین شبها بود) .

اگر با ما بودی آنگاه که چشمان نگهبان فروخفت خورشید درخشان را درآغوش ماه یا غزال بیچاره را درپنجۀ شیر می­دیدی. »

لله دُرّ اللیالی ما أحیسَنها
لوکُنت حاضرنا فیها و قد غَفلت  
أبصرتَ شمسَ الضُّحی فی ساعَدی[94]قمر

 

و ما أحَیسنَ منها لیله الأحد      عینُ الرَّقیب فلم تنظُرالی احدِ    
بل ریمَ خازمهٍ[95]فی ساعدَی أسدِ

(مقری ، 1968 ، 4/298)

یکی ازشوخی­های ظریف او این حکایت است : «روزی به مردی بور با چشمانی آبی وشکمی بزرگ درحالیکه لباس زردرنگی برتن داشت، نگاهی انداخت و گفت : ای استاد ، امروزمانند گاو بنی‏اسرائیل شده­ای اما بینندگان را شاد نمی­کنی[96] ( ولکن لا تسرُّ الناظرین ).

درحکایتی دیگرآمده است که روزی «ابوبکر کُتَندی» شاعر «أبی بکرمخزومی» نابینا وارد شد درحالیکه نزهون شعری را برای او می­­خواند ، به او گفت : « ای استاد این بیت را کامل کن وجواب بده ، «اگر می­دیدی که با چه کسی سخن می­گفتی.»

لو کنتَ تَبصِرُ مَن تُکَلَمُهُ

شاعرنابینا فکرکرد ولی چیزی به نظرش نرسید سپس نزهون گفت : « ازخلخالش ساکت تر می‏شدی ودرادامه می­گوید ماه تابان ازگریبان لباسش طلوع می­کند واندامش چونان شاخ تر درجامۀ نازک به رقص درمی­آید . »

                        لَغَدَوتَ أخرَسَ مِن خلاخِلهِ [97]

البدرُ یطلعُ فی أزرتهِ              والغصنُ یَمرَحُ فی غلائِلــهِ

(ابن سعید ، 1955 ، 2/121)

درحکایتی دیگرآمده است که «ابوبکربن سعید» هنگامی که حاکم غرناطه بود شیفته­ی او گردید و برای او اشعاری نوشت و گفت : « ای کسیکه هزاریار و دلدار،عاشق و دوستاردارد می­بینم که تو برای شیفتگان خویش ، خانه­ای دروسط راه مهیا کرده­ای.»

یا مَــن له ألفُ خِـلِّ           من عاشقِ و صدیقِ

أراک خلَّیتِ للنّاسِ         منزلاً فی الطریــق[98]

(فّواز، 1421 ، 804)

نزهون درپاسخ وی می­گوید : « ابابکر ، تو جایگاهی را روا داشتی اما من آن را برکسی غیرازتو روا نمی­دانم آیا قلبم جزبرای محبوب است؟ اگرهزاران دلداده داشته باشم اهل حق ، عشق ومحبت ابی بکررا مقدم می­شمارند.»

حَللتَ ابابکر محلاً منعتُه          
وإن کان لی کَم مِن حبیب فَإنَّمــا

 

سِواکَ و هل غیرُ الحبیبِ له صَدری   یقدمُ أهلُ الحــقّ حُبّ[99] أبـی بکــر

(کحاله ، 1959 ، 2/167ـ 168)

دریکی ازمجالس بزم وخوشگذرانی نزهون با ابی بکرمخزومی شاعرنابینا برخورد می­کند آنها یکدیگر را هجو می­کنند وشوخی وجدی را با هم می­آمیزند و سخنانی میان آنها ردو بدل می­شود ابوبکر مخزومی رو به نزهون می­کند و می­گوید :

« برچهره­ی نزهون هاله­ای اززیبایی است اگرچه روشنائیش به خاموشی گرائیده است . کسانی که قصد دیدارتورا دارند دیگران را رها می­کنند؛ وکسی که قصد دارد به دریا رود جویبارها برایش ارزش ندارند . »

علی وجه ( نزهون ) من الحُسنِ مسحه  و إن کانَ قد أمسی من الضوء عاریا

قواصـُد ( نزهون ) تــوارکُ غیـــرهـا    و مَن قَصَدَ البحرإستقلَّ السواقیا [100]

(ابن أبار ، 1410 ، 217)

نزهون جوابی کوبنده ترو زشت­تربه او می­دهد و می­گوید : « بگو به کسی که سخنان یاوه می­گوید تا روزحشر این سخن ادامه دارد . تو ازمکان دایره­واری بوجود آمده­ای ؛ مکانی معطرتراز آن می­یابی؟ هرکجا بیابانگردی یافت شود تو درمیان آنها با تکبرراه می­روی به همین جهت تو چون کودکان هرچیز دایره­واری را می­پسندی . نابینا خلق شده­ای ولی با هرلوچ وچشم چپی ، سرگردان هستی . شعری درپاسخ شعری گفتم؛ ترا به جانم سوگند ! بگو کدام شاعرتراست ؟ اگرچه من زن خلق شدم ؛ اما شعرم قوی­تراست . »

قل للوضیــعِ مقــــالاً             یُتلي الی حینَ یحشَر

مــــن المُدورِ اُنشئت          والخــرا منـهُ أعطَـــر

حیث البــداوَهُ أمسَت           فـــی أهلها [101] تتبختَر

لذلـــک أمسیتَ صبّاً                بکــل شـیءٍ مـــدور

خُلِقتَ أعمَـــی ولکن            تَهیمُ فـی کل أعــور

جازیت شعــــراً بشعـر            فقل لَعُمری من أشعَر

إن کُنتُ فی الخلق أنثی             فانَّ شعری مـذکَّـــر

(ابن خطیب ، 1973 ، 1/426)

این هجوها و بگومگوها ادامه داشت تا اینکه «ابوبکربن سعید» میان آنها میانجیگری کرد و سوگندشان دادکه کلمه­ای اضافه نگویند و ازاین کار دست بکشند و آنها را با هم آشتی داد. (تنیر ، 1988 ، 276)

« نزهون » ازجمله شاعرانی است که درصنعت موشح گام نهاده ودراین ابتکارشعری دست داشته است . او موشح غزلی را برای شاعری ناشناس می­نویسد و به او اعتراض می­کند ومی­گوید : « به جان پدرم سوگند ، چه کسی جسمم را با چشمان سیاهش ویران، و روز وصال مرا آبیاری کرده است وای ازدست او چه کسی معذورش کرد . هرگاه خواستم درآسمان عشق پرواز کنم و سر فرود آورم اوگمراه گشته وتکبر می­کند . عجب محبوبي است که مرا درگروی غم و غصه تنها گذاشته‌است . او حورالعین را نزد رضوان به جای نگذاشته است . او مخفیانه ازکنار من گذشت ، درحالیکه گل می­چید . و ازقرآن آیه­ای تلاوت می­کرد و درپی اجرو پاداش بود بعدازآنکه عشق خود را به من یادآوری می­کرد و آیه ونشانۀ دیگری ازعشق رامتذکر می­شد . همان محبوبی که اگربخواهد بعد از فراموشی طولانی مرا یاد کند . او قلبم را چون شعله سوزان دگرگون کرده، و هرروز مشغول کاری است . خداوند حفظ کند محبوبی را که ازترس هجران دورگشته و بشارت ازجانب او آمد درنتیجه سینه­ام پرشد. قلبم ازشدت اشتیاق به پرواز درآمد ولی نمی­دانم علتش چیست . نمي‌دانم کسی که به من مژده داد ازانسانها بود یا ازجنیان؟ هنگامی که به من سلام داد من برق و درخششی نورانی ­دیدم و استشمام کردم ( بوئیدم ) . هنگامی که درخیال و توهم، به دیدارم آمد گفتم او از ماهرویان است . مرحبا به زائری که زیبا روست و زیبائیش خورشید را شرمسارمی­کند . محبوبی که ازآب حیات وزیبایی خلق شده و ازجنس آدمیان است . بدنم بهبود نیافت و ترس هجران مرا دگرگون نکرد اما جسمم به وسیله مرضی تغییر کرده و آن نگاههای محبوبم است . هنوز هم تکلف و رنج او ظاهر شده هنگامی که من به او توجه داشته ورنج کشیدم . او زیبارویی است، اگرکسی نیمی ازبدنش را بخواهد بخل می­ورزد و سهمی به او نمی­دهد . محبوب عاشق اوست اما اظهارنمی­کند به همین دلیل او به آوازخوانی روی آورده است. اگرمرا نبیند آرزوی دیدارم را دارد و به این کار امید دارد . هرگاه مرا ببیند به من پشت می­کند گویی مرا ندیده است . »

بأبی مَن هَدَّم جسمی أو القوی        طرفهُ الأحور

و ساقنی ماسقی یوم النّــوی             ویحَ من غَرَّر

کُلَّما رُمتُ خضوعاً فی الهوی          ناءَ و استکبر

یالَهُ من شادنٍ صیّرنـی          رهنَ أشجـانِ

لم یدع فی الحورمنه عوضا          عند رضـوان

مَرّبی فی رَبربٍ من سِربه             یقطفُ الزهرا

و هو يتلو آیه من حزبه            یبتغی الأجرا

بعد ما ذکَّرنی من حبّه          آیه أخـــرا

والذی لوشاء ما ذکّرنی          بعد نَسیـان

قلّب القلبَ علی جمرالغضا        فهو فی شان

حَفَظَ اللهُ حبیباً نـزحــا          خشیه الهَجـر

جاءت البُشری به فانشرحا           عندها صدری

واستطارَ القلبُ من فرحـا           ثــمّ لا أدری

أمِنَ الانس الذی بشرنـی     أم من الجـان

غیرَ أنّی شِمتُ برقاً أومضا        حین حیـّانی

قلتُ لمّا زارنی طیفُ الخیال         مِن رشا الانس

مرحباً بالزائرالخلو الخلالِ         مُخجلِ الشمس

والذی سوّاه من ماء الجمال         واحـدَ الجنس

ما براجسمی ولا غیّرنــی         خوف هجـرانی

إنّما غَیر جسمی مـرضــا         لحظه الرّانـــی

لم تزل تظهرفیه الکَلَفــا          عند ما عَنّــت

غاده لورام منها النّصفــا         غیـره ضنّــت

فهو یهواها و یّبدی الصَلفا         فلــذا غنّــت

یتمنّانی إذا لــم یـرنـی       یَتَمّــــانــــی

فإذا رانی تولی مُعـرضـاً        کَنُّ ما رانـــی

(عریس ، 2005 ، 388ـ390)

ازویژگیهای شعری « نزهون » این است که به فنون ادب تسلط داشته است . دراشعار نزهون ، غزل غیرعفیف ، هجای زشت و زننده وموشح غزلی به چشم می­خورد . « نزهون »  دراشعارش ازصنعت « ایهام و واج آرایی » استفاده نموده است .

مانند :

حَلَلتَ أبابکـــــــر محــلاً منعتُهُ        سِواکَ وهل غیرُ الحبیب له صدری

و إن کان لی کم من حبیبٍ فإنّما     یُقدمُ أهلُ الحقِّ حُبَّ أبـی بکــــر

مقصود از ابابکر درمصرع اول ، «ابوبکر مخزومی» شاعراست و مراد ازابی بکر درمصرع دوم ، «ابوبکر صدیق» است .

ازویژگی­های دیگراین ابیات آن است که شاعر علاوه بر « ایهام » ازصنعت « واج آرایی » نیز استفاده نموده است یعنی شاعرشش بار ازحرف « ح » استفاده کرده ، که برزیبایی ابیات افزوده است .

گویا شاعر به صنعت اقتباس نیزتسلط داشته است ، که دلیل این ادعا بیت زیر می­باشد .

قَلَّبَ القلبَ علی جمر الغضا          فهو فی شأن

این بیت اقتباس ازآیۀ 29 سورۀ «الرحمن» است . آنجا که خداوند رحمن می­فرماید :

« یسألُهُ مَن فی السمّواتِ والأرضِ کلَّ یَومٍ هُوَ فی شأنٍ »


شلبیه الأندلسیه

دراوایل قرن ششم هجری دختری چشم به جهان گشود که درشعرو شاعری ، نویسندگی و خوش خطی شهرۀ آفاق بوده است . شلبیه ، زنی دلیر ، جسور و بی­باک بوده و ازظلم وجور ، جفاکاران درعصرش نالیده است . منابع تاریخی درمورد سال ولادت و وفات این شاعر مطلبی ذکرنکرده­اند .

نقل شده است ، روزی به سلطان « یعقوب منصور » نامه­ای نوشت وازستم فرماندار شهر و مأمور مالیات وخراجش شکایت کرد و این نامه را با شعرخاتمه داد . او درروزجمعه نامه را درمصلی و نمازخانه­ی منصورانداخت هنگامی که منصورنماز را به اتمام رساند ، نامه را با دقت خواند و موضوع را پیگیری کرد و حقیقت آن را یافت و دستورداد که به شلبیه پاداشی بدهند .

 ( مقری ، 1968 ، 4/294 )

اما شعری که نامه با آن خاتمه یافته بود ، این است : « زمان آن فرا رسیده که چشم انسانهای شرافتمند گریان شود و من سنگ راگریان مشاهده می­کنم . ای قاصد مصر ( پیک شهری ) که به آن امید داریم اگرخداوند بخشنده مقدّر کند وتوفیق دهد تا مشکل حل شود هرگاه بردرگاه امیرايستادی او را صدا کن . ای چوپان و ای پیشوا ! همانا رعیت فنا شده­اند . رعیت را همچون گله‏ای بی­سرپرست و بی سروسامان رها کرده‌اي. درحالیکه چوپانی ندارند و آن را درمعرض غارت درندگان متجاوز قرارداده­ای و او را درچنگال درندگان جفاکار رها کرده­ای. شهر شلب ، حیف که شهربهشتی شلب توسط طغیانگران چون آتشی سوزان درآمده است . خیانت کردندو از عقوبت خدا نترسیدند و برخداوند ، چیزی پنهان و مخفی نمی­ماند.»

قد آنَ أن تبکی العیونُ الآبیه     
یا قاصد المصرالذی یُرجی به        نادِ الأمیر، اذا وقفتَ ببابه :          أرسَلتَها هملاً ، ولا مَرعیً لها       شِلبٌ کَلا شِلبٍ ، وکانت جنَّه      خافوا و ما خافوا [102]عقوبه ربّهــم

 

ولقد أری أن الحجاره باکیه        إن قَدَّرَ الرَّحمنُ رفع کراهیه        یا راعیاً إنَّ الرَعیَّه فانیه              و ترکتها نَهبَ السباع العادیه       فأعادها الطاغون ناراً حامیه         واللــه لا تخفـی علیـه خافیـه

(کحاله ، 1959 ، 2/303)

نقل شده است که شلبیه روزی درخانه نشسته بود همسرش براو وارد شد واو را صدا زد،شلبیه عصبانی شد وبه او گفت قلمی به من بده . قلم را گرفت وفوراً سرود : « او پیرمرد پست وحقیری است که دارای ریشهای سفید ودرهم پیچیده است . پس اگرچنانچه او به این کارپایان ندهد او را با پشتیبانی به زمین می­زنیم.»

هو شیخٌ سوءٌ مُزدَ رًی       لَهُ شیوبٌ عاصیَه

کلاّ لئـن لَم یَنتَــــهِ         لَنَسفعاً بالناصِیَه

(مقری ، 1968 ، 4/ 294)

شلبیه درسرزنش ابی خطیب می­گوید : « همانا ابن خطیب دارای ریشهای سفید است . »

إنَّ الامَ ابنَ الخطیب            لَهُ شیوبٌ عاصیه

(مقری ، 1968 ، 4/ 295)

ازویژگیهای بارز این شاعرتوجه به آیات قران و استفاده از صنعت اقتباس است . دلیل براین ادعا ابیات زیر می­باشد :

« شلبٌ کلا شِلب ، و کانت جَنَّه        فأعادها الطاغونَ ناراً حامیَه »

شاعرازآیه­ی 4 سوره « غاشیه » اقتباس کرده است آنجا که خداوند رحمن می­فرماید : « تصلی ناراً حامیه) یا :

« خافوا و ما خافوا عقوبهَ ربّهم             واللهُ لا تخفی علیه خافیه »

اقتباس از آیه­ی 18 سورۀ « الحاقه » می­باشد .

خداوند درقرآن می­فرماید : « یومَئذٍ تُعرضونَ لا تَخفی منکم خافیه »

یا :

« کلاّ لئن لم یَنتَهِ    لَنَسفَعاً بالناصیَه »

شاعر در اين بيت عیناً ازکلمات قرآن استفاده نموده است و اقتباس ازآیۀ 15 سوره علق می­باشد . خداوند متعال می­فرماید : « کلاّ لَئن لَم یَنتَهِ لَنَسفعاً بالناصیه »


هند کنیزأبی محمد عبدالله بن مسلمه الشاطبی

یکی از ادباء و شعرای قرن ششم هجری دراندلس ، هند می­باشد . او معاصروزیر ادیب « أبا عامرمحمد بن ینّق » ( متوفی سال 547 هـ ) است . منابع درمورد سال ولادت و وفات وی چیزی ذکرنکرده­اند .تنها ابیاتی که ازاو به دست ما رسیده ، دوبیتی است که درجواب نامه « ابوعامربن ینّق» نوشته بود.« ابوعامر بن ینّق » نامه­ای به او نوشت واو را با عودش به حضور طلبید و برایش نوشت :

یا هندُ هل لکِ فی زیارهِ فتیـــهٍ             نبذوا المحارمَ غیرَ شربِ السلسَلِ

سمعوا البلابلَ قد شدوا [103]فتذکروا            نغماتِ عُودِکِ فـی الثقیل الأول

(مقری ، 1968 ، 4/ 293)

هند پس ازدریافت نامه ، درپشت آن نوشت : « ای آقا وسرورم ، تو ازسروران و افراد طرازاول دیگرکه تکبر ورزیدند پیشی گرفتی وبه مقام بلند رسیدی . مرا بس است که بسوی تو بشتابم زیرا من پاسخ وجواب فرستاده­ای بودم که می­آید.»

یا سیداً حازَ العُلا عــــن سادهٍ              شُمِّ الأنوفِ مــــن الطراز الأوّلِ

حسبی من الإسراع نحوکَ أنّنی         کنتُ الجوابَ مع الرسولِ المقبلِ

(مقری ، 1968 ، 4/ 293- 294 ؛ ابن أبّار ، 1415، 4/259 ؛ عریس ، 2005، 395ـ 396 )

 




اسماء العامریه

درقرن ششم هجری دختری دیده به جهان گشود که پدرومادرش نامش را اسماء نهادند . این شاعر درزمان موحدین زندگی می­کرد ( موحدین کسانی بودند که بعد از مرابطین وارد اندلس شدند و درنیمه­ی قرن ششم هـ با اسپانیولی ها درجنگی سخت درگیرشدند). درمورد ولادت و وفات این شاعراطلاعی نداریم . نقل شده است که اسماء برای «عبدالمؤمن بن علی» نامه­ای نوشت و ازاو درخواست کردکه خانه واموالش را ازدست یاغیان بازستاند ودرآخر نامه با قصیده­ای او را مدح کرد .  « ما پیروزی و فتح مبین را شناختیم این پیروزی ازآن امیرالمؤمنین ماست.

هر جا سخن از بزرگيها وبزرگواريهاست، نام تو و رفتار تو ورد زبان ماست.  علم او را روایت کرد وازعلم آگاهی داشتید و عهد او را حفظ کردی و حفظ شده باقی ماند.»

عَرَفنا النصرَ والفتحَ المُبینـا           لسَیِّدنا أمیــــــرالمؤمنینا

إذ کان الحدیث عن المعالی         رأیتُ حدیثَکم فینا شُجُونا

رویتم علمـه فعَلِمتمُوهُ            وصُنتم عهده فغذا مَصـونا

(مقری ، 1968 ، 4/ 292 ؛ تنیر 1408 ، 151 ـ 152)

اینگونه به نظرمی­رسد که اموال واملاک کسانی که سرپرستی نداشتند (بخصوص اموال زنان بی‏سرپرست ) موردهجوم و غارت زورگویانی چون مأمور مالیات وفرماندار شهرقرارمی­گرفت این زنان برای بازستاندن املاک خودبه پادشاه وقت شکایت می­کردند و ازآنها درخواست کمک ومساعدت  می­نمودند و برای اینکه پادشاه به خواسته­های آنها جامه عمل بپوشاند آنها را مدح می‏کردند . اسماء عامریه ، حسانه تمیمیه ازاین گروه بودند .


ام الهناء بنت القاضی ابی محمد بن عبدالحق بن عطیه

یکی دیگرازشاعران قرن ششم هجری دراندلس، «ام الهناء بنت القاضی » است . پدرش در وصف او گفته است : «او یکی اززنان باهوش و بی­نظیر درعصرش بود و بسیار مثل می­آورد.» اواهل علم ، فهم ، خرد وعقل بود ،و تألیفی دربارۀ قبور دارد . منابع تاریخی درمورد سال ولادت و وفات وی چیزی ذکر نکرده­اند . نقل شده است هنگامی که پدرش قضاوت «المریه» را برعهده گرفت ، وي پس ازسالها دوری به سرزمین خود بازگشت و با دیدن خانه­اش ازخوشحالی چشمانش پرازاشک شد و گفت: « ای چشم گریستن درنزد تو عادت شده و درشادی واندوهها می­گریی.»

یا عینُ صارالدمعُ عندکِ عاده             تبکینَ فی فرحٍ و فی أحزانِ

و درادامه می­گوید :

« نوشته­ای ازمحبوب آمد که او بزودی مرا خواهددید پس پلکها و چشمهایم پرازاشک شد. شادی وسرور برمن غلبه کرد وازشدت خوشحالی مرا به گریه انداخت . درروزدیدارش با شادی ازاو استقبال کن واشکها را برای روزهجران وجدایی رها کن . »

جاء الکتابُ من الحبیبِ بأنّهُ             سیزورنی فاستعبَرت أجفانی

غلبَ السرورُ علیَّ حتی إنّهُ           من عظم فرط مسرتی أبکانی

فاستقبلی بالبشریومَ لقائِهِ         و دعی الدموعَ للیلهِ الهجـران

(مقری ، 1968 ، 4/ 292)


قسمونه بنت اسماعیل الیهودی

دراواخرقرن ششم هجری شاعری یهودی ازیهودیان غرناطه ظهورکرد . او ازشاعران عصرطوائف واز موشح سرایان این عصرمی­باشد اما ازموشحات او چیزی بدست ما نرسیده است . پدرش اسماعیل نیز شاعر بود، و درتربیت او بسیارکوشید ونظم شعررا به او آموخت . درمورد سال ولادت و وفات این شاعراطلاعی نداریم . نقل شده است روزی پدرش به او گفت : دخترم این بیت را کامل کن .   « من دوستی شادکام دارم او سود را با زیان پاسخ می­دهد و جرم وگناه خود را حلال می­داند . »

لی صاحبٌ ذو بهجه قد قابَلَت              نفعاً بِضُرٍّ و استحلَّت جُرمها

او فوراً پاسخ داد:

« بسان خورشید ، که ماه نور خود را همیشه ازاو می­گیرد  وبعد ازآن کسوف می­کند . و خورشید را می­پوشاند.»

کالشمسِ ، منها البدرُ یَقبِسُ نوره             أبداً و یکسِفُ بعد ذلکَ جِرمَها

پدرش با تعجب برخاست و ازحضورذهن و بدیهه گویی او شگفت زده شد و سرش را بوسید و گفت: «تو و آن ده کلمه شعری که گفتی ، ازمن شاعرتری »

(مقری ، 1968 ، 3/ 530 ؛ سیوطی ، 1978 ، 65)

نقل شده است که روزی قسمونه آهوی تنهایی را دید و خود را چون او تصورکرد و تنهایی خود را به یاد آورد و ازآن شکوه نمود . ازآنجایی که هردختری آرزو دارد  روزي ازدواج کند ، گفت : « ای آهویی که مدام درباغ چرا می­کنی من درتنهایی و سیاهی چشم (اشاره به زیبایی این شاعردارد ) چون تو هستم هردوی ما تنها هستیم بدون یاروهمدم ؛ ما باید دربرابر سرنوشت صبرپیشه کنیم.»

یا ظبیه ترعــی بروضٍ دائمــاً      إنی حکیتُکَ فی التوحُّشِ والحـَور

أمسی کِلانا مُفرداً عن صاحبٍ          فَلنصطَبِر أبداً علی حکمِ القَـــدَر

(سیوطی ، 1978 ،  66)

روزی قسمونه به آینه نگاهی انداخت وزیبایی خود را درآن دید سپس غزلیاتی درمورد خود سرود وازگذشت زمان احساس ترس وواهمه کرد وازسپری شدن جوانی نالید :

« باغی با میوه­های رسیده می­بینم اما باغبان میوه­هایش را نمی­چیند . افسوس جوانی بیهوده تباه شد و چیزی که نامش را نخواهم برد تنها می­ماند . »

أری [104]روضه قدحـانَ قِطافُــها       و لستُ أری جانٍ [105] یَمُدُّ لها یدا

فوا أسفاً یمضی الشبابُ مُضنياً [106]         و یبقی الذی ما إن اُسمِّیه مفردا

(کحاله ، 1959 ، 4/ 207)

 

 

 


قــرن هفتم

تنها شاعری که درقرن هفتم ازاو یادشده « أم السعد بنت عصام الحمیری [107] القرطبیه[108]» می­باشد . اودخترعصام معروف به « سعدونه » یکی ازشاعران قرطبه است که درقرن هفتم هجری می­زیست. او اخبار را ازپدرو جد و دائیش « عامر» و «ابی بکربن هشام بن عبدالله أزدی» روایت می­کرد . وی شاعری متدین ، عفیف و پاکدامن و دوستداراهل بیت (ع) بود . او درسال 640 هجری درشهر مالقه ، دیده ازجهان فروبست . (مقری ، 1968 ، 4/ 166 ؛ عریس ، 2005 ، 194)

معروفترین اشعاراو شعری است که درمدح پیامبر (ص) سروده است . اودرتکمیل سخن کسی که سروده بود:«زمانی که کفش پیامبر را درراه نمی­یابم عکس مبارک ایشان را می­بوسم.»

سألثمُ التمثالَ إذ لم أجِد          لِلَثمِ نعلِ المصطفی من سبیل

چنین سرود : « کاش ازبوسیدنش بهره ببرم و به سعادت رسم ودرعرش اعلی جایگاه ومنزلتی بیابم وآرام گیرم . درسایه درخت طوبی با آرامش ساکن شوم وبا جامهایی ازشراب گوارا سیراب گردم . وبا آن دردهای دلم را بزدایم نوشیدن آن شراب سوزوگداز دلم را آرام می­کند . »

لعلَّنی أحظـــــی بتقبیله               فی جنَّهِ الفِردَوسِ أسنی مقیل

فی ظلِّ طوبی ساکناً آمناً                 أسقی بأکواسٍ مـن السلسبیل

و أمســــحُ القلبَ به عَلَّهُ               یُسکِنُ ما بی شربه من غلیل [109]

(ابن أدبار ، 1415 ، 4/ 265)

 

درمیان زنان شاعراندلس با برخی ازاین زنان آشنا می­شویم که سال ولادت و وفاتشان ذکرنشده است ؛ حتی نمی­دانیم که درچه قرنی می­زیستند یکی ازاین شاعران گمنام «سلمی» می­باشد که مختصراً به آن اشاره می­کنیم .

 

سلمی بنت القراطیسی

اگرمرد به مردانگی خود افتخارمی­کند پس برزن لازم است که به زنانگی و ظرافت خود بنازد و برای نفس خود غزلسرایی کند ، «سلمی» دخترقراطیسی اززنان عفیفی است که زیبایی وجمال خود را حس کرده است چنانکه شعرش ازاین حالت اعجاب سیراب شده و به وصف آنها پرداخته است .

او درغزلی زیبا می­گوید : « چشمان سیاه گاوهای وحشی ، فدای چشمم وگردنهای آهوان فدای گردنم باد . من با گردنبندها ، گردنم را می­آرایم هرچند که گردنم آنقدرزیبا است ، که گردنبندها را زینت می­بخشد نه آنکه گردنبندها گردنم را بیارایند . من ازسنگینی دردها و بیماری­ها شکوه­ای ندارم درحالیکه قد من ازسنگینی سینه­ها شکایت می­کند.اگر من در شهر ثمود اقامت داشتم عذاب بر قوم ثمود نازل نمي‌شد.»

 

عیونُ مها الصَّریم فداء عینی       اُزَیَّنُ بالعقود و إنَّ نحری            ولا أشکو من الأوصاب ثقلاً         و لَــو جاورتُ فی بلــدٍ ثمــوداً

 

و أجیادُ الظّباء فداءُ جیدی         لأزینُ للعقودِ من العقودِ            و تشکو قامتی ثِقَلَ النهودِ          لَما نَزَلَ العــذابُ علــی ثمــودِ

(مقري،1968، 4/178)

 

وقتی این ابیات به دست امیرالمؤمنین مقتضی رسید به اطرافیانش گفت : ازمردم جستجو کنید و ازآنها بپرسید آیا این اوصافی که می­گوید درمورد وی صدق می­کند ؟ گفتند : آری ، از او زیباتر وجود ندارد . پس امیرالمؤمنین ازعفتش سؤال کرد ، پاسخ دادند : او عفیف­ترین مردم است. وقتی امیرالمؤمنین متوجه صحت و درستی قضیه شد دستورداد مال فراوانی برایش بفرستند .

(مقری ، 1968 ، 4/ 178)


کلید تمرکزشاعران درشهرهای اندلس

1- شاعران اشبیلیه

أ ـ العبادیه

ب ـ اعتماد

ج ـ بثینه

د ـ مریم بنت یعقوب

هـ ـ قمر

2- شاعران قرطبه

أ ـ ولاّده

ب ـ مُهجه

ج ـ عُتبه

د ـ أُنس القلوب

هـ ـ عائشه بنت احمد

3- شاعران المرّیه

أ ـ غایه المنی

ب ـ أم الکرام

ج ـ الغسانیه البجانیه

د ـ زینب المریه

4- شاعران غرناطه

أ ـ نزهون

ب ـ قسمونه بنت اسماعیل یهودی

ج ـ حفصه بنت الحاج الرکونیه

د ـ حمده بنت زیاد بن بقی العوفی

هـ - حسانه التميميه

5- شاعران وادی الحجاره

أ ـ أم العلاء بنت یوسف الحجاریه

ب ـ حفصه بنت حمدون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نتیجه گیری

با بررسی سروده­های زنان شاعراندلس ، به این نتیجه می­رسیم که این زنان حرکت ادبی گسترده‏ای را دراندلس تشکیل داده­اند . بیشتراین زنان مانند « غسّانیه بجانیه » به سبک قدیم شعر سرده­اند ، و برخی دیگرچون « نزهون وقسمونه » به سرودن موشح- که ازفنون شعری جدید درآن زمان بود- روی آورده­اند . شماری ازایشان مانند « ولاّده » چنان درشعروشاعری توانا بودند که با مردان رقابت کرده­اند .

شاعران زن دراندلس بسیاربوده و اشعارفراوانی سروده­اند اما  تعداد کمی ازشعرهای آنها باقی مانده است، که شاید مهمترین عامل این جریان حسادت مردان ویا بی­اعتنایی ایشان به شعروادب زنان بوده است وهمین امر سبب شده که شعرآنها را درکتابها وارد نکنند .

دراینجا به بررسی اجمالی موضوعات و اغراض شعری این زنان می­پردازم :

1- غــزل

عشق وغزل ازمهمترین موضوعات شعری است ، فن غزلسرایی درمیان زنان اندلس ـ زنان آزاد وکنیز ـ رواج داشت و ازمهمترین موضوعات شعری آنان بود ، تا جایی که حدود 25 درصد ازاشعار باقی مانده این زنان را غزل تشکیل می­دهد که شاید دلیل آن نوع زندگی و شرایط خاص درآن زمان بوده باشد . ازغزلهای زنان اندلس برمی­آید که در روابط زن ومرد خصوصاً درطبقات اشراف، بسیاری ازملاحظات اخلاقی مراعات نمی­شده است .

زنان شاعر اندلس درسرودن غزل ، با زنان شاعر مشرق تفاوت چشمگیری دارند . دراشعار زنان مشرق کمتردیده شده که زنی خطاب به مردی غزل سرایی کند. بیشترغزل­های زن مشرقی درمورد زن بوده وبه احساسات درونی و غزلهای عاشقانه نپرداخته ، واگر هم غزلی سروده از زبان مردی گفته است . درحالیکه زنان شاعراندلس احساسات زنانه­ی خود را نسبت به محبوب خود با بی­پروایی و پرده دری بیان کرده­اند .

بنابراین برخی اززنان شاعراندلس مانند « نزهون » درسرودن غزل زیاده­روی کرده و بی­شرمانه به آن پرداخته­اند ، وآنچه بین ایشان و محبوبشان واقع می­شد به تصویر کشیده­اند . و بدین ترتیب  راز دلدادگیشان ازپرده بیرون افتاده و به رسوایی کشیده است . برخی دیگرچون «حمده» غزل عفیف سروده­اند ، و برخی دیگرمانند «ولاّده» در رنج دوری محبوب غزلسرایی کرده­اند . زن در ابراز و اعلان عشق تمام غرور خود را کنارزده ، غروری که ازطبیعت زن ناشی می­شود ، چنانکه دراشعار « ام الکرام » می­بینیم .

او درحالیکه آرزو دارد جای خلوتی دورازچشم نگهبانان و رقیبان پیدا کند ، ازشدت عشق خود تعجب می­کند درحالیکه منزلگه محبوبش درقلب واعماق وجودش است .

غزلهایی که کنیزان به جهت وضعیت اجتماعی سروده­اند غالباً بیانگر احساسات عاشقانه و درونی ایشان نبوده است . دربسیاری ازموارد ازچنین غزلهایی برای آوازخوانی درمجالس بزم سرورانشان استفاده می­کرده­اند مانند غزلی که « عتبه » ، کنیز « ولاّده » دارد ، و یا گاهی برای رساندن پیام دودلداده به یکدیگربوده است ، همچون شعر « عبادیّه »

2- مـــدح

مدیحه سرایی یکی ازشاخه­های شعرغنایی است ، و شاعر درآن احساس خود را نسبت به فرد یا جمعی بیان می­کند و اهمیت این افراد را ازجهات مختلف انسانی ، دینی ، نظامی وفرهنگی بیان می­نماید .

این فن که ازبارزترین فنون شعرعرب شمرده می­شود حدود 18 درصد ازاشعار باقی مانده زنان اندلس را به خود اختصاص می­دهد .

آنچه درمدح زنان شاعراندلس دیده می­شود غلبه احساسات زنانه برمدیحه­های ایشان است . برای مثال « حُسّانه » که شوی خود را ازدست داده و ازآینده فرزندان خویش بیمناک است برای تأمین زندگی ایشان « حکم بن هشام » را مدح کرد و یا « عائشه قرطبیه  » هنگامی که « مظفر» را درحال بازی با کودکی می­بیند به ستایش وی می­پردازد، و یا « مهجه قرطبیه» که دوست وهمدم خود « ولاّده » را می­ستاید . درهمۀ این موارد شاهد لطافت روح این زنان وتفاوت انگیزه­های سرایش شعر درایشان درمقایسه با مردان هستیم .

بنابراین می­توان گفت : بیشتراشعار زنان شاعراندلس برای کسب درآمد ، مدح خلفا ویا دوستان بوده است .

هجــاء

هجاء که حدود ده درصد ازاشعارزنان شاعراندلس را تشکیل می­دهد ، یکی ازفنون شعری مشهور، و هنری با ارزش درزندگی اجتماعی درهرزمان و مکانی است. زیرآن جنگ زبانی می­باشد و باعث می‏شود شاعران عیبهای دیگران را برشمارند .

زنان شاعردرآن زمان به هجا روی آورده و اشعاری دراین زمینه سروده­اند. چنانکه می­بینیم برخی ازاین هجوها عادی است که توهین به طرف مقابل است و برخی دیگرازاین هجوها ازحد توهین و جنگ زبانی خارج شده و به پرده دری کشیده شده است .

درهجای زنان اندلس به نوع دیگر ازهجا برخورد می­کنیم که زنی چون « مهجه » زن دیگری را هجو کرده که منشأ آن حسادت ویا رقابت بوده است . بقیه هجوها ، هجو مردها است ، نه مردانی که موقعیت سیاسی واجتماعی دارند . آنها مردان را یا بخاطرزشتی صورت هجو کرده­اند ویا مانند «نزهون » چون آن مرد را درشأن خود نمی­دانسته هجو نموده­اند و یا مردی چون « ابن زیدون » به دلیل اینکه به زن دیگری تمایل داشته هجوشده است .

درنتیجه می­توان گفت هجای زنان اندلس هجو سیاسی واجتماعی نبوده است . هم چنین این زنان امیرویا خلیفه­ای را هجونکرده­اند ، بلکه هجای این زنان به علت حس انتقامجویی و بی­ارزش کردن مقام کسانی بوده که به آنها بدی نموده­اند .

مـوشــح

موشح ، یکی ازفنون مشهوری است که دراندلس رواج داشت . این فن که حدود هشت درصد ازاین اشعار را تشکیل می­دهد پس ازآنکه دراندلس گسترش یافت به مشرق منتقل شد ودرآنجا مرسوم گشت. زنان اندلسی دراین عرصه نیز به طبع آزمایي پرداختند . متأسفانه تنها یک موشحه از   « نزهون» باقی مانده است که درمورد محبوبش سروده و به اواعتراض کرده است . درمنابع تاریخی اشاره­ای به موشحات « ام الکرام و قسمونه » شده است که البته متن آن دردست نیست .

فخـــر

فخرهم که یکی ازابواب شعرغنایی است ، حدود پنج درصد ازاشعار باقی مانده زنان اندلس را تشکیل می­دهد . شاعران زن دراندلس دراین زمینه شعر سروده­اند و آن را به عنوان سپری قرارداده تا بتوانند به ارزشها و مقام خود افتخارکنند .

علت بکارگیری این فن شعری ازسوی زنان شاعراندلسی این است که بیشتراین شاعران ازدختران خلفا ، امراء ووزیران بوده­اند ، و یا شاهزادگانی که احساس کبرو غرور می­کرده­اند . درنتیجه فخرشان واقعی وصادقانه بوده و رنگ واقعیت به خودگرفته است .

ازویژگیهای فخردرشعرزنان اندلس این است که برخی مانند « ولاّده » به زیبایی خود وبرخی چون « بثینه» به اصل و نسب ، نیاکان و پیشینیان خود وبرخی مانند « صفیّه» به هنری که داشته ، افتخار کرده­اند .

رثــاء

رثاء ، یکی دیگرازموضوعات شعری است که زنان اندلس به آن پرداخته ودرآن عواطف واحساسات زن اندلسی را به تصویرکشیده­اند .  زیرا رثاء نوعی نوحه سرایی وگریه وزاری است که حدود پنج درصد ازاشعار باقی مانده زنان اندلس را به خود اختصاص داده است . با اینکه روحیه زنانه اقتضاء می­کرد که به رثاء بپردازند اما تعداداندکی ازاین زنان به رثاء روی آورده­اند. آنان برخلاف « خنساء» یکی ازشاعران مخضرم که اشعارزیادی درزمینۀ رثاء سروده است ، به این فن شعری توجهی ننموده‏اند و ابیات اندکی ازآنها باقی مانده است .

رثاء درشعرزنان اندلس یک دایره احساسی وخانوادگی دارد و درمورد پدرو یا محبوب ازدست رفته می­باشد که این به ویژگی زنانه آن مربوط می­شود . مانند « حسانه » ، او ازنخستین زنان اندلس است که دراین فن شعر سروده است . او درحالیکه دربرابر « حکم بن هشام » اشک می­ریزد ازدست دادن پدرش « أبی المخشی » را همراه با سوزو گداز و درد ورنج بیان می­کند . همچنین « حفصه بنت الحاج الرکونیه » او دررثای محبوبش « ابن سعید » گریان وغمگین است بطوریکه سوزو گدازش را آشکار می­کند ، و درجای دیگراو را بیقرار وگریان می­بینیم درحالیکه مردم را به گریه کردن همراه خود فرا می­خواند وازآنها می­خواهد که دراین مصیبت عظیم با او بگریند .

شکــوه و شکایــت

حدود چهاردرصد ازموضوعات شعری، که زن اندلسی به آن پرداخته و درآن به مهارت رسیده شکوه و شکایت ازبی­وفایی یارو طلب مهرورزی او بوده است .

بیشتراین شکوه وشکایتها که درغزل به چشم می­خورد درزمینه­ی شکایت ازتنهای ، شکوه ازدگرگونی زمانه و نیرنگ روزگار ، جوانی ازدست رفته و عمرتباه شده می­باشد.

کهنسالی و پیری دربعضی اززنان ، باعث شد تا آنها ازطول عمرو سن بالا واز دست رفتن قدرت وتوان و از زیادی غم واندوه شکایت کنند . هنگامیکه «مریم بنت یعقوب » به سن پیری رسید وهفتادو هفت ساله شد تصویرزیبایی ازحالت خود را برای ما ترسیم می­کند .

وصــف

حدود چهاردرصد ازاشعارباقی مانده زنان شاعر اندلس را وصف تشکیل داده است . بیشتراین وصفها به توصیف اندام این شاعران اختصاص داشته واندکی نیز به وصف خلق وخوی افراد وطبیعت اطراف مربوط می­شده است . آنچه جلب توجه می­کند این است که تنها دو بیت دروصف طبیعت از زنان شاعراندلس برجای مانده و این درحالی است که وصف طبیعت ازمهمترین اغراض شعری اندلس است .

شعـر قصصـی

تنها شعری که دراین زمینه باقی مانده اشعار «بثینه » است ، که حدود سه درصد ازاین اشعار باقی مانده از زنان شاعراندلس را به خود اختصاص داده است .

« بثینه » با مهارتی خاص که حکایت از ذوق وطبع روان این شاعر دارد وقایع تلخ گذشته «ابن عباد » را درقالب شعر سروده و آن را برای پدرش «معتمدبن عباد » درشهر أغمات فرستاده است .

اعتـذار و طلب پوزش

زن اندلسی ، همانگونه که درموضوعات مختلف شعر عربی دست داشته درموضوع عذرخواهی هم شرکت داشته ، که حدود سه درصد ازاشعار باقی مانده زنان شاعراندلس را پوزش وعذرخواهی تشکیل داده است . زیرا آنها شعر را وسیلۀ خوبی برای عذرخواهی کردن دانسته وازاینکه به دیگران بدی نموده تأسف خورده­اند . شاعرانی چون « ام العلاء و أنس القلوب» ازاینکه به دیگران بدی کرده­اند درخلال اشعاری ازآنان عذرخواهی نموده­اند .

حکمــت

دربرخی ازآثارزنان شاعراندلس شعرحکمت ـ که حدود دو درصد است ـ به صورت پراکنده مشاهده می­شود . شعرحکمت برخی ازاین شاعران دریک بیت و یا بیش ازیک بیت و یا درقطعه­هایی کوچک ظاهر شده است .

ازویژگیهای حکمت درشعر زنان اندلس این است که برخی مانند «ام العلا » از پیری وبالا رفتن سن و برخی چون «غسّانیه» ازمرگ و جدایی سخن گفته­اند .

عتاب وسرزنش

کمترازیک درصد ازاشعار باقی مانده زنان شاعر اندلس به « عتاب وسرزنش » اختصاص دارد . دراین خصوص می­توان به اشعارزیبای « ولاده » اشاره کرد ، هنگامی که « ابن زیدون » به «عتبه» کنیز «ولاّده » تمایل پیدا می­کند ولاده با تأسف او را سرزنش وملامت می­کند .

تمام این موارد ازموضوعات وفنون شعری بوده که زنان شاعراندلس آن را مدنظرقرارداده ودرآن به نظم شعر پرداخته­اند .

فهرست منابع و مآخذ

-            کریم

-  ابن أبار ،ابی عبدالله محمدبن عبدالله ابی بکر ، التکلمه لکتاب الصله ، تحقیق : د . عبدالسلام هراش ، 1415 هـ /1995 م ، بیروت ـ لبنان .

-  ابن أبار، ابی عبدالله محمدبن عبدالله ابی بکر ، الحله السیراء ، تحقیق : حسین مؤنس ، 1985 م ، ط : 2 ، دارالمعارف .

-  ابن أبار، ابی عبدالله محمدبن عبدالله ابی بکر ، المقتضب من کتاب تحفه القادم ، تحقیق: ابراهیم أبیاری  ، 1410 هـ /1989 م ، ط : 3 ، قاهره ـ بیروت .

-  ابن أثیر ، عزالدین ابی الحسن علی بن ابی الکرام  ، الکامل فی التاریخ  ، تحقیق : مکتب التراث ، 1414 هـ / 1994 م ، ط : 1 ، بیروت ـ لبنان .

-  ابن بسام ، ابی الحسن علی ، الذخیره فی محاسن اهل الجزیره ، تحقیق : د . احسان عباس ، 1417 هـ / 1997 م ، بیروت ـ لبنان .

-  ابن بشکوال  ، الصله ، تحقیق : ابراهیم أبیاری ، بیتا  ، قاهره ـ بیروت .

-  ابن جلجل ، سلیمان بن حسان  ، طبقات الأطباء والحکماء  ، 1349 ش ، ترجمه : محمد کاظم امام  ، تهران : دانشگاه تهران .

-  ابن حزم اندلسی ، طوق الحمامه فی الألفه و الألاّف  ، تحقیق : د . احسان عباس ، 1993  م ، ط : 1  .

-  ابن خطیب ، لسان الدین  ، الاحاطه فی أخبار غرناطه  ،  تحقیق :محمد عبدالله عنان ، 1393 هـ / 1973 م ، ط : 1 ،  قاهره ـ مکتبه الخانجی .

-  ابن خطیب ، لسان الدین  ، أعمال الأعلام فیمن بویع قبل الاحتلام من ملوک الاسلام ، تحقیق : کسروی حسن ، بیروت ـ لبنان : دارالکتب العلمیه .

-  ابن خلدون ، عبدالرحمن ، العبر، 1413 هـ / 1992 م ، بیروت ـ لبنان : دارالکتب العلمیه .

-  ابن خلدون ، عبدالرحمن ، مقدمۀ ابن خلدون 1375، ترجمه : محمد پروین گنابادی و عبدالمحمد آیتی ، چاپ : 8 ، تهران : انتشارات علمی وفرهنگی .

-  ابن دحیه  ، المطرب من أشعار اهل المغرب ،تحقیق : ابراهیم أبیاری و د . حامد عبدالمجید و د . احمد احمد بدوی ، بیتا  ، دارالعلم .

-  ابن زیدون ، ابی الولید احمد بن عبدالله ، دیوان ابن زیدون ، تحقیق : محمد سید کیلانی و کرم البستانی ، 1956 م و 1975 م ، ط : 2 ،  بیروت : دارصادر .

-  ابن سعید مغربی ،المغرب فی حلی المغرب تحقیق : د . شوقی ضیف ، 1955 م ، ط : 3 ، دارالمعارف .

-  ابن سناء الملک ، قاضی السعید أبی القاسم هبه الله بن جعفر ، دارالطراز فی عمل الموشحات ، تحقیق : د . جودت رکابی  ، 1397 هـ / 1977 م ، ط : 2 ، دمشق ـ دارالفکر.

-  ابن شریفه  ، محمد ، البسطی آخرشعراء الأندلسی ، 1985 م  ، ط : 1 ، بیروت‌ـ لبنان .

-  ابن عذاری ، ابوالعباس ، البیان المغرب فی أخبارملوک الأندلس والمغرب ،1930 م .

-  ابن قوطیه ، ابوبکرمحمد بن عمر ، تاریخ فتح اندلس ، 1378 ، ترجمه : حمیدرضا شیخی ، چاپ 2 ، مشهد : آستان قدس رضوی .

-  ابن منظور ، لسان العرب  ، 1408 هـ /1988 م ، ط : 1 ، داراحیاء التراث العربی .

-  اصطخری  ، ابوالحسن ابراهیم ، مسالک وممالک  ، 1368،  چاپ : 3 ، انتشارات علمی وفرهنگی .

-  ابی العزم ، سید جمال الدین محمدالحسن بک ، معجم الأدیبات الشواعر ، تحقیق : احمد یوسف دقاق ، 1416 هـ /1996 م ،  ط : 1 ، دمشق : دارالثقافه العربیه .

-  اسلامی زاد ، حمید ، اسپانیا ، 1375، دفترمطالعات سیاسی و بین­المللی .

-  باهلی ، امام أبی نصر ، دیوان ذی الرُّمه ،  تحقیق : د . واضح الصمد  ، 1417 هـ / 1997 م ، ط : 1 ،  بیروت : دارالجبل .

-           برقوتی ، عبدالرحمن ، دیوان المتنبي ، 1348 هـ /1930 م .

-  بروفنسال ، لیفی ، الاسلام فی المغرب والأندلس ، 1983 م ، ترجمه : محمد عبدالعزیز سالم و محمد صلاح الدین حلمی ، قاهره : دارنهفته مصر .

-  بستانی ، پطرس ، أدباء العرب فی الأندلس و عصرالإنبعاث ، 1988 م ، بیروت : دارالجيل .

-  بستانی ، پطرس ، دائره المعارف قاموس عام لکل فن ومطلب ، بیتا ،  بیروت ـ لبنان :  دارالمعرفه  .

-  ترجانی زاده ، احمد ، تاریخ ادبیات عرب ازدوره جاهلیت تا عصرحاضر ، 1348 ، چاپ : 1 ، انتشارات شمس .

-  تنیر  ، الشاعرات من النساء اعلام و طوائف  ، 1408 هـ /1988 م ، ط : 1 ، دمشق ـ سوریه : دارالکتاب العربی .

-  جنثالت بالنثیا ، آنخل  ، تاریخ الفکرالأندلسی ، 1955 م  ، ترجمه اسپانیایی : حسین مؤنس ، ط : 1 ، قاهره ، مکتبه النهضه المصریه .

-  جوادی ، غلامرضا ، موسیقی ایران ازآغاز تا امروز ، 1380 ، انتشارات همشهری .

-  جومیث ، امیلیو جارثیا ، الشعر الأندلسی ، ترجمه اسپانیایی : حسین مؤنس ، 1425 هـ /2005 م ، ط : 2 ، قاهره ـ دارالرشاد .

-  جیّوسی ، سلمی خضراء ، الحضاره العربیه الاسلامیه فی الأندلس ، 1999 م ، ط : 2 ، بیروت .

-  حجّی ، عبدالرحمن علی ، التاریخ الأندلسی من الفتح الاسلامی حتی سقوط غرناطه ، 1418 هـ /1997 م ، ط : 5 ، دمشق : دارالعلم .

-  حلو ، سلیم ، الموشحات الأندلسیه نشأتها و تطورها ، تحقیق : احسان عباس ، 1965 م ، ط : 1 ، بیروت : دارمکتبه الحیاه .

-  حموي ، شهاب الدین ابی عبدالله یاقوت بن عبدالله ، معجم الأدباء ارشادالأریب إلی معرفه الأدیب ، تحقیق : د . عمرفاروق ، 1420 هـ / 1999 م ، ط : 1 ، بیروت ـ لبنان ، مؤسسه المعارف .

-  حمیدی ، جذوه المقتبس فی تاریخ علماء الأندلس ،  تحقیق : ابراهیم أبیاری ، 1410 هـ/ 1989 م ، ط : 2 ، قاهره ـ بیروت : دارالکتاب .

-  حمیری ، ابی عبدالله محمد بن عبدالله بن عبدالمنعم ، الروض المعطار فی خبرالأقطار ،  تحقیق :  د . احسان عباس ، 1984 م ، ط : 2 ، مکتبه لبنان  .

-  حمیری ، ابی عبدالله محمد بن عبدالله بن عبدالمنعم ، صفه الجزیره الأندلس ، 1937 م ، قاهره  .

-  خلیل جمعه ، احمد ، نساء من الأندلس ، 1421 هـ / 2000 م ، ط : 1 ، یمامه ـ دمشق ـ بیروت .

-  دایه ، محمد رضوان ، تاریخ النقد الأدبی فی الأندلس ، 1401 هـ / 1981 م ، ط : 2 ، مؤسسه الرساله .

-  دورانت ، ویل ، تاریخ تمدن  ، 1378 ، ترجمه : ابوطالب صارمی  ، ابوالقاسم پاینده و ابوالقاسم طاهری ، چاپ : 6 ، تهران .

-  دوزی  ، رینهرت ، المسلمون فی الأندلس  ، 1998 م  ، ترجمه : حسن حبشی ، الهیئه المصریه العامه للکتاب .

-  دهخدا  ، علی اکبر ، لغت نامه  ، بیتا ، چاپ : 2 ، دانشگاه تهران .

-  دینوری ، ابی محمد عبدالله بن مسلم ابن قتیبه ، الإمامه والسیاسه ، تحقیق : د . طه محمد الزّینی ، 1387 هـ / 1967 م ،  ، مؤسسه الحلبی .

-  رافعی ، مصطفی صادق  ، تاریخ آداب العرب ، 1425 هـ / 2005 م ، بیروت ، دارالکتاب العربی .

-           رکابی ، جودت ، فی الأدب الأندلسی ،  1960 م ، قاهره : دارالمعارف .

-  زرکلی ، خیرالدین  ، الأعلام ، 1415 هـ / 1995 م ، بیروت ـ لبنان : دارالعلم  .

-  ژوزف ، ماک کاپ ، عظمت مسلمین دراسپانیا ، 1326 خ /1935 م ، ترجمه : ابوالقاسم فیضی ، اصفهان .

-  سلیمان علی ، ساعی  ، المرأه فی الشعرالأندلسی عصرالطوائف ،1426 هـ / 2006 م ، ط : 1 ، مکتبه الثقافه الدينیه .

-  سیوطی ، جلال الدین ، نزهه الجلساء فی أشعارالنساء ، تحقیق : د . صلاح الدین المنجد  ، 1978 م ، ط : 2 ، بیروت ـ لبنان  : دارالکتاب الجدید .

-  شامی ، یحیی ، موسوعه شعراء العرب ، 1999 م  ، ط : 1 ، بیروت : دارالفکر العربی.

-  شراد ، محمد ، موسوعه نساء شاعرات ، تحقیق : حیدرکامل ،  2006 م ، ط : 1 ، بیروت ، دارو مکتبه الهلال .

-  شکعه ، مصطفی ، الأدب الأندلس موضوعاته وفنونه  ، 1995 م، ط : 8 ، دارالعلم  .

-  صاعد اندلسی ، قاضی ابی القاسم صاعدبن احمد بن صاعد ، طبقات الأمم ، 1912 ، بیروت .

-  صفدی ، صلاح الدین خلیل بن ایبک ، الوافی بالوفیات  ، تحقیق : احمد الأرنا و وط ترکی مصطفی  ، 1420 هـ /2000 م  ، ط : 1 ، بیروت ـ لبنان : داراحیاء التراث العربی .

-  ضبّی ، بغیه الملتمس فی تاریخ رجال اهل الأندلس ، تحقیق : ابراهیم أبیاری ، 1410 هـ/ 1989 م ، ط : 1 ، قاهره ـ بیروت : دارالکتاب .

-  ضیف ، احمد ، بلاغه العرب فی الاندلس ، 1342 هـ /1924 م ، ط : 1 ، مصر .

-  ضیف ، شوقی ، تاریخ الادب العربی عصرالدول والامارات الاندلس، 414 هـ /1994 م.

-  ضیف ، شوقی ، الشعر و طوابعه الشعبیه علی مرالعصور ، بیتا : مصر: دارالمعارف .

-  ضیف ، شوقی ، الفن ومذاهبه فی الشعرالعربی ، بیتا ، ط : 12 ، مصر : دارالمعارف .

-  عاصی ، حسن ، المنهج فی تاریخ العلوم عندالعرب ، 1412 هـ /1992 م ، ط : 2 ، دارالمواسم .

-  عبادی ، احمدمختار  ، فی تاریخ المغرب والاندلس  ، 1903 م  ، بیروت ـ لبنان : دارالنهضه العربیه .

-  عباس ، احسان  ، تاریخ الأدب الأندلسی عصر سیاده قرطبه  ، 1985 م ، ط : 7 ، بیروت ـ لبنان ؛ دارالثقافه .

-  عتیق ، عبدالعزیز  ، الأدب العربی فی الأندلس ، 1976 م ، ط : 2 ، بیروت : دارالنهضه العربیه .

-  عریس  ، محمد  ، موسوعه شعراء العصر الأندلسی ، 2005 م  ، ط : 1 ، بیروت ـ لبنان : دارالیوسف .

-  عسلی ، بسام ، فن الحرب الاسلامی فی عهودالخلفاء الراشدین و الامویین  ، 1408 هـ /1988 م ،  دارالفکر .

-  عسقلانی ، احمدبن علی ابن حجر ، الإصابه فی تمییزالصحابه ، تحقیق : احمد عبدالموجود ، 1415 هـ /1995 م ، ط : 1 ، بیروت ـ لبنان  .

-  عنان  ، محمد عبدالله  ، دوله الاسلام فی الأندلس ، 1417 هـ /1997 م، ط :، قاهره ، مکتبه الخانجی  .

-  فاخوری ، حنا  ، تاریخ الأدب العربی  ، 1383 ، ط : 3 ، طهران  ، انتشارات توس .

-  فاخوری ، حنا  ، الجامع فی تاریخ الأدب العربی ، 1995م ، ط : 2 ، بیروت: دارالجيل . 

-  فاخوری ، حنا  ، الموجز فی الأدب العربی وتاریخه ، 1411 هـ /1991 م ، ط : 2 ، بیروت : دارالجيل .

-           فروخ ، عمر ، تاریخ الأدب العربی ، بیتا ، دارالعلم .

-  فوّاز ، زینب بنت علی بن حسین ، معجم  أعلام النساء المسمی الدرّ المنثور فی طبقات ربّات الخُدور ، تحقیق : منی محمد زیاد الخراط ، 1421 هـ /2000 م ، ط : 1 ، مکتبه التوبه .

-  قیروانی ، ابی علی الحسن بن رشیق ، العمده فی محاسن الشعر و آدابه و نقده ، 1416 هـ /1996 م ، ط : 1 ، دارو مکتبه الهلال .

-  کالمت ، تاریخ اسپانیا ، 1368 ، ترجمه : امیرمعزی ( حسام الدوله )  ، چاپ : آشنا .

-  کتبی ، محمدبن شاکر ، فوات الوفیات ، تحقیق : احسان عباس ، بیتا ، بیروت : دارصادر .

-  کحاله ، عمررضا  ، أعلام النساء فی عالمی العرب والاسلام  ، 1378 هـ /1959 م ، ط : 2 ، دمشق .

-  کولان ، ج . س  ، الأندلس  ، 1980 م ، ط : 1 ، قاهره ـ بیروت : دارالکتاب .

-  لوکاس ، هنری ، تاریخ تمدن ازکهن­ترین روزگارتا سده ما ، بیتا ، ترجمه : عبدالحسین آذرنگ  ، چاپ 4 .

-  لوبون ، گوستاو ، تمدن اسلام وغرب  ، 1334 ش ،  ترجمه : سیدمحمد تقی فخرداعی گیلانی  ، چاپ : 4  ، بنگاه مطبوعاتی علی اکبر علمی .

-           مدرس ، محمد علی ، ریحانه الأدب ، بیتا ، چاپ : 2

-  مراکشی ، عبدالواحد ، المعجب فی تلخیص أخبار المغرب ، بیتا ، دارالکتاب ـ دارلبیضاء .

-           مریدن ودیگران ، عزیزه ، موسوعه العربیه ، 1998 م ، ط : 1 .

-  مقری، شیخ احمدبن محمد، نفح الطیب من غضن الأندلس الرّطیب، تحقیق: احسان عباس و محمد محیی الدین عبدالحمید. 1388هـ/1947م و1968 م، ط:1، بیروت: دارصادر.

-           مصطفی ، قیصر ، حول الأدب الأندلسی ، بیروت ـ لبنان ، مؤسسه الأشرف .

-  مؤنس ، حسین  ، موسوعه تاریخ الأندلس تاریخ و فکر وحضاره و تراث  ، 526 ش  ، مکتبه الثقافه الدینیه .

-           مؤلّف مجهول ، اخبارمجموعه فی فتح الأندلس ، 1867 م .

-           موشحات اندلسیه ، 1949 ، مکتبه صادر بیروت .

-  نفیسی ( ناظم الأطباء ) ، علی اکبر ، فرهنگ نفیسی ، 1343 ، انتشارات کتابفروشی خیام.

-  هواری ، صلاح الدین ، احلی قصائدالغزل مختارات من غزل العصر الأندلسی ، 2003 م ، ط : الأخیره ، دارالبحار ـ دارالتیسر .

-  هیکل ، احمد ، الأدب الأندلسی من الفتح الی سقوط الخلافه ، 1979 م ، دارالمعارف .

-            ar, wikipedia . org

 

الملخص :

إن فكرة التأليف حول هذا الموضوع تبلورت في ذهني عندما شعرت بأن دراسة الحركة الأدبية للنساء في الأندلس تستحق المزيد من البحث و التقصي ، فاخترت موضوع ((أشعار الشواعر الأندلسيات )) عنواناً لأطروحتي .

و تتضمن الأطروحة الفصول التالية :

الفصل الأول : الظروف الجغرافية و التاريخية للأندلس .

الفصل الثاني : يتناول هذا الفصل الشعر الأندلسي و خصائصه و الفوارق بينه و بين شعر المشرق العربي و الفنون الشعرية مثل الوصف و الغزل و الفخر و المجون و الحكمة و الموشح و الزجل و غيرها من الفنون الشعرية .

يتضمن الفصل الثالث خمسة أجزاء حاولت خلالها تقديم صورة عن المكانة الاجتماعية و الثقافية للمرأة في الأندلس - المرأه و العلوم المختلفة - دور المرأة في الأدب الأندلسي - المرأة و الفن و دور المرأة الأندلسية في السياسة .

أما الفصل الرابع و هو الفصل الأهم في هذه الأطروحة ، فيتطرق إلى ((دراسة أشعار الشواعر الأندلسيات ))  و حاولت فيه تقديم ثلاثين شاعرة ، سواء من الحرائر أو من الجواري و الإماء ، و تصنيفهن حسب القرون التي كن يعشن فيها .

و تطرقت في القسم الخاص بالنتيجة إلى الأغراض الشعرية المختلفة بما فيها الغزل و المدح و الرثاء و الهجاء و الفخر و الموشح و غيرها من الأغراض .

يتبين من خلال النظر إلى أشعار الشواعر الأندلسيات أن معظم أشعارهن تدور حول الغزل و جاء غزلهن عفيفاً أحياناً و غير عفيف أحياناً أخرى ، كما أن عدداً منهن اشتهرن في المدح و توزعت مدائحهن بين مدح للتكسب و مدح للأمراء و الخلفاء و مدح الإماء لأصحابهن بغية الحصول على العتق . و لم تكن النساء الشواعر في الأندلس بأقل باعاً من الرجال في الهجاء ، بل أنشدن أهاج أكثر إقذاعاً من الشعراء . هذا ، و كان الرثاء من الأغراض الشعرية الأخرى التي تطرقت إليها الشواعر الأندلسيات و انعكست فيه مشاعر المرأة الأندلسية و عاطفتها . و تباهت بعض هؤلاء الشواعر بأصالتهن و عراقة نسبهن و جمالهن و جمال خطهن و أنشدن اشعاراً في الفخر ، كما أن الشواعرالأندلسيات تنافسن أيضاً في إنشاد الموشحات مثلما فعل الرجال الشعراء .

و جدير بالذكر أن بعضاً من الشواعر الأندلسيات تفوقن على الشعراء الرجال و أحرزن قصب السبق في ميدان الشعر و نلن مكانة عالية في العديد من الفنون الشعرية ، الأمر الذي يدل على تمتعهن بذوق شعري غزير.

 

 

Abstract

 

The idea of writing this subject occurred to my mind when I felt that investigation of literary movement of the women in Andalusia needed more research. Thus, I chose this subject, i.e. "Poems of Poetesses of Andalusia" for my thesis. My thesis comprises the following parts:

-             Chapter 1 includes the geographical conditions of this land.

-             Chapter 2 includes Andalusian poetry, its characteristics and differences with Eastern poetry, literary figures of speech like description, sonnet, boasting, Hikma, etc.

-             Chapter 3 contains five parts. An attempt has been made in this part to introduce the socio-cultural position of woman in Andalusia, woman and various sciences, role of woman in the Andalusian literature, woman and art, and the role of the Andalusian women in politics.

-             Chapter 4 – the most important – deals with investigation of the poems versified by the Andalusian women. An attempt has been made in this chapter to introduce 30 women who were either free or maids and to classify these women in terms of the centuries in which they lived.

In the concluding chapter, I have also been concerned about such different poetic intentions as sonnet, eulogy, satire, boasting, etc. It is inferred from the collection of the poems versified by the Andalusian women that most of their poems have been sonnets, and these sonnets sometimes were virtuous and, at times, non-virtuous.

  Some of them have also become noted for verifying eulogy. As we see, some of these women chose eulogy to earn a living, some chose it to praise and admire the free and caliphs, and some of them, who were maids, chose it to become free. Andalusian poetesses were not in lower level than men in the field of satire, and have versified more stinging and obscene than men. Rasa which is some sort of weeping and elegizing is another topic of the poetry dealt with by the Andalusian women and they have depicted the emotions and feelings of the Andalusian women in it. Some of these poetesses are proud of family background, beauty and legibleness and have versified poems in the field of boasting. They have also poems on embellishment and competed with men in this regard.

  It should also be noted that some of the Andalusian women have excelled men in terms of versification and have achieved high degrees in many literary figures of speech and techniques which indicate their high poetic taste.   

    

 



[1]  - Andalousia

[2] - Iberie

[3] - Hispania

4-اقلیم: «بخشی از زمین است. مردم اندلس هر قریه کبیره جامعه را القلیم خوانند و آنگاه که اندلسی گوید من از مردم فلان اقلیم باشم مرا داوبلده یارستاقی ( روستا ) است. » ( دهخدا، بیتا، 2/3127)

1 در منابع اسلامی « لذریق » و « رذریق» نوشته شده  وی پس از خروج از آندلس در لوزیتانیا  پناه گرفت. آرامگاه وی در شهر « ویزو» در پرتغال کنونی است. ( صاعد، 19،1912)

 

1- ابن شکول گفته است: « مردم عامی آن را جبل فتح می شناسند که در مقابل جزیره الخضراء واقع شده است» ( مقری، 1968، 1/230- 231)

1- ابن اثیر آن را « مدینه السلیم» خوانده ولی شذونه یا شدونه شایع تر است. ( ابن اثیر، 1414، 215)

2- در منابع اسلامی « تولدو» ذکر شده است.

3- این شهر را « کونستانتینوس» ( قسطنطنین، درگذشته 337 م) بنا گذاشت. شبه جزیره ای که این شهر در آن ساخته شده از سوی شمال به شاخ زرین، از جنوب به دریای مرمره و از خاور به بوسفور محدود بود. (لوکاس، بیتا، 1/335)

 

1- عربها اشبیلیه را از نام اصلی آن « هیسپالی» گرفته اند. اسپانیایی ها آنرا تحریف کرده « سویلیا» خواندند و در جغرافیای جدید نیز چنین است. ( عنان، 1417، 1/53)

2- ایوب بن حبیب خواهر زاده موسی بن نصیر ضربه ای به او زد اما ضربه ی او کاری نبوده سپس ابن وعله تمیمی با ضربه ای وی را به قتل رسانید. ( ابن قتیبه، 1416، 2/79-80)

3- موسی بن نصیر در سال 19 هـ به دنیا آمد و درسال 86 هـ والی مغرب شد سپس در سال 96 هـ به مشرق بازگشت. برخی ازمنابع اسلامی وفات او را در سال 97 هـ می دانند. (مقری، 1968، 2/146- 149؛ حجی، 1418، 127)

1- از شاعران نیمه دوم قرن سوم هجری، و معاصر عبدالله مروانی هفتمین خلیفه بني امیه بوده است. در چاپها ونسخه­های مختلف معافريا معافی آمده است. و همچنین او را معافر نیزی نیز خوانده­اند و نسبت او را به شهر نیریز فارس در نزدیکی شیراز نیز داده­اند.(ابن خلدون، 1375، 2/1254)

1-  ابو محمد علي بن محمد بن  سعيد بن حزم، اديب، پزشك و شاعري ماهر بود. وی در سال 384 هـ در قرطبه متولد شد. (عریس، 2005، 113)

2- «خنساء» دختر عمروبن الرشید است نسبش به مضر می­رسد و از شاعران مخضرم مي‌باشد عالمان شعر متفق اند که زنی چون او در شعر نیامده است و اکثر اشعار او در رثاء برادرش «صخر» است. این شاعر در سال 24ق وفات یافت.(عسقلانی، 1415، 8/109-111)

 

1-طونه: طونه بنت عبدالعزیز بن موسی بن طاهربن مناع در سال 437 هـ متولد شد و در سال 506 هـ درگذشت. (ابن بشکوال، 1966، 13/996)

1- برخی می­گویند او د راواخر عهد خلافت و اوایل عصر ملوک الطوائف می­زیست.

 

1 -خوشنویسی: خط عربی از لحظه فتح شبه جزیره ایبری در طول دوره والیان به شکل کتاب و در رأس آنها قرآن حضور داشت . خوشنویسی عربی از طریق سکه زنی وارد اندلس شد.در این دوره سکه ها در قرطبه زده می شد. خوشنویسی اندلسی و منطقه نفوذ آن در شمال آفریقا را می توان از لحاظ سبکی به چهار دوره پیاپی تقسیم کرد: 1-دوره امیران و خلیفه ها 2-دوره طایفه ها 3-دوره مرابطان و موحدان ،که هر دوره ویژگی خاص خود را دارد.خوشنویسی که در آغاز در متون مذهبی به کار می­رفت، در پایان برای شعر،معماری تزئینی و دیگر انواع هنر استفاده می­شد.(جیوسی،1999، 2/909-910) 

1-زریاب: در سال 172 هـ (788م) درالجزیه متولد شد و در سال 207 هـ (822م) وارداندلس شد  ودر سال 243هـ (857م) درقرطبه درگذشت. (زركلي، 1992، 5/28) جوادی در کتاب «موسیقی ایران از اغاز تاامرزو» درموردمحل تولد زریاب می­گوید: او از اهالی دارابگرد ایران است. (جوادي، 1380، 1/197) بهرحال زریاب یکی ازموسیقیدانان بزرگ د راندلس به شمار می­رود. او برای عود مضرابی از پر عقاب ساخت و آن را به جای مضراب ساده چوبی سابق رواج داد و سیم پنجمی بر عودافزود. (زرکلی، 1992، 5/28).

2- عود یا بربط، سازی زهی است که در خاورمیانه و کشورهای عربی رایج است و از قدیمي­ترین سازهای شرقی و ایرانی به شمار می‌رود. در اوایل اسلام به کشورهای عربی راه یافته و جانشین سازی به نام «مزهر» شده است. چون سطح ساز بربط از چوب پوشیده شده بود اعراب آنرا عود نامیدند. این ساز پس از اینکه به اروپا برده شد نام «لوت» برآن نهادند.

حافظ می­فرماید:

باشاهد شوخ و شنگ و با بربط ونی            گنجی و فراغتی و یک شیشه می

چون گرم شود زباده ما را رگ و پی           منت نبریم یک جو از حاتم طی (ar.wikipedia.org)

1- ابن عمار: ابوبکر محمدبن عمار، وزیر معتمد بن عباد و از اهالی شهر شلب می­باشد. (عریس، 2005، 237)

1 - حسانه بنت ابی المخشّی عاصم بن یحیی بن حنظله بن علقمة بن عدی بن زیدالعباد التمیمی . ( ابن أبار، 15/4، 4/240)

2 - فوّاز او را « حُسّانه النمیریه » معرفی کرده است (فوّاز ، 1421 ، 265)

3 - ازشعرای اندلس است ودردوره تشکیل دولت اموی دراندلس زندگی می­کرد . او سلیمان بن عبدالرحمن داخل را ستود  هُشام برادرسلیمان گمان کرد که شاعر دربعضی ازاشعارش به او کنایه می­زند و متعرض او می­شود به همین دلیل دستورداد تا زبانش را قطع کنند . امیرعبدالرحمن داخل دیه­ی اورا دوبرابر پرداخت و دوهزاردینار هم به آن افزود . بعد ازمدتی هشام برگشت و مال زیادی به او بخشید و با اومهربان شد . شاعردرایام حکومت حکم بن هشام درگذشت . ( ابن سعید ، 1955 ، 2/123-124؛ تنیر، 1408، 143)

1 - حكم بن هشام: سومین خلیفۀ اموی قرطبه ونوه­ی عبدالرحمن داخل است. او به دوراندیشی وتدبیرمشهوربود وشورشهایی که درشهرهای قرطبه وطلیطله برپاشد را سرکوب کرد ودشمنان داخل را به شدت و با سنگدلی تمام نابود نمود. او درسال 206 هـ درقرطبه درگذشت.  (ضبي،1410، 1/34؛  شافی ، 1999 ، 2/439 ، تنیر ، 1408 ، 143)

2 - « کَتِفاً » ( خلیل جمعه ، 1421 ، 180 )

[27] - عبدالرحمن بن حکم : معروف به عبدالرحمن دوم یا اوسط ، چهارمین امیراموی اندلس است . او نورمان ها را بیرون راند و به ادارۀ امورنظم بخشید و جامع کبیرقرطبه را توسعه داد و زریاب خواننده را وارد دربارکرد و آداب وهنرها را تشویق می­کرد . او درسال 238 هـ درگذشت .

( حمیدی ، 1410 ، 1/39 ؛ تنیر، 1408 ، 144 )

[28] - « أطفالی » ( فروخ ، بیتا ، 4/97)

1 - اولین کنیزی که ازمشرق به اندلس آمد عجفاء کنیز بود، که توسط عبدالرحمن الداخل خریداری شد . او زنی لاغر و گندمگون بود و مهارت خاصی درسرودن شعر داشت بخصوص درسرودن اشعار احساسی و عاطفی . ( مقری ، 1968 ، 3/141 ؛ سلیمان علی ، 1426 ، 232)

1 - منصوربن أبی عامر ، ابتدا به عنوان نویسنده درخدمت خلیفه اندلس حکم دوم بود اوتوانست خودش را به خلیفه نزدیک کند . وپس ازمرگ او زمام اموررا به دست گیرد . نام وی به خاطرپیروزیهایش برامرای مسیحی اسپانیا جاودانه شد . منصور درسال 452 هـ درحالیکه ازیکی ازنبردهایش برمی­گشت ، درگذشت . ( ابن سعید ، 1955 ، 2/300 ؛ تنیر، 1408 ، 150 )

[31] - « هَـزَّ» ( تنیر ، 1988 ، 150

[32] - محمدبن هشام بن عبدالجباربن الناصرلدین الله ابی المطرف عبدالرحمن بن محمد الاموی ملقب به المهدی ، اولین کسی است که باب فتنه وآشوب را درخاندان بنی­امیه درمغرب گشود . او درروزهفدهم جمادی الاخر سال 399 هـ /16 فوریه سال 1009 ، بعد ازخلع و برکناری خلیفه هشام المؤید ، برتخت نشست. او مردی خوشگذران و ستمگربود و به آزارو اذیت مردم می­پرداخت . محمد بن هشام درذی الحجه سال 400 هـ / ژوئیه سال 1010 م با توطئه جماعتی ازغلامان عامری که دررأس آنها واضح حاجب محمد بن هشام بود ، دربرابردیدگان هشام المؤید که اززندان آزاد شده بود گردن زده شد . ( ابن خلدون ، 1413 ، 4/181 ؛ صفدی ، 1420 ، 5/163 ؛ عنان ، 1417 ، 1/637 )

[33] - « أشبَهتَ فی الشِّعر مَنَّ غارَت ... » ( سیوطی ، 1978 ، 70 ؛ حمیدی ، 1410 ، 8/651 )

1 - خیران عامری ، یکی ازامیران « طوائف » است او مُرسیه و امارت آن را بعد ازانتشارعقدنامۀ خلافت اموی دراندلس به دست گرفت . وی برای خلع وبرکناری خلیفه « سلیمان المستعین » با « زاوی بن زیری » رهبربربری­های « صنهاجه » درشهر عزناطه همدست شد ، همچنین با علی بن حمود و برادرش « قاسم » که هردو ازرهبران بربربودند ، همدست شد ، ودرسال 418 هـ درگذشت . ( ابن سعید ، 1955 ، 2/194 ؛ تنیر ، 1408 ، 265 )

2 - فما بعدُ ( شکعه ، 1995 ، 145 )

3 - « والا فَصَبرٌ مثل صبروأحزان » . ( شکعه ، 1995 ، 145 )

4 - « انیق و روضُ الدَّهرِ ازهَرُ ریّان » ( فوّاز ، 1421 ، 486)

5 - « عذابٌ » . ( سیوطی ، 1978 ، 82 )

[39] - « مطیّته » ( شراد ، 2006 ، 201 )

[40] - معتمد و همسرش درشهر أغمات درمغرب ، درتبعید بسرمی­بردند .

[41] - منابع چیزی درمورد کلمه­ی حذف شده ذکرنکرده­اند . چون وزن این بیت اختلال دارد ، بنابراین می‌توان کلمه­ی « مَضینَ » را جایگزین کلمه­ی حذف شده نمود .

1 - معتضد بالله : أبو عمروعبادبن القافی محمدبن اسماعیل بن عباد ، درسال 407 هـ متولد شد ودرسال 433 هـ حاکم اشبیلیه شد  او ازقویترین امیران اندلس بود . نقل شده او پس ازوفات دخترخردسالش بسیاربی­تابی می­کردد وازفراق دخترش درگذشت . ( ابن خطیب ، 1424 ، 2/151 ؛ سلیمان علی ، 1426 ، 235 )

2 -  مجاهدبن عبدالله عامری سردارپیروزمند ، غلام عبدالرحمن ناصربن محمد بود . وی مردی ادیب، دانشمند و دانش دوست  و شجاع، بلند همت و با صلابت و بي‌باك بود، و درقرطبه پرورش یافت. این امیربزرگ نسبت به دانشمندان نظری کریمانه داشت و اهل ادب را تشویق می­کرد و صله­های نیکو به آنها می­داد . مجاهد امیری دادگستر ورعیت پرور و باتدبیربود و به سال 436 هـ دردانیه وفات یافت . (ضبّی ، 1410 ، 2/632ـ 633)

1 معتصم بن صمادح : محمد بن مَعن بن صمادح التجیبی ، امیری ازامرای عصرطوائف ، درشهر المریه ( درسال 444 هـ ) بود . وی اخلاقی نیکو داشت و درقصرش مجالسی برای مذاکره برگزار می­کرد . او درسال 484 هـ هنگامی که مرابطون آن شهر را محاصره کردند درگذشت . ( ابن خطیب ، 1424 ، 2/184ـ 185 ؛ عریس ، 2005 ـ 352 )

1 - « السمسار» ( فواز ، 1421 ، 96 )

[46] - أمه العزیز ابنه العزیزبن الحسن بن موسی بن عبدالله بن أبی الحسن بن جعفرالزکیّ ، بن علی الهادی ، بن محمد الجواد ، بن علی الرضا ، بن موسی الکاظم ، بن جعفرالصادق ، بن محمد [باقر] ، بن علي[زين العابدين] بن الحسین بن علی ابن ابیطالب . ( سیوطی ، 1978 ، 22 )

1 - « یبیتُ فی الجهل کما یُضحی » ( مقری ، 1968 ، 4/169 )

3 « یحلّی » . ( شامی ، 1999 ، 2/426 )

2 - تعکف . ( فروخ ، بیتا ، 4/506؛شامی ، 1999 ، 2/426)

1 -  « المستکفی محمدبن عبدالرحمن بن عبدالله بن الناصر » ، هشتمین خلیفه اموی اندلس به خلافت رسید درحالیکه اندلس ازشدت ضعف وانحطاط بازیچه­ی دست اهل قرطبه ، صقالبه  و بربرحتی اهل قشتاله بود . او با گذشتگان خود چندان تفاوتی نداشت بلکه از آنها بدتربود . تمام توجه او لذت و خوشگذرانی بود . وی درروز سه شنبه ، سه روزمانده به ذی القعده سال 414 هجری به قتل رسید ، درحالیکه سعی می­کرد با لباس زنانه فرارکند . (ابن بسام ، 1417 ، 1/433 ؛ تنیر ، 1988 ، 269 ـ 270)

[51] - « أمکِّنُ » ( تنیر ، 1408 ، 270 )

1 - ابن زیدون ، احمدبن عبدالله مخزومی درسال 394 هجری درخانواده­ای بزرگ وثروتمند ، درقرطبه به دنیا آمد . او وزیر تعدادی از امرای عصرطوائف ازجمله ، ابوولیدبن جهور و معتضدبن عباد و معتمدبن معتضد بود . از ویژگیهای شعر او رقت و حرارت عاطفه است . او درسال 463 هجری درگذشت . ( تنیر ، 1988 ، 271 ؛ عریس ، 2005 ، 166 )

2 - « باللیل ما أدجی و بالنّجم لم یسر ( ابن دحیه ، بیتا ، 9 ؛ تنیر؛ 1408 ، 271 )

[54] « ذائعاً » ( ابن دحیه ، بیتا ، 9 )

[55] - « سنیً » ( ابن دحیه ، بیتا ، 9 )

[56] - « المقدار » . ( دیوان ابن زیدون ، 1975 ، 283)

[57] - « الودق » . ( دیوان ابن زیدون ، 1975 ، 283)

1- « له فقحَهٌ » ( سیوطی ، 1978 ، 78 )

2- « تعشقُ» ( سیوطی ، 1978 ، 78 )

3- « لوأبصرت أیراً» ( سیوطی ، 1978 ، 78 )

4- «صارت» ( سیوطی ، 1978 ، 78 )

1 - التیانی : چون پدرمهجه انجیرفروش بود، «التیانی» منسوب شد . ( سیوطی ، 1978 ، 71 )

2 - « حلأت » ( سیوطی ، 1978 ، 71 )

3 - « یحکی » ( سیوطی ، 1978 ، 71 )

4 - « حزّا » ( سیوطی ، 1978 ، 71 )

1 - عبدالمؤمن بن علی بن مخلوف بن یعلی بن مروان ، ابومحمد الکومی (487ـ 558 هـ ـ 1094 ـ 1163 م) مؤسس دولت موحدین درمغرب و افریقیه و تونس می­باشد . او درشهر تاجَرت مغرب نزدیک تلمسان متولد شد و درآنجا پرورش یافت . او مردی فهمیده ، عاقل ، شجاع و استوارو بخشنده بود و توجه خاصی به مسائل دین داشت . او درراه اندلس درکاروانسرای سلا درگذشت و جنازه­اش به تینملل منتقل شد ودرآنجا به خاک سپرده شد . ( زرکلی ، 1992 ، 4/170 )

1 - احمدبن عبدالملک بن سعید العنسی ، پدرش اورا به فرمانروایی قلعه گماشت . هنگامی که مرا بطین دراندلس ضعیف شده بودند ، اورا وزیر وجانشین خود انتخاب کرد . وی درشهر مالقه كشته شد . ( تنیر ، 1408 ، 279 )

2 - « یُفدکَ » ( تنیر ، 1408 ، 279 )

[69] - « طامعٌ مَن مُحَبه بِالوِصال ِ » ( حموی ، 1420 ، 4/133)

1 - « صدَحَ » ( تنیر ، 1408 ، 280 )

2 - « أمّنتَ » ( هواری ، 2003 ، 129 ) ، « و هَل تَخشی بأن تظما وتضحی » ( حموی ، 1420 ، 4/133)

3 - « أناتُک » ( سیوطی ، 1978 ، 35 )

1 - « إننی » (فواز ، 1421، 268)

2 - « أرقَّ ». (فواز ، 1421 ، 268)

1 - « وقلبی » (حموی،1420 ، 4/ 134)

2 - « جعلتک » (حموی، 1420،4/134)

3 -« حقدِهِم النامی یقولون ثم رأس » (حموی، 1420،4/130)

4 - « جموحٌ الی العلیا نقیٌّ من الدّنسِ » (حموی، 1420،4/130)

5 - « نحوه » ( ابن خطیب ، 1973 ، 1/492 )

1 - « عن منهلِّ » ( ابن سعید ، 1955 ، 2/139 )

2 - « وأمطرکالمنهلِّ من مزنه الجفنا » ( حموی ، 1420 ، 4/131 )

1 - « أباح الدّهر » ( ابن أبار ، 1410 ، 214 )

2 - بوادی : نام روستایی است که حمدونه درآن متولد شد.

3-« به للحسن» ( ابن دحیه ، بیتا ، 11) « له فی الحسن »  ( تنیر ، 1988 ، 267 )

4- « فمِن واد  » ( سیوطی ، 1978 ، 38 ؛ ابن أبار، 1410 ، 214 )

1 - « سبت عقلی» ( سیوطی ، 1978 ، 38  )

2 - «« ذؤابتها علیه  » ( سیوطی ، 1978 ، 39 )

3 - کمثل البدر فی الظلم الد آدی» ( سیوطی ، 1978 ، 39  ) ،  « رأیتُ الصبح أشرق فی الدّ آدی » ( ابن دحیه ، بیتا ،11 )

4 -  تخالُ الصبحَ ماتَ له خلیلٌ  » ( سیوطی ، 1978 ، 39 ؛ ابن أبار، 1410 ، 214 ) ، «تخالُ البدر مات له خلیل»( ابن دحیه ، بیتا ،11 )

5 - « قتالنا » ( ابن خطیب ، 1393 ، 1/ 490 )

6 - « و قد قلَّ أشیاعی الیک و أنصاری  » ( ابن أبار  ، 1410 ، 215)

7 - « آذاننا » ( سیوطی ، 1978 ، 39 )

8 - « قلّت » ( سیوطی ، 1978 ، 39 )

9 - « رمیتهم » ( ابن خطیب ، 1393 ، 1/ 490 )

10 - « النبل » ( ابن أبار ، 1410 ، 215 )

1 - « عاتقی » ( ابن أبار ، 1410 ، 217 )

2 - « ورئم مُجهله » ( ابن أبار ، 1410 ، 217 )

1 - این جمله ، اقتباس ازآیۀ 69 سورۀ بقره می­باشد. آنجا که خداوند رحمن می­فرماید: «و قالوا ادعُ لنا ربَّکَ یبین لنا ما لوَنها قالَ إنهُ یقولُ إنّها بقره صفراء فاقعٌ لَونُها تَسُرُّ الناظرین.»

2 - «جلالته » ( فواز ، 1421 ، 805)

3 «أراكِ خَلّيتِ لِلنّا             سِ مدَّ ذاكَ الطريق»(سيوطي،1978 ، 74)

1 - « فضل » ( سیوطی ، 1978 ، 74 )

2 - برخی می­گویند این دو بیت ازاشعارابی بکر الأعمی نمی­باشد . بیت اول منسوب به ذوالرّمه است . و دراصل چنین است :
«علی وجه میّ مسحه من ملاحَهٍ     وتحت الثیاب الخِزیُ إن کان بادیاً » ( دیوان ذوالرّمه ، شرح باهلی ، 1997 ، 2/361)

و بیت دوم منسوب به متنبي است و دراصل چنین است :

« قواصدَ کافورٍ توارِکَ غیره                  و مَن قصدَ البحرَ إستقلَّ السّواقیا »

( دیوان متنبي ، برقوتی ، 1930 ، 2/514)

1 - « فی مشیها » ( تنیر ، 1408 ، 276 )

[102] - « خانوا و ما خافوا » ( تنیر ، 1408 ، 167)

1- « شدت » ( فواز ، 1421 ، 824 )

1 - « أیا» ( سیوطی ، 1978 ، 65 )

2 - «لیس یُری جانٍ » ( سیوطی ، 1978 ، 66 )

3 - « مضیعاً » ( سیوطی ، 1978 ، 66 ؛ تنیر ، 1408 ، 283 )

1 ـ ام السعد بنت عصام بن احمد بن محمدبن ابراهیم بن یحیی الحمیری ( سیوطی ، 1978 ، 23 )

2 ـ پایتخت امویان دراندلس است و نام اسپانیایی آن cordoba می­باشد ( حمیری ، 1984 ، 456 )

3 - «یُسکِنُ ما جاش به من غلیل» ( مقری ، 1968 ، 4/166)

پایان نامه,انجام پایان نامه,سرزمين اندلس

برای دانلود فایل مقاله کلیک کنید

سفارش پایان نامه

نقشه