انجام پایان نامه

درخواست همکاری انجام پایان نامه  بانک مقالات رایگان انجام پایان نامه

سفارش پایان نامه

|

انجام پایان نامه ارشد

نوشته شده توسط moshaveranetehran.net   
دسته: انجام پایان نامه | مقالات
نمایش از یکشنبه, 02 خرداد 1395 07:05
بازدید: 78

دانشگاه علامه طباطبايي

دانشكده زبان و ادبيات فارسي

پايان نامه جهت اخذ درجه كارشناسي ارشد

در رشته زبان و ادبيات فارسي

موضوع:

پژوهش مقايسه‌اي خمريات ابونواس

با منوچهري و حافظ

استادراهنما:

جناب آقاي دكتر اسماعيل تاج بخش

استاد مشاور:

جناب آقاي دكتر سيد محمد حسيني

دانشجو

احد كاظمي شهروئي

بهار   1388 

فهرست مطالب

فصل اول: زندگينامه سه شاعر .................. 1

-ابونواس.............................. 2

-منوچهري.............................. 6

-حافظ................................. 8

-پي نوشت فصل اول..................... 12

فصل دوم: باده و اساطير مربوط به پيدايش آن .. 13

-باده در لغت......................... 14

-اساطير مربوط به پيدايش باده......... 15

-پي نوشت فصل دوم..................... 26

فصل سوم: پيشينه ي خمريه سرايي در ميان اعراب و ايرانيان   27

-تعريف خمريات........................ 28

-خمر در شعر جاهلي.................... 28

شاعران جاهلي كه به شراب نوشيدن تفاخر مي كردند     28

شاعران جاهلي كه تا حدودي شراب را وصف مي كردند     30

-خمريات در دوره اسلامي(زمان پيامبر و خلفاي راشدين) 35

-خمريات در دوره اموي................. 36

-وصف باده در اوستا................... 37

-خمريات در ايران بعد از اسلام......... 39

-خمريات غير عرفاني................... 40

-خمريات عرفاني....................... 43

-مناسبت اصطلاحات خمري با حالت بيخودي، فناورسيدن به وحدت 44

-مناسبت اصطلاحات خمري با پخته شدن عارف 46

-مناسبت اصطلاحات خمري با فقر.......... 46

-مناسبت اصطلاحات خمري با افشاي راز.... 47

-مناسبت اصطلاحات خمري با عقل ستيزي.... 48

-مناسبت اصطلاحات خمري با غم زدايي..... 49

-مناسبت اصطلاحات خمري در مبارزه با ريا كاري   49

-پي نوست فصل سوم..................... 51

فصل چهارم: ريخت و شكل خمريات ابونراس، منوچهري و حافظ 54

-شكل خمريات ابونراس.................. 55

-گرد كردن معاني خمري در يك قصيده واحد 55

-ارتباط معنايي يا وحدت فني در محور عمودي قصايد    57

-عميق كردن معاني خمري................ 57

-مبارزه با سنت هاي جاهلي اعراب....... 59

-داستان پردازي خمري.................. 61

-غالب بودن صورت بر محتوا............. 62

-بكار بردن لغات فارسي................ 64

-بيان عقايد شعوبي.................... 65

-خمريات منوچهري...................... 66

-ارتباط معنايي يا وحدت فني در محور عمودي شعر 67

-داستان پردازي....................... 68

-دوري و بيزاري منوچهري از سنت هاي جاهلي 70

-غالب بودن صورت بر محتوا............. 70

-خمريات حافظ......................... 71

-پي نوشت فصل چهارم................... 72

فصل پنجم: مقايسه مضامين خمري ابونواس، منوچهري و حافظ 73

-وصف شراب............................ 74

-اسامي مشترك......................... 74

-اسامي غير مشترك..................... 78

-نام هايي كه ابونواس براي شراب آورده است 78

-نام هايي كه منوچهري براي شراب آورده است 93

-نام هايي كه حافظ براي شراب آورده است 94

-وصف كيفيت و چگونه نوشيدن شراب....... 99

-وصف قدمت شراب....................... 99

-وصف رنگ شراب ....................... 101

-بوي شراب............................ 103

-وصف مزه شراب........................ 105

-روشني شراب.......................... 107

-تشبيه شراب به آفتاب................. 108

-تشبيه شراب به چراغ.................. 109

-تشبيه شراب به آتش................... 109

-تشبيه شراب به شمشير................. 109

-تشبيه شراب به صبح................... 110

-شراب خام يا پخته.................... 111

-حباب هاي شراب....................... 112

-وصف شراب صاف........................ 113

-تشبيه شراب به اشك................... 114

-تشبيه شراب به جان................... 114

-شرايط و چگونگي نوشيدن شراب.......... 116

-شراب خواري در شب و صبح ............. 117

-نوشيدن شراب در فصل بهار............. 119

-شراب نوشيدن در جشن ها واعياد........ 121

- واكنش حكومت ها به شراب نوشي........ 124

-جرعه افشاندن بر خاك ................ 128

-به ياد كسي شراب نوشيدن ............. 131

-بانگ نوشانوش........................ 132

-نوشيدن سه جام پياپي................. 134

-نوشيدن چهار جام بر اساس چهار طبع.... 134

-رطل گران گرفتن...................... 135

-وصف تاثير بر نوشنده................. 137

-شراب باعث زدودن غم از نوشنده ميشود.. 137

-شراب قدرت تشخيص نيروي عقل نوشنده را زايل ميكند   138

-شراب به نوشنده شادي مي بخشد......... 139

-شراب به جان قوت و نيرو مي بخشد...... 139

-شراب به نوشنده شجاعت مي‌بخشد......... 140

-شراب باعث آشكار شدن اسرار نوشنده ميشود 140

-شراب باعث دوري از بخل ميشود......... 140

-شراب باعث بي خوابي ميشود............ 141

-در صورت شراب خوردن زياد انسان قادر به راه رفتن نيست و بايد براي حركت بر روي شكم بخزد............ 141

-شراب باعث ضعف و سردرد ميشود......... 142

-شراب باعث ميشود نوشنده عرق كرده و چشم ها و گونه هايش به سرخي گرايند............................... 143

-شراب باعث عبوس شدن نوشنده ميشود .... 144

-وصف آلات شراب نوشي................... 145

-نام آلات پرورش و نوشيدن شراب......... 146

-نام هاي همسان....................... 146

-نام هاي غير همسان................... 148

-توجه به اساطير در مورد آفرينش جام ها 152

-وصف ظروف با اشكال مختلف............. 153

-مانند كردن ظروف شراب به پرندگان..... 154

-جام هاي منقش........................ 154

-مانند كردن ظرف شراب به چراغ......... 155

-مانند كردن ظرف شراب به خوشه پروين... 156

-مانند كردن ظرف شراب به نمازگزار..... 156

-وصف خم شراب......................... 159

-وصف مجلس شراب....................... 161

-وصف ساقي............................ 162

-نحوه آرايش ساقي..................... 163

-لذت بردن از چشم ساقي................ 168

-لذت بردن از لب هاي ساقي............. 168

-لذت بردن از گونه هاي ساقي........... 169

-لذت بردن از آب دهان ساقي............ 170

-پير مي فروش......................... 171

-تشخيص............................... 174

-لذت بردن همه حواس .................. 174

-لذت گرايي........................... 175

-اميدواري به بخشش خداوند............. 176

-گوش ندادن به نصيحت ناصحان........... 176

-دفن شدن در زير تاك انگور و يا شسته شدن با باده   177

-استفاده از طنز براي رسوايي زاهدان... 178

-مبارزه با رذيلت هاي اخلاقي........... 179

-تاثير فلسفه و عفان بر خمريات ابونواس و حافظ 181

-فرجامين سخن......................... 184

-همانندي ها از لحاظ توصيفات.......... 186

-همانندي ها از لحاظ فكري............. 188

-تفاوت ها از جهت توصيفات............. 188

-تفاوت ها از جهت فكري................ 188

-پي نوشت فصل پنجم ................... 190

-كتابنامه ........................... 192

-پيوست شماره 1....................... 198   

-پيوست شماره 2....................... 246

 

 

 

فصل اول :

زندگينامه سه شاعر

(ابونواس، منوچهري ، حافظ)

 

 
 

 

 

ابونواس

ابونواس حسن بن‌هانی بن عبدالاول بن صباح مکنّی به ابونواس، از شاعران برجسته ی دوره ی عباسی بود. وی در یکی از روستاهای اطراف اهوازدر سال 145 هـ.ق بدنیا آمد. در مورد ملیت پدرش‌هانی روایات مختلفی ذکر کرده اند. بعضی‌ها می‌گویند از مردم دمشق و جزو سپاهیان مروان آخرین خلفای عباسی بود. عده ای دیگر هم او را ایرانی الاصل خوانده اند. اما مادرش جلبان مسلما ایرانی است.

هنگامیکه ابونواس دو یا شش ساله بود به همراه پدر و مادر به بصره آمد. شهری که ابونواس پس از این سفر تا سن سی سالگی در آنجا اقامت گزید. چون حسن به سن درس خواندن رسید، پدر او را نزد کسی فرستاد تا قرآن را به او تعلیم دهد. پس از مدت کوتاهی پدر او بمرد و مادر سرپرستی او را بر عهده گرفت. او مجبور شد حسن را بعلت تهیدستی به مغاز عطاری بفرستد، تا با مزد اندکی که از عودتراشی عاید او می‌شد، به امرار معاش خانواده کمک کند. اما با اینکه ابونواس در بازار دستهایش به کار عود تراشی مشغول بود، لیکن دلش همچنان شیفته ی علم و ادب بود. بصره، شهر محل سکونت او، که در آن زمان از مراکز علم و فرهنگ بود، محدثان و راویانی مطلع، چون اصمعی و ابوعبیده، و نحویان و لغت شناسان بنامی چون ابوزید انصاری را در خود می‌دید. این مساله باعث شد که شیفتگان این علوم از هر جایی به جانب بصره روانه شوند. ابونواس هم که بسیار شیفته ی علم و دانش بود، فرصت را مغتنم شمرد و نزد ابوعبیده و خلف الأحمر پیشوای اهل لغت رفت و زانوی شاگردی زد. وی در آموختن علم و دانش بسیار کوشا و خستگی ناپذیر بود، بطوریکه ابن خلکان در تاریخ خود از اسماعیل بن نوبخت روایت می‌کند که گفت: «هیچ کس را ندیدم که دامنه ی علمش از ابونواس گسترده تر یا محفوظاتش از او بیشتر باشد، با آنکه کتاب اندکی در اختیار داشت».(1) خلف الأحمر استاد او در این راه کمک شایانی به او کرد، وی همچنین به ابونواس اجازۀ سرودن شعر نداد، تا آنگاه که او ابیات فراوانی از نیکوترین اشعار عرب را از بر کرد.

در دوره ی عباسی لهو و لعب و بی بند و باری رواج عام یافته بود. درهر شهر ودیاری ازقلمرو حکومت اسلامی، بویژه بغداد و بصره، بانگ نوشانوش باده گساران به گوش   می‌رسید. ابونواس که دراین زمان تازه به دوران جوانی خود پا گذاشته بود، خیلی زود شیفته ی مجالس و محافل باده گساری شد. او درهمین مجالس با شاعر دیگری به نام والبه بن حباب آشنا شد. والبه که خود سرآمد عشرتجویان زمان بود آتش هوی و هوس را در او افروخته تر کرد و چنان ابونواس را برانجام این گونه اعمال برانگیخت که در بی‌بندوباری ولاابالیگری همتای او شد. اما همۀ این عوامل باعث نشد تا ابونواس از آموختن علم بازماند و با اینکه پیوسته به مجالس باده گساری وفسق و فجور رفت و آمد داشت، به علم آموزی نیز اشتغال می‌ورزید ابونواس برای اینکه به زبان عربی کاملا مسلط شود مدتی را در بادیه میان اعراب بدوی گذراند.

بعد از این دوران او با تکیه بر علم ودانش خود راهی بغداد شد تا در آنجا مالی گرد بیاورد و به وسیلۀ آن مخارج عیش و نوش خود را تأمین نماید. ورود او به بغداد در حدود سال 179 هـ.ق اتفاق افتاد. در همین زمان‌هارون الرشید هم موفق شد تا زمام خلافت را بدست گیرد. خاندان برمکیان در آن ایام عهده دارمنصب وزارت بوده و رتق و فتق بیشتر امور مربوط به خلافت توسط آنان صورت می‌گرفت. ابونواس برمکیان را مدح کرد و از آنها جوائز و صلات گرانبها دریافت کرد. اما بعد از مدت اندکی از آنان نومید شد و به آل ربیع پیوست. آل ربیع خاندانی صاحب جاه و ثروت بودند که با برمکیان رقابت می‌کردند. بیشترین مدایح ابونواس متعلق به آل ربیع می‌باشد و جوائز بسیاری نیز از سوی آنان به ابونواس اهدا شد.

ابونواس بدلیل شیوه ی زندگیش در اوایل کار چندان مایل نبود که به دربار نزدیک شود. اما پس از سرکوبی برمکیان و به قدرت رسیدن فضل بن ربیع به وسیله ی او به دربار خلافت نزدیک شد.این واقعه که در سال 187 هـ.ق اتفاق افتاده بود، با پیروزی‌هارون‌الرشید بر قيصر روم مصادف شد. ابونواس خلیفه را بخاطر این پیروزی مدح کرد و از این پس بود که شاعر قصاید دیگری نیز در مدح‌هارون سرود. اما طولی نکشید که رفاه و آسایش او به رنج و ناکامی مبدل شد و خلیفه ابونواس را بخاطر باده‌گساری بی رویه و متهم شدنش به زندقه و نیز برای قصیده ای که در ذم قبایل عدنان سرود، بر او خشم گرفت و او را به زندان افکند. حبس او چهار ماه به طول انجامید. ابونواس كه تا آن زمان چنین وضع مشقت بار و طاقت فرسایی را در زندگی تجربه نکرده بود، از این وضع به تنگ آمد.بنابراین با سرودن چندین قصیده از خلیفه پوزش خواهی و طلب عفو و بخشش می‌کند.

وقتی از زندان آزاد شد قصد کرد تا به مانند گذشته به باده گساری و عیش و نوش روی بیاورد، اما با دست خالی چنین امکانی برایش فراهم نبود. بنابراین راهی مصر شد و در آنجا به خصیب، امیر مصر که متولی دیوان خراج بود، پیوست. ابونواس خصیب را برای کسب صله و جوائز مدح کرد. امیر هم به او جوائزی عطا کرد. اما چون این جوائز و صلات با آنچه در بغداد نصیب او شد برابری نمی کرد، تصمیم گرفت دوباره به بغداد برگردد، ابونواس هنگامی که به بغداد رسید، زبان به هجو امیر خصیب گشود و از او بخاطر بخل و عدم بخشش فراوان به بدی یاد کرد.

بعد از گذشت چند صباحی از بازگشت او به بغداد، چیزی طول نکشید که اوضاع بروفق مراد او شد و آرزویی که همیشه در دل داشت برآورده شد. او بعد از آشنایی با امین در دورۀ جوانی، پیوسته آرزو می‌کرد، امین بر تخت خلافت نشسته تا او نیز از این طریق بتواند به ساز و نوایی برسد. بنابراین اکنون که آرزوی دیرینه ی او به مرحلۀ عمل رسیده و یار و ندیم یکدل او در شراب خواری بر تخت نشسته بود، شادمانه و به آواز بلند باده نوشی خود را عیان کرده و میگفت؛(2)

الا فاسقنی خمرا و قل لی هی الخمر

ولا تسقنی سرا اذا أمکن الجهر

اما این اوضاع بیش از دو سال بطول نینجامید و با بالا گرفتن اختلافات امین با مأمون برادرش، حسن بن سهل که از طرفداران مأمون بود، با تکیه بر همین بیت ابونواس، قتل امین را جایز اعلام کرد. هنگامی که این سخن به گوش امین رسید، برخود بیمناک شد وبرای اینکه منتقدان خود را خاموش کند، ابونواس را به زندان افکند. امین پس از سه ماه با این پیش شرط که دیگر باده گساری نکند، او را آزاد کرد.

پس از مرگ امین درسال 198 هـ.ق ابونواس به شدت نا امید و محزون شد و چون به پیری نیز نزدیک شده بود از اعمال گذشته اش پشیمان شد و توبه کرد. او مابقی عمرش را با تکیه بر عفو خداوند به زهد و عبادت گذراند. تا سرانجام درسن 54 سالگی در بغداد وفات یافت. از ابونواس دیوان شعری برجا مانده که به چندین بخش شامل: خمريات، غزلیات، مدایح، هجویات، وصفیات، طردیات، زهدیات تقسیم بندی شده است. دیوان او بارها در بیروت و قاهره به چاپ رسیده است.

منوچهری

ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد از جمله شاعران خوش قریحۀ فارسی در نیمۀ اول قرن پنجم هجری است. تخلص وی یعنی منوچهری ظاهرا از نام ، فلک المعالی منوچهر بن قابوس گرفته شده است، گویا شاعر در اوایل کارش به خدمت این امیر زیاری مشغول بوده و از این جهت بر نام خود را نیز از نام همین امیر اخذ کرده است. پس از فوت فلک‌المعالی از مازندران آهنگ ری کرد و در آنجا به خدمت علی بن عمران و طاهر دبیر عمید عراق از جانب سلطان مسعود رسید. منوچهری در قصیده ای که در مدح علی بن عمران به مطلع زیر سروده به این سفر خود اشاره کرده و می‌گوید:(3)

سوی تاج عمرانیان هم بدینسان

بیامد منوچهری دامغاني

او پس از عزل طاهر و آمدن بو سهل حمدوی به جای وی و در اثنای جنگ علی بن عمران با علاء الدوله کاکویه و به وزارت رسیدن احمد عبدالصمد که در حدود سال 424 هـ.ق رخ داد. عازم دربار مسعود غزنوی شد. از میان اشعار شاعر چنین برداشت می‌شود که او قبل از این سفر از طریق اطرافیان سلطان با او در ارتباط بوده و به همین دلیل سلطان او را از ری بر پشت پیل به حضور طلبیده است. منوچهری به دستور سلطان مسعود و به امید فضل و بخشش او و نیز به پشتگرمی احمد عبدالصمد وزیردانش دوست سلطان، قدم در راه نهاد و به درگاه سلطان رسید. از این زمان به بعد تا پایان عمر، شاعر در رکاب سلطان مسعود باقی ماند و زبان به مدح او گشود.

منوچهری به دلیل حضور در میدان‌های نبرد به همراه سلطان توصیف‌های فراوانی از صحنه‌های نبرد در اشعار خود آورده است. وی همچنین افراد سرشناس زیادی را که در دربار به خدمت سلطان مشغول بودند مدح گفته، که از جمله آنها می‌توان به بوسهل زوزنی، ابوالقاسم کثیر، عنصری، ابوحرب بختیار و ... اشاره کرد. منوچهری شاعری لطیف طبع و شیرین بیان است. او بدلیل انس با طبیعت، هرآنچه را که در طبیعت به چشم عیان رویت می‌کرد، به ذهن وقاد خود می‌سپرد و سپس دریافت‌های ذهنش را با قلمی توانا در قالب تشبیهات دقیق به تصویر می‌کشيد. منوچهری پیوسته اشعار خود را به چاشنی معلوماتش آمیخته می‌کرد و این موضوع باعث پیچیدگی اشعار او شده است. او همچنین در زمینه ابداع و نوآوری قالب مسمط را اختراع کرد و خود نیز این قالب را به اوج رساند به طرزی که مقلدین او هنوز نتوانسته اند به اوج سخن وی برسند.

آنچه که درمورد شخصیت منوچهری با توجه به اشعارش می‌توان فهمید اینست که وی انسانی شاد و امیدوار به بخشش خداوند است و هرگز شادی حال را به آینده نامعلوم وا نمی گذارد.

منوچهری در دیوانش در انواع قالب‌های ادبی شامل: قطعه، قصیده، مسمط، رباعی، دوبیتی و ... طبع آزمایی کرده است. او در اشعارش به توصیف طبیعت و همچنین وصف شراب پرداخته، که در این دو مورد، بیشتر از شعرای عرب تأثیر پذیرفته است. دیوان منوچهری توسط دکتر محمد دبیرسیاقی تصحیح شده و بارها به چاپ رسیده است.

حافظ

خواجه شمس الدین محمد متخلص به حافظ، یکی از بزرگترین شاعران ایران و جهان است. وی در قرن هشتم هجری زندگی می‌کرد. در غالب مأخذها نام پدر او را بهاء الدین نوشته اند و ممکن است بهاءالدین علی الرسم لقب او بوده باشد. براساس آنچه تذکره‌نویسان آورده اند، نیاکان او از کوهپایه‌های اصفهان به شیراز کوچ کرده اند. پدر او شغل بازرگانی داشت و مادرش از اهل کازرون، و خانه ایشان در دروازه کازرون واقع شده بود. گویا بهاء الدین فرزندان دیگری هم داشته که همگی از حافظ بزرگتر بوده اند. با مرگ پدر فرزندان پراکنده شدند و جز حافظ کم سن و سال کسی از ایشان در کنار مادر نماند. بنابراین زندگی بر او و مادرش سخت گردید تا اینکه اندکی بزرگتر شد و در نانوایی محله بخمیرگیری مشغول شد. او از این راه توانست، تا حد زیادی به زندگیشان سرو سامان بخشد. حافظ با اینکه به کار و فعالیت مشغول بود، هرگز خیال و سودای آموختن علم و کسب کمالات علمی و معنوی را به دست فراموشی نسپرد. به همین جهت هم او همزمان با فعالیت در نانوایی به تحصیل علم نیز می‌پرداخت

شیراز در آن روزگار یکی از مراکز مهم علمی و ادبی ایران و همینطور جهان اسلام به حساب می‌آمد. و این خوشبختی نصیب حافظ شد تا بتواند به آسانی مجالس درس بسیاری از عالمان و ادیبان زمان خود را تجربه کند. او همچنین کتابهای مهم دینی و ادبی از قبیل؛ کشاف زمخشری و مطالع الانظار قاضی بیضاوی و مفتاح العلوم سکاکی و امثال آنها را نزد عالمان و ادیبان بزرگ خواند و فرا گرفت.

یکی از اساتید حافظ قوام الدین ابوالبقاء عبدالله بن محمود مشهور به ابن الفقیه النجم عالم و فقیه بزرگ قرن هشتم است. قوام الدین عالم به قراآت سبع بود بنابراین حافظ را نیز بر یادگیری این موضوعات ترغیب کرد. حافظ که شیفته ی یادگیری بود، در حفظ قرآن آنقدر ممارست ورزید تا به چهارده نمونه قرأت آن کاملا مسلط شد. او به این توانایی خود در اشعارش اشاره کرد و می‌گوید؛(4)

عشقت رسد بفریاد، ار خود بسان حافظ

قرآن زبر بخوانی در چارده روایت

بر همين اساس بسیاری از محققان دربارۀ تخلص او گمانه زنی کرده و گفته اند که به احتمال فراوان به دلیل از برداشتن قرآن او را حافظ نام نهاده اند.

حافظ در دوران زندگیش شرایط سیاسی و اجتماعی مختلفی را تجربه کرد. او ابتدا در نزد شاه شیخ ابواسحاق اینجو، حکمران ادب دوست وعالم پرور شیراز، بسیار مورد تکریم و احترام بود. از اشعار او پیداست که در این دوران ایام به کام او بود. اما چیزی نپایید که باد خزانی وزیدن گرفت و شکوه و سرسبزی این دوران به تاراج رفت.امیر مبارزالدین، مردی ریاکار و محتسب پیشه، در جنگ بر ابواسحاق پیروز شد. این حاکم مستبد، ابواسحاق را به قتل رساند و خود به جای او بر تخت نشست. در این دوران بعلت سخت گیری‌های بیش از حد امیر مبارزالدین، زندگانی برحافظ که مردی رند و آزاده بود، بسیار سخت می‌گذشت. او پیوسته از اوضاع پیش آمده شکوه و گلایه می‌کردو خفقان حاکم بر جامعه را به تصویر می‌کشید تا سرانجام امیر مبارزالدین به دست پسرش شاه شجاع کشته شد و بار دیگر ایام خزان در قدم باد بهار آخر شد.

بر تخت نشستن شاه شجاع که مردی ادب دوست بود، مرهمی بر دل زخمدیده حافظ گردیده و باعث شد تا او بار دیگر چهرۀ خوب روزگار را ببیند و بجای غم و اندوه شادمانی و نشاط را در اشعارش منعکس کند.

حافظ ازمیان حکمرانان عصر خود یا وزرای آنان چند تن را در اشعارش ستوده و یا به معاشرت و درک مصاحبت آنها اشاره کرده است. از ممدوحان او می‌توان به ابواسحاق اینجو، شاه شجاع و شاه منصور اشاره داشت. او علاوه بر اینها با پادشاهان ایلکانی (جلایریان) که در بغداد حکومت داشتند نیز مرتبط بود و از میان آنان سلطان احمد بن اویس را مدح کرد. ازرجال شیراز هم از حاجی قوام الدین حسن تمغاجی در اشعارش یاد کرده و یکجا هم از سلطان غیاث الدین بن سلطان سکندر فرمانروای بنگال یاد نموده است.

ظاهرا خواجه در طول دوران زندگیش تنها دوبار شیراز را به قصد سفر ترک کرد. یکبار که به دعوت سلطان محمود دکنی پادشاه بهمنی هند تا جزیره ی هرمز رفت، ولی هنگامی که در کشتی نشست باد مخالف وزیدن گرفت وحافظ که از سفر دریایی بیم داشت به بهانه ی وداع با بعضی از دوستان کشتی را ترک کرده و بلافاصله از همانجا به شیراز بازگشت. بار دیگر هم که به یزد سفرکرده بود، خیلی زود خسته و دلگیر شد و در غزلی یزد را به زندان سکندر مانند کرده و اینچنین از دیار خود شیراز یاد کرده و می‌سراید؛(5)

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

زندگانی مبهم و بحث برانگیز این شاعر پرآوازه سرانجام در سال 792هـ.ق به پایان رسید و در همانجا به خاک سپرده شد.

 دیوان حافظ قالب‌های مختلف شعری را در بر گرفته، لیکن غالب اشعار وی را غزلیات تشکیل داده که به همراه چند قصیده، قطعه، رباعی، یک مثنوی کوتاه و یک ساقی نامه در دیوان اوآورده شده اند. وی در اشعارش مضامین زیادی را از شاعران گذشته به وام گرفته، اما همۀ آن مضامین را چنان گسترش داده و پرورده که رنگ تقلید بکلی از آنها سترده شده و جلوه ای تازه به خود گرفته اند. از جمله این مضامین خمريات اوست که تقریبا بالغ بر نیمی از اشعار دیوانش را در بر می‌گیرد. دیوان حافظ بارها توسط محققان مختلف تصحیح و به چاپ رسیده است. از میان تصحیح‌های دیوان حافظ کار مشترک علامه محمد قزوینی ودکتر قاسم غنی از همه مشهورتر است.


پي نوشت فصل اول

  1. ابن خلکان؛ وفیات الأعیان؛ تصحیح محمد محی الدین عبدالحمید؛ ج1 صفحۀ 374
  2. ابونواس؛ خمريات ابونواس؛ تصحیح دکتر علی نجیب عطوی؛ صفحۀ 160
  3. منوچهری؛ دیوان منوچهری؛ تصحیح دکتر محمد دبیرسیاقی؛ صفحۀ 140
  4. حافظ؛ دیوان حافظ؛ تصحیح علامه قزوینی و قاسم غنی؛ صفحه 66
  5. همان، ص 247

 


 

 

فصل دوم :

باده و اساطير مربوط به پيدايش آن

 

 

 

 

 
 
باده در لغت

باده در لغت به نوشابه ای اطلاق می‌شود که مستی می‌آورد. مولف غیاث اللغات ذیل کلمه ی باده نوشته است(1):

«باده شرابی که خام از خام برآورده استعمال نمایند و بر عرق نیز اطلاق کنند واین منسوب به باد است، چه باد غرور را گویند و خوردن شراب نیز غرور می‌آرد».

در فرهنگ رشیدی دربارۀ معنای باده آمده است كه (2): «شراب چه باد و غرور در سر می‌آورد».

مولف فرهنگ جهانگیری هم باده را به دو معنای شراب و پیاله می‌داند.(3) او در ادامه بیتی از حکیم سنایی را به عنوان شاهد آورده که به شرح زیر می‌باشد:

چون شوخ نه ای بسان نرگس

یکباده دهد زباده رنگت

باده ی نخست به معنای پیاله بوده و باده ی دوم بر شراب دلالت دارد.

شادروان دکتر محمد معین معادل پهلوی این لغت را «batak» دانسته(4) ودرنهایت مولف برهان قاطع در توضیح این لغت گفته است که(5): «باد به معنی شراب هم به نظر آمده و مخفف باده نیز هست».

 


 

 

 
اساطیر مربوط به پیدایش باده

از افسانه‌های موجود دربارۀ پیدایش باده، بخوبی پیداست که باده از روزگاران بسیار دور در میان اکثر اقوام باستانی وجود داشته و مورد استفاده قرار می‌گرفت. آنها میوۀ درخت تاک را می‌چیدند و از آن معجون نئشه آوری می‌ساخته اند که در مراسم مذهبی یا اعیاد و جشن‌های خود از آن می‌نوشیدند. اما اینکه چه کسی ودر کجا نخستین بار موفق به کشف باده شد، چندان مشخص نیست.

بیشتر منابع تاریخی معتبر هم، دربارۀ این موضوع سکوت اختیار کرده اند. بنابراین آنچه که در اینباره می‌تواند دستگیر یک محقق باشد، تنها افسانه‌ها وداستان‌هایی است که در برخی منابع آورده شد. این داستان‌ها در میان اقوام مختلف به یک صورت واحد نبوده، بلکه مردم هر ملت بر اساس پیشینۀ تاریخی خود روایت‌های مختلفی را یاد می‌کنند که این روایت‌ها در متون آنها نیز دیده می‌شود. برای مثال در اساطیر یونان دیونیزوس (باکوس)، رب النوع شراب را، اولی کسی می‌دانند که کشت انگور را به مردم آموخت.(6) نام او از روزگاران قدیم در آن سرزمین‌ها با شراب وباده گساری همراه بوده و یکی از سرشناس ترین رب النوع‌هاییست که در آن ملت‌ها شناخته شده است. درخت انگور را گیاه مقدس او می‌دانند و به پاس او هنگام نوشخواری شراب بر خاک می‌افشانند. شادروان دکتر محمد معین در مقاله ای در این باره می‌نویسد:«باکوس یک نام دیگر دیونسیوس یعنی خدای یا زئوس شهر نیساست. در داستانهای یونان آورده اند که به هنگام ولادت این رب النوع در تئوس چشمه ای از شراب اززمین بجوشید و چون او بزرگ شد، مو را بکاشت واز آن نخستین نکتارۀ زمینی را پدید آورد. از معجزات این پروردگار آن بود که با عصای خود بارها از خاک و تخته سنگ‌ها چشمه‌های شراب و آب آشکار می‌ساخت. به هنگام ازدواج وی با آریادن از صخره‌ها نکتار جاری شد». ایشان همچنین در ادامۀ همین مقاله اضافه میکند که: «بر طبق روایت، مونه تنها گیاه منسوب به دیونسیوس است، بلکه عین او نیز می‌باشد و هموست که خونش در زیر چرخشت جریان یافته، باده ناب را پدید می‌آورد. مشهورترین افسانه ای که از او روایت می‌کنند ملاقات اوست با ایکاریوس و آتیکا یعنی ولایت قدیم آتن که به هنگام پادشاهی پاندیون صورت گرفت. ایکاریوس که نمونه برزیگران دلاور آتن بود، زنی بنام پانوته آ و دختری موسوم به آریگون داشت. وی دیونسیوس را بسرای خویش دعوت کردواز او و همراهانش پذیرایی شایان نمود. رب النوع مزبور به هنگام بازگشت باده را به عنوان هدیۀ گرانبها بدو بخشید و سپرد که آن گنج شایگان رادر زیر خاک پنهان سازند، مبادا که بدبختیها بدو روی آورد، ولی او غفلت ورزید و شراب را در جایی که در دسترس کسان بود، مخفی ساخت. شبانان آن را یافته، نوشیدند و مست شدند و بالنتیجه ایکاریوس را کشتند و جسدش را در چشمه ای انداخته، آن را از سنگ انباشتند. آريگون، دختر ایکاریوس با سگش در جستجوی پدر همه جا شتافتند. عاقبت گور او را در هیتمه یافت و خود را به درختی که پدرش را در زیر آن دفن کرده بودند بیآویخت. دیونسیوس بنا به درخواست او همه ی اشخاص این داستان سوزناک را به آسمان منتقل ساخته، در ردیف ستارگان درآورد. ایکاریوس را به صورت سماک رامح، آریگون را به شکل عذراء و سگ او را به بهیأت شعرای یمانی. یونانیان خاطرۀ آریگون را در جسن ایورا تجدید می‌کردند و مدعی بودند که درناحیه ايکاریوس اولین موی که قهرمان مزبور به دستور دیونسیوس کاشته ، موجوده بوده و آنرا بیکدیگر نشان می‌دادند».(7)

در روایات اسلامی در مورد پیدایش شراب آمده است که، نخستین کسی که شراب را از انگور گرفت شیطان بود که آنرا برای قابیل فراهم ساخت. برای مثال بلعمی در تاریخ خود می‌نویسد: «قابیل را یکی فرزند بود اورا نام تومال سخت شادکام بود و لهو و طرب دوست داشتی و ابلیس آمد واو را بیاموخت، تا انگور را شیره کرد و می‌بکرد و بخورد و همه فرزندان را از آن داد و مست گشتند، پس ابلیس بیامد و بربط و رود بساخت و ایشان را بیاموخت و ایشان را کار آن بود که آتش پرستیدندی و مي‌خوردندي و مادر و خواهر هرکدام خواستند بزنی داشتندی، و بی نکاح داشتندی».(8) او در ادامه اضافه می‌کند که انگور را حضرت آدم پس از بیرون آمدن از بهشت و افتادن در هندوستان، در آن زمین کاشت.

دمیری همین داستان اختراع شراب توسط شیطان را در حیوه الحیوان آورده و می‌نویسد: «چون حضرت آدم درخت انگور را نشاند، شیطان طاووسی را کشت و با خونش آن را آبیاري کرد، وقتی درخت برگ درآورد، بوزینه‌ای را پای آن سر برید و چون از میوه بارور شد، شیطان شیری را در پای آن درخت کشت. سرانجام وقتی میوه فرا رسید و انگور شد با خون خوکی آن درخت را سیراب ساخت». دمیری در ادامه همین مطلب می‌افزاید:«کسی که شراب بنوشد چهار خوی از این چهار حیوان در او پیدا شود؛ نخست مانند طاووس می‌خرامد و از طرب سرخوشی آغاز می‌کند بعد مانند بوزینه جست و خیز می‌کند و برقص و وجد می‌آید. آنگاه مانند شیر می‌غرد و عربده می‌کشد و عاقبت سست و بی حال شده همچون خوک بگوشه یی می‌افتد و بخواب می‌رود».(9)

اما در روایات و داستانهای ایرانی که در متون قبل و بعد از اسلام آمده، اختراع شراب به افراد مختلفی نسبت داده شد. در سروده‌های اوستا از یونگهان پدر جمشید بعنوان نخستین کسی که باده را اختراع کرد، یاد کرده شد. (10)

عوفی در جوامع الحکایات پیدایش شراب را به جمشید نسبت داده و می‌نویسد: «سبب ظهور شراب آن بود که انگور لطیف ترین فواکه است و سبب تغییر هوا و هجوم لشکر زمستان باطل می‌شد، و در ایام شتا و فصل بهار از وی تمتع میسر نمی شد [جمشید] خواست که او را آب کنند مگر از آب او در همه وقت انتفاع تواند گرفت. پس او را آب کردند و درآورندی کرد. جمشید هر روز بیامدی و حال او مشاهده کردی. اول به قوت خود بجوشید و تیرک بینداخت، بعد از آن ساکن شد. و هر روز جمشید او را می‌چشیدی و عیار او را بر محک مذاق عرضه می‌کردی. و چون از جوش بایستاد تلخ شد و حلاوت او نماند. جمشید گمان برد که مگر زهر قاتل شد به سبب تلخی و تغییر مزاج. پس آن را سربستند و بگذاشتند بر ظن آن که زهری جانگداز است. مرجمشید را کنیزکی بود که خوشید دایگی جمال او کرده بود و ماه راتبه از کمال او گرفته، وقتی مر این کنیزک را علت شقیقه حادث شد و از درد بیطاقت گشت و به مرگ راضی شد با خود گفت: صواب آن است که بروم و قدری زهر از آن تناول کنم تا یکبار خلاص یابم. پس قدحی برداشت و از آن خمر قدری بخورد و اهتزازی دروی پدید آمد و درد سر کمتر شد آن را سح (؟) رسانید و به خانه آمد طبیب النفس گشته، خواب بر وی غلبه کرد. بعد از آنکه چندین شبانه روز خواب به زیارت پلک چشم او نیامده بود یک شبانه روز بخفت، و چون بیدار شد از آن زحمت خلاص یافته بود. آن حال با جمشید تقریر کرد. جمشید از آن بچشید لذتی یافت، و در بیشتر علل و امراض آن را به کار می‌بردند و سبب شفا می‌شد و آن را شاه دارو نام کردند».(11) عوفی در ادامه داستان دیگری از کیقباد نقل کرده که مردم را ازخوردن شراب منع کرد. او می‌نویسد:«و چنین گویند که شراب تا به عهد کیقباد مباح بود و وخلق برخوردن آن مداومت می‌نمودند: تا روزی کیقباد به صحرا طوفی می‌کرد، مستی را دید افتاده و زاغ آمده و چشمان او را از حدقه بر می‌کشید. چون کیقباد آن را بدید، شراب حرام کرد و ندا فرمود که کسی باید که گرد شراب نگردد و از فرمان عدول جایز نشمرد. و مدتی خلق از بیم شمشیراو از نوشیدن شراب ممتنع شدند، تا روزی شیری از شیرخانه بجست و خلق از پیش او بهزیمت می‌رفتند و کس او را نمی توانست گرفت. جوانی پیش او آمد، دردوید و گوش او را بگرفت و او را محکم بر جای بداشت تا شیربان برسید و آن را در بند کرد. شاه گفت بنگرید که این چه مرد است که واجب کند یا مست باشد یا دیوانه. و چون آن مرد را بیاوردند و ازو سوال کردند که سبب این جرأت چه بود، گفت: من مدتی است تا در سودای عشقم عم زادۀ خودم، و عم من به سبب ضیق مجال و تنگدستی من، دختر را به من نمی دهد. امروز سوز عشق به غایت رسید و غلبۀ اشتیاق به نهایت انجامید. قدری شراب داشتم کهن در خانه، قدحی از آن بنوشیدم و گفتم اگر جان در سرکار شود شاید. باری ساعتی بارغم عشق از دل من کمتر شود. پس ندا بفرمود که شراب چندان خورید که شیر گیر شوید نه چندان که زاغ چشمهایتان را برکند».(12)

منوچهری هم در قصیده ای که به مطلع زیر آغاز می‌شود:

چنین خواندم امروز در دفتری

که زنده ست جمشید را دختری

اختراع شراب را به جمشید نسبت داده است. (13)

با این همه در سرگذشت جمشید در شاهنامه هیچ اشاره ای به اختراع شراب توسط او نشده است. بعلاوه در سرگذشت هوشنگ دو بیت آمده که بر مبنای آنها می‌توان نتیجه گرفت که قبل از جمشید هم باده وجود داشته زیرا که فردوسی می‌گوید: (14)

یکی جشن کرد آن شب و باده خورد

سده نام آن جشن فرخنده کرد

ز هوشنگ ماند ا ین سده یادگار

بسی باد چون اودگر شهریار

او در این ابیات اظهار داشته در جشنی که هوشنگ برپا داشته باده خواری صورت گرفته است. دراصل این مطلب اختراع شدن شراب پیش از جمشید را نیز به اثبات می‌رساند.

اما خیام در نوروزنامه اختراع شراب را به شمیران حکمران هرات نسبت داده ا ست. او می‌نویسد؛ «اندر تواریخ نوشته اند که بهراه پادشاهی بود کامکار و فرمانروا با گنج و خواسته بسیار، لشکری بیشمار و همۀ خراسان در زیر فرمان او بود، و از خویشان جمشید بود، نام شمیران، و این دز شمیران کی بهراست و هنوز برجاست، آبادان او کرده است و او را پسری بود، نام او بادام، سخت دلیر و مردانه و بازور بود، و در آن روزگار تیراندازی چون او نبود، مگر روزی شاه شمیران بر منظر نشسته بود، و بزرگان پیشِ او، و پسرش بادام پیش پدر، قضا را همایی بیامد و بانگ میداشت، و برابر تخت پاره ای دورتر بزیر آمد و بزمین نشست، شاه شمیران نگاه کرد ماری دید درگردن همایی پیچیده و سرش درآویخته و آهنگ آن می‌کرد که همای را بگزد، شاه شمیران گفت ای شیرمردان این همای را از دست این مار که برهاند و تیری بصواب بياندازد، بادام گفت اي ملك كار بنده است و تیری بیانداخت چنانک سر مار بزمین بدوخت و به همای هیچ گزندی نرسید، همای خلاص یافت و زمانی آنجا می‌پرید و برفت، قضا را سال دیگر همین روز شاه شمیران بر منظره نشسته بود، آن همای بیامد و بر سر ایشان می‌پرید و پس بر زمین آمد، همانجا که مار را تیر زده بود چیزی از منقار بر زمین نهاد، و بانگی چند بکرد و بپرید، شاه نگاه کرد و آن همای را بدید، با جماعت گفت پنداری این همانست که ما او را از دست آن مار برهانیدیم و امسال به مکافات آن باز آمده است و ما را تحفه آورده، زیرا که منقار بر زمین می‌زند، بروید و بنگرید و آنچه بیابید، بیارید، دوکس برفتند و بجملگی دو سه دانه دیدند آنجا نهاده، برداشتند و پیش تخت شاه شمیران آوردند ، شاه بکار کرد،دانه ای سخت دید، داناآن وزیرکان را بخواند و ان دانه‌ها بدیشان نمود، و گفت: هما این دانه‌ها را به ما تحفه آورده است، چه می‌بینید اندرین، ما را با این دانه‌ها چه می‌باید کردن، متفق شدند که این را بباید كشت و نیک نگاه داشت تا آخر سال چه پدیدار آید، پس شاه تخم را بباغبان خویش داد و گفت در گوشه ای بکار و گرداگرد او پرچین کن تا چهارپا اندرو راه نیابد، واز مرغان نگاه دار و به هر وقت احوال او مینمای پس باغبان همچنین کرد، شاه با بزرگان و داناآن بر سر آن نهال شد، گفتند ما چنان شاخ و برگ ندیده ایم و بازگشتند، چون مدتی برآمد شاخه‌هایش بسیار شد و بلگها پهن گشت و خوشه خوشه بمثال گاورس ازو درآویخت، باغبان نزدیک شاه آمد و گفت در باغ هیچ درختی از این خرمتر نیست، شاه دگر باره با داناآن بدیدار درخت شد، نهال او را دید درخت شده و آن خوشه‌ها ازو درآویخته، شگفت بماند، گفت صبر باید کرد تا همۀ درختان را بر برسد تا بر این درخت چگونه شود، چون خوشه بزرگ کرد و دانه‌های غوره بکمال رسید هم دست بدو نیارستند کرد تا خریف درآمد و میوه‌ها چون سیب و امرود و شفتالو و انار و مانند آن در رسید، شاه بباغ آمد، درخت انگور دید، چون عروس آراسته، خوشه‌ها بزرگ شده و از سبزی به سیاهی آمده، چون شبه میتافت و یک یک دانه ازو همی ریخت، همۀ داناآن متفق شدند که میوۀ این درخت اینست و درختی به کمال رسیده است و دانه از خوشه ریختن آغاز کرد و بر آن دلیل می‌کند که فایدۀ این در آب اینست، آب این بباید گرفتن و در خمی کردن، تا چه دیدار آید و هیچ کس دانه در دهان نیارست نهادن، از آن همی ترسیدند که نباید که زهر باشد و هلاک شوند، همانجا در باغ خمی نهادند و آب آن انگور بگرفتند و خم پر کردند و باغبان را فرمود هرچه بینی مرا خبر کن و بازگشتند، چون شیره در خم بجوش آمد باغبان بیامد وشاه را گفت ا ین شیره همچون دیگ بی آتش می‌جوشد و تیر می‌اندازد. گفت چون بیارامد مرا آگاه کن، باغبان روزی دید صافی و روشن شده چون یاقوت سرخ می‌تافت و آرامیده شده در حال شاه را خبر کرد، شاه با داناآن حاضر شدند همگنان در رنگ صافی او خیره بماندند و گفتند مقصود و فایده از این درخت اینست، اما ندانیم که زهرست یا پازهر، پس بران نهادند كه مردی خونی را از زندان بیارند و ازین شربتی بدو دهند، تا چه پدیدار آید، چنان کردند و شربتی ازین به خونی دادند، در طرب كردن و سرود گفتن و ... ن و کچول کردن آمد و شکوه پادشاه در چشمش سبک شد و گفت یک شربت دیگر بدهید، پس هرچه خواهید به من بکنید که مردان مرگ را زاده اند، پس شربت سوم بدو دادند چون بهوش آمد پیش ملک آوردندش، ازو پرسيدند که آن چه بود که می‌خوردي و خویشتن را چون می‌دیدی، گفت نمی دانم که چه می‌خوردم، اما خوش بود، کاشکی امروز سه قدح دیگر از آن بیافتمی، نخستین قدح بدشخواری خوردم که تلخ مزه بود، چون در معده ام قرار گرفت طبعم آرزوی دیگر کرد، چون دوم قدح بخوردم نشاطی و طربی در دل من آمد که شرم از چشم من برفت و جهان پیش من سبک آمد، پنداشتم میان من و شاه هیچ فرقی نیست و غم جهان بر دل من فراموش گشت و سوم قدح بخوردم بخواب خوش درشدم شاه وی را آزاد کرد ازگناهی که کرده بود، بدین سبب همه داناآن متفق گشتند که هیچ نعمتی بهتر و بزرگوارتر از شراب نیست از بهر آنک در هیچ طعامی و میوه ای این هنر و خاصیتی نیست که در شرابست، شاه شمیران را معلوم شود شراب خوردن و بزم نهادن آیین آورد».(15)

راوندی هم همین داستان را با این تفاوت که آن را به کیقباد نسبت داده آورده و می‌نویسد: «آورده اند که بدور کیقباد جشنی عظیم بود وکبار در حضرت بار سماطین خدمت کشیده، لك‌لکی بیامد ماری در گردن آویخته و محکم شده و بر شکل دادخواهان و فریاد‌خوانان درمقابل تخت ملک بر زمین نشست و بزبان مرغان از دست مار فغان در گرفت، یکی از حجاب گفت این بی زبان از دست این حیوان جان ستان درمانده است و استغاثت بحضرت ملک آورده و با او استظهار وثوقی نتوان که از ما ایمن باشد تا او را برهانیم، کیقباد برگشادتیر قادر و واثق بودی فرمود که من بتیر سرمار در زمین دوزم تا مرغ راه هوا بردارد و مار را بزار و وار بگذارد، گفتند رأی اعلی برترست ملک رای بامضا رسانید و مرغ بفراغ خلاص یافته از چشمها غایب گشت، بعد از زمانی چون مستبشری ومستظهری گرازان ونازان حلقه کنان بهمان موضع فرود آمد پنج دانه دردهان خدمت کنان سر بر زمین نهاد و بغیبت تشریف داد،ملک فرمود که مکافات این احسان که دربارۀ او نمودیم این دانه آورده است حاضر کنید تا خود چیست، چون بکنار تخت نقل کردند ملک فرمود که این چه شاید بود. گفتند این از نوادر دهر و غرایب عصرست، چشم ما چنین چیزی ندیده است و گوش جنس این واقعه نشنیده ، اصناف مردم را از علما وحکما واطبا ودهاقین و رهابین و فیلسوفان و عطاران و بقالان و مردم کشاورز را حاضر کردند و بخدمت تخت اعلی آوردند، هرکسی سخنی می‌گفت ودری می‌سفت اتفاق بر آن نهادند که این دانه هرچه را بشاید. از این قدرکاری نگشاید درزمین دفین باید کرد تا ازو چه زاید در جایی حصین رودباری جستند وبرطرف مرغزاری بکشتند و در تعهد افزودند تا بمدت، نبت از هریکی شاخی جست که حضرت اوناموس اجنحه طاووس بشکست، خبر بکیقباد رسید تجشم کرد و بدید و وصیتی کی لایق بود تقدیم فرمود و در تعهد فزود تا بانگور بود و لطف خود بنمود، گفتند این نبات در خضرت نضرتی داشت و بمیوه سربفراشت ازو دیگردانه‌ها بباید کاشت تا زیب باغها و آرایش راغها ازو حاصل شود، چو بسیار شد نمی یارستند چه بر منافع و مضار واقف نبودند، ملک فرمود که منفعت این در آب و شراب تواند بود، چو آب بگرفتند و در خنب کردند، بجوش آمد، فیلسوفان از آن در تعجب ماندند بر آن نهادند که جمعی مباح الدم را حاضر باید کردن تا تجربت حاصل آید، سه کس مختلف المزاج را بیاوردند و به اکراهی عظیم با صد هزار بیم شربتی هر یکی بازخوردند به دوم شربت گستاخ شدند و به سوم شربت فریاد کردند و رقص و کچول آغازیدند و لور و سمسول ورزیدند و کس را بالای خود ندیدند، زبان بدشنام به کیقباد کشیدند. چون بغایت مستی رسیدند، روز دیگر صبر نمی توانستند و بزرگان در آن شروع نمی یارستند، گفتند تا چهار فصل بریشان نگذرد ایمن نشاید بود که این نشاط غمی آرد ومرگی بریشان گمارد، در چهار فصل چندکس را این شراب بدادند تا فواید شراب روی نمودو همه را نشاط افزود. گفتند منفعت آن دانه این بود، بعد از آن زینت مجلس و جمع احباب بدان می‌جستند وانواع دیگر حلاوی و حموضات به تجربت از آن حاصل کرد وبواسطۀ جریان بر آتش دوشابی شیرین و خوش بدست آوردند و بانواع حلواها و ادویه شرابها ساختند».(16)

درنتیجه ملاحظه می‌شود که در میان هر یک از ملت‌های باستانی، افسانه‌هایی دربارۀ اختراع شراب منطبق با تاریخ و فرهنگ خود آنها وجود دارد. بنابراین با توجه به تفاوت‌های تاریخی و فرهنگی میان آنان، این روایات از حقیقت بسیاردور افتاده است. اما با این حال افسانه‌های مذکور از این حیث که بعدها مورد توجه شاعران بزرگی همچون ابونواس،منوچهری و حافظ قرارگرفته ند، بسیار حائز اهمیت می‌باشند.

 


پي نوشت فصل دوم

  1. رامپوری، غیاث الدین؛ غیاث اللغات؛ بکوشش دکتر محمد دبیر سیاقی؛ ج 1 ص 133
  2. حسینی، عبدالرشید؛ فرهنگ رشیدی؛ تصحیح محمد عباسی؛ ج 1 ص 199
  3. انجوشیرازی، جمال الدین؛ فرهنگ جهانگیری؛ ویراستۀ دکتر رحیم عفیفی؛ ج 1 ص 190
  4. معین، محمد؛ فرهنگ معین؛ ج 1 ص 444
  5. خلف تبریزی، محمد حسین؛ برهان قاطع؛ باهتمام دکتر محتمد معین؛ ج 1 ص 205
  6. گريمال، پير؛ فرهنگ اساطير يونان و روم؛ ترجمة احمد بهمنش؛ ج 1 ، ص 258.
  7. معين، محمد؛ يك رسم باستاني؛ صص 53 تا 51
  8. بلعمي، ابوعلي؛ تاريخ بلعمي؛ ص 110.
  9. دميري، كمال‌الدين؛ حيوه الحيوان الكبري؛ ص 651.
  10. پورداود، ابراهيم؛ يسنا؛ ص 160.
  11. عوفي، سديدالدين محمد؛ جوامع الحكايات؛ ص 30.
  12. همان، ص 31.
  13. منوچهري، احمدبن قرص؛ ديوان؛ ص 120.
  14. فردوسي،‌ابوالقاسم؛ شاهنامه؛ ص 34.
  15. خيام، عمر؛ نوروزنامه؛ صص 80 تا 65.
  16. راوندي، محمد؛ راحه الصدور آيه السرور؛ صص 424 و 423.

 


 

 

 

فصل سوم:

پيشينه‌ي خمريه‌سرايي در ميان اعراب و ايرانيان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

 

 

تعریف خمریات

خمر در لغت عرب به معنای پوشاندن دلالت دارد. از آنجا که شراب نیز عقل را می‌پوشاند و از بین می‌برد بدین نام خوانده می‌شود. (1) براین اساس خمریات نیز به اشعاری گفته می‌شود که در توصیف شراب و مضامین پیرامون آن از قبیل: وصف آلات شراب، وصف ساقی، وصف مجلس شراب، وصف تأثیر شراب و ... سروده شده باشد.

خمر در شعر جاهلی

وصف شراب و تفاخر به نوشیدن آن همانند وصف طلل رسمی همیشگی در شعر اعراب جاهلی به شمار می‌رفت و شاعران جاهلی سعی می‌کردند تا ابیاتی را درقصاید خود به این موضوع اختصاص دهند. اما برای بررسی اشعار خمری در این دوره لازم است که شاعران را به دو دسته تقسیم کنیم: دسته ی نخست شاعرانی هستند که بیشتر برای تفاخر به سراییدن اشعار خمری روی آوردند و کمتر به وصف آن پرداخته اند در مقابل این گروه طیفی دیگر از شاعران جاهلی بودند که تا حدودی به وصف شراب پرداخته و برخی از ویژگی‌های آن را در شعرشان آورده اند

شاعران جاهلی که به شراب نوشیدن تفاخر می‌کردند

از آنجا که شراب از سوریه و فلسطین ودیگر سرزمین‌های اطراف تهیه می‌شد، وقتی به بادیه می‌رسید بهایش افزوده تر می‌شد. بنابراین جز توانگران و صاحبان کرم کسی را توان باده گساری نبود. به همین دلیل شاعران این دوره هنگامیکه موفق می‌شدند شراب بنوشند، به خود برای چنین کاری افتخار می‌کردند، بدین ترتیب شراب نوشی درمیان شعرای جاهلی از چنان ارزش و اهمیت بالایی برخوردار شد که همپایه ی دیگر ارزشهای زندگی بادیه نشینی نظیر، سوارکاری، شجاعت در جنگ و غیره در زمره ی افتخارات آنان به شمار می‌رفت و آن را نشانه ای برای اثبات مردانگی درمیان خود محسوب می‌کردند. برای مثال عنتره بن شداد سروده است که: (2)

ولقد شربت من المدامه بعدما

رکدالهواجر بالمشوف المعلم

زجاجه صفراء ذات اسره

قرنت بأزهر،فی الشمال ، مفدم

فاذا شربت فاننی مستهلک

مالی و عرضی وافرلایکلم

و اذا صحوت فما اقصر عن ندی

و کما علمت شمائلی و تکرمی

در ابیات یاد شده عنتره به باده گساری خود مباهات کرده و آن را نشانۀ سخاوت خود دانسته و می‌گوید: در مستی جز سخاوت و بخشش کار دیگری از او سر نمی زند

لبیدبن ربیعه هم به خاطر نوشیدن شراب بخود می‌بالد، زیرا از دید او نوشیدن شراب در ردیف قوت قلب و شجاعت در میدان جنگ بوده و برافراشتن پرچم تجارت شراب برای او به مثابه برافراشتن پرچم در صحنۀ نبرد است: او با افتخار به معشوقه اش نوار می‌گوید:(3)

بل انت لاتدرین کم من لیله

طلق، لذیذ لهوها و ندامها

قدبت سامرها و غایه تاجر

وافیت اذ رفعت و عز مدامها

و سپس به مردانگی و شجاعت خود مباهات کرده و می‌سراید؛(4)

و لقد حمیت الحی تحمل شکتی

فرط وشاحی اذ غدوت لجامها

پس اونیز همانند عنتره عادت نوشیدن شراب را با عادت جنگیدن و قتال برابر می‌شمارد و از آن به عنوان کاری از کارهای بزرگ خود در زندگی یاد می‌کند. بنابراین سزاوار می‌داند تا معشوقه اش او را بخاطر انجام چنین کار بزرگی ارج نهاده و گرامی بدارد. اما این تمام ماجرای تفاخر به شراب در دورۀ جاهلی نیست. زیرا بعضی از شاعران این دوره برای اینکه بتوانند به نوشیدن شراب تفاخر کنند، آنچنان مال خود را اسراف می‌کردند، که به فقر و تنگدستی شدید دچار می‌شدند.اشعار طرفه بن عبد شاهدی نیک بر این ماجراست. اومی گوید: (5)

ما زال تشرابی الخمور و لذتی

و بیعی و انفاقی طریفی و متلدی

الی ان تحامتنی العشیره کلها

و افردت افراد البعیر المعبد

در نتیجه باید گفت هدف این دسته از شاعران جاهلی از آوردن خمریات در تشبيب قصائدشان، تنها اظهار فخر به نوشیدن آن بوده است. زیرا که برای نمایاندن اوصاف و ویژگی‌های شراب چندان تلاشی نکرده اند.

شاعران جاهلی که تا حدودی شراب را وصف می‌کردند

ادبیات جاهلی صورت کاملا آشکاری از وصف شراب جز در اشعار برخی از شاعران که در تشبيب قصائدشان آورده شده به ما نمی دهد. این ابیات بسیار اندک بوده، لکن ویژگی و خصوصیتی که در همین ابیات کم به چشم می‌آید، تشبیهاتی است که اغلب آنها حسی و ملموس هستند. زیرا شعرای جاهلی بیشتر به وصف چیزهایی می‌پرداختند که در اطراف آنها وجودداشتند. گاهی اوقات هم شراب در تشبیهاتشان به مانند آهو، گاو وحشی و غیره در طرف دوم یعنی مشبه به قرار می‌گرفت تا به وسیله آن مشبه توضیح داده شود. پس چون در تشبیه اصل بر این است که مشبه به آشکارتر از مشبه باشد. پس بدیهی بود که خود به خود شراب در چنین شرایطی کمتر درکانون توجه آنان قرار می‌گرفت. عبیدالابرص ازجمله شاعرانی است که شراب را در مکان مشبه به آورده است. ولی لذتی را که از آب دهان معشوق نصیبش شده به طعم شراب نورانی مانند کرده و و می‌گوید: (6)

ناتک سلیمی، فالفواد قریح

و لیس لحاجات النفوس مریح

اذا ذقت فاها قلت طعم مدامه

مشعشعه ترخی الازار قدیح

روشن است که در تشبیه یاد شده شراب تنها برای عینی کردن لذت حاصله از آب دهان معشوق آورده شد. به همین دلیل شاعر به مسائل و حواشی پیرامون آن نپرداخته و خیلی سریع از آن عبور می‌کند. اما دسته‌ای دیگر از شاعران بودند که در تشبيب قصائدشان به وصف شراب ومسائل مربوط به آن نظیر، تاثیر بر نوشنده، وصف آلات شراب نوشی، وصف مجالس آن و... می‌پرداختند. دراین موارد نیز تشبیهات جز در پاره‌ای موارد، اغلب حسی، ساده و ابتدایی باقی مانده است. از جمله شاعرانی که در زمرۀ این گروه قرار می‌گیرند، می‌توان به نام‌هایی مانند عمروبن کلثوم، عدی بن زید و بویژه اعشی اشاره داشت. البته نباید فراموش کرد که هر چند این شاعران درقصائدشان به وصف شراب می‌پردازند اما این مورد هرگز به عنوان غرض اصلی آنان به شمار نمی‌رفت بلکه در کنار دیگر اغراض شعری مانند مدح، هجا، رثا و ... در قصاید گنجانده می‌شد. برای نمونه عمروبن کلثوم در قصیده ای به وصف شراب پرداخته و سروده است که: (7)

الاهبی بصحنك، فاصبحینا

ولاتبقی خمور الاندرینا

مشعشعه، کان الحص فیها

اذا الماء خالطها سخینا

تجوز بذی اللبانه عن هواه

اذا ماذاقها حتی يلينا

تری اللحز الشحیح اذا امرت

علیه، لماله، فیها مهینا

در ابیات اخیر عمر بن کلثوم به وصفی کلی از شراب پرداخته و برخی از مضامین نظیر، رنگ شراب تاثیر بر نوشنده و وصف مجلس شراب را مطرح کرده اما به دلیل اینکه او باید دراین قصیده به مضامین دیگری نیز بپردازد مجالی برای بسط وگسترش دادن این موضوعات نمانده است.

بنابراین شاعر همه این مضامین خمری را بیان کرده اما در هیچکدام غوری نکرده و آنها را در همان حالت اولیه رها کرده است. تشبیهات او در همین معدود ابیات نیز ظاهری، ساده و کم عمق می‌باشند.

شاید بتوان گفت این ویژگی که اغلب شاعران جاهلی بدان دچار بودند تا حد زیادی نتیجه شیوۀ زندگی آنان و همچنین نوع تفکرات آنهاست. از آنجا که در دورۀ جاهلی اعراب هنوز با مباحث عقلانی نظیر، فلسفه، فقه، عرفان و ...، که در دوره‌های بعد با ظهور اسلام پدید آمد، آشنایی چندانی نداشتند، ذهن آنان پیچیده و فلسفی نبوده و این امر باعث می‌شد تا درنگاه آنان به محیط اطراف پیچیدگی و عمق چندانی دیده نشود. از طرف دیگر زندگی بادیه نشینی و طاقت فرسای آنها نیز باعث شدت گرفتن این جریان می‌شد. اما با اینهمه در همین دوره نام شاعرانی چون عدی بن زید دیده می‌شود که متفاوت از بقیه بنظر می‌رسد. او به دلیل همنشینی با پادشاهان و زندگی شهر نشینی، اشعار لطیف تر و موزون تری سروده است. رقت کلام به همراه عذوبت و همبستگی الفاظ درشعر عدی، باعث شده تا بسیاری از نقادان اشعار خمری او را همپایه ی خمریات شاعران دورۀ عباسی بدانند. برای مثال عدی در تشبيب یکی از قصائدش شراب را وصف کرده و می‌گوید(8):

بکر العاذلون فی وضح الصبح

یقولون لی اما تستفیق

ویلومون فیک یا ابنه عبدالله

والقلب عندکم موثوق

لست ادری، اذ اکثروالعذل فیها

اعدو یلومنی ام صدیق

قدمته علی عقار، کعین الدیک

صفی سلافها الراووق

مره قبل مزجها، فاذاما

مزجت، لذ طعمها من یذوق

وطفا فوقها فقاقیع

کالیاقوت خمر یثیرها التصفیق

ثم کان المزاج ماء سحاب

لاصدی آجن ولامطروق

همانطوريکه ملاحظه شد ابیات یاد شده از عدی، هم از جهت نرمی وزن و هم از جهت رقت الفاظ با ابیات عمروبن کلثوم متفاوت بوده و از آن خشونت لفظ  وزن کم طراوتی که در اشعار عمروبن کلثوم دیده شده درشعر او خبری نیست.

نکته دیگری که در مورد خمریات دردورۀ جاهلی به چشم می‌آید اینستکه شعرای جاهلی پیوسته مضامین خمری یکدیگر را تکرار می‌کردند برای مثال اعشی به مانند عدی و دیگر شاعران جاهلی شراب را در صفا و پاکی به چشم خروس تشبیه کرده و می‌گوید؛(9)

و کاس کعین الدیک باکرت حدها

بغرتها، اذغاب عنی بغاتها

 علاوه بر اینها آنچه که به خمریات جاهلی ارزش واهمیت می‌دهد این است که آنان در اشعار خمری خود الگو و روشی خاصی را پی ریزی کردند که در تمام دوره‌های بعد ادامه یافت، این الگو یا روش خاص همان وصف شراب، وصف تاثیر شراب، وصف آلات شراب، وصف مجلس شراب یا دیگروصف‌هايست که از عناصر خمری ارائه داده اند.

چنانچه دسته بندی خمریات با این شکل و ساختار تبدیل به الگو وسرمشقی برای شاعران درتمام دوره‌های بعد شد. برای مثال اعشی در وصف تاثیر شراب بر نوشنده می‌گوید؛(10)

تدب لها فتره فی العظام

و تغشی الذوابه فوارها

و یا اشاره ای که به برخی از رسوم در مجالس می‌کند. مثلا او می‌سراید. (11)

وکاس شربت علی لذه

و اخری تداویت منها بها

و علقمه الفحل دروصف آبریز شراب می‌سراید؛(12)

کان ابریقهم ظبی علی شرف

مفدم بسباالکتان ملثوم

ابیض ابرزه للضح راقبه

مقلد قضب الدیحان، مفغوم

و سرانجام اعشی در وصف مجلس باده گساری گفته است(13):

کمیت، یری دون قعرالانا

کمثل قذی العین یقذی بها

و شاهدناالوورد و الیاسميـ

ـن والمسمعات بقصابها

و مزهرنا معمل دائم

فای الثلاثه ارزی بها

تری الصنج یبکی له شجوه

 مخافه ان سوف یدعی بها

مضی لی ثمانون من مولدی

کذلک تفصیل حسابها

پس بر اساس آنچه تاکنون برشمرده شد می‌توان نتیجه گرفت که خمریات دردورۀ جاهلی از جهت محتوا و پیام درونی بیشتر وسیله ای برای نشان دادن شجاعت مردانگی و همچنین مال و مکنت بوده و از لحاظ فنی هم بطور کلی می‌توان ویژگی‌های چون عدم استقلال، ساده وحسی بودن تشبیهات و تقلید شاعران از یکدیگر در آفرینش مضامین را برای آن برشمرد.

خمریات در دورۀا سلامی (زمان پیامبر و خلفای راشدین)

شراب در دین اسلام حرام شده است، بنابراین روشن بود که با پیشرفت این دین و گرایش مردم به سمت آن، شراب اندک اندک از مجالس آنان حذف می‌شد. شاعران این دوره هم که یکی پس از دیگری به اسلام می‌گرویدند، تلاش کردند تا در اشعار خودکمتر به وصف شراب بپردازند.

همین امر باعث شد تا خمریات در این دوره به رکود چشم گیری دچار گردد. اما با اینحال باز هم شاعرانی نظیر، حارثه بن بدر، کعب بن زهیر، و از همه مشهورتر حسان بن ثابت دیده می‌شوند که به کار خمریه سرایی مشغول بودند. نکته قابل اعتنا در مورد این شاعران اینستکه اغلب آنها از شعرای مخضرمین بوده که دو دورۀ جاهلی و اسلامی را تجربه کردند و زمان سرایش بیشتر خمریات آنها نیز به قبل از اسلام آوردنشان، باز می‌گردد. در زیر برای نمونه چند بیت از اشعار حسان بن ثابت که در وصف شراب سروده شد، آورده می‌شود(14):

و لقد شربت الخمر من حانوتها

صهباء صافیه کطعم الفلفل

یسعی علی بکاسها متنطف

فیعلنی منها، ولولم انهل

ان التی ناولتنی فرددتها

قتلت – قتلت! فهاتهالم تقتل

و یا در تأثیر شراب گفته است(15):

تدب فی الجسم دبیبا کما

دب دبی وسط رقاق هیام

همانطور که در ابیات اخیر نیز آشکار است، تصاویر و تشبیهات در این دوره باز هم حسی بوده و تقلیدی از نمونه‌های جاهلی می‌باشد.

خمریات در دورۀ اموی

هرچند در زمان پیامبر و سپس در دورۀ خلفای راشدین سخت گیریهای شدیدی در مورد استعمال شراب می‌شد. اما پس از آنها همه چیز تغییر یافت و خلافت در دست امویانی قرار گرفت که گرچه در ظاهر مسلمان بوده، ولی در حقیقت هیچکدام از قوانین و مقررات دینی را رعایت نمی کردند. آنان کار را به جایی رساندند که بصورت علنی هم مجالس میگساری بر پا می‌کردند. اولین کسی که در میان امویان آشکارا به نوشیدن شراب می‌پرداخت، یزیدبن معاویه بود. این رفتار یزید بستری را در جامعه ای اسلامی فراهم آورد که افراد لاابالی و فاسق در آن می‌توانستند براحتی و با آسودگی خاطر به فسق و فجور خود بپردازند. بعضی از شعرا هم که این وضعیت برای آنها خوشایند بود و دوست داشتند که شراب نوشیدن خود و دیگران را به تصویر بکشند، شروع به سراییدن خمریات کردند.

اخطل و ولید بن یزید از مشهورترین شاعران خمریه سرای این دوره به شمار می‌روند. اخطل همنشین یزید بن معاویه بود و پیوسته در مجالس میگساری ندیم اوبود و ولید هم که خود از خلفای بنی امیه بوده، در لاابالیگری و فسق و فجور آوازه ای بلند دارد. برای مثال ولید در وصف شراب می‌گوید(16)؛

فهی بغیر المزاج، من شرر

وهی، لدی المزج، سائل، الذهب

کاتها، فی زجاجها، قبس

تزهوضیاء فی عین مرتقب

و اخطل هم در وصف شراب و شعاع آن می‌سراید(17):

فصبوا عقارا فی اناء کانها

اذا لمحوها جذوه تتاکل

یا در وصف تاثیر شراب گفته است(18):

تدب دبیبا فی العظام کانه

دبیب نمال فی نقی یتهیل

آنچه که در اشعار خمری اخطل و ولید یا دیگر شاعران خمریه سرای دورۀ اموی پیداست، اینستکه اغلب همان مضامین شاعران جاهلی را تکرار کرده اند. تنها تفاوت خمریات آنها با خمریات جاهلی از حیث کمیت می‌باشد. زیرا شاعران این دوره در حجم گسترده تری به سراییدن خمریات مشغول شدند. اما با وجود اینکه حجم ا شعار خمری در دورۀ اموری بالا رفت، باز هم موفق نشدند خمریات را به شکل مستقلی درآورند. بنابراین این کاستی همچنان باقی ماند تا اینکه بالاخره کار ناتمام شعرای جاهلی و اموی را ابونواس به فرجام رسانده و خمریات را به عنوان مضمونی مستقل مانند مدح، هجو، رثا و ... درآورد.

وصف باده در اوستا

پس از آنکه هوم مشروب مقدس خود را در آتشگاه بزرتشت می‌نمایاند، زرتشت از او می‌پرسد که: تو چه کسی هستی؟ هوم در پاسخ می‌گوید: «من ای زرتشت هوم پاک دور دارندۀ مرگ هستم آن من بخواه، از آن من بجوی، ای سپنتمان، مرا از برای اشامیدن اماده ساز، بستای مرا، آنچنان که پیش ازین سوشیانتها خواهند ستائید».(19)

بنابراین زرتشت به او ادای احترام می‌كند و به ستایشش می‌پردازد. زرتشت درستایش او می‌سراید: «نماز بهوم بهوم، نیک، بهوم خوب آفریده شده ، نیک درمان دهندۀ خوب اندام، خوب کنش پیروزگر، زردگون نرم تاک، چون خورندش بهترین و از برای روان راه جوی‌ترین است».(20)

زرتشت در ادامه به توصیف تاثیرات هوم پرداخته و می‌گوید: «هوم بآن دلیرانی که در پیکار اسب تازند زور و نیرو بخشد، هوم بزایندگان پسران نامور و فرزندان پارسا دهد، هوم به آنانی که بمیل در آموزش نسک نشينند تقدس وفرزانگی بخشد».(21)

زرتشت در سروده‌هایش به نحوۀ عصاره کردن هوم نیز اشاره کرده و می‌گوید: «پیشین قسمت‌هاون ترا که شاخۀ هوم در بر همی گیرد با باژمیستایم، ای خردمند، زبرین قسمت‌هاون ترا که اندر آن شاخۀ هوم بازور مردانه فروکوبم، با باژ می‌ستایم، ای خردمند».(22)

او همچنین از هوم برای کشتن دیوها یاری جسته و می‌گوید: «هوم برفزاید اگر بستایندش، همچنین مردی که او را بستایند پیروز گر بود، نیز کمترین فشردۀ هوم، نیز کمترین خورش هوم بس است از برای کشتن هزار دیو، نابود شود هر آلودگی که بوجود آمده باشد، از آن خانه که در آنجا آورند و در آنجا بسرایند درمان پدیدار هوم را درستی و چاره بخشی آن را از برای خانواده و دودمانش».(23)

در نتیجه زرتشت بهترین می‌ها را هوم دانسته و می‌گوید: «آری همه می‌های دیگر را خشم خونین سلاح در پی است. اما آن می‌هوم را رامش راستی همراه است، مستی هوم سبک سازد. هر آن مردمی که هوم را چون پسر خردسالی نوازش کند، هوم خود را از برای آنان آماده ساخته به تن شان درمان بخشد».(24)

بنابراین ملاحظه می‌شودکه در ایران پیش از اسلام نیز، باده (هوم) مورد وصف و ستایش قرار می‌گرفت. در واقع شاید بتوان گفت که اعراب جاهلی هم به تأثیر از همین فرهنگ ایران باستان به وصف باده می‌پرداختند. زیرا ایران در گذشته کشوری متمدن و قدرتمند بود که تمام منطقۀ خاورمیانه را تحت سلطه خود داشت، بنابراین بدیهی است که فرهنگ ایران بر فرهنگ حکومت‌های کوچکتر غالب می‌شد.

خمریات در ایران بعد از اسلام

بعد از اسلام بدلیل غلبۀ فرهنگ و ادبیات عرب بر زبان و ادبیات فارسی بسیاری از مضامین مورد استعمال شاعران عرب در میان شعرای فارسی نیز رواج پیدا کرده و گسترش یافت. خمریات از جمله همین مضامین بود که از همان ابتدا شاعران ایرانی به تقلید از شاعران عرب در سروده‌هایشان وارد کرده اند. برای مثال رودکی در قصیده ای به طور مفصل شراب را وصف کرده است. قصیدۀ مذکور با مطلع زیر آغاز می‌شود؛(25)

مادر می‌را بکرد بایدقربان

بچۀ او را گرفت و کرد به زندان

و پس از وی بشار مرغزي قصیده ای کامل به مطلع: (26)

رز را خدای از قبل شادی آفرید

شادی و خرمی همه از رز شود پدید

به وصف شراب اختصاص داده است. منوچهری هم اشعار فراوانی در موضوع خمر سروده است. وی علاوه بر قالب قصیده در قطعه و مسمط نیز به توصیف شراب پرداخت. برای مثال اویکی از قصایدش را با مطلع زیر آغاز می‌کند؛(27)

ساقی بیا که امشب ساقی به کار باشد

زان ده مرا که رنگش چوجلنار باشد

یا در سرآغاز قطعه ای شراب را توصیف کرده و می‌گوید؛(28)

می بر کف من نه که طرب را سبب اینست

آرام من و مونس من روز و شب اینست

تریاق بزرگست و شفای همه غمها

نزدیک خردمندان می‌را لقب اینست

بنابراین همانطور که مشاهده شد خمریه سرایی در ادب فارسی تقریبا همزاد با شعر فارسی بوده و شاعران ما پیوسته توجه خاصی به آن داشتند. اما با اینکه بخش وسیعی از اشعار فارسی را خمریات تشکیل داده اند، این مضمون هرگز مانند دیگر مضامین نظیر مدح، هجو، رثا و ... به صورت مستقل درنیامده است

دکتر شفیعی کدکنی اشعار فارسی را به چهار دسته حماسی، غنایی، نمایشی و تعلیمی تقسیم کرده است. (29) خمریات در زمره اشعار غنایی قرار می‌گیرد. (30) از آنجا که قالبهای شعر فارسی در پذیرش مضامین مختلف آزاد هستند در اکثر قالب‌ها نظیر، قطعه، قصیده، مسمط، غزل، رباعی و ... اشعار غنایی سروده می‌شود.

برای بررسی پیشینۀ خمریات نگارنده ناچار بود خمریات را به دو گروه جداگانه تقسیم کند، این تقسیم بندی به شرح زیر باشد؛

الف) خمریات عرفاني

ب) خمریات غیر عرفانی

خمریات غیر عرفانی

همانطوریکه پیش از این نیز گفته شد، پیدایش خمریات در اشعار فارسی نشأت گرفته از اشعار عربی می‌باشد. به همین دلیل بیشتر مضامین خمری از قبیل، وصف شراب، وصف قدمت، وصف تأثیر بر نوشنده و ... که در اشعار شاعران عرب وجود داشته، توسط شاعران خمریه سرای ما مورد تقلید قرار گرفت. رودکی، فرخی، کسایی، منوچهری، انوری، خیام و بسیاری شاعران دیگر را می‌توان نام برد که خمریات غیر عرفانی سروده‌اند. برای مثال رودکی در قطعه ای شراب را توصیف کرده ومی گوید؛(31)

بیار آن می‌که پنداری روان یاقوت نابستی

و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی

بپاکی گویی اندر جام مانند گلابستی

بخوشی گویی اندردیده بی خواب خوابستی

سحابستي قدح گویی و می‌قطره سحابستی

طرب گویی که اندر دل دعای مستجابستی

اگر می‌نیستی یکسر همه دلها خرابستی

اگردر کالبد جان را ندیدستی شرابستی

اگر این می‌بابر اندر بچنگال عقابستی

ازآن تا ناکسان هرگزنخوردندی صوابستی

کسایی مروزی نیز به مانند رودکی در قطعه ای باده را اینچنین وصف کرده است؛(32)

ازو بوی دزدیده کافور و عنبر

وزو گونه برده عقیق یمانی

بماند گل سرخ همواره تازه

اگر قطره ای زو به گل برچکانی

عقیقی شرابی که در آبگینه

درخشان شود چون سهیل یمانی

شودگونه جام باده زعکسش

منور چو از نور او لعل کانی

بظلمت سکندر گر او را بدیدی

نکردی طلب چشمۀ زندگانی

و انوری نیز در قطعه ای مجلس شراب را وصف کرده و می‌گوید: (33)

خدایگانامهمان بنده بودستند

تنی دو دوش به سیکی و نقل ورود وشراب

به طبع خرم و خندان شراب نوشیدند

که برخماهن گردون فروغ زدسیماب

نه در مزاج کس گرمیی بدازسيکی

نه در دماغ کسی غلبه کرد قوت خواب

شرابشان نرسیده است و بنده درمانده

خدایگانا تدبیر بنده کن به شراب

و سرانجام خیام هم در رباعیاتش بارها شراب را وصف کرده است. برای مثال او می‌گوید: (34)

می لعل مذابست و صراحی کان است

جسم است پیاله و شرابش جان است

آن جام بلورین که ز می‌ خندان است

اشکی است که خون دل درو پنهان است

مثال‌های اخیر نشان می‌دهد که شاعران ایرانی علاوه بر قالب قطعه یا قصیده در سایر قالب‌ها نیز خمريه سرایی کرده اند مضاف بر این شاعران ایرانی چون در شرایط محیطی و فرهنگی متمدن تری زندگی می‌کردند، ریخت و شکل خمریات آنها هم به همین سمت و سو پیش رفت. اگر تشبیهاتشان را در مثال‌های گذشته در نظر بگیریم، روشن خواهد شد که آنها از گل، عقیق، لعل، یاقوت، گلاب، خماهن و سیماب استفاده کرده که همه ناشی از زندگی متمدنانه تر آنها نسبت به شاعران جاهلی و حتی اموی می‌باشد. علاوه بر اینها برخی از تشبیهات در این مثال‌ها دیده می‌شود که یادآور تشبیهات انتزاعی و ذهن گرای ابونواس در دورۀ عباسی است. برای مثال رودکی می‌گوید؛(35)

سحابستی قدح گویی و می‌قطره سحابستی

طرب گویی که اندردل دعای مستجابستی

در بیت اخیر رودکی طرب و شادی دردل را به دعای مستجاب تشبیه کرده است که این تشبیه یادآور تشبیه ذهن گرا یا عقلی زیر از ابونواس می‌باشد(36):

فتمشت فی مفاصلهم

کتمشی البرء فی السقم

ابونواس خزیدن شراب در مفاصل را به خزیدن سلامتی در جسم بیمار تشبیه کرده است. با این توصیف، باید گفت که شاعران ایرانی به تقلید از شاعران عرب تمام مضامین خمری نظیر وصف شراب، وصف تاثیر بر نوشنده، وصف مجلس شراب، وصف آلات شراب و ... را در اشعار خود آورده اند.

نکته قابل اعتنا در اینجا راجع به خمریات حافظ بوده که پیوسته محققان را دچار شک و تردید کرده است. محققان در اینکه خمریات حافظ همگی عرفانی بوده یا نه، دچار اختلاف شده اند. اما با این حال حافظ شناسان برجسته نظیر، علامه قزوینی(37)، دکتر قاسم غنی(38)، دکتر منوچهر مرتضوی(39) و آقای بهاء الدین خرمشاهی(40) همگی به دو وجهی بودن خمریات وی اعتقاددارند. بر این اساس نگارنده در اینجا به تعدادی از ابیات که ناظر به خمریات غیر عرفانی خواجه می‌باشد اشاره کرده است، برای مثال؛

بادۀ گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک

نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

(دیوان حافظ/ ص 210)

دوستان دختر رز توبه زمستوری کرد

شد بر محتسب و کار بدستوری کرد

(دیوان حافظ/ ص 95)

شرابی تلخ میخواهم که مردافکن بودزورش

که تایکدم بیاسایم زدنیا و شروشورش

(دیوان حافظ/ ص 188)

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

(دیوان حافظ/ ص 58)

خمریات عرفانی

عرفان از دیرباز جایگاه ویژه ای نزد شاعران ماداشت به طوری که شاید بالغ بر نیمی از سروده‌های شاعران ما جنبۀ عرفانی داشته است. در تعدادی از آثار زبان فارسی کاملا مباحث مکتب عرفان مطرح شده و در بسیاری از آثار دیگر که این گونه نیستند باز هم اندیشۀ عرفانی، اندیشۀ غالب بر این آثار می‌باشد. از آنجا که طبیعتا گنجاندن مباحث پیچیده و حالات مبهم عرفانی در قالب کلمات و عبارات آن هم به زبان شعر، که می‌بایست با ایجاز و اختصار همراه باشد، کار مشکلی بود، بنابراین شاعران عارف تلاش کردند تا راهی برای افشای رموز و بیان حالات پیچیدۀ عرفان در قالب کلمات بیابند. آنها اصلاحات خمری را بدلیل مناسبت‌هایی که با حالات عرفانی داشت، بهترین وسیله برای بیان عقاید خود یافتند. برخی از این مناسبت‌ها که عرفا در گزینش اصطلاحات خمری آنها را مد نظر داشته اند به شرح زیر می‌باشد؛

  1. مناسبت اصطلاحات خمری با حالت بیخودی، فنا و رسیدن به وحدت
  2. با پخته شدن عارف
  3. با فقر عارفانه
  4. با افشار رموز
  5. با عقل ستیزی
  6. با غم زدایی
  7. و سرانجام مناسبت اصطلاحات خمری به عنوان رمزی برای مبارزه با ریا و تظاهر

اکنون به تعدادی از شواهد موجود در این باره اشاره خواهد شد:

مناسبت اصطلاحات خمری با حالت بیخودی، فنا و رسیدن به وحدت

ساقیا ما را به یک ساغریکي کن زان که مات

گرد جفتان کم تند او تا زند بر تازند

درده آن حمرا که رنگش همچوه آه عاشقان

آتش اندر سعد و نحس گنبد خضرا زند

باده ای مان ده که از درگاه حرمنای نفس

شعله اندر صدر آمنا و صدقنا زند

ساقیا منگر بدان کاین می‌همی از بد دلی

سنگ بر قندیل عقل بد دل رعنا زند

می چنان ده مرسنایی را که بستانیش ازو

تا سنایی بی سنایی بود که دستی وازند

(دیوان سنایی/ ص 157)

عاشقان از خویشتن بیگانه اند

وز شراب بیخودی دیوانه اند

شاه بازان مطارقدیسند

ایمن از تیمار دام ودانه اند

فارغند از خانقاه و صومعه

روز و شب در گوشۀ میخانه اند

گرچه مستند از شراب بیخودی

بی می‌وساقی و پیمانه اند

(دیوان عطار/ ص 214)

سر به سر پر کن قدح موی را گنجامده

وآن کزین میدان بترسدگوبرودرخانه باش

چون زخود بیگانه گشتی، رو، یگانه مطلقی

بعدازآن خواهی وفا کن،خواه روبیگانه باش

(کلیات شمس/ ص 489)

شراب بیخودی در کش زمانی

مگر از دست خودیابی امانی

بخور می‌تا ز خویشت وارهاند

وجود قطره با دریا رساند

(گلشن راز / ص 98)

مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که آمد کدام رفت

(حافظ/ ص 58)

چون ز جام بیخودی رطلی کشی

کم زنی از خویشتن لاف منی

(حافظ / ص 339)


مناسبت اصطلاحات خمری با پخته شدن عارف

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را

ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

میر مجلس چون تو باشی با جماعت درنگر

خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

(دیوان سنایی/ ص 798)

ساقیامی ده که جزمی عشق را پدرام نیست

وین دلم را طاقت اندیشۀ ایام نیست

پختۀ عشقم شراب خام خواهی زان کجا

سازگار پخت جانا جز شراب خام نیست

(دیوان سنایی/ص 96)

شراب خام بیاور و به پختگان در ده

من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا

(کلیات شمس/ ص 129)

زاهد خام که انکار می‌و جام کند

پخته گردد چو نظر مي‌خام اندازد

(حافظ /ص 102)

این خردخام به میخانه بر

تا می‌لعل آوردش خون بجوش

(حافظ/ ص192)

مناسبت اصطلاحات خمری با فقر

عاشق مالست حرص و دشمن مالست می

مال دشمن را به سعی باده دشمن مال کن

(دیوان سنایی/ص 498)

 

در شعاع می‌بقابیند ابد پس بعد از آن

مال چه بود کو زعین جان خود معطی است آن

(کلیات شمس/ص 744)

زاهدان را گذاشتیم به جنگ

ما و شراب و نغمۀ چنگ

نه پی مال می‌رویم و نه جاه

نه غم می‌خوریم نه ننگ

(دیوان اوحدی/ ص249)

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می‌ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

(حافظ/ص 327)

مناسبت اصطلاحات خمری با افشای راز

تا مست نیست از همه لنگان پس تر است

در بیخودی به کعبه به یک گام می‌رود

تا با خودست راز نهان دارد از ادب

چون مست شدچه چاره که خودکام می‌رود

(کلیات شمس/ ص 350)

قدحی دو زدست خود بده ای جان به مست خود

هله تا راز آسمان شنوی جمله مو به مو

(کلیات شمس/ ص 844)

چو خمر عشق تو خوردم سخن نگیرم باز

که هر که مست شود با همه بگوید راز

(دیوان سیف فرغانی/ ص 833)

ولی تو با خودی زنهار زنهار

عبارات شریعت را نگه دار

که رخصت اهل دل را در سه فال است

فنا و سکرپس دیگر دلال است

(گلشن راز/صص 93 و 92)

 

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

(حافظ/ ص 6)

به مستی توان در اسرار سفت

که در بیخودی راز نتوان نهفت

(حافظ / ص 358)

مناسبت اصطلاحات خمری با عقل ستیزی

جان مرا هست کنی مست چو بر من گذری

عقل مرا پست کنی زلف چو در هم شکنی

(دیوان سنایی/ ص 698)

خوشا آن دم که ما بی خویش باشیم

غنی مطلق و درویش باشیم

نه دین نه عقل نه تقوی نه ادراک

فتاده مست و حیران بر سر خاک

(گلشن راز/ص 90)

مست لایعقل کن این ساعت مرا

کزدم عقل سخندان می‌بسم

عقل خود را مصلحت جوید مدام

زین چنین عقل تن آسان می‌بسم

کارساز است او پیش و پس ولی

هم ز پایان هم ز پیشان می‌بسم

عقل را بگذار اگر اهل دلی

زان که چون دل هست از جان می‌بسم

(دیوان عطار/ص 411)

عقل تو تا مست نشد چون وچرا پست نشد

وآنک اومست شدازچون چرارست کجاست

(کلیات شمس/ص194)

می ده گزافه ساقیا، تا کم شود خوف و رجا

گردن بزن اندیشه را، ما از کجا او از کجا

(کلیات شمس/ ص 62)

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

(حافظ/ ص 14)

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی

ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

می بیاور که ننازدبه گل باغ جهان

هرکه غارتگری بادخزانی دانست

(حافظ/ صص 35 و 34)

مناسبت اصطلاحات خمری با غم زدایی

خیز تا می‌خوریم و غم نخوریم

و انده روزنامده نبریم

(دیوان سنایی/ص 954)

گرد غم بنشان به می‌خوردن زعمر

پیش از آن کز تو برآرد چرخ گرد

(دیوان سنایی/ص 1062)

پس غم عطار درین وقت گل

دفع کن از می‌به کرم ای غلام

(دیوان عطار/ص 349)

زغم زمانه ما را برهان زمی زمانی

که نیافت جز به می‌کس زغم زمان رهایی

(فخرالدین عراقی/ص 296)

آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین

ای جان مرگ اندیش روای ساقی باقی درآ

(مولوی/ص 63)

چو نقش غم ز دور ببینی شراب خواه

تشخیص کرده ایم و مداوا مقرراست

(حافظ /ص 28)

مناسبت اصطلاحات خمری در مبارزه با رياكاري

ساقیا می‌ده که جز می‌نشکند پرهیز را

تا زمانی کم کند این زهد رنگ آمیز را

(دیوان سنایی/ص 26)

 

دردی در ده که توبه شکستیم

تا کی زنفاق و زرق و خناقی

ماننگ وجود پارسایانیم

از روی و ریا نهفته زراقی

(دیوان عطار/ص 5940)

دلق ازرق به می‌لعل گرو خواهم کرد

که می‌لعل برون آورد از رنگ مرا

(دیوان خواجوی کرمانی/ص 177)

بشارت بر به کوی می‌فروشان

که حافظ توبه از زهد ریا کرد

(حافظ/ ص 89)

بنابراین چنانکه ملاحظه شد عارفان نیز اشعار خمری زیادی سروده اند. آنها با در هم شکستن مرزهای خمریات و ورود به سرزمین پهناور آن، اصطلاحات خمری را در اختیار گرفته و با تغییر نقش آنان عرصۀ جدیدی را برای خود مهیا ساخته و در آن عرصه به بیان افکار خود پرداخته اند.

اما اگرچه عارفان نقش اصطلاحات خمری را در ا شعار خود تغییردادند، با این وجود باید گفت که آنان نتوانستند صورت قبلی مضامین خمری را در هم بریزند و شکلی نو از مضامین خمری ارائه دهند، بلکه تنها معانی اصطلاحات خمری را در قالب همان الگوهای قبلی گسترش دادند.

درنتیجه آنچه از این مبحث حاصل می‌شود آنستکه خمریات پس از آنکه از زبان عربی به زبان فارسی راه یافت دو رویکرد متفاوت در پیش گرفت. نخست رویکرد غیر عرفانی بودکه بیشتر نزد شاعران سبک خراسانی دیده می‌شود و دوم رویکرد عرفانی که بیشتر نزد شاعران دوره‌های بعد بویژه سبک عراقی دیده می‌شود. البته در پایان باید یادآور شد که نام حافظ در این میان مستثنی است. زیرا خمریات او به هیچ یک از این دو حوزه محدود نمی شود.

پي نوشت فصل سوم

  1. ابن منظور؛ لسان العرب؛ ج دوازدهم ص 450
  2. ابن شداد، عنتره؛ دیوان عنتره بن شداد؛ تصحیح خلیل شرف الدین؛ ص 62
  3. ابن ربیعه، لبید؛ دیوان لبید بن ربیعه؛ ص 175
  4. همان؛ ص 176
  5. ابن عبد، طرفه؛ دیوان طرفه بن عبد؛ ص 34
  6. الابرص، عبید؛ دیوان عبیدالابرص؛ ص 46
  7. افرام البستانی، فواد؛ مجانی الحدیثه؛ ج 1 ص 129
  8. همان؛ صفحات 262 و 261
  9. اعشی، میمون بن قیس؛ دیوان اعشی؛ ص 76
  10. همان؛ ص 194
  11. همان؛ ص 34
  12. ابن میمون؛ محمد؛ منتهی الطلب من اشعار العرب؛ تصحیح دکتر محمد نبیل طریفی؛ ج 1 ص 195
  13. اعشی؛ دیوان اعشی؛ ص 246
  14. الانصاری، حسان بن ثابت؛ ديوان حسان بن ثابت، تصحیح دکتر ولید عرفات؛ ص 75
  15. همان؛ ص 106
  16. مجانی الحدیثه؛ ج 1 ص 233
  17. أخطل؛ دیوان أخطل؛ تصحیح ایلیاحاوی؛ ص 346
  18. همان؛ ص 346
  19. پورداود، ابراهیم، یسنا، ج1 ص 159
  20. همان؛ ص 164
  21. همان؛ صص 166 و 165
  22. همان؛ ص 170
  23. همان؛ ص 171
  24. همان؛ صص 172 و 171
  25. نفیسی، سعید؛ محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی؛ ص 506
  26. هدایت، رضاقلی خان؛ مجمع الفصحا؛ بکوشش مظاهر مصفا؛ بخش نخست از جلد اول ص 441
  27. دیوان منوچهری؛ ص 19
  28. همان؛ ص 16
  29. شفیعی کدکنی، محمدرضا؛ «انواع ادبی در شعر فارسی»؛ ص 97
  30. حاکمی، اسماعیل؛ «نگاهی گذرا بر شعر غنایی»؛ ص 64
  31. محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی؛ ص 511
  32. مجمع الفصحا؛ بخش سوم از جلد اول ص 1139
  33. انوری؛ دیوان انوری؛ تصحیح سعید نفیسی؛ ص 334
  34. رشیدی تبریزی، احمد بن حسین؛ طربخانه؛ تصحیح جلال الدین همایی؛ ص 62
  35. محیط زندگی و احوال واشعار رودکی؛ ص 511
  36. خمریات ابونواس؛ ص 330
  37. دیوان حافظ؛ مقدمه صفحه عب
  38. غنی، قاسم؛ بحث در آثار و افکار واحوال حافظ، تاریخ تصوف در اسلام از صدر اسلام تا عصر حافظ؛ مقدمه صفحه ط
  39. مرتضوی، منوچهر؛ مکتب حافظ یا مقدمه ای بر حافظ شناسی؛ صص 95 تا 89
  40. خرمشاهی، بهاء الدین؛ ذهن و زبان حافظ؛ صص 171 تا 167

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

فصل چهارم:

ریخت و شکل خمریات

 ابونواس، منوچهری و حافظ

 

 

 
 

 

 

شکل خمریات ابونواس

آنچه محققان در خصوص طلایه دار بودن ابونواس در خمریات ذکر کرده اند، نباید ما را به این گمان نادرست بکشاند كه او نخستین کسی بود که به سرودن این نوع اشعار روی آورد. چنانکه با نگاهی گذرا، بر ادبیات عرب قبل از ابونواس، براحتی می‌توان دریافت که پیش از او نیز خمریات سابقه طولانی داشته است.

پس با وجود چنین ابهامی این سوال در ذهن هر مخاطب پدید خواهد آمد که چرا با وجود سابقه داشتن خمریات پیش از ابونواس، باز هم محققان وی را پرچمدار کاروان خمریه‌سرایان می‌دانند. برای یافتن جواب چنین سوالی بایست. به خمریات خود او مراجعه کرد و ویژگی‌های منحصر به فرد آن را بیرون کشید.

ویژگی‌هایی که باعث شد تا خمریات او متفاوت از خمریات شاعران پیش ازو شود. برخی از این ویژگیها عبارتند از:

گرد کردن معانی خمری در یک قصیده واحد

ابونواس توانست همه معانی خمری از قبیل، وصف شراب، وصف آلات شراب، تاثیر بر نوشنده، وصف مجالس شراب و غیره را در یک قصیده واحد در کنار هم گرد آورد. این اتفاق جدید در شعر، پیش ازودر ادبیات عرب سابقه نداشت. پیش ازین در فصول قبل دربارۀ خمریات پیش از ابونواس بحث شده و مشخص شد که شاعران دورۀ جاهلی و اموی خمریات را فقط در تشبیب قصاید به منظور تفاخر یا نشان دادن شجاعت و مردانگي می‌آوردند. بنابراین از آنجا که وصف شراب و پرداختن به سایر معانی خمری در درجه دوم اهمیت قرارداشت هیچگاه در قصاید خود به صورت مستقل به آن نپرداختند بلکه معانی خمری را در کنار دیگر مضامین نظیر، مدح، هجو، رثا وغیره می‌آوردند. اما با تغییر یافتن شیوه زندگی در دورۀ عباسی و روی آوردن دربار و همچنین بسیاری از مردم به باده نوشی نقش خمریات در شعر نیز دگرگون شد. ظهور ابونواس در عرصه شعر و ادب باعث شد تا خمریات به عنوان مضمونی مستقل هماننددیگر مضامین در کانون توجه شاعران قراربگیرد. ابونواس به جای دنباله روی از سنت‌های شاعران پیشین به وصف شراب ومجالس آن پرداخت.

او به جای اینکه معانی خمری را در قصاید پراکنده توصیف کند همگی را دریک قصیده واحد گردآوری کرد و به وصف آنها پرداخت. برای نمونه قصیده ای ازو در ذیل آورده شد؛

هات من الراح، فاسقنی الراحا

اما تری الدیک کیف قد صاحا

وأدبر اللیل فی معسکره،

منصرفا، والصباح قدلاحا

فاستعمل الکأس، واسقنی بکرا

انی الیها اصبحت مرتاحا

کاسادهاقا، صرفا؛ کان بها

الی فم الشاربین مصباحا

نوتی بها کالخلوق فی قدح،

خالط ریح الخلوق تفاحا

من کف قبطیه مزنره،

نجعلها للصبوح مفتاحا

تقول: للقوم من مجانتها

بالله لاتحبسن الاقداحا

(ابونواس/ ص 116)


ارتباط معنایی یا وحدت فنی در محور عمودی قصاید

وحدت فنی در یک شعر با شکل گرفتن وحدت موضوعی به تنهایی تحقق نمی یابد، بلکه این مسئله زمانی تحقق می‌یابدکه در یک شعر تمام ابیات ضمن داشتن وحدت موضوعی دارای پیوستگی و ارتباط معنایی در محور عمودی خود باشند، به شکلی که اگر یک بیت به آنها اضافه و یا بیتی از آن کاسته شود معنی کل شعر دچار اختلال و نارسایی شده و مخاطب در فهم معنی شعر با مشکل مواجه می‌شود. بنابراین در یک شعر که دارای وحدت فنی است بایست هر بیت با ابیات دیگر رابطه زنجيروار از لحاظ معنایی داشته باشد. برای مثال در این قصیده ابونواس، ارتباط معنایی به صورت یاد شده می‌باشد؛

دق معنی الخمر ، حتی

هو فی رجم الظنون

کلماحاولها النا

ظرمن طرف الجفون

رجع الطرف حسیرا

عن خیال الزرجون

لم تقم فی الوهم الا

کذبت عین الیقین

فمتی تدرک مالا

یتحری بالعیون

(ابونواس/ ص 378)

عمیق کردن معانی خمری

وصف شراب، وصف تاثیر بر نوشنده وصف مجالس باده گساری از جمله معانی خمری بودند که پیش از ابونواس مورد توجه شاعران جاهلی و اموی قرار داشتند. اما آنچه باعث شد خمریات ابونواس متفاوت از خمریات شاعران ازو باشد، تشبیهات دقیق و موشکافانه ای بود که وی دربارۀ هر یک از معانی خمري یاد شده ارائه می‌داد. برای مثال او در وصف شراب خوب چندویژگی را در کنار هم گرد می‌آورد،که ممکن نیست درزمان واحد در یک شی ظهورکنند، اما ابونواس با آفرینش هنری، چنین شگفتی را میسر کرده است. برای مثال او می‌گوید؛

فاسقنی الخمر التی اختمرت

بخمار الشیب فی الرحم

(ابونواس/ ص 329)

در بیت بالا او اظهار می‌دارد که شراب در رحم که همان خم شراب است به پیری رسیده است، این تشبیهی است که مصداق آن در خارج تنها خود شراب است. زیرا شراب خوب شرابی است که در خم سالیان دراز مانده باشد. بنابراین غیر از شراب هیچ جنینی در رحم به پیری نخواهد رسید. اودر جای دیگری می‌گوید؛

واشرب کمیتا مزه

عنست واقعدها الکبر

(ابونواس/ص 216)

در این بیت ابونواس شراب را به دختری دوشیزه تشبیه کرده که در خانه پدری مانده و ازدواج نکرده تا اینکه ترشیده است.این همانند سازی بی نظیر او دارای وجه شباهتهای متعددی، همچون دست نخورده بودن و قدمت است.که برای هر شراب خوبی لازم شمرده می‌شود.

علاوه بر اینها وی در خلق تصاویر نو و تازه به این مقدار نیز بسنده نکرد او برای اینکه هر مخاطبی را در حالات مختلف خود در زمان شراب نوشی سهیم گرداند، تلاش کرد تا تصاویر انتزاعی و مجردی بیافریند که هر مخاطب برای درک آن تصاویر نیاز است با انفعالات ذهنی او همراه شود. البته وی در آفرینش این تصاویر با ظرافت مثال زدنی مشبه به‌هایی را بر می‌گزیند که تقریبا هر انسانی در زندگی با آن روبرو شده است. برای مثال اودر وصف تاثیر شراب در نوشنده می‌گوید؛

فتمشت فی مفاصلهم

کتمشی البرء فی السقم

(ابونواس/ ص 330)

در تصویر بالا ابونواس حركت نئشگی در بدن را به خریدن سلامتی در جسم فرد بیمار مانند کرده است.

بنابراین به همین ترتیبی که ملاحظه شد،ابونواس در خمریاتش پیوسته به دنبال تصاویر نو و تازه می‌گشت تا بتواند شراب را بهتر از پیشینیان خود وصف کند.

مبارزه با سنت‌های جاهلی اعراب

وصف آثار بازمانده از خانه معشوق، وصف اطلال، وصف میدان‌های جنگ، وصف شتر و غیره .... رسوم و سنت‌های اعراب جاهلی بود که شاعران نیز پیوسته تلاش می‌کردند تا در اشعارشان این سنت‌ها را مراعات کنند. اما این سنن جاهلی در نظر ابونواس چندان ارزشی نداشت. دلیل این امر نیز آنست که ابونواس در روزگاری زندگی می‌کردکه مردم اغلب از زندگی بادیه نشینی روی گردان شده و به شهر نشینی رو آوردند، از طرف دیگر همراه با گسترش زندگی شهر نشینی، مظاهر دیگر تمدن آن روزگار نظیر باده گساری، شکار وغیره ...، که پیشتر درزندگی ایرانیان قبل از اسلام و پادشاهان ساسانی دیده می‌شد، به فرهنگ جامعه اسلامی راه یافت. خلفای عباسی و دربارهای وابسته به آنها هم که در آن روزگار زمام حکومت اسلامی را در اختیارداشتند، خود عامل دیگری برای گسترش این شیوۀ زندگی بودند. ابونواس هم که در فضای چنین فرهنگی رشد کرد وبالغ شد، نه تنها با شراب و مجالس آن آشنایی یافته، بلکه شیفتۀ این گونه مجالس نیز شد. پس حضور پی در پی در چنین مجالسی، او را بر آن داشت تا به توصیف آنها در شعر خود بپردازد، از طرف دیگر او شراب را نماد تمدن جدید می‌دانست که به تازگی شکل گرفته بود، بنابراین از شراب به عنوان اهرمی برای مبارزه با شیوه زندگی گذشته اعراب سود برد. او پیوسته شراب و ملائمات آن را وصف می‌کرد و درمقابل سنت‌های جاهلی اعراب را به تمسخر می‌گرفت، برای مثال:

دع الاطلال تسفیها الجنوب

و تبلی عهد جدتها الخطوب

و خل لراکب الوجناء ارضا

تخب بها النجیبه و النجیب

بلاد نبتها عشر و طلح

و اکثر صیدها ضبع و ذیب

ولا تاخذ عن الاعراب لهوا

ولاعیشا فعیشهم جدیب

(ابونواس /ص41)

و در جای دیگر می‌گوید:

فاذکر صباح العقار واسم به

لابصباح الحروب و العطب

احسن من موقف بمعترک

و رکض خیل علی هلاوهب

صیحه ساق بحابس قدحا

وصبر مستکره لمنتحب

(ابونواس/ ص 59)

جالب اینجاست که با همه تنفروی از یادآوری این سنت‌ها وگنجاندن این مقوله در اشعارش،‌هارون، خلیفه عباسی، یکبار او را وادار می‌کند تا این سنت‌ها را در شعرش آورده و آنها را در توصیفات خود بگنجاند.ابونواس از شنیدن این فرمان به حیرت می‌افتد اما ناچار است تا فرمان خلیفه را سربنهد، بنابراین در قصیده ای زبان به شکوه می‌گشاید ومی گوید؛

دعانی الی نعت الطلول مسلط

تضیق ذراعی أن أجوز له امرا

فسمع امیرالمومنین، وطاعه

وان کنت قد جمشتنی مرکبا وعرا

(ابونواس/ ص 164)

پس بالاخره، او به اجبار راضی می‌شود تا سنن جاهلی عرب را وصف کند، اما با این حال باید گفت بدون تردید او از آوردن چنین سنت‌هایی در شعر خود بیزار است.

داستان پردازی خمری

در خمریات ابونواس گاهی اوقات با قصایدی مواجه می‌شویم که بی شباهت به یک داستان کوتاه نیست. در این قصاید شاعر از طریق گفتگو با یکی از عناصر خمری نظیر شراب فروش یاخود شراب داستانی هنری را ترتیب می‌دهد از خلال همین داستان و از زبان خود این عناصر به وصف آنها می‌پردازد. برای نمونه شاعر در قصیده ای در گفتگو با شراب از او می‌پرسد؛

فقلت لها: یا خمر کم لک حجه

فقالت: سکنت الدن ردحا من الدهر

فقلت لها: کسری حواک؛ فعبست

وقالت: لقد قصرت فی قله الصبر

سمعت بذی القرنین قبل خروجه

و ادرکت موسی قبل صاحبه الخضر

و لواننی خلدت فیه سکنته

الی ان ینادی‌هاتف الله بالحشر

(ابونواس/ صص 229 و 228)

او در این ابیات با شراب گفتگوی کوتاهی را ترتیب می‌دهد و از او می‌پرسد که چند سال دارد و شراب نیز برای او توضیحات مختصری درباره سن و سال خود می‌آورد. ابونواس در قصیده ای دیگر همین روش را دنبال کرده و گفته است؛

اني بذلت لها، لما بصرت بها،

صاعا من الدر و الیاقوت ماثقبا

فاستوحشت، وبکت فی الدن قائله:

یا ام ویحک ، اخشی النار و اللهبا

فقلت: «لا تحذریه عندنا ابدا»

قالت: «فبعلی»؟ قلت: «الماء ان عذبا»

(ابونواس/ صص 53 و 52)

همانطور که در مثال‌های یاد شده ملاحظه می‌شود ابونواس با سرودن این نوع قصاید خمری، نوآوری دیگری را در عرصه خمریات رقم زد.

تاکنون به آندسته از ویژگی‌هایی خمریات ابونواس که عامل برجسته شدن نام او در میان خمریه سرایان بوده اشاره شد، حال نگارنده به دسته دیگری از ویژگیهای سبكي او که ناظر به شكل خمريات يا مباني فكري او می‌باشد خواهد پرداخت. این ویژگی‌ها عبارتند از:

غالب بودن صورت بر محتوا

به دلیل توجه زیاد شاعر به جنبه وصفی در اشعارش، دربیشتر قصاید او صورت بر محتوا غلبه یافته است. البته این خصوصیت، تنها مربوط به سبک ابونواس نیست، بلکه علاوه بر اشعار او در شعر اغلب شاعران دورۀ عباسی نیز دیده می‌شود. آنان برای وصف دقیق طبیعت یا اشکال مورد نظر خود، تشبیهات و استعاره‌های بیشماری خلق می‌کردند، ولی در عین حال به مسائل و موضوعاتی که باعث پرمحتوا شدن اشعار آنان می‌شد، چندان اهمیتی نمی دادند. بنابراین اگر صورت و محتوای شعر آنها در دو کفۀ ترازو قرار داده شود، دائما کفۀ صورت سنگینی خواهد کرد. و البته ا ین یکی از ضعف‌های اساسی شعر در این دوره بود که به خمریات ابونواس نیز تسری پیدا کرد. اکنون برای روشن شدن این مطلب یکی از قصاید او به عنوان مثال ذکر خواهد شد؛

هذا قناع اللیل محشور

فاشرب فقدلاح التباشیر

سلافه لم تعتصرها ید،

ولم تدنسها الاعاصیر

تنزو، اذا الماء تراءی لها

کمارمی بالشرر الکیر

کریمه اصغر آبائها

ان نسبت کسری و سابور

طوی علیها الدهر ایامه

و عمیت عنها المقادیر

فلم تزل تخلص، حتی اذا

صارالی النصف بها الصیر

جاءت کروح لم یقم جوهر

لطفا به ، او یحصه نور

یسقیکها مختلق،ماجن

معود للسقی، نحرير

منقطع الردف، هضیم الحشا

احور، فی عینیه تفیتر

قد عقربت رابیه صدغه

فالصدغ بالعنبر مطرور

احسن من سیر علی ناقه

سیر علی اللذه مقصور

(ابونواس/ صص 159 و 158)

او در این قصیده به وصف شب، شراب، ساقی و ... پرداخته است، ولی از توجه به محتوا بازمانده است.


بکار بردن لغات فارسی

با توجه به اینکه ابونواس در پاره ای مواقع کلمات فارسی را در شعر خود جایگزین کلمات عربی می‌کند، می‌توان گفت که به احتمال فراوان، وی با زبان فارسی هم آشنایی کامل داشته است. البته باید توجه داشته که او از مادری ایرانی متولد شده و خودش نیز مدتی از دوران کودکیش را در اهواز سپری کرد. بنابراین این حدس و گمان چندان دور از ذهن نیست، چنانچه تاثیر این آشنایی گاهی مواقع در سروده‌هایش نمایان شده است. برای مثال در زیر به تعدادی از کلمات فارسی که در اشعارش آمده اشاره شد؛

فلم نزل نسقی، ونلهوبه

ونأخذ القصف بآیینه

(ابونواس/ ص 386)

ووقر الکأس عن سفیه

فان آیینها الوقار

(ابونواس/ ص 167)

حتی اذا اصطفت الاقداح و انتطحت

بیض القواریر من اعیان «کیوان»

(ابونواس/ ص 396)

صهباء صافیه، عذراء ناصعه

للسقم دافعه من کرم دهقان

(ابونواس / ص 395)

درمثالهای یاد شده معادل‌های عربی کلمات به ترتیب عبارتند از : «قانون»، «زحل» و «فلاح» می‌باشد.


بیان عقاید شعوبی

ابونواس بدلیل داشتن اصلیتی ایرانی یکی از شاعرانی بود که به فرقه ضد عرب موسوم به شعوبیان پیوست. نهضت شعوبیه قیامی در مقابل تحقیرها وستم‌های اعراب بود. اعراب ایرانیان ودیگر اقوام تحت سلطه را با تحقیرهای خود، خوار می‌کردند. بنابراین شعوبیان بنا به گفته دکتر ذبیح الله صفا؛ «کارشان مبارزه فکری با برتر اندیشی تازیان و سیاست متعصبانه نژادی آنان در زمان امویان و آغاز عهد عباسیان بود».

ابونواس هم که شاعری ا یرانی بود، سنگینی این تحقیر و خوار داشت را بر پیکر خود احساس می‌کرد، بنابراین زبان به سخن گشود و در جواب این تحقیر، شکوه و تمدن گذشته ایران را به اعراب گوشزد کرده و سپس زندگی بادیه نشینی و طاقت فرسای اجداد آنان را به ریشخند می‌گرفت تا از این طریق به آنان یاد آور شود که ایرانیان ملتی آزاده هستند که هرگز لایق چنین تحقیری نیستند. برای نمونه او در یکی از قصایدش پس از وصف شراب چنین می‌گوید؛

ببلده لم تصل کلب بها طنبا

الی خباء ولا عبس و ذبیان

لیست لذهل، ولاشیبانها وطنا

لكنها لبنی الأحرار اوطان

ارض تبنی بها کسری دساکره

فما بها من بنی الرعنا انسان

و ما بها من هشیم العرب عرفجه

ولابها من غذا العرب خطبان

ولکن بها جلنار قد تفرعه

آس وکلله ورد و سوسان

فان تنسمت من ارواحها نسما

یوما تنسم فی الخیشوم ریحان

(ابونواس/ ص 399)

و در قصیده ای دیگر نیز می‌گوید:

معاقره المدام بوجه ظبي

حوی فی الحسن غایات الرهان

اذا ما افتر قلت: رفیف برق

و اما اهتز قلت: قضيب بان

الذ الي من عيش بواد

مع الاعراب، مجدوب المكان

قصاری عیشهم اکل نصب

و شرب من حفیر فی شنان

(ابونواس/ صص 394و 395)

اودراین قصاید ایرانیان را انسان‌هایی آزاده ودرمقابل اعراب را مردمانی احمق معرفی کرده و شیوه ی زندگی آنان را به تمسخر گرفته است.

اینها تعدادی از ویژگیهای خمریات ابونواس بود، که به آنها اشاره شد.ولی با وجود این، ویژگی‌های متعدد دیگر نیز در خمریات اودیده می‌شود، که نگارنده برای اجتناب از تکرار مطالب، در مباحث بعد، ضمن مقایسه خمریات سه شاعر یاد شده با یکدیگر به این ویژگیها اشاره خواهد کرد.

خمریات منوچهری

فارسی دری که بعد از ورود اسلام، به عنوان زبانی نوپا، مورد استفاده مردم ایران قرار گرفت، بمانند دیگر بخش‌های فرهنگ، از همان آغاز تحت تاثیرفرهنگ اعراب قرار گرفت. این امرسبب شد تا شاعرانی که مشغول سرودن شعر به زبان فارسی بودند، در بسیاری از زمینه‌ها،شاعران عرب را الگو و سرمشق خود قرار دهند. در نتیجه خمریات هم، که از مضامین شعری با سابقه در ادبیات عرب بود، از همان ابتدا وارد زبان فارسی شده و از سوی شاعران بکار گرفته شد. پس ازین انتقال، خمریات به رشد و بالندگی عظیمی در مسیر حرکت خود در این زبان دست یافت و به قلمرو علوم دیگری مانند عرفان، سیاست و غیره ... نیزگام نهاد. اما با این همه نباید فراموش کرد خمریات در زبان فارسی هیچگاه به صورت مضمونی مستقل، همانگونه که در زبان عربی رایج است، درنیامد. بلکه تنها مضامین خمری ، به صورت پراکنده در اشعار فارسی بکار برده شد بدون اینکه نام مشخصی را برای آن برگزینند. به هر حال در ابتدا این انتقال مضامین توسط عده ای از شاعران نظیر؛ رودکی، منوچهری، بشار، فرخی و غیره ... انجام گرفت، که در میان این شعرا، منوچهری نقش بزرگتری ایفا کرد. وی بدلیل تسلط بر زبان عربی، موفق شد بسیاری از دواوین شعرای عرب را مطالعه کرده و تصاویر و مضامین آ نها را بخاطر بسپارد. همین عامل باعث شد تا او در هنگام سرودن اشعارش، تعدادی از این تصاویر و مضمون‌ها را ناخودآگاه یا به اختیار وارد شعر خود کند سروده‌های خمری او نیز از این امر مستثنی نیست و با اینکه او در دربار سلاطین و بزرگان عصر خود، مجالس باده‌گساری را تجربه کرده بود، باید اذعان داشت که خمریات او تقریبا تقلیدی از همان خمریات شاعران عرب می‌باشد. وی در بحث خمریات بیش از همه دنباله رو ابونواس است. خمریات او با در نظر گرفتن برخی تغییرات اندک شباهت زیادی به خمریات ابونواس دارد. برای مثال یکی از تغییرات او این است که علاوه بر قالب قطعه و قصیده در قالب مسمط نیز خمریه سرایی کرده است. با این پیشفرض اکنون به سه ویژگی کلی خمریات او اشاره خواهد شد.

ارتباط معنایی یا وحدت فنی در محور عمودی شعر

منوچهری در برخی از قصاید یا قطعات و مسمطات خمری خود؛ وحدت فنی یا ارتباط معنایی را در بین ابیات رعایت کرده است. به گونه ایکه تمام ابیات از لحاظ معنایی در امتداد یکدیگر قرار می‌گیرند و هر بیت در شعر مکمل معنایی برای دیگر ابیات به شمار می‌رود. برای نمونه در قصیده ای که با مطلع زیر آغاز می‌شود.

چنین خواندم امروز در دفتری

که زنده ست جمشید را دختری

(منوچهری/ ص 121 و 120)

تا پایان قصیده وحدت فنی ابیات را حفظ کرده است.

داستان پردازی

منوچهری در این شیوه به پیروی از ابونواس با استفاده از عناصر خمری به داستان پردازی مشغول می‌شود. او اغلب این شیوۀ داستان سرایی را در قالب مسمط دنبال می‌کند. اساس کار اودر آفرينش چنین داستان‌هایی به مانند ابونواس، برگفتگو ومناظره بین دو عنصر خمری نهاده شده است. برای مثال او در یکی از مسمطاتش با برقرار کردن گفتگویی بین دهقان و رز داستان زیبایی ترتیب می‌دهد. این داستان به صورت خلاصه بدینقرار است که؛ «چون شاخه‌های انگورآبستن شدند و دختران زیادی از آنان متولد شد، رزبان به سراغ آنها می‌آید و زمانیکه این شگفتی را می‌بیند، حیرت زده می‌شود. برآنها دل می‌سوزاند که چرا مادر به آنها شیر نداده است. پس او آنها را آبیاري مي‌كند و برای اینکه از دسترس اغیار مصون بمانند در را بر روی آنها می‌بندد و بر آن قفل می‌زند. بعد از سپری شدن چند روز رزبان دوباره به سراغ دختران رز می‌آید. اما حادثه عجیبی رخ داده است. او با مشاهده دختران رز پی می‌برد که همه آنها بتمامی آبستن شده اند. بنابراین به شدت عصبانی می‌شود و به فکر می‌افتد که چرا با اینکه او در بر روی آنها بسته بودو بر آن قفل نشانده بود، باز هم نتوانسته آنان را از دسترسی اغیار مصون نگه دارد. پس تصمیم گرفت تا دلیل این اتفاق عجیب را بیابد. او ابتدا از خود آنها سئوال میکند تا دلیل آبستن شدن خود را توضیح دهند. دختران رز در جواب سوگند می‌خورند که آنها با هیچ بشری آمیزشی نکرده اند، بلکه این خورشید و ماه بودند که باعث آبستن شدن آنان گردیدند. رزبان سخن آنان را باور نمی کند و به دلیل ارتکاب جرم سر از تن همگی جدا می‌سازد وگوشت وخونشان را در چرخشت می‌ریزد و لگد میکند، سپس از آنجا به خم منتقل میکند و سرخم را محکم می‌بندد. او این شیوه را برگزید تا بر او روشن شود که آیا بچه دختران رز که قرار است بزودی متولد شود، بحقیقت نسبتی با خورشید وماه دارد یا نه؟ پس از سپری شدن ایامی چند او به سر وقت خم می‌رود و در آن می‌گشاید و با شگفتی مشاهده می‌کند که نوری درخشنده از آن سر بر ‌آورد. بنابراین رزبان به زبان خویش اقرارمی کند که:

رزبان گفت هيچ شك نيست که این لعبتکان بيگنهند  

هيچ شك نيست که ازنسبت خورشیدو مهند

از سوی ناف وز پشت دو گرانمایه شهند

عیبشان نیست اگر مادرکانشان سیهند

گاه آنست که از محنت سختی برهند

جای آنست که امروز کنم من طربی

(منوچهری/ صص 198 الی 195)

همانطوریکه ملاحظه شد منوچهری در خلال این داستان خمری روش بدست آمدن شراب را با ظرافت و زیبایی مثال زدنی به تصویر کشیده است.


دوری و بیزاری منوچهری از سنت‌های جاهلی (وصف ربع و طلول و دمن)

منوچهری یکبار به پیروی از ابونواس از سنت‌های جاهلی شعر عرب اظهار بیزاری کرده و می‌گوید:

ای باده! فدای تو همه جان و تن من

کز بیخ بکندی ز دل من حزن من

خوبست مرا کار به هرجا که تو باشی

بیداری من با توخوشست و وسن من

با تست همه انس دل و کام حیاتم

باتست همه عیش تن و زیستن من

هر جایگهی کآنجا آمدن شدن تست

آنجا همه گه باشد آمد شدن من

وانجا که تو بودستی ایام گذشته

آنجاست همه ربع و طلوع و دمن من

(منوچهری/ ص 78)

غالب بودن صورت بر محتوا

همانطور که پیش از این در مورد خمریات ابونواس نیز گفته شد،این مورد را می‌توان نوعی ضعف به شمار آورد که البته در کار اغلب خمریه سرایان سبک خراسانی دیده می‌شود.

بنابراین منوچهری هم به مانند خمریه سرایان هم عصر خود یا پیش از خود، به این کاستی در اشعارش دچار است. برای نمونه به قطعه زیر توجه داده می‌شود؛

شبی دراز، می‌سرخ من گرفته به چنگ

میی بسان عقیق و گداخته چون زنگ

به دست راست شراب و به دست چپ زلفین

همی خوریم و همی بوسه می‌دهیم به دنگ

نبیند و بوسه تودانی همه چه نیک بود

یکی نبیند و دو صد بوسه و شراب زرنگ

گهی بتازد بر من، گهی بدوتازم

به ساعتی در، گه آشتی و گاهی جنگ

به گاه مستی چونان شود دو چشم بتم

که نرگیسی غرقه شود به خون پلنگ

(منوچهری/ ص 64)

در ابیات اخیر منوچهری از مضامینی نظیر، اخلاقیات، فلسفه، عرفان و ... که باعث عمیق شدن محتوا می‌شود استفاده نکرده و مضامین خمری خود را از تمام این موارد عریان ساخته است.

با این توصیف آشکار شد که شکل خمریات منوچهری محاسن و کاستی‌های آن شباهت زیادی به خمریات ابونواس دارد.

خمریات حافظ

با اینکه حافظ در نزد ادیبان و حتی غیر ادیبان شاعر شناخته شده ایست و نیاز چندانی به توضیحات آنچنانی در مورد خمریات او نیست، با این حال لازم است توضیحاتی چند ولو کوتاه در مورد خمریات او آورده شود.

خمریات حافظ نزد محققان اهمیت ویژه ای دارد و بعلت چند رویه بودن خمریات وی نقادان پیوسته در مورد مفهوم ومدلول آن‌ها دچار شک و تردید هستند. اما این تنها یک جنبه از جنبه‌های پر اهمیت بودن خمریات او می‌باشد. یکی دیگر از جنبه‌های اهمیت یافتن خمریات او که در این تحقیق مورد کنکاش و جستجو قرار گرفته میزان تغییر و تحولاتی که او در سطح مضامین خمری بوجود آورده است چنانچه بررسی شباهت‌ها و تفاوت‌های خمریات او با شاعرانی چون منوچهری و ابونواس بر ما روشن می‌سازد که آیا او در این زمینه موفقیتی حاصل کرده است یا نه؟

گزافه نیست اگر گفته شود حافظ عناصر خمری را در بالاترین سطح ممکن بکار گرفت. زیرا از یک طرف خمریات تا زمان او راه را درازی را سپری کرده بود و به مثابه رودخانه‌ای که خس وخاشاک خود را در طول مسیرش فرو می‌نهد و زلال می‌شود، به بستری آرام ومطمئن برای عوض کردن و فرو رفتن شعرا تبدیل شد. از طرف دیگر به دلیل آمیزش با عرفان و فلسفه گسترش معنایی عظیمی نیز پیدا کرد.

حافظ از رهگذر این تحولات بهره‌های فراوان برد او با استفاده از عناصر خمری شرایط نابسامان سیاسی و فرهنگی جامعه خویش را به تصویر کشیده و با زبانی رمز آلود در قالب اصطلاحات خمری انتقادهای تند سیاسی خود را مطرح کرده و در ضمن بارذیلت‌های اخلاقی حاکم بر جامعه خود نیز به مبارزه برخاست. وی علاوه بر این، جهان بینی خود را که حاکی از تجربیات عرفانی اش بود در قالب همین اصطلاحات خمری بیان داشت.

در مجموع حافظ علاوه بر، به وصف درآوردن مضامین و اصطلاحات خمری به آنها محتوایی عمیق نیز بخشید. او حتی توانست بعضی از اصطلاحات خمری نظیر، رند، می‌فروش، پیر مغان، ميکده، خرابات و غیره را به شکل اسطوره ای درآورد، به گونه ایکه پس ازو نقش این اصطلاحات در شعر کاملا دگرگون گردید. اما با این حال باید گفت درکسب این موفقیت‌ها تنها نبوغ واستعداد حافظ نیست، که موثر واقع شد، بلکه این موفقیت حاصل تلاش چند صد ساله شاعران پیش ازو نیز هست. چنانچه بسیاری از تصاویر و مضمون‌های خمری موجود در دیوان او می‌تواند گواهی بر راستی این مطلب باشد.

پي‌نوشت فصل چهارم

  1. صفا،ذبیح الله، تاریخ ادبیات ایران،تلخیص از محمد ترابی،خلاصه جلد اول و دوم ص21

 

 

 

 

 

فصل پنجم:

مقایسه‌ي مضامین خمری

ابونواس، منوچهری وحافظ

 

 

 
 

 

 

وصف شراب

پیش از اینکه به مقایسه تصاویر این سه شاعر در وصف شراب پرداخته شود، ابتدا به برخی از القاب و عناوینی که آنهابرای شراب آورده اند، اشاره خواهد شد. آنها در اشعارشان به این مقوله توجه خاصی نشان می‌دادند. بویژه ابونواس که در سرآغاز یکی از قصایدش می‌گوید:

أثن علی الخمر بآلائها

وسمها احسن اسمائها

(ابونواس/ص 12)

بر همین اساس نگارنده هم در آغاز این مبحث، ابتدا به سراغ القاب وعناوین مختلف شراب که در دیوان سه شاعر مذکور استعمال شده ، رفته و آنها را در قالب دو بخش اسامی مشترک و غیر مشترک ذکر کرده است.

اسامی مشترک

دسته نخست اسامی و عناوین مشترکی است که در دیوان هر سه شاعر دیده می‌شود، این اسامی عبارتند از:

1- مدام

ریشه این کلمه «دوم» می‌باشد. بنا به اینکه شراب هم مدتی درخم می‌ماند تا از جوشش آن کاسته شود بدین نام خوانده شد. برای نمونه در ذیل به شواهدی از اشعار این شاعران اشاره شد.

و مدامه سجدالملوک لذکرها

جلت من التصریح بالاسماء

(ابونواس/ص 28)

 

صبوح از دست آن ساقی صبوح است

مدام از دست آن دلبر مدام است

(منوچهری / ص 12)

مادر پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بیخبر ز لذت شرب مدام‌ ما

(حافظ / ص 9)

می چکد ژاله بر رخ لاله

المدام المدام یا احباب

(حافظ/ ص 11)

2. ابنه العنب (بنت کرم)

قدما شراب را دختر انگور می‌دانستند. زیرا تا زمان بدست آمدن، در خم مستورنگه داشته می‌شد. بر همین اساس از این جهت به دختران شباهت یافته بود. برای مثال ابونواس می‌گوید؛

خطبنا الی الدهقان بعض بناته

فزوجنا منهن، فی خدره، الکبری

(ابونواس/ ص 31)

یا در جای دیگر گوید؛

من بنت کرم، لها فی الکاس رائحه

تحکی لمن نال ریح تفاح

(ابونواس/ ص 106)

و باز گوید؛

اصدع نجي الهموم بالطرب

و انعم علی الدهر بابنه العنب

(ابونواس/ ص 58)

بر همین منوال منوچهری همین عنوان را برای شراب در اشعارش بکار برده است. برای نمونه؛

برشد ز دختر رز تا فلک پنجم

بوی مشک تبت و نور برازانجم

(منوچهری/ص 206)

و سرانجام حافظ نیز این برنام شراب را می‌پسندد و بارها آن را در اشعار خود می‌آورد؛ که برای مثال به ابیاتی ازو اشاره شد:

دوستان دختر رز توبه زمستوری کرد

شد برمحتسب کار بدستوری کرد

(حافظ/ ص95)

جمال دختر رز نور چشم ماست مگر

که در نقاب زجاجی وپرده عنبيست

(حافظ/ ص 45)

به نیمشب اگرت آفتاب می‌باید

زروی دختر گلچهر رز نقاب انداز

(حافظ/ ص 178)

ساقیا دیوانه ای چون من کجا دربر کشد

دختر رز را که نقد عقل کابین کرده اند

(حافظ/ ص 366)

3. عجوز

شراب هرچه بیشتر درخم بماند، بر مرغوبیت آن افزوده خواهد شد. بنابراین شرابی را که مدت زمان طولانی در خم مانده باشد، با این صفت یاد می‌کنند. برای مثال ابونواس می‌گوید؛

ولکن عجوزا، بنت کسری قدیمه

معتقه قددب فی طیها الحلم

(ابونواس/ ص 339)

منوچهری و حافظ نیز به این صفت شراب اشاره کرده اند، برای نمونه به شواهد زیر توجه داده می‌شود

بیار ای بت کشمیر شراب کهن پیر

بده پرو تهی گیر که مان ننگ و نبردست

(منوچهری/ ص 11)

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان

رخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود

(حافظ/ ص 139)

شادوران دکتر زرین کوب در مورد پیرگلرنگ در بیت دوم می‌گوید: «بی هیچ شک اشارتی است به شراب گلرنگ شراب کهن، شراب پیر – اما کسانی که از طریقت جز سلسله و خانقاه و پیر و مرشد چیزی در تصور نداشته اند، بعدها کوشیده اند تا این تعبیر شاعرانه را عنوان یک شیخ شهر، یک صوفی فرا بنماید».(1)

4. الطلاء

باده ای را گویند که آن را جوشانده‌اند تا تبخیر شده و تنها یک سوم از آن باقی بماند. در زبان فارسی معادل این لغت سیکی می‌باشد. برای مثال دو نمونه از اشعار ابونواس و منوچهری در زیر آورده شد.

لما اتونی بکأس من شرابهم

یدعی الطلاء صلیبا، غیر خوار

اظهرت نسکا، وقلت: الخمر اشربها!

والله یعلم ان الخمر اضماری

آلی زعیمهم بالنار قد طبخت

یرید مدحتها بالشین والعار

(ابونواس/ ص 180)

ای پسر میگسار، نوش لب و نوش گوی

فتنه بچشم و بخشم فتنه به روی و به موی

ماسیکی خوار نیک تازه رخ و صلحجوی

تو سیکی خوار بد،جنگ کن و ترشروی

(منوچهری/ ص 86)

5. نبیذ

این لغت در زبان عربی از ریشۀ «نبذ: دورانداخت» مشتق شده و به شراب عصار شده از خرما، کشمش، جو، عسل و یاهر چیز دیگری بجز انگور اطلاق می‌شود. این لغت در اصل فارسی بوده و همانطوریکه مرحوم دکتر معین در حاشیه برهان قاطع آورده اند ریشۀ فارسی باستان آن «نی پی ته» است. (2) درفارسی دری به آن بوزه نیز می‌گویند. روش ساخت این شراب بدینصورت است که، خرما، کشمش یا جو را در ظرفی می‌انداختند و بر روی آنها آب می‌ریختند سپس آنها را در گوشه ای می‌گذاشتند تا غلیان کند و تبدیل به شراب شود. در حال حاضر فارسی زبانان نبید را با سیکی یا همان شراب پخته شده یکی می‌دانند، در حالی که به احتمال فراوان این دو با هم یکی نبوده و تفاوت دارند. چنانکه فردوسی نیز در یکی از ابیات خود چنین آورده که:

سپهدار چون کار از آنگونه دید

بی آتش بجوشید همچون نبید

(شاهنامه، ج 2 ص 148)

بنابراین می‌توان از این بیت برداشت کرد که نبید همانند سیکی به وسیله آتش پخته نمی‌شد. منوچهری نیز نبید را با صفت خام همراه ساخته و گفته است:

بر سماع چنگ او بایدنبید خام خورد

می خوش آید خاصه اندر مهرگان بربانگ جنگ

(منوچهری/ ص 61)

اما ابونواس نبید را نیز به مانند سیکی سازگار با طبع خود نمی یابد. چنانکه می‌گوید:

باع راحا بنبید

هکذا بیعا خسارا

مثل مبتاع بطرف

سبق الخیل حمارا

(ابونواس/ ص 184)

6. الراح

از ریشۀ «راح: شادشد» مشتق شده است. بدلیل اینکه شراب نوشیدن باعث می‌شود که عقل مدت زمان کوتاهی از کار بیفتد و انسان از این طریق به آسایش برسد، شراب را بدین نام خوانده اند. شواهد زیراز ابونواس، منوچهری و حافظ مطلب فوق را بخوبی اثبات می‌کند.

و ندمان صدق، باکر الراح سحره

فاضحی، و مامنه اللسان ولا القلب

تانیته کیما یفیق و لم یفق

الی ان رایت الشمس قدحازها الغرب

(ابونواس/ ص 39)

هست ایام عید و فصل بهار

جشن جمشید و گردش گلزار

ای نگار بدیع وقت صبوح

زود برخیز و راح روح بیار

(منوچهری/ 211)

تخت زمرد ز دست گل به چمن

راح چون لعل آتشین درياب

                          (حافظ/ص 11)

بادۀ لعل لبش کز لب من دور مباد

راح روح که پیمان ده پیمانه کیست

(حافظ/ ص 47)


7. صهباء

بدلیل اینکه رنگ شراب گاهی اوقات سرخ مایل به زرد است به این نام خوانده شد. چنانکه ابونواس گوید؛

فقلت له: اسقنی صهباء صرفا

اذا مزجت توقد کالسراج

(ابونواس/ ص 87)

حافظ نیز شراب را با این نام یاد کرده است. برای مثال او می‌گوید؛

یاد باد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب

آن که او خندۀ مستانه زدی صهباء بود

(حافظ/ ص 139)

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق میکده از درس و دعای ما بود

(حافظ / ص 138)

چنان زند ره اسلام غمزه ساقی

که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند

(حافظ/ ص 127)

8. الرحیق

به باده خالص و بی غش اطلاق می‌شود.

نزه صبوحک عن مقال العذل

ما العیش الا فی الرحیق السلسل

(ابونواس/ ص 308)

گویی که همه جوی گلاب است و رحیق است

جوی است به دیدار و خليج است به کردار

(منوچهری/ ص 44)

ای شهریار عالم: یک چند صید کردی

یک چندگاه باید اکنون که می‌گساری

جام رحیق خواهی، شعر مدیح خواهی

 مال حلال جویی شاخ کمال کاری

(منوچهری / ص 10)

صافی ست جام خاطر در دور آصف عهد

قم فاسقنی رحیقا اصفی من الزلال

(حافظ/ ص 324)

9. مروق

باده ای را مروق خوانند که صاف و تصفیه شده باشد. قدما برای تصفیه کردن شراب زگال بید را در کیسه ای کرده و ظرفی در زیر آن می‌گذاشتند، آنگاه شراب را در آن زگال می‌ریختند تا از زگال بگذرد و در ظرف بریزد هنگامی که این عمل به پایان می‌رسید شرابی سرخ و مصفا بدست می‌آمد. خاقانی در اشعارش به این شیوه اشاره کرده و گفته است:

بید بسوز و باده کن راوق و لعل باده را

چون دم مشک و عود، عطر فزای و تازه بین

(دیوان خاقانی/ص 687)

با این همه مشخص نیست که آیا در میان اعراب نیز همین روش برای تصفیه شراب اجرا می‌شد یا اینکه از روش دیگری برای این کار بهره می‌بردند. نگارنده هم نتوانست اشاره مشخصی به این مورد درفرهنگ‌های معتبر عربی نظیر، لسان العرب(3) یا اقرب الموارد(4) و تاج العروس(5) بیابد. تنها موردی که شاید بتوان به آن استناد کرد، لغت «الفدام» می‌باشد که صاحبان اين فرهنگ‌ها، آن را کیسه ای دانسته که بر دهانۀ آبریز شراب می‌بستند تا آن را تصفیه کنند. ابونواس در شعر خود بارها به این گونه شراب اشاره کرده است: مثلا می‌گوید؛

ادرها علینا قبل أن نتفرقا

وهات اسقنی منها سلاقا مروقا

(ابونواس/ ص 274)

منوچهری و حافظ نیز به همین منوال از این نوع شراب یاد کرده اند.

بادۀ خوشبوی مروق شده است

پاکتر از آب و قویتر زنار

(منوچهری/ 162)

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

التفاتش به من صاف مروق نکنیم

(حافظ/ ص 261)

10. تریاق

همان پادزهراست. از آنجا که گاهی اوقات شراب را به منظور رفع سردرد یا دیگر بیمارها مورد استفاده قرار می‌دادند، بر این اساس ابونواس و منوچهری و بسیاری از شاعران دیگر شراب را با این نام هم یاد کرده اند.

برای مثال:

قدبات یسقنی دریاقه

سالت من الابریق فی الجام

(ابونواس/ ص 327)

برکف من نه که طرب را سبب اینست

آرام من و مونس من روز و شب اینست

تریاق بزرگست و شفای همه غمها

نزدیک خردمندان مي را لقب اینست

(منوچهری/ ص 16)

مرغ سحر تشنیع زن بر قتل مرغ باب زن

مرغ صراحی در دهن تریاق غمها داشته

(خاقانی/ ص 537)

آن خام خم پرورد کو آن شاهد رخ زرد کو

آن عیسی هر دردکو، تریاق بیمار آمده

(خاقانی/ ص 55)

11.دم الدن و روح الدن

قدما همۀ اشیا و موجودات را جاندار می‌انگاشتند، بر همین اساس شعرا نیز به مانند دیگران این پندار را بارها در اشعار خود نشان داده اند ابونواس و حافظ هم خم را جاندار و ذی روح پنداشته و به همین مناسبت شراب را نیز گاهی خون وگاه روح خم فرض کرده اند.

برای مثال:

ما زلت استل روح الدن فی لطف

و استقی دمه من جوف مجروح

(ابونواس/ ص 105)

حال خونین دلان که گوید باز

واز فلک خون خم که جوید باز

(حافظ/ ص177)

یارب چه غمزه کرد صراحی که خون خم

با نعره‌های قلقلش اندرگلو ببست

(حافظ/ ص 22)

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می‌دیدم خون در دل و پا در گل بود

(حافظ/ ص 141)


12. عقار

از ریشۀ «عاقر: ملازم و همراه شد» شراب را بدین نام خوانده اند زیرا عقل را پی می‌کند و از بین می‌برد و پیوسته ملازم و همنشین خم است. ابونواس و منوچهری هر دو این نام شراب را در اشعار خود آورده اند. برای مثال:

عقارا کان البرق فی لمعانها

تجلی لابصار، فکادت به تعمی

(ابونواس/ ص 33)

مرغ در باغ چو معشوقه سرکش گشته ست

که ملک را سزد اروی دهد جام عقار

(منوچهری/ ص 169)

13. بنت کسری

پیش تر در مبحث اساطیر مربوط به پیدایش باده، ازداستان‌های اسطوره ای کشف شراب توسط جمشید، کیقباد، یادیگر پادشاهان ایرانی گفتگو شد. بر این اساس با توجه به اینکه پادشاهان ایرانی با عنوان خسرو شناخته می‌شوند می‌توان حدس زد که ابونواس نیز به مانند منوچهری، حافظ و سایر شعرای ایرانی با جزئیات این افسانه‌ها آشنایی داشته و به همین دلیل نیزچنین لقبی را برای شراب برگزید. در زیر شواهدی از شعر این سه شاعر به عنوان نمونه آورده شد.

ولکن عجوزا، بنت کسری، قدیمه

معتقه قد دب فی طیها الحلم

(ابونواس/ ص 339)

بنات کسری خیر ما بنات

جلبن من هیت و من عانات

(ابونواس/ ص 7)

من شراب خسروی

ما تعنوا باعتصاره

(ابونواس ص 173)

چنین خواندم امروز دردفتری

که زنده ست جمشید را دختری

(منوچهری/ ص 120)

بده ساقی آن می‌که عکسش زجام

به کیخسرو و جم فرستد پیام

(حافظ/ ص 357)

کی بود در زمانه وفا جام می‌بیار

تا من حکایت جم و کاووس و کی کنم

(حافظ/ ص 241)

14. عروس

شراب دختری بود که در خانه دهقان پرورش می‌یافت و این سه شاعر هر از چندگاهی به خواستگاریش رفته و او را به عقد خود در می‌آوردند. برای مثال:

وأبرز بکرا مزه الطعم، قرقفا

صنیعه دهقان، تراخی له العمر

فقال: عروس کان کسری ربیبها

معتقه، من دونها الباب و الستر

(ابونواس/ ص 176 و 175)

عروس خدر من الیاقوت نشربها

تکن تحت سماها بدرأقمار

(ابونواس/ ص 196)

به ساغر لب خویش بردم فراز

مرا هر لبی گشت چون شکری

امیری شدم آن زمان، زان سبیل

زلهو و طرب گرد من لشکری

یکی‌هاتف از خانه آواز داد

چو رامشبری نزد رامشگری

که هست این عروس به مهر خدای

پریچهره سعتری منظری

(منوچهری/ ص 121)

عروسی بس خوشی ای دختر رز

ولی گه گه سزاوار اطلاقی

(حافظ/ ص 323)

15. یاقوت

از آنجا که شراب سرخ است ابونواس و حافظ آنرا به یاقوت مانند کرده اند واین نام استعاری را برای آن برگزیدند. برای مثال؛

یسقیهم حمراء، یاقوته

تسرج فی الکأس و فی الکف

(ابونواس/ ص 270)

بهوای لب شیرین پسران چند کنی

جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده

(حافظ/ ص 293)

یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی

درمیان من ولعل تو حکایت‌ها بود

(حافظ/ ص 139)

16. سخامیه

در زبان عربی به شراب نرم و گوارا سخامیه می‌گویند. چنانکه ابونواس می‌گوید؛

سخامیه لم یقطع السن متنها

لهامذ ثوت فی دنها سنتان

(ابونواس/ ص 387)

منوچهری و حافظ به ترتیب معادل این لغت را نوشنجه (نوشه) و خوشگوار آورده اند، برای مثال؛

خوشا قدح نبید نوشنجه

هنگام صبوح، ساقیا، رنجه

(منوچهری/ حاشیه ص 105)

گویا کاین می‌مرا نگردد نوشه

تا نخورم یاد شهریار عدو مال

(منوچهری/ ص 176)

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش

و این زهد خشک را به می‌خوشگوار بخش

(حافظ/ ص 186)

معنی آب زندگانی و روضه ارم

لعل بتان خوش است و می‌خوشگوار هم

(حافظ/ ص 249)

اسامی غیر مشترک

هرکدام از اسامی غیر مشترکی که این شاعران در اشعارشان برای شراب به کار برده اند بر صفتی از صفات آن دلالت دارد و از این حیث دارای اهمیت می‌باشد. در این میان ابونواس و حافظ بیش از منوچهری اشتیاق داشتند تا شراب را با نام‌های مختلف مورد خطاب قراردهند.

نام‌هایی که ابونواس برای شراب آورده است؛

1. الاسفنط

شرابی را گویند که از آمیزش چندین شراب با هم پدید آمده باشد. چنین شرابی بویی بسیار خوش از خودصادر می‌کند.

سلساله الطعم، اسفنط، معتقه

بشربها قیم الحانوت اوصانی

(ابونواس/ ص 396)

2. الزرجون

معرب کلمه فارسی زرگون بوده و بر شرابی دلالت می‌کند که رنگ آن به مانند طلاست.

رجع الطرف حسیرا

عن خیال الزرجون

(ابونواس/ ص 378)

3. ابنه الدن

شراب به این مناسبت که در شکم خم پرورده می‌شود و سپس از آنجا بیرون آورده شده و به مصرف می‌رسد به این نام خوانده شد.

داو یحیی من خماره

بابنه الدن وقاره

(ابونواس/ ص 173)

4. امیره

شراب پس از وارد شدن به بدن انسان عقل او را به تسخیر درآورده و از این طریق بر او مسلط می‌شود. به همین دلیل ابونواس چنین نامی را برای شراب برگزید.

ثم اصطبح من امیره حجبت

عن کل عین، بالصون والرصد

(ابونواس/ ص 143)

5. اخت شیطان

شراب در فریبندگی به خواهر شیطان مانند شده است. زیرا هرکس، یکبار شراب را تجربه کند، بی تردید پیوسته در معرض ارتکاب این لغزش قرار خواهد گرفت.

هی العروس، اذا داریت مزجتها

و ان عنفت علیها اخت شیطان

(ابونواس/ ص 396)


6. بنت احوال

هرچه بر طول ماندن شراب در خم افزوده شود، کیفیت آن بالاترمی رود و نیکوتر می‌شود. به همین دلیل ابونواس شراب را بدلیل خوب پرورده شدن توسط روزگار به دختر اومانند کرده و می‌گوید؛

لا تمزج الخمر علی حال

وسقنیها بنت احوال

(ابونواس/ ص 314)

7. بنت دسکره

دسکره در زبان عربی به كاخ‌هايي كه گرد آن خانه‌های مردمان غیر عرب بویژه ایرانیان بود، اطلاق می‌شد. با توجه به اینکه برخی از ایرانیان و یادیگر اقوام ساکن در سرزمین اسلامی دردورۀ ابونواس هنوز به اسلام نگرویده بودند و براساس آیین‌های مذهبی آنان شراب حلال شمرده می‌شد، به اندازه مصرف خود و گاهی بیشتر از آن شراب پرورش می‌دادند. به همین جهت کسانی که جویای شراب می‌شدند، می‌توانستند درخانۀ این افراد مطلوب خود را بیابند. این جریانات باعث شد، تا ابونواس در تعبیری شاعرانه شراب به عنوان بنت دسکره یاد کند.

حتی تخیرت بنت دسکره

قدعجمتها السنون والحقب

(ابونواس/ ص 36)

8. جریال

شراب سرخ را جریال گویند

ابریقه فی کفه مترع

مغترف من ذرب جریال

(ابونواس/ ص 79)


9.حميا

شراب را به جهت تيزي مزه اش حميا ناميده اند.

الزه بحمياها و ازجره               باللين طوراً و بالتشديد تارات

                                       (ابونواس/ص79)

10. خندریس

شراب کهنه را خندریس می‌نامند.

خندریس، کأنما کل طیب

زوجوها، لیس تهوی الزواجا

(ابونواس/ ص 88)

11. خرطوم

شرابی که نوشنده را بسیار سریع به مستی دچار کند خرطوم نامیده می‌شود.

من کمیت لذیذه الطعم و الریـ

ح، عقار، عتیقه، خرطوم

(ابونواس/ ص 349)

12. رقیقه السربال

«السربال» در این عنوان شراب هم می‌تواند بر شفافیت شراب و هم بر جام شفاف شیشه ای دلالت داشته باشد. در این برنام شاعرانه ابونواس به زیبایی شراب را شخصیت انسانی داده و مانند انسان دارای پیراهن فرض کرده است، اما این پیراهن شراب به اندازه‌ای نازک است که هرآنچه را که در بر گرفته از بیرون براحتي قابل مشاهده و دیدن است

لاتفرج بدارس الاطلال

واسقنیها رقیقه السربال

(ابونواس/ ص 304)

13. سلاف

سلاف باده دسته اولی را گویند که پیش از فشردن به دست می‌آید.

فجاءنی بسلاف لا یحف لها

و لا یملکها الا یدا بید

(ابونواس/ ص 124)


14. شراب الصالحین

شرابی که از خرما گرفته شده و سپس طبح داده می‌شود. این مشروب در نزد عراقیان حلال شمرده می‌شد به همین منظور آنرا شراب الصالحین نامیدند.

کل ماکان خلافا

لشراب الصالحینا

(ابونواس/ ص 375)

15. شقیقه روح

بعلت اشتیاق و وابستگی شدید به شراب، ا بونواس آنرا جزیی از جان خود می‌شمارد و می‌گوید؛

عاذلی فی المدام غیر فصیح،

لاتلمنی علی شقیقه روحی

(ابونواس/ ص 93)

16. شمطاء

شمطاء به رنگی اطلاق می‌شود که در آن سیاه و سفید با هم درآمیخته باشند. ابونواس این نام را برای نشان دادن قدمت شراب برگزیده است.

شمطاء، تذکر آدما مع شیشه

و تخبر الاخبار عن حواء

(ابونواس/ ص 28)

17. شمول

شرابیست که باد شمال بر آن وزیده و آن را سرد و خنک کرده است.

فاطيب منه صافیه شمول

یطوف بکأسها ساق ادیب

(ابونواس/ ص 41)


18. شیخوخه

به معنای پیری و سالخوردگی بوده و بر قدمت شراب دلالت دارد.

فأحسن بها شیخوخه فی أنائها

وألطف بها بین المفاصل والعطم

(ابونواس/ص 361)

19. عیوق الظلام

عیوق ستاره ای سرخ و درخشنده در سمت راست کهکشان راه شیریست. براین اساس شراب در روشنایی و پرتو افشانی به ستاره عیوق مانند شده است.

فسیلها برفق من بزال

فسال الیه عیوق الظلام

(ابونواس/ ص 366)

20. قرقف

باده ازین جهت که باعث لرزش دراندام نوشنده اش می‌شود، بدین نام خوانده شد.

نادمتهم قرقف الاسفنط صافیه

مشموله سبيت من خمر تکریت

(ابونواس/ ص 69)

21. قهوه

شراب میل انسان به غذا را کاهش داده و باعث بوجود آمدن احساس سیری در او می‌شود. بنابراین آن را قهوه نامیدند.

اتی بها قهوه کالمسک صافیه

کدمعه منحتها الخد مرهاء

(ابونواس/ ص 23)


22. کمیت

شراب سرخی که رنگ آن رو به سیاهی می‌رود کمیت نامیده می‌شود.

وخذها من مشعشعه کمیت

تنزل دره الرجل الشحیح

(ابونواس/ ص 99)

23. مج الاباریق

شراب از آن جهت که از دهان آبریز فرو می‌ریزد به آب دهان مانند شده است.

لکنما العیش فی اللذات، متکئا،

و فی السماع، وفی مج الاباریق

(ابونواس / ص 286)

24. مسحوله

شراب صاف و بدون درد را مسحوله نامند.

مسحوله ، مزه، کالمسک، قرقفه

تطیر الهم عن حیزوم حران

(ابونواس/ ص 396)

25. مجوسیه

همانطور که در افسانه‌های مربوط به اختراع شراب گفته شد، کشف این معجون منتسب به ایرانیان است.

مجوسیه، قدفارقت اهل دینها

لبغهضتها النار التی عندهم تذکی

(ابونواس/ ص 31)

نام‌هایی که منوچهری برای شراب آورده است؛

بجز باده، مل و می‌که نام‌های مشهور شراب درزبان فارسی هستند ونیازی به آوردن آنها نیست منوچهری سه نام استعاری ديگر نیز برای شراب آورده که عباتند از؛

1. عصیر جوانه

همان شراب تازه را گویند

عصیر جوانه هنوز از قدح

همی‌زد بتعجیل پرتابها

(منوچهری/ ص 5)

2. داروی خواب

بگسارم به صبوح اندر، زین سرخ شراب

که همش گونه گل بینم و هم بوی گلاب

گویم آنگاه بدان قطره یک داروی خواب

یاد باد ملکی، ذوحسبي، ذونسبي

(منوچهری/ ص 198)

یا:

آمد شب و از خواب مرا رنج و عذابست

ای دوست بیار آنچه مرا داروی خوابست

(منوچهری/ ص 9)

3. معجون مفرح

معجون مفرح بود این تنگدلان را

مربی سلبان را به زمستان سلب اینست

(منوچهری/ ص 16)

نام‌هایی که حافظ برای شراب آورده است؛

1. آب آتشگون

ساقیایک جرعه ای زآن آب آتشگون که من

درمیان پختگان عشق او خامم هنوز

(حافظ/ ص 180)

 

 

2. آب حرام

ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

(حافظ/ ص9)

3. آب خرابات

خرقۀ زهد مرا آب خرابات ببرد

خانۀ عقل مرا آتش میخانه بسوخت

(حافظ/ ص 14)

یا:

نذر و فتوح صومعه در وجه می‌نهیم

دلق ریا به آب خرابات برکشیم

(حافظ/ ص 259)

4. آب طربناک

خیز و در کاسۀ زر آب طربناک انداز

پیشتر زانکه شود کاسۀ سرخاک انداز

(حافظ/ ص 179)

5. آتش میخانه

خرقۀ زهد مرا آب خرابات ببرد

خانۀ عقل مرا آتش میخانه بسوخت

(حافظ/ ص 14)

6. آفتاب قدح

زآفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر

چرا که طالع وقت آنچنان نمی بینم

(حافظ/ ص 246)


7. ام الخبائث (مادر پلیدیها)

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائتش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

(حافظ/ ص 5)

8. تلخ وش

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائتش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

(حافظ/ ص 5)

9. جان دارو

باد صبا عهد صبی یاد می‌دهد

جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی

(حافظ/ ص 298)

10. خورشید

ما شعبان منه ازدست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

(حافظ/ ص 111)

خورشید می‌ز مشرق ساغر طلوع کرد

گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

(حافظ/ ص 273)

11. خون پیاله

خون پیاله خور که حلالست خون او

درکار یارباش که كاريست کردنی

(حافظ/ ص 339)

12. خون جام

نجوید جان از آن قالب جدایی

که باشد خون جامش در رگ و پی

(حافظ/ ص 300)


13. خون صراحی

در این خون فشان عرصۀ رستخیز

تو خون صراحی و ساغر بریز

(حافظ/ ص360)

14. درد

برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

(حافظ/ ص 20)

15. شراب خانگی

شراب خانگی ترس محتسب خورده

به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش

(حافظ/ ص 191)

16. شراب تلخ صوفی سوز

شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد

لبم بر لب نه‌ای ساقی و بستان جان شیرینم

(حافظ/ ص 244)

17. شرب الیهود

چون یهودیها مجبور بوده اند از ترس مسلمانان پنهان شراب بنوشند، از این جهت پنهانی شراب نوشیدن را شرب الیهود گفته اند؛

احوال شیخ و قاضی و شرب الهیودیشان

کردم سوال صبحدم از پیر می‌فروش

(حافظ/ ص 193)


18. فلاطون خم نشین

جز فلاطون خم نشین شراب

سر حکمت به ما که گوید باز

(حافظ/ ص 178)

19. می‌باقی

می باقی بده تا مست و خوشدل

به یاران برفشانم عمر باقی

(حافظ/ص 322)

20. جگرجام

ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد

آتشی ازجگرجام درا ملاک انداز

(حافظ/ ص 179)

21. شمسه کرم

صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز

وهات شمسه کرم مطیب زاکی

(حافظ/ ص 324)

22. آب اندیشه سوز

بیا ساقی آن آب اندیشه سوز

که گرشیر نوشد شود بیشه سوز

(حافظ/ ص 358)

همانطور که ملاحظه شد نام‌های یاد شده هر کدام خود وصفی جداگانه ازشراب است، زیرا هر یک از این اسامی بر اساس یکی از ویژگیهای شراب برگزیده شد. با اینحال توصیفات آنها از شراب تنها در همین اسامی خلاصه نمی شود. آنان شراب را از همه جهات، چه از لحاظ کیفیت و چگونه نوشیدن و چه از لحاظ کمیت واندازۀ نوشیدن مورد توجه قرارداده اند برای اثبات این مطلب درذیل برخی از وصف‌های آنان آورده شد.

وصف کیفیت و چگونه نوشیدن شراب

شراب خوب از جهت رنگ، بو، مزه، قدمت و غیره ... در اشعارشان بطورکامل معرفی شد و در ضمن شرایط، زمان نوشیدن و سایر عواملی که باعث می‌شود شراب به کام نوشنده خوشایندتر شود را نیز وصف کرده اند. برای نمونه؛

وصف قدمت شراب

هرچه شراب قدیمی تر باشد خلوص و پاکی آن بیشتر و به تبع آن گیراییش نیز بیشتر خواهد شد. بنابراین آنان سعی می‌کردند تا نسبت شراب را به زمانهای بسیار کهن برگردانند. البته توجه خاص آنها به افسانه‌های موجود دربارۀ پیدایش شراب در این مورد بسیار مشهود به نظر می‌رسد. برای مثال ابونواس می‌گوید؛

خمارا طرقت بلادلیل

سوی ریح العتیق الخسروانی

(ابونواس/ ص 390)

شمطاء، تذکر آدما مع شیشه

و تخبر الاخبار عن حواء

(ابونواس/ص 28)

واسقنیها من عقار

عهدت فی الفلک نوحا

(ابونواس/ ص 117)

قهوه صهباء بکرا

غرست أزمان نوح

(ابونواس/ ص 119)

به همین منوال حافظ و منوچهری نیز در وصف قدمت شراب به افسانه‌ها توجه خاصی داشتند که برای مثال ابیاتی از آنها آورده شد؛

چنین خواندم امروز در دفتری

که زنده ست جمشید را دختری

(منوچهری/ ص 120)

می دیرینه گساریم به فرعونی جام

از کف سیم بنا گوشی با کف خضيب

(منوچهری/ ص 8)

بیا ساقی آن می‌ که عکسش زجام

به کیخسرو و جم فرستد پیام

(حافظ/ ص 356)

بیا ساقی آن کیمیای فتوح

که با گنج قارون دهد عمر نوح

(حافظ/ ص 356)

آبی که خضر حیات ازو یافت

در میکده جوی که جام دارد

(حافظ/ ص 80)

البته بجز ابیات بالا بیتی در دیوان حافظ بدین شرح

حافظ مرید جام میست ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

(حافظ/ ص 7)

آمده است که استاد همایی شیخ جام را در این بیت همان جام ‌دانسته است.(6) این می‌تواند وصف دیگر از قدمت شراب باشد که تا حدودی با بیت زیر از ابونواس همخوانی دارد:

فأحسن بها شیخوخه فی انائها

والطف بها بین المفاصل و العظم

(ابونواس/ ص 361)

همچنین باید گفت علاوه بر اینها منوچهری و حافظ بنا به رسوم و فرهنگ ایرانی، باده ای را که دوسال از عمر آن گذشته باشد باده ای نیکو می‌دانند . برای مثال:

در خمار می‌دوشینم این نیک حبیب

آب انگور دو سالینه ام فرموده طبیب

(منوچهری/ ص 8)

چهل سال رنج و غصه کشیدم وعاقبت

تدبیر ما به دست شراب دوساله بود

(حافظ/ ص145)

می دوساله و محبوب چارده ساله

همین بست مرا ، صحبت صغیر و کبیر

(حافظ/ ص 174)

وصف رنگ شراب

گویا شراب رنگ‌های مختلفی از قبیل سرخ، زرد، جگری، و غیره داشت. البته نباید فراموش کرد که بیشتر این تغییر رنگ بعلت آمیزش با موادی همچون آب، گلاب، مشک وسایر چیزهایی بود که قدما به دلایل مختلف به شراب می‌افزودند. به هر صورت بسیاری از تصاویر خمری این سه شاعر دارای تشبیهات یا استعاره‌هایست که وجه شبه آنها رنگ است. برای مثال به ابیات زیر از ابونواس توجه داده می‌شود.

کأن الکأس تسحب ذیل در

کستها الخمر حله زعفران

(ابونواس/ ص 412)

فهی بغیر المزاج من شرر

وهی اذا صفقت من الذهب

(ابونواس/ ص 59)

لها تاج مرجان واکلیل لولو

و ترنیم نشوان، و صفره عاشق

(ابونواس/ ص275)

فدعا بالبزال ثم وجاها

فجرت کالعقیق والجلنار

(ابونواس/ ص 205)

که به ترتیب به جهت تشبیه با ابیات زیر از منوچهری همخوانی دارد؛

می زعفرانی که چون خورديش

رود سوی دل راست چون زعفران

(منوچهری/ ص 76)

بیار ساقی زرین نبید و سیمین کأس

به باده حرمت و قدر بهار را بشناس

(منوچهری/ ص 57)

ازآن باده که زردست و نزارست ولیکن

نه از عشق نزارست و نه از محنت زردست

(منوچهری/ص 19)

شبی دراز می‌سرخ من گرفته به چنگ

میی بسان عقیق و گداخته چو زنگ

(منوچهری/ ص 64)

ساقی بیا که امشب ساقی بکار باشد

زان ده مرا که رنگش چو جلنار باشد

(منوچهری/ ص 19)

همچنین این دو بیت او به شرح زیر؛

حمراء کالیا قوت بت اشجها

وکادت، بکفی فی الزجاجه أن تدمی

(ابونواس/ ص 361)

مازلت استل روح الدن فی لطف

واستقی دمه من جوف مجروح

(ابونواس/ ص 105)


که با این ابیات حافظ از لحاظ تشبیه یکسان هستند؛

یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی

در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود

(حافظ/ ص 179)

یارب چه غمزه کرد صراحی که خون خم

با نعره‌های قلقلش اندر گلوببست

(حافظ/ ص 22)

دوش بریاد حریفان بخرابات شدم

خم می‌دیدم خون در دل پا در گل بود

(حافظ/ ص 141)

مشاهده می‌شود که در ابیات مذکور طرفین تشبیه غالبا حسی بوده و دارای وجه شبه‌های یکسانی هستند، كه گاه بر رنگ سرخ و گاه بر رنگ زرد شراب دلالت دارند.

بوی شراب

قدما شراب را با مشک و عنبر یا سایر مواد خوشبو کننده می‌آمیختند، تا بوی خوش از آن پراکنده شود.

ابونواس بوی شراب را به بوی مشک تشبیه کرده و می‌گوید؛

اتی بها قهوه کالمسک صافیه

کدمعه منحتها الخدمرهاء

(ابونواس/ص 23)

یا:

صهباء صافیه تجدیک نکهتها

تنفس المسک، ملطوخا بتفاح

(ابونواس/ ص 104)


و باز در جای دیگر گوید؛

فاذا ما الکووس دارت علینا

قذفت فی أنوفنا بالعبیر

(ابونواس/ ص 229)

منوچهری و حافظ نیز مانند ابونواس، در اشعارشان به این رسم اشاره داشته اند. ابیات ذیل برای نمونه آورده شد.

با صد هزار جام می‌سرخ مشکبوی

با صد هزار برگ گل سرخ کامگار

(منوچهری/ ص 40)

تا ابر کند می‌را با باران ممزوج

تا باد به می‌درفکند مشک به خروار

(منوچهری/ ص 43)

جان را نبود بوی خوش و بوی خوش او

چون بوی خوش غالیه و عنبر و بانست

(منوچهری/ ص 13)

چو لاله در قد حم ریز ساقیا می‌و مشک

که نقش خال نگام نمی رود ز ضمیر

(حافظ / ص 174)

بیارزان می‌گلرنگ مشکبو جامی

شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز

(حافظ/ ص 178)

بیا ساقی آن می‌که حور بهشت

عبیر ملائک در او می‌سرشت

(حافظ/ ص358)

تفحص در دواوین شاعران عرب و ايراني به ما نشان می‌دهد که مضاف بر این سه تن بقیه شاعران نیز از چنین رسمی سخن گفته اند. بنابراین مانند کردن بوی شراب به مشک یا عنبر را باید تشبیهی اسطوره ای و نمادین به حساب آورد که منشأ آن به همین رسم مذکور باز می‌گردد. اما ایرانیان بر طبق رسوم کهن خود، گاهی اوقات از گلاب بجای مشک جهت خوشبو کردن شراب بهره می‌بردند. طبیعتا شاعران هم که وقايع حقيقي را مورد محاکات قرار می‌دادند، از چنین موضوعاتی چشم پوشی نمی کردند. چنانکه منوچهری و حافظ هم چندین بار در اشعارشان به این موضوع اشاره داشته اند. برای مثال:

بگسارم به صبوح اندر، زین سرخ شراب

که همش گونه گل بینم و هم بوی گلاب

(منوچهری/ ص198)

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزم

نسیم عطر گردانرا شکر در مجمر اندازیم

(حافظ/ ص 258)

وصف مزۀ شراب

شراب معمولا با مزه‌های تلخ، تند و یا ترش شناخته می‌شود. شاعران هم آنرا را با همین صفات وصف کرده اند. برای مثال ابونواس گفته است؛

کأن عقبی طعمها صبر

و علی البدیهه، مزه الطعم

(ابونواس/ ص 334)

در بیت بالا او ابتدا مزۀ شراب را به طعم تلخ گیاه صبر مانند کرده و سپس یادآور شده که مزه اولیه آن ترش است. او همچنین درجایی دیگر طعم شراب را به طعم تند فلفل تشبیه کرده و گفته است؛

فدع الذی نبذت یداک، و عاطنی

لله درک من نبیذ الارجل

مما تخیره التجار، تری لها

قرصا إذا ذیقت کقرص الفلفل

(ابونواس/ ص 301)

 

به پنجشنبه كه روز خمار مي‌زد گيست

چو تلخ باده خوري راحتت فزايد خود

(منوچهري/ ص 21)

و حافظ مي‌گويد؛

شراب تلخ مي‌خواهم كه مرد افكن بود زورش

كه تايكدم بياسايم زدنيا و شروشورش

(حافظ/ ص188)

بنابراين براي كم كردن مزة تلخ يا تند شراب از آب استفاده مي‌كردند. براي مثال ابونواس مي‌گويد؛

اكسر بمائك سوره الصهباء

فإذا رأيت خضوعها للماء

(ابونواس / ص 26)

و منوچهري مي‌گويد؛‌

تا ابر كندمي را با باران ممزوج

تا باد مي در فكند مشك بخروار

(منوچهري/ ص 43)

تا دو سه روز درين ساية رز

آب انگور گساريم به آب

(منوچهري / ص 7)

دکتر دبیر سیاقی آب را در بیت اخیر ماه ششم سریانی معنا کرده است. (7) اما علاوه بر این معنا آب در بیت یاد شده می‌تواند اشاره ای به همان رسم رایج در میان اعراب باشد. به نظر می‌رسد این ابیات منوچهری بیشتر جنبه تقلیدی داشته است، زیرا چنین رسمی کمتر در میان ایرانیان رایج بوده و آنها اغلب برای از بین بردن تلخی شراب از نقل یا شکر و بادام استفاده می‌کردند(8) چنانکه خود منوچهری نیز در ابیاتی که بعد از همین بیت دوم آورده به این شیوه اشاره كرده  و می‌گوید؛

تا دو سه روز درین سایه رز

آب انگور گساریم به آب

بفروزیم همی آتش رز

گسترانیم بر او سرخ کباب

تاک رز باشد مان شاسپرم

برگ رز باشد دستار شراب

نقل ما خوشۀ انگور بود

از بر سر بر چون پر عقاب

(منوچهری/ ص 7)

حافظ هم دراشعار خود یادآور شده که همراه شراب نقل مصرف می‌شد. چنانکه می‌گوید؛

بادۀ گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک

نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

(حافظ / ص 210)

با این همه، علی رغم وجود چنین مزۀ تلخی برای شراب، ابونواس وحافظ آنچنان از لذت آن سرشار هستند که آنرا حتی با تبسم و بوسۀ شیرین معشوق هم عوض نمی کنند چنانکه ا بونواس می‌گوید؛

من شراب الذ من نظر المعـ

ـشوق فی وجه عاشق بابتسام

(ابونواس/ ص 335)

و حافظ نیز گفته است:

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا واحلی من قبله العذارا

(حافظ/ ص 5)

روشنی شراب

رنگ سرخ شراب باعث می‌شود ، هنگامی که آن را در مکان‌های تاریک و کم نور قرار مي‌دهند، همانند شیئی نورانی جلوه کند. شاعران خمریه سرا هم که پیوسته به دنبال تصاویر مختلف برای وصف شراب بودند، شیفتۀ چنین صفاتی از شراب بودند تا بتوانند هر لحظه آن را به شکلی متفاوت به تصویر بکشند. برای مثال برخی از تشبیهات مشترک سه شاعرمذکور در ذیل آورده شد.

تشبیه شراب به آفتاب

هی الشمس إلا أن الشمس وقده

وقهوتنا فی کل حسن تفوقها

(ابونواس/ ص 71)

بچگان ما مانندۀ شمس و قمرند

زآنکه همصورت و همسیرت هر دو پدرند

تابناکند ازیرا که دو علوی گهرند

بچگان آن بنسبتر که از این باب گرند

(منوچهری/ ص 197)

که منوچهری در ابیات اخیر از زبان دانه‌های انگور به وصف شراب پرداخته است. یا:

ابونواس و حافظ

بمشموله کالشمس، یغشاک نورها

إذا ماتبدت من نواحی المشارق

(ابونواس/ ص 275)

والشمس تطلع من جدار زجاجها

و تغیب، حین تغیب فی الابدان

(ابونواس/ ص 406)

خورشید می‌ز مشرق ساغر طلوع کرد

گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

(حافظ/ ص 273)

چو آفتاب می‌از مشرق پیاله براید

زباغ عارض ساقی هزار لاله برآید

(حافظ/ ص 158)

تشبیه شراب به چراغ

أذکی سراجا، و ساقی القوم یمزجها

فلاح فی البیت کالمصباح مصباح

کدنا علی علمنا – للشک نسأله

أرحنا نارنا، أم نارنا الراح؟

(ابونواس/ ص 101)

زان می‌ناب که تا داری در دست و چراغ

بازدانستنشان از هم دشوار بود

(منوچهری/ ص 3)

ساقی چراغ می‌به ره آفتاب دار

گو بر فروز مشعله صبحگاه ازو

(حافظ/ ص 286)

تشبه شراب به آتش

فالریح ریح ذکی الاذفر الداری

والبرد برد الندی، واللون للنار

(ابونواس/ ص 225)

بادۀ خوشبوی مروق شده ست

پاکتر از آب و قویتر زنار

(منوچهری/ ص 162)

بیا ساقی آن آتش تابناک

که زردشت می‌جویدش زیر خاک

(حافظ/ ص 357)

تشبیه شراب به شمشیر

کأن فی لحظ عین مازجها

إذا اجتلاها، بریق اسیاف

(ابونواس/ ص 269)

برگرفت از لب رف سیمین جامی را

بر لب جام نگارید غلامی را

داد در دستش آهیخته حسامی را

بردگردستش جامی را و مدامی را

(منوچهری / ص 206)

تشبیه شراب به صبح

فسکبت منها فی الزجاجه شربه

کانت له حتی الصباح صباحا

(ابونواس/ ص 91)

آن زمان وقت می‌صبح فروغست که شب

گرد خرگاه افق پرده شام اندازد

(حافظ/ ص 102)

اما علاوه بر تشبیهات یاد شده این شعرا با استفاده از حس شاعرانه، پرتوهایی را که از شراب متصاعد مي‌شد، به مثابه خنديدن او فرض كرده و از طريق صنعت تشخيص تصويري زيبا از شراب آفریدند.براي مثال ابونواس مي‌گويد؛

سلافه، تضحک فی کأسها

عذراء، صانوها عن الطبخ

(ابونواس/ ص 122)

و قهوه عتقت فی دیر شماس

تضر فی کاسها عن ضوء مقباس

(ابونواس/ص 251)

و حافظ نيز گفته است؛

 

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خندۀ می‌در طمع خام افتاد

(حافظ/ ص 75)

یادباد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب

آنکه او خندۀ مستانه زدی صهباء بود

(ابونواس/ ص 139)

و سرانجام منوچهری و حافظ نورانیت و روشنی شراب را با استفاده از اصطلاحات نجومی به تصویر کشیده و گفته اند؛

منجم به بام آمد از نورمی

گرفت ارتفاع سطرلابها

(منوچهری/ ص 5)

زآفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر

چرا که طالع وقت آنچنان نمی بینم

(حافظ/ ص 246)

در ابیات بالا ارتفاع گرفتن اصطلاح نجومی بوده که معنای آن بدست آوردن ارتفاع کوکب از افق تا سمت الرأس ا ست. (9)

شراب خام یا پخته

شراب خام گیراتر از شراب پخته است. به همین دلیل بیشتر شاعران در هنگام سخن راندن از شراب، خام را بر پخته ترجیح داده و آن را بهتر می‌شمردند. چنانکه ابونواس هم می‌گوید؛

لما أتونی بکأس من شرابهم

یدعی الطلا، صلیبا، غیرخوار

اظهرت نسکا، وقلت: الخمر أشربها!

والله یعلم أن الخمر اضماری

آلی زعیمهم بالنار عذبهابالنار قدطبخت

یرید مدحتها بالشین والعار

فقلت من ذا الذی بالنار عذبها

لاخفف الله عنه کربه النار

(ابونواس/ ص 180)


همچنین منوچهری گفته است؛

برسماع چنگ او باید نييد خام خورد

می خوش آید خاصه اندر مهرگان بربانگ چنگ

(منوچهری/ ص 61)

و خواجه نیز نیکو سراییده است که:

اگراین شراب خام است اگر آن حریف پخته

به هزار بار بهتر زهزار پخت خامی

(حافظ/ ص329)

حباب‌های شراب

هنگامی که شراب در جام ریخته مي‌شود یا آب به آن اضافه می‌شود حباب‌هایی در بالای آن شکل می‌گیرد. این حباب‌ها عمر کوتاهی دارند و خیلی زود از بین می‌روند. اما همین فاصله زمانی کوتاه بین تشکیل شدن واز میان رفتن آنها مجال خوبی برای شاعران توانایی چون ابونواس و حافظ فراهم آورد و موجب شد که آنها بتوانند مضمون‌های ظریف و تازه ای از حباب‌ها بپرورانند. برای نمونه درزیر شواهدی از اشعارشان آورده شد.

لها تاج مرجان واکلیل لولو

وترنیم نشوان، وصفره عاشق

(ابونواس/ ص 275)

کأن یواقیتا عواکف حولها

وزرق سنانیر تدیر عیونها

(ابونواس/ ص 372)

کأنها بزلال المزن، اذ مزجت

نزو الجنادب من مرج وافیاء

(ابونواس/ ص 14)

جامه ای دارد و نیمتاجی از حباب

عقل و دانش برد وشد تا ایمن از وی نعنوید

(حافظ/ ص 367)

همچون حباب دیده به روی قدح گشای

وین خانه را قیاس اساس از حباب کن

(حافظ/ ص 272)

فارغ دل آن کسی که مانند حباب

هم در سر میخانه سرانداز شود

(حافظ / ص 379)

حباب را چو فتد باد نخوت اندرسر

کلاه داریش اندر سر شراب رود

                          (حافظ/ص 150)

حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه

اگر زروی تو عکسی به جام ما افتد

(حافظ/ص77)‌

ملاحظه شد که در ابیات یاد شده هر دو شاعر با بهره بردن از دو آرایۀ بیانی تشبیه و تشخیص به توصیف شراب پرداختند با این تفاوت که ابونواس تنها حباب‌ها را بوسیله مشبه‌هایی آورده شده بهتر شناسانده است در حالیکه حافظ از وصف حباب‌ها برای تشریح اندیشه‌های خود سود برده است. به عبارت دیگر می‌توان گفت ابونواس فقط موفق شد صورت شعر خود را آراسته کند در صورتی که در اشعار حافظ صورت ومحتوا به نحوی شایسته تلفیق یافته است.

وصف شراب صاف

شراب صاف در مقابل شراب درد آمیز قرار دارد وچون شراب دردآمیز سر درد یا خماری بیشتری ایجاد کرده و تلخ تر نیز بود، کمتر مورد استفاده می‌گرفت. به همین جهت شاعران بیشتر شراب صاف را خواستار شده و آن را به تصویر می‌کشیدند. برای مثال در زیر به چند تصوير از ابونواس، حافظ و منوچهری اشاره شد؛

تشبیه شراب به اشک در پاکی

کأنها دمعه فی عین غانيه

مرهاء، رقرقها ذکر مصیبات

(ابونواس/ص 77)

منوچهری نیزاز زبان دانه انگورمی گوید؛

بگیری خون من چون آب لاله

چو قطره ژاله و چون اشک مهجور

(منوچهری/ ص 47)

تشبیه شراب به جان (از لحاظ صفا و پاکی)

ابونواس می‌گوید؛

کرخیه کالروح دب بشربها

حلم، یداخله حیا و وقار

(ابونواس/ ص 226)

منوچهری نیز گفته است:

انگور به کردار زنی غالیه رنگ است

و ا و را شکمی همچو یکی غالیه دانست

اندر شکمش هست یکی جان و سه تا دل

وین هرسه دل او را ز سه پاره ستخوانست

(منوچهری/ ص13)

و حافظ می‌گوید؛

مئی دارم چوجان صافی وصوفی می‌کند عیبش

خدایا، هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

(حافظ/ ص 317)

در ابیات اخیر هر سه شاعر با تشبیهی عقلی شراب را به جان مانند کرده که وجه شبه آن صفا و پاکی می‌باشد. بدین ترتیب ملاحظه می‌شود که ابونواس منوچهری و حافظ هر سه به جزئیات پیرامون شراب کاملا توجه داشته اند. علاوه بر اینها ابونواس و منوچهری مضمون همسانی در تهیه شراب از کشمش نیز ترتیب داده اند. برای مثال ابونواس می‌گوید؛

ترکت الطلا أولست أقرب شربه

و ما را حتی فی أسر الأعادیا!

ولکن اخوها من زبیب معتق

يمنيك، ان اکثرت منه، الامانیا

اخوالخمر من عنقودها،

أذا قطعوه جففوه لیالیا

(ابونواس/ ص 425)

آب انگور فراز آوریا خون مویز

که مویزای عجبی هست به انگور قریب

شود انگور زبیب آنگه کش خشک کنی

چون بیا غاری انگور شود، خشک زبیب

این زبیب ای عجبی مرده انگور بود

چون وراترکنی زنده شود اینت غریب

(منوچهری/ص 8)

برای بدست آوردن شراب دانه‌های انگور را در چرخشت می‌ریختند و با پالگد می‌کردند. ابونواس و منوچهری هر دو به این شیوه تهیه شراب اشاره کرده اند. چنانکه ابونواس می‌گوید:

فدع الذی نبذت یداک، وعاطنی

لله درک من نبیذ الأرجل

(ابونواس/ص 301)

یا:

لعلی أسمع فی حفرتی

إذا عصرت، ضجه الأرجل

(ابونواس/ ص 293)

و منوچهری از زبان دانه‌های انگور خطاب به دهقان می‌گوید؛

بکوبی زیر پای خویش خردم

دو کتف من بسنبانی چوشاپور

به چرخشت اندراندازی نگونم

زپشت و گردن مزدور و ناطور

لگد سیصد هزاران برسر من

زنی، وزمن بدان باشی تو مأمور

(منوچهری/ ص 47)

و اینچنین به بسیاری از مراحل تهیه شراب مانند ریختن شراب در خم و بستن سر آن با گل و همچنین نهادن خشت بر آن اشاره كرده و در هر كدام توصیفات مشترکی را ارائه داده اند.

شرایط و چگونگی نوشیدن شراب

هرچندباده گساری بسته به اراده فرد، در هر زمان و مکانی می‌تواندصورت بگیرد، ولی میگساران اغلب در زمان‌های خاصی به نوشیدن باده می‌پرداختند. مثلا آنها بیشتر با آغاز شب شروع به نوشیدن کرده و با دمیدن صبح به کار خود خاتمه می‌دادند. علاوه بر این نوشیدن شراب در فضای سبز و میان گل و گیاهان رنگارنگ لذت باده نوشی را دو چندان می‌کرد.بنابراین میگساران فصل بهار را بیش از سایر فصول دوست داشته و آنرا فرصتی مغتنم برای باده گساری می‌دانستند. اما همه این شرایط زمانی می‌توانست فراهم آید که منعی از جانب حکومت در خصوص نوشیدن شراب نباشد. با این حال گاهی اوقات اوضاع بر وفق مراد باده نوشان نبوده و آنان مجبور می‌شدند درخفی به باده گساری بپردازند. ولی بعضی از حکام که یا خود باده نوش بوده یا کمتر نسبت به باده نوشی حساس بودند زیاد بر باده نوشان سخت نمی گرفتند. به این ترتیب باده نوشان با فراغ بال و همراه با نوای چنگ و دیگرآلات موسیقی مجلس شراب بر پا می‌کردند. علاوه بر این هر باده گساری که درمجالس شراب حضور پیدا میکرد، بایست یک سری از رسوم کهن را به رسم جوانمردی رعایت می‌کرد، مثلا شراب نوشیدن به شادی دوستان یا جرعه افشاندن بر خاک و همچنین نوش گفتن از جمله رسومی بودند که پیوسته در مجالس باده‌گساری، جوانمردان باده نوش برخودواجب می‌شمردند.

اين همه توصیفاتیست که ابونواس، منوچهری و حافظ از احوال باده گساران در اشعار خود منعکس کرده اند، كه  در ادامه مثال‌هایی برای هر کدام از این شرایط آورده شد؛

شراب خواری در شب و صبح

زمان‌هایی که بطور معمول شراب در آن نوشیده می‌شد، یکی شب بود که به آن شراب شبانگاهی یا غبوق می‌گفتند و دوم نیز صبح بود و به آن صبوحی می‌گفتند. هرکدام از شاعران نامبرده بارها این زمانهای مخصوص شراب نوشی را در اشعارشان یادآوری کرده اند. برای مثال:

طرقت صاحب حانوت بهم سحرا

واللیل منسدل الظلماء کالساج

(ابونواس/ ص 85)

أحی لی، یا صاح، روحی

بغبوق، و صبوح

(ابونواس/ ص 118)

آمد شب و از خواب مرا رنج و عذابست

ای دوست بیار آنچه مرا داروی خوابست

(منوچهری/ ص 9)

خوشا وقت صبوح، خوشا می‌خوردنا

روی نشسته هنوز دست به می‌بردنا

(منوچهری/ ص 179)

آنزمان وقت می‌صبح فروغست که شب

گردخرگاه افق پرده شام اندازد

(حافظ/ ص 102)

میدمد صبح و کله بست سحاب

الصبوح الصبوح یا اصحاب

(حافظ / ص 11)

بنابراین آنها سعی می‌کردند با صدای خروس صبحگاهی به باده گساری خود پایان داده و از نوشیدن شراب در روز خودداری می‌کردند؛

هذا قناع اللیل محشور

فاشرب فقد لاح التباشیر

(ابونواس/ ص 158)

 

هات من الراح، فاسقنی الراحا

أما تری الديک کیف قد صاحا

(ابونواس/ص 116)

آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان

صبح نخستین نمود روی به نظارگان

(منوچهری/ ص179)

روز درکسب هنر کوش که می‌خوردن روز

دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

(حافظ/ ص 102)

با اینهمه گاهی اوقات در روز هم شراب می‌نوشیدند. ولی نمی توان آن را جزء زمان‌های عادی شراب نوشیدن محسوب کرد. برای مثال ابونواس تمام روزهای هفته را به میگساری مشغول می‌شود و می‌گوید؛

فلم نزل فی صباح السبت نأخذها

واللیل یجمعنا، حتی بداالأحد

ثم ابتدأنا الطلا باللهو من أمم

فی نعمه غاب منها الضيق والنکد

حتی بدت غره الاثنین واضحه

والسعد معترض، والطالع الاسد

و فی الثلاثا اعملنا المطی بها

صهباء ما قرعتها بالمزاج ید

والاربعاء کسرنا حد سورتها

والکأس یضحک فی تیجانها الزبد

ثم الخمیس وصلناه بلیلته

قصفا، و تم لنابالجمعه العدد

(ابونواس / صص 132 و 131)

یا منوچهری همگان را به نوشیدن شراب در تمام طول هفته توصیه کرده و می‌گوید؛

به فال نیک و به روز مبارک شنبد

نبیذ گیر و مده روزگار نیک به بد

به دین موسی امروز خوشتر است نبیذ

بخور موافقتش را نبیذ نوشنبد

اگر توانی یکشنبد از صبوحی کن

کجا صبوحی نیکو بود به یکشبند

طریق و مذهب عیسی به بادۀ خوش ناب

نگاهدار و مزن بخت خویش را به لگد

به روزگار دوشنبد نبیذ خور به نشاط

به رسم موبد پیشین و موبدان موبد

بگیر روز سه شنبد به دست بادۀناب

بخور که خوب بود عیش روز سه شنبد

چهارشنبه که روز بلاست باده خور

به ساتگيني می‌خور به عافیت گذرد

به پنجشنبه که روز خمار می‌زد گیست

چو تلخ باده خوری راحتت فزاید خود

پس از نماز دگر روزگار آدینه

نبیذ خور که گناهان عفو کند ایزد

(منوچهری/ ص 21)

نوشیدن شراب در فصل بهار

نزد میگساران خوشایندترین زمانی که ممکن بود می‌بنوشند فصل بهار و هنگام رسیدن گل‌ها بود. نوشیدن شراب در حالی که غرق درگلها و گیاهان باشی آرزويست که هر باده‌نوشی در سر می‌پروراند. پس شاعران خمریه سرا هم نمی توانستند چنین تصاویری را نادیده بگیرند و از آن یادی نکنند. به عنوان مثال ابونواس در این باره گفته است؛

طاب الزمان، وأورق الأشجار

و مضی الشتاء، و قدأتی آذار

وکسا الربیع الارض، من انواره

وشیا تحار لحسنه الابصار

فانف الوقار عن المجون بقهوه

حمراء، خالط لونها أقمار

(ابونواس/ص 226)

یا در جای دیگر سراییده است:

أشرب علی الورد فی نیسان، مصطبحا

من خمر قطربل حمراء کالکاذی

(ابونواس/ ص 157)

و منوچهری در همین زمینه می‌گوید؛

بیار ساقی زرین نبید و سیمین کاس

به باده حرمت و قدر بهار را بشناس

نبیذ خور که به نوروزهرکه می‌نخورد

نه از گروه کرامست و نز عداد اناس

(منوچهری/ ص 57)

یا گفته است؛

در سایه گل باید خوردن می‌چون گل

تا بلبل قوالت بر خواند اشعار

(منوچهری/ ص43)

بعزم تو به سحر گفتم استخاره کنم

بهار تو به شکن می‌رسد چه چاره کنم؟

سخن درست بگویم، نمی توانم دید

که می‌خورند یاران و من نظاره کنم

(حافظ/ ص240)

و باز گفته است؛

من رند وعاشق در موسم گل

آنگاه توبه، استغفرالله

(حافظ/ ص 289)

شراب نوشیدن در جشن‌ها و اعیاد

به نظر می‌رسد که شراب نوشیدن در جشن‌های باستانی یا اعیاد مذهبی بیشتر رسمی ایرانی بوده که درمیان اعراب هم، بخصوص در دورۀ عباسی رواج پیدا کرد. بدیهی است که شاعران این دوره تحت تاثیر همین فضا، از باده گساری در چنین جشن‌ها و اعیادی یاد کرده باشند. چنانکه ابونواس از باده گساری در جشن رام سخن رانده و گفته است؛

اسقنا، أن یومنا یوم رام

ولرام فضل علی الایام

(ابونواس/ ص 335)

رام روز بیست و یکم هر ماه یا همان مهرگان خاصه است در این روز فریدون بر ضحاک پیروز شد و ایرانیان به همین مناسبت در چنین روزی جشن بر پا می‌دارند و یزدان پاک را به پاس یاریش در رهایی از ظلم ضحاک ستایش می‌کنند. (10) منوچهری دربارۀ این روز گفته است؛

مهرگان جشن فریدونست و او را حرمتست

آذری نو باید و می‌خوردنی بی آذرنگ

(منوچهری/ ص 61)

و باز در جای دیگرسروده است که؛

می خور کت باد نوش، بر سمن و پیلگوش

روز رش ورام وجوش،روز خوروماه و باد

(منوچهری / ص17)

اما علاوه بر جشن‌ها در برخی از ا عیاد مذهبی هم باده گساری صورت می‌گرفت. بعنوان مثال در این مورد می‌توان از روز عید فطر نام برد که هر سه شاعر، یعنی ابونواس منوچهری و حافظ از انجام گرفتن میگساری در این روز خبردادند. آنها از حلول ماه رمضان دلگیر ونگران شده زیرا در تمام طول این ماه مجبور بودند تا تعطیلی میخانه‌ها و دوری از شراب را تحمل کنند. بنابراین بلافاصله پس از به پایان رسیدن این ماه و فرا رسیدن عید فطر، مجلس ترتیب می‌دادند و در آن به باده گساری مشغول می‌شدند.

چنانکه ابونواس می‌گوید؛

ولی الصیام، و جاء ا لفطر بالفرح

و أبدت الکأس الوانا من الملح

(ابونواس/ ص 102)

یا:

ألا یا شهر کم تبقی؟

مرضنا، مللناكا

إذا ماذکر الحمد

لشوال، ذممناکا

(ابونواس/ ص 286)

و منوچهری نیزمی گوید؛

ماه رمضان رفت و مرا رفتن او به

عید رمضان آمد، المنه لله

آنکس که بود آمدنی آمده بهتر

وآنکس که بود رفتنی او رفته بده به

برآمدن عید و برون رفتن روزه

ساقی بدهم باده و برباغ و به سبزه

(منوچهری/ ص 99)

همینطور حافظ هم بارها از این موضوع سخن رانده و گفته است:

روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست

می زخمخانه به جوش آمد و می‌باید خواست

(حافظ/ ص 16)

حافظ منشین بی می‌و معشوق زماني

کایام گل ویاسمن و عید صیام است

(حافظ/ ص 33)

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

(حافظ/ ص 58)

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عید به دور قدح اشارت کرد

(حافظ/ ص 90)

آنچه که ازاین شواهدبدست می‌آید اینستکه هرچند عید فطر یادیگر اعیاد مذهبی واسلامی با باده‌گساری منافات کامل داشته، اما علی رغم همه اینها باده گساران ا ین اعیاد را فرصتی مغتنم برای پرداختن به این عمل به حساب می‌آوردند. بنابراین مشتاقانه به استقبال آن می‌رفتند.

نوشیدن باده همراه با موسیقی و نواختن چنگ یا دیگر آلات موسیقی جزء جدایی ناپذیر مجالس شراب محسوب می‌شد، که در نبود آن شراب نیز چنگی به دل نمی زد. همانطور که ابونواس گفته، بایست با نوای موسیقی شراب نوشید زیرا حیوان نیز با صدای صفيرمیل به آب خوردن می‌کند، پس؛

ولا تشرب بلا طرب ولهو

فإن الخیل تشرب بالصفیر

فلیس الشرب إلا بالملاهی

و فی الحرکات من بم وزیر

(ابونواس/ ص 221)

و همینطور منوچهری هم این سخن را به فارسی تکرارکرده و گفته است؛

وین نیز عجیب تر که خورد باده نه برچنگ

بی نغمۀ چنگش به می‌ناب شتابست

اسبی که صفیرش ترني مي‌نخورد آب

نی مرد کم از اسب ونه می‌کمتر از آبست

(منوچهری/ ص 9)

حافظ نیز بر سخن پیشینیان مهر تأیید نهاده و سفارش می‌کند؛

قدح مگیر چو حافظ مگر به نالۀ چنگ

که بسته اند بر ابریشم طرب دل شاد

(حافظ/ ص 70)

البته ناگفته نماند که علاوه بر این شواهدی در اشعار این شاعران دیده می‌شود که بر شعر خوانی هنگام نوشیدن شراب دلالت دارد. برای مثال به ابیات زیرتوجه داده می‌شود.

 

لاارحل الراح الا ان یکون لها

حاد بمنتحل الاشعار، غريد

(ابونواس/ ص 135)

درسایه گل باید خوردن می‌چون گل

تابلبل قوالت برخواند اشعار

(منوچهری/ ص 43)

راهی بزن که آهی برساز آن توان زد

شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد

(حافظ/ ص 105)

واكنش حکومت‌ها به شراب نوشی

تدابیری که حکام روزگار این سه شاعر در مورد شراب اتخاذ می‌کردند، بسیار متفاوت بود. بطور مثال ابونواس در طول دوران زندگیش با افکارهارون و امین روبرو شد که کاملا با هم متفاوت بودند. ‌هارون با سخت گیری خود در مورد شراب نوشی، یکبار ابونواس را به جرم شراب نوشی به زندان نیزانداخت، درحالیکه امین با سهل انگاری ابونواس را در مجلس شراب نوشی خود شریک میکرد. همین سخت گیری‌ها یا سهل انگاری‌ها به گونه‌ای دیگر برای حافظ نیز رقم خورد. او در مسیر پرفراز نشيب زندگيش دورۀ سه حاکم مختلف را تجربه کرد. زمانی با امیر مبارزالدین سخت گیر ودر عین حال ریاکار و زمانی دیگر با امیر ابواسحاق یا شاه شجاع مسامحه کار روبرو بود. این در حالی بود که منوچهری زندگی متفاوتی را نسبت به ايندو گذرانده است. وی نه تنها تهدیدی از جانب حاکمان برای شراب نوشیدن احساس نمی کرد، بلکه درست بالعکس، همه شرایط رابرای نوشیدن شراب در حضور آنها فراهم می‌دید. بنابراین انعکاس و بازتاب چنین دوره‌های متفاوتی در اشعارشان نیز متجلي شده است. مثلا یکبار اوضاع بر وفق مراد آنها بود و آشکارا باده می‌نوشیدند و بآواز بلند می‌سرودند که:

ألا فاسقنی خمرا، وقل لی هی الخمر

ولاتسقنی سرا أذا مکن الجهر

(ابونواس/ ص 160)

یا:

لاخیر فی اللذات ما لم یکن

صاحبها منکشف الراس

(ابونواس/ ص 241)

و:

سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش

که دور شاه شجاع است می‌دلیر بنوش

(حافظ/ ص 191)

یا:

حدیث حافظ و ساغر که می‌زند پنهان

چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست

(حافظ/ ص 34)

علاوه بر این شرکت جستن شاعران در آن روزگار در مجالس باده گساری پادشاهان و امرا امری عادی تلقی می‌شد، به گونه ای که خود آنها بارها در مورد حضورشان در مجالس امرا و بزرگان شعر سروده اند. مثلا ابونواس زمانیکه ندیم و هم پیاله امین شده، می‌گوید؛

کأنما الشرب بعد هذی

صرعی تمادی بهم کلال

حتی اذا ما بدأ سهیل

وحان من لیلنا ارتحال

نبهت طلق الیدین، سمحا

یمطر من کفه النوال

محمدا خیر من یرجی،

یقصر عن وصفه المقال

فقلت: خذها فدتك نفسی

فکل شیء له زوال

(ابونواس/ ص 310)

و همچنین منوچهری حضور در مجلس سلطان مسعود را یادآور شده و می‌سراید؛

گو: ای گزیده ملک هفت آسمان!

ای خسرو بزرگ و امیر بزرگوار!

پنجاه روز ماند که تا من چو بندگان

در مجلس تو آیم، با گونه گون نثار

با فال فرخ آیم و با دولت بزرگ

با فر خجسته طالع و فرخنده اختیار

با صد هزار جام می‌سرخ مشکوی

با صد هزار برگ گل سرخ کامکار

(منوچهری/ ص 40)

و حافظ نیز در این باره گفته است؛

می اندر مجلس آصف بنوروز جلالی نوش

که بخشد جرعۀ جامت جهان را ساز نوروزی

(حافظ / ص 318)

که منظور خواجه از مجلس آصف، مجلس جلال الدین تورانشاه وزیر شاه شجاع است

با اینحال نباید فراموش کرد که این وضعیت همیشگی نبوده و گاهی اوقات بیکباره همه چیز وارونه می‌شد و ورق برخلاف میل میگساران بر می‌گشت، و چنان مي‌شد كه گویی زمانه کمر به خون هر میگساری بسته بود. بدیهی است که در چنین زمانی روی سخن شاعران نیز تغییر می‌کرد و پیوسته از باده نوشي پنهان یا ترس از تعزیر و عقاب حرف می‌زدند. برای مثال ابونواس می‌گوید؛

أطع الخلیفه و اعص ذا عزف

و تنح عن طرب ، و عن قصف

عین الخلیفه بی موکله

عقد الحذار بطرفه طرفی

صحت علانیتی له،وأری

دین الضمیرله علی حرف

فلئن وعدتک ترکها عده

انی علیک لخائف خلفی

(ابونواس/ صص 266 و 265)

یا:

فأشربها صرفا، وأعلم اننی

اعزز فیها بالثمانین فی ظهری

(ابونواس/ ص 163)

و حافظ همین اوضاع را در زمانه خود به گونۀدیگری به تصویر می‌کشد و می‌سراید؛

اگرچه باده فرح بخش و بادگل بیزاست

به بانگ چنگ مخورمی که محتسب تیزاست

صراحئی و حریفی گرت به چنگ افتد

به عقل نوش کایام فتنه انگیز است

در آستین مرقع پیاله پنهان کن

که همچوچشم صراحی زمانه خونریز است

(حافظ/ ص 30)

یا:

صراحی می‌کشم پنهان ومردم دفترانگارند

عجب آتش این زرق در دفتر نمی گیرد

(حافظ/ ص 101)

و سرانجام از تعزیر میگساران خبرداده و می‌گوید؛

دانی که چنگ وعود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیرمی کنند

(حافظ/ ص 135)

بدین ترتیب شاعران مذکور علاوه بر بیان احوالات باده نوشان در هر دوره، بازتابی از اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی را نیزدر اشعارشان به نمایش گذارده و به تصویر کشیده اند

جرعه افشاندن برخاک

مرحوم علامه قزوینی در مقاله ای این رسم کهن را عادتی ایرانی دانسته و اذعان داشته که در اخبار عرب این مضمون را نیافته است. ایشان همچنین از فضلا و متتبعین درخواست کرده که اگر چیزی در این مورد یافته او را نیز از آن دست آورد با خبر سازند. (11) بر همین اساس دکتر معین پس از تعمق در این باره در مقاله یک «رسم باستانی» به تشریح این موضوع پرداخته در پاسخ او می‌نویسد: «یونانیان چون مورا گیاهی آسمانی تصور میکردند که به وساطت خاک بار می‌دهد و لطیف ترین عصاره‌های نباتی را بنام (باده) بخاکیان تسلیم می‌کند، از اینرو بعنوان سپاسگزاری از عطية خداوند شراب، به هنگام نوشیدن آن، جرعه‌ای بر خاک می‌افشانند و بعبارت دیگر هدیه ای نثار‌ می‌کردند چنانکه در موقع ذبح حیوانی قسمتی از گوشت اورا قربانی خدایان قرار می‌دادند».(12) وی در ادامه مقاله درباره چگونگی ورود این رسم به ایران می‌نویسد؛«اما تأثیر عادات و افکار و در حقیقت روابط معنوی و فرهنگی ایندو ملت در دو مرحله انجام گرفته: نخست پس از فتح اسکندر و بهنگام پادشاهان سلوکیان (331-640 ق.م) که تمدن یونانی مستقیما در ایران تاثیرکرد و از ان پس نیز در زمان اشکانیان (256 ق .م– 226 م) یونان مآبی مدتها ادامه یافت. دوم بهنگام خلافت عباسیان و در عصر ترجمه کتب یونانی به عربی معارف ان ملت مع الواسطه بایران منتقل شد».(13)

این سخنان مرحوم دکتر معین، با توجه به سروده‌های زرتشت آنجا که درستایش هوم می‌گوید: «ازتشت سیمین ترا به تشت زرین ریزم، ترا بر زمین نیفکنم زیرا که رایومند و ارجمندی»(14)، می‌تواند تا حد زیادی به حقیقت نزدیک باشد.

علاوه بر این مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی نیز این رسم را مربوط به همۀ ملتهای باستانی نظیر ، یهودیان، فینقیان، آشوریان و عربها دانسته و گفته است: «آنان برای افتخار به خدایان و ارج نهادن به روان مردگان رسم جرعه افشانی بر خاک را گرامی داشتند».(15) و سرانجام استاد گرانقدر دکتر سید محمد حسینی درمقاله ای با عنوان «حافظ و ادب عربی» پس از بحث و بررسی پیرامون این مضمون و جمع بندی آرا، دربارۀ سرچشمه این رسم در ایران آورده اند که: «با خاموش ماندن متنهای پهلوی و نیز نوشته‌های پر اهمیت پارسی که هر یک، بابی جداگانه درباره منادمت و میگساری دارند، دربارۀ این رسم، و نیز تا زمانی که به کمک منابعی مورد اعتماد سرچشمه این رسم در ایران و استفاده شاعران پارسی زبان از آنها، روشن نگردیده است ، گویا به ناچار باید پذیرفت که خاستگاه الهام شاعران پارسی در این معنی، همان مصرع یا بیت:

شربنا و اهرقنا علی الارض جرعه

وللأرض من کأس الکرام نصیب

بوده است.» (16) بنابراین با توجه به اقوال یاد شده و همچنین وجود این مضمون در اشعار ابونواس ، باید گفت که فرضیه ای ایرانی نبودن این رسم کهن و ورود آن از طریق اشعار عرب به اشعار فارسی پر رنگ تر از گذشته خواهد شد. درذیل به شواهدی از اشعار ابونواس حافظ و منوچهری که این مضمون درآنها تکرار شده اشاره رفته است؛

 

و دار ندامی عطلوها، وادلجوها

بها اثر منهم جدید و دارس

مساحب من جر ا لزقاق علی الثری

واضغاث ریحان جنی و یابس

حبست بها صحبی فجددت عهدهم

و انی علی امثال تلک لحابس

(ابونواس/ ص 249)

جرعه بر خاک همی ریزیم از جام شراب

جرعه بر خاک همی ریزد آزاده ادیب

ناجوانمردی بسیار بود، چون نبود

خاک را از قدح مرد جوانمرد نصیب

(منوچهری/ ص 8)

اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

ازآن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

(حافظ/ ص 203)

جرعۀ جام برین تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینافکنم

(حافظ/ ص 239)

بر خاکیان عشق فشان جرعۀ لبش

تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم

(حافظ/ ص 249)

خاکیان بی بهره اند از جرعه «کأس الکرام»

این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند

(حافظ/ ص 366)

بیفشان جرعه ای برخاک وحال اهل دل بشنو

که ازجمشیدوکیخسرو فراوان داستان دارد

(حافظ / ص 82)

پیداست که در تمامی ابیات بالا شاعران به نشانۀ جوانمردی خود جرعه ای از شراب را بر خاک افشانده تا مردگان نیز از آن بی بهره نمانند. آنها از این طریق وفاداری خود رابه آنان ثابت می‌کردند.

به یاد کسی شراب نوشیدن

«باده نوشیدن بریاد کسی که در خور تعظیم یا مورد محبت و عشق است، رسمی است قدیمی و آييني است که در بزم باده، ایرانیان معمول داشته اند و باده به ياد پادشاهان و آزادگان و یا کسی از حاضران مجلس که او را دوست داشته اند می‌نوشیده اند».(18) براین اساس شاید ابونواس هم که شاعری دو ملیته (ایرانی – عرب) بوده، این رسم را به تأسی از فرهنگ ایرانیان در اشعار خود گنجانده باشد، چنانکه او می‌سرايد:

و علی ذکر حبیبی فاسقنی

لا علی ذکر محل قد درس

(ابونواس/ ص 236)

لکن بوجه الحبیب اشربها

بین ندامی، و بین آلاف

(ابونواس/ ص269)

و منوچهری هم رسم مذکور را در اشعارش یاد آور شده و گفته است:

به یاد شهریارم نوش گردان

به بانگ چنگ و موسیقار و طنبور

(منوچهری/ص 47)

حافظ نیز بارها در اشعارش این رسم کهن را آورده است، كه ذیلاً به برخی از ابیات او بعنوان شاهد اشاره می‌شود:

 

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیمارا

(حافظ/ ص 4)

از آن ساعت که جام می‌به دست او مشرف شد

زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد

(حافظ/ ص 105)

بده ساقی شراب ارغوانی

بیاد نرگس جادوی فرخ

(حافظ/ ص 68)

بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد

وزیرملک سلیمان عماد دین محمود

(حافظ/ ص 149)

بوی تو می‌شنیدم و بریاد روی تو

دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم

(حافظ/ ص 226)

بر رخ ساقی پری پیکر

همچو حافظ بنوش بادۀ ناب

(حافظ / ص 11)

بانگ نوشانوش

نوش گفتن به ندیمان رسمی بود که در هنگام نوشیدن شراب، توسط نوشندگان رعایت می‌شد. در ذیل شواهدی از سه شاعر مذکور برای نمونه آورده شد؛

خل للأشقيا وصف الفیافی

 واسقنیها سلافه بسلام

(ابونواس/ ص 364)

أدارعلینا بالتحیه کأسه

و سربلهالونا من الراح احمرا

(ابونواس/ ص 222)

شهدت تفدیه منا و تحمیه

و فی تطربنا فم یمص فما

(ابونواس/ ص 363)

بمجالس فیها المزا

هر و الاوانس کالنجوم

بدء التحیه بینهم

نظر الندیم الی الندیم

(ابونواس/ ص 377)

چون می‌بدهی، نوش همی گوی و همی باش

چون می‌بخورم، جام همی گیر و همی جه

نیست خالی بزم او از باش باش و نوش نوش

نیست خامی رزم او از گیرگیروهای‌های

(منوچهری/ ص106)

شراب خانگی ترس محتسب خورده

به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش

 (حافظ/ ص 191)

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شاد خواران یاد باد

(حافظ/ ص 71)

وآنگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک

زهره دررقص آمدوبربط زنان میگفت نوش

(حافظ/ ص 194)

البته علاوه بر سه رسم یاد شده رسوم کهن دیگری نیز در میان باده خواران در خصوص اندازۀ نوشیدن شراب مرسوم بوده که شاعران مذکور از آنها نیز یاد کرده اند. برای مثال برخی از این رسوم عبارتند از:


نوشیدن سه جام پیاپی (ثلاثه غساله)

سه جام شراب که بوقت صبح نوشند و آن را شوینده فضول تن و زایل کننده هم و غم دانند. (19)

در فارسی به آن ستا گفته می‌شود.

اذا المخمور باکرها ثلاثا

تطایر عن مفاصله الخمار

(ابونواس/ ص 203)

مرا ده ساقیا جام نخستین

که من مخمورم و میلم به جامست

ولیکن لختکی باریکتر ده

نبیذ یکمنی دادن حرامست

نماز بامدادان کرد باید

سه جام یکمنی خوردن حرامست

(منوچهری/ ص 12)

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود

وین بحث باثلاثه غساله می‌رود

(حافظ/ ص 152)

نوشیدن چهار جام بر اساس چهار طبع

گویا قدما عقیده داشتند برای اینکه تعادل در بدن حفظ شود باید ابتدا تعادل در بین اخلاط چهارگانه حفظ شود. پس به همین منظور در هنگام نوشیدن شراب به ازای هر خلط جامی شراب می‌نوشیدند چنانکه ابونواس و منوچهری نیز در اشعارشان به این رسم اشاره داشته اند که ذیلاً شواهدی از شعر آنان آورده شد؛

وجدت طبائع الإنسا

ن اربعه هی الاصل

فاربعه لاربعه

لکل طبیعه رطل

(ابونواس/ ص 296)

ساقی بیا که امشب ساقی به کار باشد

زان ده مرا که رنگش چون جلنار باشد

می ده چهار ساغر، تا خوشگوار باشد

زیرا که طبع مردم را بر چهار باشد

همطبع را نبیدش فرزانه وار باشد

تا نه خروش باشد تا نه خمار باشد

(منوچهری/ ص 19)

رطل گران گرفتن

کنایه از نوشيدن شراب با پیاله و پیمانه بزرگ است. چون این جام‌ها شراب بیشتری در خود جامی دادند بنابراین نوشیدن بوسیله آنها بیشتر مرسوم بود.

برای مثال ابونواس گوید؛

تشربها بالکبار صرفا

ولیس فی شربها مطال

(ابونواس/ ص 309)

اسقنی ان سقیتنی بالکبیر

من لذیذ الشراب لا بالصغیر

(ابونواس/ ص 229)

تداو من الصغیره بالکبیر

و خذها من یدی ساق غریر

(ابونواس/ ص 221)

إن شرب الصغیر صغر و عجز

فاجعل الدور کله بالکبیر

(ابونواس/ ص220)

کاسا دهاقا صرفا کان بها

الی فم الشاربین مصباحا

(ابونواس/ ص 116)

و منوچهری در وصف مجلس سروده است؛

خنیاگر ایستاده و بربط زن

از بس شكفه شده در اشکنجه

وان رطل گران یک منی ما را

چون ماه سه و دو در پنجه

(منوچهری / ص 105)

همچنین حافظ گفته است:

بیا ساقی بده رطل گرانم

سقاک الله من کأس دهاق

(حافظ/ ص 322)

می خور که هرکه آخر کار جهان بدید

ازغم سبک برآمد و رطل گران گرفت

(حافظ/ ص 60)

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

(حافظ/ ص 182)

نوش کن جام شراب یک منی

تا بدان غم از دل برکنی

(حافظ/ ص 339)

بنابراین با این توصیف‌ها مشخص می‌شود که عربها و ایرانیان با اینکه دو ملت متفاوت بوده ولی بعلت تأثير و تاثراتی که از یکدیگر پذیرفته اند، در بسیاری زمینه‌ها از جمله برگزاری مجالس، و جشن‌ها و رسوم و سنت‌های مختلفی که دارند به یکدیگر شباهت زیادی دارند. به همین سبب اشتراکات در اشعار شاعران این دو زبان نیز بخوبی نمایان است. البته اشتراکات شاعران این دو زبان در حوزۀ خمریات تنها منحصر به وصف کمی و کیفی شراب نیست بلکه ملازمات دیگری مانند، وصف تأثیر بر نوشنده، وصف آلات شراب، وصف ساقی، وصف می‌فروش را نیز در برمی گیرد. برای مثال:


وصف تاثیر بر نوشنده

شراب تاثیرات مختلفی بر نوشندگان دارد. تاثیراتی که گاه مثبت و گاه منفی بودند. بر همین اساس شاعران خمریه سرا هنگام سرودن اشعار به تغییراتی که در نوشنده، چه مثبت و چه منفی، ایجاد می‌شد، توجه خاصی نشان می‌دادند. برای مثال برخی از تاثیرات شراب که ابونواس، منوچهری و حافظ به تصویر کشیده اند به شرح ذیل می‌باشد.

شراب باعث زدودن غم از نوشنده می‌شود

إذا خطرت فیک الهموم ، فداوها

بکأسک حتی لاتکون هموم

(ابونواس/ ص 341)

نعم سلاح الفتی المدام، إذا

ساوره الهم، ام به جمحا

(ابونواس/ ص 100)

به هر تنی که می‌اندر شود، غمش بشود

چنانکه باز نیاید چو نماز غارط عنزی

(منوچهری/ ص 129)

ای باده فدای تو همه جان و تن من

کز بیخ بکندی ز دل من حزن من

(منوچهری/ ص 78)

تریاق بزرگست و شفای همه غمها

نزدیک خردمندان می‌را لقب اینست

(منوچهری/ ص 16)

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

دواش جزمی چون ارغوان نمی بینم

(حافظ/ ص 246)

چو نقش غم زدورببینی شراب خواه

تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است

(حافظ/ ص 28)

جام مینایی می‌سد ره تنگدلیست

منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

(حافظ/ ص 88)

شراب قدرت تشخیص و نیروی عقل نوشنده را زایل می‌کند

إذا ذاقها من ذاقها حلقت به،

فلیس له عقل یعد، ادیب

(ابونواس/ ص 54)

قل للملیحه فی الخمار الاسود:

ماذا فعلت براهب متعبد؟

قدکان شمر للصلاه ازاره

حتی وقفت له بباب المسجد

هذا و لیس من الخمار بعارف

سمت الطریق الی مصلی المسجد!!

(ابونواس/ ص 153)

اسقنی حتی ترانی

أحسب الدیک حمارا

(ابونواس/ ص 213)

چو وام ایزدی بنهاده باشم

مرا ده ساتگینی بر تو وامست

چنانکه بازنشناسد امامم

رکوعم را رکوعست ارقیامست

(منوچهری/ ص 13)

زباده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا

دمی ز وسوسه عقل بی خبر دارد

(حافظ/ ص 79)

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

چگونه کشتی ازین و رطه بلا ببرد

(حافظ/ ص 88)

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

(حافظ / ص 113)


شراب به نوشنده شادی می‌بخشد

صرفا إذا شجها المزاج بأيـ

ـدی شاربیها تولد الفرح

حتی تریک الحلیم، ذاطرب

یهزه فی مکانه المرح

(ابونواس/ ص 95)

می بر کف من نه که طرف را سبب اینست

آرام من و مونس من روز و شب اینست

بی می‌نتوان کردن شادی و طرب هیچ

زیرا که بدین گیتی اصل طرب اینست

معجون مفرح بود این تنگدلان را

مربی سلبان را به زمستان سلب اینست

(منوچهری/ ص 16)

کنون که میدمد از چمن نسیم بهشت

من وشراب فرح بخش ویار حور سرشت

(حافظ/ ص 55)

طبیب عشق منم باده ده که این معجون

فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد

(حافظ/ ص88)

شراب به جان قوت و نیرو می‌بخشد

دارت، فاحیت، غیر مذمومه

نفوس حسراها و انضائها

(ابونواس/ ص 12)

گر قصد جهودان بد در کشتن عیسی

درکشتن این، قصد همه اهل قرانست

آن زنده یکی را و دو را کرد به معجز

وین زنده گر جان همه خلق جهانست

(منوچهری/ صص 14 و 13)

 

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تابویی از نیسم می‌اش در مشام رفت

(حافظ/ ص 58)

شراب به نوشنده شجاعت می‌بخشد

تکسب شرابها سرورا

فمایراعون باهتمام

(ابونواس/ ص 346)

به مستی دم پادشاهی زنم

دم خسروی در گدایی زنم

(حافظ/ ص 358)

شراب باعث آشکار شدن اسرار نوشنده می‌شود

حتی رماه السکر فی طرفه

فباح من سکر بمایخفی

(ابونواس/ ص 270)

فتهتک استار الضمیر من الحشا

و تبدی الاسرار کل حبيس

(ابونواس/ ص 255)

به مستی توان در اسرار سفت

که در بیخودی راز نتوان نهفت

(حافظ/ ص 358)

شراب باعث دوری از بخل می‌شود

والخمر شیء لوانها جعلت

مفتاح قفل البخیل لانفتحا

(ابونواس / ص 100)

وخذها من مشعشعه کمیت

تنزل دره الرجل الشحیح

(ابونواس/ ص 99)

درده به یاد حاتم جام یکمنی

تا نامۀ سیاه بخیلان کنیم طی

(حافظ/ ص298)

سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست

بده بشادی روح و روان حاتم طی

بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ

پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی

(حافظ/ ص 299)

شراب باعث بی خوابی می‌شود

خلعت عذاری فیک یوما و لیله

وشرد شرب الراح فیک رقادی

(ابونواس/ ص 150)

آمد شب از خواب مرا رنج وعذابست

ای دوست بیار آنچه مرا داروی خوابست

من خواب ز دیده به می‌ناب ربایم

آری عدوی خواب جوانان می‌نابست

(منوچهری/ ص 9)

شب شراب خرابم کند به بیداری

وگر به روز شکایت کنم به خواب رود

(حافظ/ ص 150)

در صورت شراب خوردن زیاد انسان قادر به راه رفتن نيست و بايد برای حرکت کردن برروی شکم بخرد.

و حاول نحو الکاس مشيا، فلم یطق

من الضعف، حتی جاء مختبطا یحبو

(ابونواس/ ص 39)

 

قدح به کار نیاید، به رطل و باطیه خور

چنانکه گر بخرامی، نمی نوی، بخزی

(منوچهری/ ص 129)

شراب باعث ضعف و سردرد می‌شود

کانما الشرب بعد هذی،

صرعی تمادی بهم کلال

(ابونواس/ ص 310)

درخمار می‌دوشینم ای نیک حبیب

آب انگور دوسالینه‌ام فرموده طبیب

(منوچهری/ ص 8)

شراب بی خمارم بخش یا رب

که با وی هیچ درد سر نباشد

(حافظ/ ص 78)

بنابراین نوشندگان برای اینکه درد سر خمار را از بین ببرند، دوباره در وعده صبحگاهی شراب می‌نوشیدند؛

فقم فاصطبحا و انف عنک خمارها

فلیس لها مثل الصبوح المعاجل

(ابونواس/ ص 319)

دع عنک لومی فان اللوم اغراء

وداونی بالتی کانت هی الداء

(ابونواس/ ص 9)

می زدگانیم ما، دردل ما غم بود

چارۀ ما بامداد رطل و مادم بود

راحت کژدم زده کشتۀ کژدم بود

می زده را هم به می‌دارو ومرهم بود

(منوچهری/ ص 179)

 

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می‌باد

که به تدبیر تو، تشویق خمار آخر شد

(حافظ/ ص 113)

شراب باعث می‌شود نوشنده عرق کرده و چشمها و گونه‌هایش به سرخی گرایند.

کأسا إذا انحدرت فی حلق شاربها

أجدته حمرتها فی العین والخد

(ابونواس/ ص 122)

جعلنا صلانا الراح، فالتهبت بنا

وأوقدت الاجواف، فالجلد یرشح

(ابونواس/ ص 120)

به گاه مستی چونان شود دو چشم بتم

که نرگسینی غرقه شود به خون پلنگ

(منوچهری/ ص 64)

به جان اندر قوتست و به مغزاندر مشکست

به چشم اندرنورست وبه روی اندروردست

(منوچهری/ ص 11)

می نماید عکس می‌در رنگ روی مهوشت

همچوبرگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

(حافظ/ ص 12)

شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن هشدار

که آب روی تو آتش درارغوان انداخت

(حافظ/ ص13)

ازتاب آتش می‌برگرد عارضش خوی

چون قطره‌های شبنم بربرگ گل چکیده

(حافظ/ ص 294)

زان می‌که داد حسن و لطافت به ارغوان

بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی

(حافظ/ ص298)

 

زردرویی می‌کشم زان طبع نازک بی گناه

ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم

(حافظ/ ص 240)

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن

مرو به صومعه کانجا سیاهکارانند

(حافظ/ص 132)

وگاهی اوقات هم باعث عبوس شدن نوشنده می‌شد؛

کدم الجوف إذا ماذاقها

شارب قطب منها و عبس

(ابونواس/ ص 244)

عبوس زهد به وجه خمار ننشیند

مرید خرقۀ دردی کشان خوشخویم

(حافظ/ ص 261)

و به همین ترتیب بسیاري از حالات دیگر نظیر پیراهن دریدن، عربده کشی و غیره که نوشنده پس از نوشیدن به آن دچار می‌شد، توسط شاعران نامبرده به تصویر کشیده شد. ولی آنچه در تصاویر داده شده قابل ملاحظه است، در مورد برخی از تصاویر حافظ است كه درست درنقطه مقابل بعضی از تصاویر ارائه شده توسط ابونواس قرار می‌گیرد. مثلا تصویراو از سرخی گونۀ نوشنده وقتی که می‌گوید؛

مینماید عکس می‌در رنگ روی مهوشت

همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

تصویری کاملا حسی و بیرونی است، در حالیکه این تشبیه ابونواس از خزیدن مستی در مفاصل:

فتمشت فی مفاصلهم

کتمشی البرء فی السقم

(ابونواس/ ص 330)

تشبیهی کاملا ذهن گرا و انتزاعی است. ناگفته نماندکه در دیوان حافظ مسائل ذهنی و انتزاعی به وفور یافت می‌شود، اما این مورد هرگز باعث نشده که زبان شعری حافظ به سمت انتزاعی شدن پیش برود.

با همۀ این توصیفات جای سوالی در اینجا باقیست که آیا شاعران مذکور چنین وصفهای دقیق و موشکافانه ای را براساس تجربیاتی که خود شخصا آموخته‌اند و در شعر وارد کرده یا آنها را بر طبق شنیده‌ها تصویر کرده اند؟ در جواب باید گفت که هر چند در موردمیگساری ابونواس و منوچهری تقریبا تردیدی برای محققان وجود ندارد، اما در مقابل در مورد میگساری حافظ کاملا دچار شک و دوگانگی هستند. با این حال نباید فراموش کرد که در هر شکل ممکن، حافظ آنچه ازمیراث گذشتگان در این باره برای او بر جا مانده است، بخوبی درمسیر تعالی سوق داد و این آن چیزی است که به حقیقت باعث اعتلای شعر او شده است. چنانکه دکتر منوچهر مرتضوی نیز در این باره می‌نویسد؛ «حافظ اگر شراب می‌خورده یا نمی خورده به هیچ وجه از ارزش حتی یک بیت از اشعار او نمی کاهد».(20)

وصف آلات شراب نوشی

از آنجا که خم‌های شراب و جام‌های مختلف پیوسته دردیدگان نوشندگان خودنمایی می‌کردند، همواره تصاویر متفاوتی از آنان در ذهن نوشندگان رفت و آمد  داشت. حال اگر فرض بر این باشد که نوشنده شاعر باشد، روشن است که تجلیگاه این تصاویر تنها می‌تواند در شعر او باشد.

به همین جهت براحتی می‌توان تصور کرد که چه حجم وسیعی از مضمون‌های خمری ابونواس، منوچهری و همچنین حافظ به این بخش از خمریات اختصاص يافته است. از نام جام‌های مختلف گرفته تا جنس و شکل آنها و همچنین تصاویر حکاکی شده بر روی آنها همه از موارد مضمون سازی هستند که در اشعار خمریه سرایان مزبور دیده می‌شوند.

براي مثال در ادامه ابتدا به نام آلات پرورش و نوشیدن شراب و سپس به مضامین که با استفاده این آلات ساخته شد، اشاره خواهد شد.

نام آلات پرورش و نوشیدن شراب

هر سه شاعر از جام‌ها، کاسه‌ها و خم‌های مختلف که در زمان پرورش یا نوشیدن مورد استفاده قرار می‌گرفتند، نام برده اند. بعضی از این آلات در بین این سه شاعر که به دو زبان متفاوت شعر می‌سرودند به صورت همسانی استعمال می‌شد و برخی دیگر از آنها در هر یک از این دوزبان با نام خاصی شناخته می‌شد، که در ادامه به هر دو دسته از این نام‌ها اشاره خواهد شد. برای مثال:

نام‌های همسان یا مشترک

دن

فی قعر اجوف، ذی ساق بلا قدم

نیطت بدن عظیم البطن هدار

(ابونواس/ ص195)

همه ساله به دلبر دل همی ده

همه ماه به گرد دن همی دن

(منوچهری/ 88)

دل گشاده دار چون جام شراب

سر گرفته چند چون خم دنی

(حافظ/ 339)


باطیه

حتی اذا سلسلت فی قعر باطیه

أغناک لألاؤها عن ضوء مصباح

(ابونواس/ ص 104)

ساقیان توفکنده باده اندر باطیه

خادمان توفکنده عنبر اندر مدخنه

(منوچهری/ ص 97)

خابیه

لاتحسبن عقار خابیه

والهم یجتمعان فی صدر

(ابونواس/ص 181)

چون خانهاشان برکند،خونشان زتن بپراکند

آرد فرود و افکند، در خسروانی خابیه

(منوچهری/ص 101)

الرطل

یا خاطب القهوه الصهباء یمهرها

بالرطل یأخذ منها ملاه ذهبا

(ابونواس/ ص 52)

وان رطل گران یک منی ما را

چون ماه سه و دو پنج در پنجه

(منوچهری/ص 105)

قدح

وهات فغنني بيتي نصيب

فقد وافاني القدح المدار

(ابونواس/ ص 203)

خوشا قدح نييد نوشنجه

هنگام صبوح ساقيا رنجه

                          (منوچهري/ ص 105)‌

دربزم دور یک دو قدح در کش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

 

 (حافظ/ ص 6)

قنینه

او صوت تصفیق الجلیس تطربا

وبکاء خابیه ، و ضحک قنانی

(ابونواس/ص 406)

از قهقهه قنینه چومی زو فروکنی

کبک دری بخندد، شبگیرتا ضحی

(منوچهری/ص 134)

الجام

قد بات یسقینی دریاقه

سالت من الابریق

(ابونواس/ص 327)

غلام و جام می‌رادوست دارم

نه جای طعنه و جای ملام است

(منوچهری/ص 12)

آیینه سکندر جام می‌است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

(حافظ/ ص 5)

نام‌های غیر همسان

نام‌هایی که در دیوان ابونواس آمده است؛

الإبریق

فارسلت من فم الابریق صافیه

کأنما اخذها بالعین اغفاء

(ابونواس/ص 10)


الطاس

و مجریهن ساق یب

ـعث الابریق والطاسا

(ابونواس/ص 233)

الکوب

والکوب یضحک کالغزال مسبحاً

عندالرکوع بلثغه الفافاء

(ابونواس/ص 29)

الإنا

فأحسن بها شیخوخه فی إنائها

والطف بها بین المفاصل والعظم

(ابونواس/ص 361)

الکیل

واسقنیها مثلما تشـ

ـربها کیلا عیارا

(ابونواس/ص 181)

الراقود

استودعوها رواقیداً مزفته

من اغبرقائم منها و غبراء

(ابونواس/ص 17)

الزق

لاتراه الدهر الاثملا

بین ابریق و زق و قدح

(ابونواس/ص 103)

الحقب

من قهوه زانها تقادمها

فهی عجوز، تعلو علی الحقب

(ابونواس/ص 58)

الدوارق

فلما جرت فیه، تغنی، وقال لی

بسکر: الاهات اسقنا بالدوارق

(ابونواس/ص 276)

ناجود

اخذت من کل شیء لونها

فهی فی ناجودها قوس قزح

(ابونواس/ص 103)

قاروره

ذاک لأنی فتی لهجت بما

یخلص فی خالص القواریر

(ابونواس/ص 193)

هجمه

لنا هجمه لایدرک الذنب سخلها

ولاراعها نزوالفحاله و الخطر

(دیوان ابونواس/ص 178)

نام‌هایی که منوچهری و حافظ در اشعارشان آورده اند

بگماز

برافتاد بر طرف دیوار و بام

زبگمازها نورمهتابها

(منوچهری/ص 193)

بلبله

به قدح بلبله را سر به سجود آور زود

که همی بلبل بر سرو کند بانگ نماز

(منوچهری/ص 101)


ساتگینی

چو وام ایزدی بنهاده باشم

مراده ساتگینی برتوو وامست

(منوچهری/ص 12)

ساغر

می ده چهار ساغر، تا خوشگوار باشد

زیرا که طبع مردم را بر چهار باشد

(منوچهری/ص 19)

ساغر می‌برکفم نه تازبر

برکشم این دلق ارزق فام را

(حافظ/ ص 7)

صراحی

به رکوع صراحی رادر قبلۀ جام

چون فرو ناله شود باز در آور به قیام

(منوچهری/ص 168)

یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم

با نعره‌های قلقلش اندر گلوببست

(حافظ/ ص 22)

قرابه

بر برگ سپید یاسمین تر

بر ریخت قرابۀ می‌حمری

(  منوچهری/ص 117)

در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش

حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش

(  حافظ/ ص 193)


پیاله

مادر پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما

(حافظ/ ص 9)

ایاغ

بچمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله

بندیم شاه ماند که بکف ایاغ دارد

(حافظ/ ص 79)

کشتی

بده کشتی می‌تا خوش برانیم

ازین دریای نا پیدا کرانه

(حافظ / ص297)

توجه به اساطیر در مورد آفرینش جام‌ها

براساس افسانه‌های موجوددرمیان ایرانیان ساختن جام‌ها و آلات پرورش و نوشیدن شراب به دورۀ پادشاهان کیانی و یا جمشید برمی گردد این افسانه به تدریج با آمیزش فرهنگی اعراب با ایرانیان درمیان آنان نیزگسترش پیدا کرد. چنانکه ابونواس در خمریاتش به افسانۀ مذکور اشاره کرده و می‌گوید:

بآینه مخروطه من زبرجد

تخیر كسری خرطها لیصونها

(ابونواس/ ص 404)

و منوچهری با اندکی تفاوت با آوردن خم خسروانی در اشعارش افسانۀ یاد شده را یادآور شده و سروده است؛  

فروریزی به خم خسروانی

نظر داری درو یک سال محصور

(منوچهری/ ص 47)

ولی حافظ با صراحت بیشتری بارها به این افسانه اشاره کرده و گفته است

گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شادباش

جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی

(حافظ/ ص 301)

یا:

روان تشنه ی ما را بجرعه یی دریاب

چو می‌دهند زلال خضر زجام جمت

(حافظ / ص 65)

زنده یاد دکتر محمد معین درباره این جام آورده است که: «این جام به جام کیخسرو مشهور بود تا درقرن ششم به مناسبت شهرت جمشید و یکی دانستن او با سلیمان جام مزبور را به جمشید انتساب دادند و جام جم و جام جمشید گفته اند.»(21) علاوه بر افسانه یاده شده ابونواس و منوچهری دراشعار خود از جام‌هایی یاد کرده اند که گویا منتسب به فرعون ا ست. برای مثال:

قلت :«القنانی و الاقداح» ولدها

فرعون قالت: «لقد هیجت لی طربا»

(ابونواس/ ص 53)

 

می دیرینه گساریم به فرعونی جام

از کف سیم بنا گوشی با کف خضیب

(منوچهری/ ص 89)

بنابراین چنانکه پیداست، افسانه‌های دیگری نیز راجع به پیدایش جام‌ها وجود داشته و به همین جهت هم برخی از جام‌ها به فرعون منتسب شده است.

وصف ظروف با اشکال مختلف

ظرف‌های شراب علاوه براینکه جنس‌های مختلف داشتند، در اشکال واندازه‌های متفاوت با هم ساخته می‌شدند تا هرکسی بسته به شرایط خود از آنها بهره ببرد. مثلا در مجالس پادشاه یا بزرگان اغلب جام‌های زرین و قیمتی که منقش و مرصع به جواهرات بودند بكار برده می‌شد،در حالیکه در مجالس عامه ممکن بود هر جامی اعم از ساده یا مرصع مورد استفاده قرار گیرد. بنابراین شعرا نیز بسته به این که چه نوع ظرفی را به دیدگان لمس کرده باشند، تصاویر متفاوتی از آنها آفریده و در اشعار خود آورده اند. اینک در ادامه برای نمونه به تعدادی از تصاویری که شاعران نامبرده از اشکال مختلف ظرف‌ها ترتیب داده اند اشاره می‌رود.

مانند کردن ظروف شراب به پرندگان

لدینا اباریق، کأن رقابها

رقاب کراکی نظرن الی صقر

(ابونواس / ص 188)

فی اباریق سجد، کبنات الما

ء اقصین من حذار الصقور

(ابونواس/ ص 229)

مطرب سرمست را با رهش آوردنا

وز کدوی بربطی باده فروکردنا

(منوچهری/ ص179)

صفیر سیمرغ بر آمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

(حافظ/ ص 161)

در ابیات اخیر هر سه شاعر از ظروفی سخن گفته اند که به شکل پرندگان ساخته شده است. گویا در میان پرندگان بیش از همه شکل مرغابی در ساخت جام‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفت.

جام‌های منقش

دسته ای از جام‌ها با نقش و نگاره‌های زیبا تزئین می‌شدند و عده ای دیگر به همان شکل ساده در دسترس قرار می‌گرفتند. ابونواس جام‌های منقش را اینچنین وصف می‌کند که؛

فحل بزالها فی قعر کأس

محفره الجوانب و القرار

مصوره بصوره جند کسری

و کسری فی قرار الطرجهار

(ابونواس/ ص170)

و حافظ هم از نقش ونگار جام‌ها به صورتی دیگر یاد کرده و می‌گوید؛

ساقی بچند رنگ می‌اندر پیاله ریخت

این نقشها نگر که چو خوش در کدوببست

(حافظ/ ص 22)

یا در جای دیگر گوید:

این همه عکس می‌و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

(حافظ / ص 76)

مانندن کردن ظرف شراب به چراغ

تصویر دیگری که هر سه شاعر از جام وشراب آورده اند، مانند کردن جام شراب به چراغ یا قندیلی است که شراب باعث برافروخته شدن آن می‌شود. برای مثال:

کأنما الکأس، إذا صفقت

قندیل قس وسط محرابه

(ابونواس/ ص 68)

شغلت خداشا عن مساعی مخلد

خمر توقد فی الصحاف العسجد

(ابونواس/ ص 152)

و عقار کانما نتعاطی

فی کووس اللجین منها سراجا

(ابونواس/ ص 88)

 

چونکه زرین قدحی بر کف سیمین صنمی

یادرخشنده چراغی به میان پرنا

(منوچهری/ ص 1)

ساقی به نور باده برافروز جام را

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

(حافظ/ ص 9)

بی چراغ جام در خلوت نمی یارم نشست

زان که کنج ا هل دل باید که نورانی بود

(حافظ/ ص 148)

مانند کردن ظرف شراب خوشۀ پروین

فجاءت بها کالشمس یحکی شعاعها

شعاع الثریا فی زجاج لها حسنا

(ابونواس/ ص 380)

رموز مستی ورندی زمن بشنونه از حافظ

که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پرونیم

(حافظ/ ص 245)

مانند کردن ظرف شراب به نمازگزار

نوشندگان وقتی که می‌خواستند شراب را از ظرف اصلی به ظروف کوچکتر منتقل کنند تا مورد استفاده قراردهند، ابتدا بایست جام بزرگتر را مقداری خم مي‌كردند تا این کار براحتی صورت بگیرد. شاعران تیز بینی چون ابونواس و منوچهری این حالت ظرف را با نگاهی شاعرانه به خم شدن نمازگزار در حالت ركوع مانند کرده و گفته اند؛

عن عقد اوقت لذی میقات

الی الاباریق، مفدمات

يصغين للکووس راکعات

فهی اذا شجت علی العلات

(ابونواس/ ص 76)

والکوب یضحک کالغزال مسبحا

عندالرکوع بلثغه الفافاء

(ابونواس/ ص 29)

به قدح بلبله را سر به سجود آورزود

که همی بلبل بر سرو کند بانگ نماز

(منوچهری/ ص 51)

به رکوع آر صراحی را در قبلۀ جام

چون فرو ناله شود، باز در آور به قیام

از سجودش به تشهد برو آنگه به سلام

زو سلامی و درودی ز تو بر جمع کرام

(منوچهری/ ص 168)

علاوه بر تصویر بالا ابونواس، منوچهری و همچنین حافظ بر اساس رسمی شاعرانه جام شراب را به قبله ای تشبیه کرده اند که نوشنده بایست بر آ ن نماز بگزارد، برای مثال؛

یخر لصرف الکأس فی السکر ساجدا

وإن مزجت صلی علیها و کبرا

(ابونواس/ ص 222)

بباید علی الحال کابینش کرد

بیرزد به کابین چنین دختری

بود عقد کابین اواینکه تو

کنی سجده شکر چون شاکری

سراز سجده برداری و این شراب

کشی یاد فرخنده رخ مهتری

(منوچهری/ ص 121)

آن دم که بیک خنده دهم جان چو صراحی

مستان تو خواهم که گزارند نمازم

(حافظ/ ص229)

ابیات اخیر نشان می‌دهد که هر سه شاعر با ظرافتی مثال زدنی تمام نکته‌ها و ظرایف باده‌گساری رامد نظر داشته اند. آنها حتی جاری شدن شراب از دهانۀ ظرف و صدای آن را نیز فراموش نکرده و آن را به تصویر کشیده اند. مثلا ابونواس می‌گوید:

فقلت له والکأس تزهی بکفه

و قدرعف الابریق فیها و قرقرا

(ابونواس/ ص222)

شاعر دراین بیت جاری شدن شراب از دهانۀ آبریز را به جاری شدن خون از دماغ تشبیه کرده است. وی در جای دیگر می‌سراید؛

کأن ابریقنا إذا صفقت

فی الکأس شیخ مزمزم شرق

(ابونواس/ ص 279)

که صدای ریختن شراب از ظرف بزرگ را به صدای زمزمه پیری تشبیه کرده است. ولی منوچهری این صدا را به قهقهه مانند کرده و گفته است؛

از قهقهه قنینه چو می‌زو فروکنی

کبک دری بخندد شبگیر تاضحی

(منوچهری/ ص 134)

و حافظ نیز تصاویر کما بیش همسانی با دو شاعر یاد شده آورده و می‌گوید؛

یارب چه غمزه کرد صراحی که خون خم

بانعره‌های قلقلش اندر گلوببست

(حافظ/ ص 22)

که غمزه کردن صراحی یا همان کاسه شراب و ریختن خون و صدای آن دقیقاً تداعی کننده بیت یاد شده ابونواس می‌باشد. خواجه در جای دیگر گفته است؛

 

در آستین مرقع پیاله پنهان کن

که همچوچشم صراحی زمانه خونریز است

(حافظ/ ص 30)

همچنین او صدای ریخته شدن شراب از ظرف را به قهقهه تشبیه کرده و سراییده است؛

چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر

جام در قهقهه آید که کجا شد مناع

(حافظ/ ص 198)

حافظ علاوه بر اینها بارها مضامین بدیع و تازه ای از جام و شراب آفریده است. برای مثال او گفته است؛

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو جنگ اندر خروش

(حافظ/ ص 194)

یا:

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام

خون دل عکس برون می‌د هد از رخسارم

(حافظ/ ص 221)

اما در تمامی ابیات یاد شده از سه شاعر مذکور نکته‌ای كه برجسته تر از دیگرنکات بنظر می‌رسد، جاندار انگاشتن جام شراب و تشبیه آن به انسان بوده که ا لبته در میان قدما عقیده ای مرسوم بوده است.

وصف خم شراب

سرانجام این شاعران درادامه توصیفات خود از آلات شراب به وصف خم شراب نیز پرداخته اند، که برای مثال در زیر به برخی از توصیفات آنان در این باره اشاره می‌رود، خم را به قیر یا صاروج اندوده می‌کردند سپس پارچه یا نمدی بر آن می‌کشیدند

 

لم تزل فی قعر دن

مشعر زفتا و قارا

(ابونواس/ ص 186)

هتکت عنها واللیل معتکر

مهلهل النسج ماله هدب

(ابونواس/ ص 36)

پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش

خونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش

پس به صاروج بيندود همه بام و برش

جامۀ گرم برافکند پلاسین زبرش

(منوچهری/ ص198)

ببسته سفالین کمر هفت هشت

فکنده به سر بر تنک معجری

(منوچهری / ص120)

خم رادر زمین می‌کاشتند تا در جایی محکم باشد

فلم تزل تعجم الدنیا و تعجمها

حتی تخیرها للخب ء دهقان

فصانها فی مغار الارض فاختلفت

علی الدفینه أزمان و أزمان

(ابونواس/ ص 399)

دوش بر یاد حریفان بخرابات شدم

خم دیدم خون دردل و پا در گل بود

(حافظ/ ص 141)

سر خم را با گل می‌بستند و خشت بر آن می‌نهادند

استودعوها رواقیدا مزفته

من اغبر قاتم منها و غبراء

و کم افواهها دهرا علی ورق

من حر طینه ارض، غیر ميثاء

(ابونواس/ ص 17)

 

فجاء بها شعثاء، مشدوده القرا

علی رأسها تاج، ملاحفها عفر

(ابونواس/ ص 176)

بر سر هم خم، بنهادگلین تاجی

افسر هم خم چون ا فسر دراجی

(منوچهری/ ص 205)

دل گشاده دار چون جام شراب

سر گرفته چند چون خم دنی

(حافظ /ص 339)

خم را زمان زیادی نگه می‌داشتندی به شکلی که عنکبوت روی آن تار می‌بست

لبثت فی دنانها الف شهر

لم تقمص، ولم تعذب بنار

نسج العنکوت بیتا علیها

فعلی دنها دقاق الغبار

(ابونواس/ ص 205)

عنکبوت آمد و آنگاه چو نساجی

سرهر تاج پوشید به دیباجی

(منوچهری/ ص 205)

بدین ترتیب مشاهده می‌شود که هر سه شاعر در خمریاتشان آلات شراب نوشی را بطور کامل وصف کرده اند.

وصف مجلس شراب

وصف مجلس شراب سنتی دائمی در خمریه سرایی محسوب می‌شود. بنابراین سه شاعر یاد شده با توجه به محیط و فضای مشابهی که در آن زندگی می‌کردند، طبیعت سر سبز و پر از گل و گیاهی را در اشعارشان به ویژه درتوصیف مجالس شراب به نمایش گذاشته اند: برای مثال؛

یاحسننا! و بحار القصف تغمرنا

فی لجه اللیل، والاوتار تغترد

فی مجلس حوله الاشجار محدقه

و فی جوانبه الانهار تطرد

(ابونواس/ ص 132)

فالعیش فی مجلس حفت جوانبه

بالنرجس الغض، والنسرین و الآس

(ابونواس/ ص257)

خیز بترویا! تا مجلس زی سبزه بریم

که جهان تازه شد وما زجهان تازه تریم

بر بنفشه بنشینیم و پریشیم خطت

تا به دو دست و به دو پای بنفشه سپریم

چون قدح گیریم از چرخ دو بیتی شنویم

به سمنبرگ چومی خورده شود لب ستریم

(منوچهری/ ص 73)

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن

 همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی

دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

بادۀ گلرنگ تلخ وتیز و خوشخوار سبک

نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

بزمگاهی دلنشین چون قصر فردوس برین

گلشنی پیرامونش چون روزۀ دارالسلام

(حافظ/ ص 210)

وصف ساقی

ساقی نقشی اساسی در مجالس باده گساری ایفا می‌کرد. او به نوشندگان شراب تقدیم می‌کرد و دائما در ارتباط مستقیم با آنان قرارداشت بنابراین کنترل نوشندگان بدست اوصورت می‌گرفت. پس صاحبان میخانه‌ها در گزینش ساقی دقت خاصی را بعمل می‌آوردند. آنها ساقیان مودب، عادل و خوش چهره را بر می‌گزیدند تا از هر لحاظ نوشندگان را راضی نگه دارند. این مسائل باعث شدتا ساقی در اشعار خمریه‌سرایان نیزنقش برجسته ای را بر عهده بگیرد و بسامد بالایی را به خود اختصاص دهد. ابونواس، منوچهری و حافظ هم مانند دیگر خمریه سرایان مضامین فراوانی را در اشعار خود آورده اند که ساقی دراین مضامین نقش اساسی بازی کرده است. برای مثال در ادامه به برخي از اين مضامين اشاره خواهد شد؛

نحوة آرايش ساقي

ساقی خوش اندام و خوبچهره ذوق نوشیدن باده را دوچندان می‌کرد. بنابراین ساقیان تلاش می‌کردند تا پیش از برپایی هر بزمی خود را به نحوی شایسته آراسته کنند. چنانکه ابونواس می‌گوید؛

بکف اغن، مختضب بنانا

مذال الصدغ، مضفور القرون

لنامنه بعینیه عدات

یخاطبنا بها کسر الجفون

(ابونواس/ ص 377)

یا در جای دیگر گفته است؛

یدوربها ساق اغن تری له

علی مستدار الاذن صدغا معقربا

(ابونواس / ص45)

و منوچهری نیز همین شیوه آرایش را برای ساقی برشمرده و به تناوب در دیوانش آورده است. براي مثال؛

می دیرینه گساریم به فرعونی جام

از کف سیم بناگوشی با کف خضیب

(منوچهری/ ص 8)

یا:

به میخوارگان ساقی آواز داد

فکنده به زلف اندرون تابها

(منوچهری/ ص 5)

و سرانجام می‌گوید:

بینی آن بیجاده عارض لعبت حمری قبای

سنبلش چون پرطوطی، روی چون فر همای

جعد پرده پرده در هم همچو چتر آبنوس

زلف حلقه حلقه بر هم، همچو مشک اندوده نای

دل جراحت کردش آن زلفین و چون زلفینش را

بر جراحت برنهی راحت پدید آرد خدای

زانکه زلفش کژدمست و هرکه را کژدم گزید

مرهم آن زخم را کژدم نهد کژدم فسای

(منوچهری/ ص 106)

ساقی باید عادل باشد تا به هرکسی به اندازۀ ظرفیتش شراب بنوشد تا از این طریق از نابسمانیهای احتمالی مانند عربده‌کشی و بدمستی جلوگیری کند. ابونواس در این باره می‌گوید:

بجنب ساق حسن وجهه

فی السقی، عدل ، غیر ظلام

(ابونواس/ ص 327)

یا در جای دیگر گوید:

یوم الخمیس اقمنا ساقیا حکما

نری حکومته عدلا و مازعما

(ابونواس/ ص 362)

حافظ نیز به ساقی سفارش میکند که :

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا،

غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

(حافظ / ص 126)

جام عدل ظرفی بوده که اگر تا اندازه معینی در آن شراب می‌ریختند، باقی می‌ماند، اگر بر آن شراب می‌افزودند همه شراب از ظرف خارج می‌شد بنابراین خواجه به ساقی توصیه کرده که با چنین جامی به حاضران شراب بنوشد تا از ناهنجاریها و اعتراض‌های احتمالی پیشگیری شود.

ساقی باید خوش اندام و زیبارو باشد تا از این طریق حاضران درمجلس را به وجد آورد و باعث افزون شدن نشاط و شادی در نوشندگان می‌شد. چنانکه ا بونواس می‌گوید؛

یشوقنی وجهه الیها

کماتدعوک حتی تقهقهه الملح

(ابونواس/ ص 95)

یا:

تمام السرور فیها بساق

حسن الوجه ، مستنير الجمال

(ابونواس/ ص 325)

منوچهری نیز در این باره گفته است:

میر جلیل برخور، تاروزگار باشد

با قند لب نگاری، کز قندهار باشد

خورشید روی باشد،عنبر عذار باشد

از پای تا به فرقش رنگ و نگار باشد

(منوچهری/ ص 19)

یا:

صبوح ازدست آن ساقی صبوح است

مدام از دست آن دلبر مدام است

(منوچهری/ ص 12)

حافظ هم کما بیش نحوۀ آرایش ساقی را وصف کرده و آن را عامل مهمي در جذب افراد مي‌داند. مثلاً او می‌گوید؛

ساقی ار باده از این دست بجام اندازد

عارفان را همه در شرب مدام اندازد

ورچنین زیر خم زلف نهد دانۀ خال

ای بسا مرغ خرد را که بدام اندازد

(حافظ / ص 102)

و بازدر جای دیگر گفته است؛

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم

درراه جام ساقی مه رو نهاده ا یم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم

هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ایم

(حافظ/ صص 252 و 251)

این ابیات نشان میدهد که شیوۀ آرایش مرسوم برای ساقیان در روزگار هر سه شاعر چندان تفاوتی نداشت. علاوه بر ا ین چون ساقیانی که در بزم‌ها به خدمت مشغول می‌شدند اغلب غیر مسلمان بودند بنابراین از کمربندی به اسم زنار استفاده می‌کردند که وجه تمایز آنان از مسلمانان بود. پس ابونواس و حافظ هم به همین خاطر به این مورد نیز اشاره کرده اند. برای مثال ابونواس می‌گوید؛

من کف مختصر الزنار معتدل

کغصن بان تثنی، غیر ذی أود

(ابونواس / ص 124)

و حافظ هم گفته است

بقول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگه

کزان راه گران قاصد خبر دشوار می‌آورد

سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود

اگر تسبیح می‌فرمود اگر زنار می‌آورد

(حافظ/ ص 99)

ساقی چهره ای نورانی داشت به همین علت هر سه شاعر آن را به خورشید یا ماه تشبیه کرده اند برای نمونه در ذیل برخی از این گونه تشبیهات آنان آورده می‌شود:

کأن الشمس مقبله علینا

تمشی فی قلائد یاسمین

(ابونواس/ ص 377)

یدیر علینا الشمس، والبدر حولها

فیامن رأی شمسا یدوربها بدر!

(ابونواس/ ص191)

ابونواس در بیت نخست ساقی را به خورشید تشبیه کرده و در بیت دوم شراب را به خورشید و ساقی را به ماهی که برگرد آن طواف می‌کند مانند کرده است. منوچهری هم همین مشبه به را برای وصف ساقی به کار برده و گفته است که؛

نوروز روز خرمی بیعدد بود

روز طواف ساقی خورشید خد بود

(منوچهری/ ص29)

زان می‌ عنابگون، در قدح آبگون

ساقی مهتابگون، ترکی حورانژاد

(منوچهری/ ص17)

حافظ نیز در وصف معشوقه یا همان ساقی سروده است که؛

ماه خورشید نمایش ز پس پردۀ زلف

آفتابیست که در پیش سحابي دارد

(منوچهری/ ص 84)

علاوه بر اینها ساقی در نزد نوشندگان آنچنان محبوب بود که از چشم‌ها، لبها و حتی آب دهانش هم همان ذوق مستی را کسب می‌کردند. برای نمونه به شواهد زیر از اشعار این شاعران توجه داده می‌شود؛

لذت بردن از چشم ساقی

یسقیک بالعینین خمرا إذا

ناغاک بالکاس باعجال

(ابونواس/ ص 314)

تسقیک من عینها خمرا و من یدها

خمرا فمالک من سکرین من بد

(ابونواس/ ص 123)

می درکاسۀ چشم است ساقی را بنامیزد

که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خماری خوش

(حافظ/ ص 195)

لبت شکر بمستان داد و چشمت می‌به میخواران

منم کز غایت حرمان نه با آنم نا با اینم

(حافظ/ ص244)

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می‌و میخواران از نرگس مستش مست

(حافظ/ ص 20)

لذت بردن از لب‌های ساقی

ما زلت اسقی حبیبی، ثم الثمه

واللیل ملتحف فی ثوب امساح

(ابونواس / ص 104)

ای پسر میگسار نوش لب و نوش گوی

فتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی

(منوچهری/ ص 179)

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

میگزم لب که چرا گوش بنادان کردم

(حافظ/ ص 217)

بدان هوس که بمستی ببوسم آن لب لعل

چو خون دردلم افتاد همچو جام و نشد

(حافظ / ص 114)

بیت اخیر خواجه این بیت ابونواس رادر ذهن تداعی می‌کند که:

وطابت الکأس، وابریقنا

من موضع التقبیل من کاسه

(ابونواس/ ص 243)

که مضمون بوسه زدن جام بر لبان ساقی در هر دوی آنها تکرار شده است.

لذت بردن از گونه‌های ساقی

ابونواس می‌گوید؛

تحکی لنا الجلنار وجنته

اذا علاها تورد الخجل

(ابونواس/ ص 315)

گونه‌های ساقی را به گلنار تشبیه کرده است. منوچهری نیز همین تشبیه را آورده و گفته است؛

تارخ گلنار تو رخشنده گشت

بر دل من ریخته گلنار نار

(منوچهری/ ص 46)

یا ابونواس در جای دیگر می‌گوید؛

یشم الندامی الورد من و جناته

فلیس به غیر الملاحه طیب

(ابونواس/ ص 56)

 

حافظ هم گونه و رخسار ساقی را به گل سرخ تشبیه میکند و می‌سراید؛

چو آفتاب می‌از مشرق پیاله برآید

زباغ عارض ساقی هزار لاله برآید

(حافظ/ ص 158)

یا

گلشن عیش می‌دمد ساقی گلعذارکو

بادبهار می‌وزد، بادۀ خوشگوار کو

(حافظ/ ص 286)

لذت بردن از آب دهان ساقي

ابونواس در این باره می‌گوید؛

کم شممنا من خده الورد غضا

و مزجنا رضابه بعقار

(ابونواس/ ص 126)

منوچهری نیز به تاثیر از او همین مضمون را درشعر خود وارد کرده و گفته است؛

بمزیم آب دهان تو و می‌انگاریم

دو سه بوسه بدهیم آنگه نقلش شمریم

(منوچهری/ ص73)

لذت بردن از غمزۀ و ناز ساقی

ابونواس می‌گوید؛

من کف ظبی ناعم

غنج، بمقلته حور

یسبی القلوب بدله

والطرف إذا نظر

(ابونواس/ ص 216)

یا در جایی گفته است؛

و غزال یدیرها ببنان

ناعمات یزیدها ا لغمز لینا

(ابونواس / ص 374)

حافظ نیز قلب خود را اسیر کرشمۀ ساقی دانسته و می‌گوید؛

چنان کرشمۀ ساقی دلم ز دست ببرد

که با کس دیگرم نیست برگ گفت و شنید

(حافظ/ ص 162)

يا:

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست

برآر سرکه طبیب آمد و دوا آورد

(حافظ/ ص 99)

چنان زنده ره اسلام غمزۀ ساقی

که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند

(حافظ/ ص127)

و سرانجام بايد گفت که بعلت دارا بودن این ویژگیها بود که حکم ساقی برای نوشندگان همیشه محترم بوده است. چنانکه ابونواس می‌گوید؛

لا نستخف ساقینا لعزته

ولایرد علیه حکمه احد

(ابونواس/ ص 132)

و حافظ همین مضمون خمری را در بیان مسائل عرفانی بخدمت گرفته و سروده است؛

بدرد و صاف ترا حکم نیست، خوش درکش

که هرچه ساقی ما کرد عین الطاف است

(حافظ/ ص 32)

یا:

ساقی سیم ساق من گرهمه درد می‌دهد

کیست که تن چو جام می‌جمله دهن نمی‌کند

(حافظ/ ص 130)

بنابراین همانطوریکه ملاحظه می‌شود حافظ می‌کوشد مشرب عرفانی خود را مطرح کند و مشرب او هم با آنچه ابونواس در ذهن خود می‌پروراند کاملا متفاوت است ولی با این وجود باز هم مضمونی خمری که این دو شاعر مورد استفاده قرار داده اند، یکسان بوده است.

پیرمی فروش

میخانه‌ها درقدیم توسط پیری اداره می‌شد ابونواس این پیر را بارها در اشعار خمری خود وصف کرده است. برای مثال؛

اتیح لها مجوسی رقیق

نقی الجیب من غش و ذام

(ابونواس/ ص 366)

یا در جای دیگر می‌گوید؛

فلما حللناها نزلنا بأشمط

کریم المحیا، ظاهر الشرک ، کافر

له دین قسیس، و تدبیرکاتب

واطراق جبار، و الفاظ شاعر

(ابونواس/ ص 214)

شاعر در ابیات یاد شده اظهار می‌دارد که برای نوشیدن شراب به میخانه ای رفته که صاحب آن پیر بوده این پیر در مثال نخست زرتشتی و درمثال دوم مسیحی بود. بنابراین مشخص می‌شود که یکی از جایگاه‌هایی که در قدیم میگساران برای تهیه شراب به آنجا رجوع می‌کردند خانه‌های مغان زرتشتی بوده است. حافظ هم از چنین میخانه‌ها در اشعارش بسیار یاد کرده است. میخانه‌هایی که پیر می‌فروش مسئولیت ادارة آن را بر عهده داشت. حافظ پیرمغان یا همان پیر می‌فروش را که ابتدا در میخانه‌ها به می فروشی مشغول بود وارد عرصه عرفان کرد و از او اسطوره ای خمری - عرفانی آفريد كه به مانند ديگر اسطوره‌هاي حمزه‌ي عرفاني او نظیر؛ رند، خرابات، میکده و غیره جاودانه شده است. اینک چند بیت از ابیات او که در آنها پیر می‌فروش نقش داشته، اشاره مي‌رود؛

دی پیر می‌فروش که ذکرش بخیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

(حافظ/ ص69)

صبا به تهنیت پیر می‌فروش آمد

که موسم طرب و عیش و نوش آمد

(حافظ/ ص 118)

گر می‌فروش حاجت رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

(حافظ/ ص 126)

احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان

 کردم سوال صبحدم از پیر می‌فروش

گفتانه گفتنیست سخن گرچه محرمی

در کش زبان و پرده نگه دار و می‌بنوش

(حافظ/ ص 193)

پیرمي فروش برای کسانی که پولی برای تهیه شراب نداشتند راهی گذاشته بود تا آنها بتوانند از لذت میگساری و مستی بهره ببرند. وی خرقه و لباس مفلسان بی پول را به گرو می‌گرفت و در عوض به آنان شراب می‌داد. چنانکه ابونواس در این باره می‌گوید؛

نجوت من اللص المغیر بسیفه

اذا ما رماه بالتجار سبیل

و سلطت خمارا علی بخمره

فراح با ثوابی ، و رحت امیل

(ابونواس/ ص 296)

و حافظ نیزدر این باره سروده است که؛

داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید

خرقه رهن می‌و مطرب شد وزنار بماند

(حافظ/ ص 121)

یا

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی‌معنی غرق می‌ناب اولی

(حفاظ/ ص327)

پس همانطوریکه تاکنون ملاحظه شد ابونواس منوچهری و حافظ در روش‌ها وفنون خمریه سرایی با هم اشتراک داشتند. اما این موارد تنها وجه اشتراک آنها نیست بلکه اشعار خمری آنها در برخی زمینه‌های دیگر نیز با هم همخوانی دارد. برای نمونه ذیلا به تعدادی از اشتراکات آنها اشاره شده است؛


تشخیص

همۀ اشیاء و موجودات در اشعار شاعران نامبرده جاندار محسوب شده اند. مثلا ابونواس در وصف شراب می‌گوید؛

فهی فیه عروس خدر و کن

ربیت فی النعیم بعد النعیم

(ابونواس/ ص 350)

و منوچهری دروصف خم شراب گفته است؛

درآن خانه دیدم بیکپای بر

عروسی کلان، چون هیونی بری

(منوچهری/ ص 120)

حافظ نیز در این باره چنین می‌سراید که؛

عروسی بس خوشی ای دختر رز

ولیکن گه گه سزاوار طلاقی

(حافظ/ ص 323)

لذت بردن همه حواس از شراب

این شاعران در اشعار خمری خود تنها نه از راه نوشیدن بلکه از طریق همه حواس از شراب لذت می‌بردند. برای مثال ابونواس در این باره می‌گوید؛

ایها الرائحان باللوم لوما

لاأذوق المدام الاشمیما

(ابونواس/ ص328)

بخوبی روشن است که برای شاعر بوی شراب همان لذتی را می‌بخشد که اودر نوشیدن آن حس می‌کند. منوچهری نیزدر توصیف شراب به همین مورد اشاره کرده و سروده است که؛

جان را نشنیدم که بود رنگ ولی جانش

همرنگ یکی لاله که در لاله ستانست

جان را نبود بوی خوش بوی خوش او

چون بوی خوش غاليه و عنبر و بانست

(منوچهری/ ص 13)

وحافظ هم گفته است؛

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می‌اش درمشام رفت

(حافظ/ ص58)

لذت گرایی

هر سه شاعر، انسانهایی لذت گرا بودند.

فخذها  إن اردت لذیذ عیش

ولا تعدل خلیلی بالمدام

وان قالوا: حرام؟ قل: حرام!

ولکن اللذاذه فی الحرام

(ابونواس/ ص 367)

منوچهری:

غلام وجام می‌را دوست دارم

نه جای طعنه و جای ملام است

همی دانم که این هر دو حرامند

ولیکن این خوشیها در حرامست

(منوچهری/ ص 12)

حافظ:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می‌حرام ولی به زمال اوقاف است

(حافظ/ ص 31)


امیدواری به بخشش خداوند

ابونواس، منوچهری و حافظ معتقد بودند که درنهایت بخشش خداوند شامل حال میگساران خواهد شد. براي مثال؛

غادالمدام،و ان کانت محرمه

فللکبائر عند الله غفران

(ابونواس/ ص 399)

و یا:

وثقت بعفو الله عن کل مسلم

فلست عن الصهباء ما عشت مقصرا

(ابونواس/ ص222)

پس از نماز دگر روز آدینه

نبیذ خور که گناهان عفو کند ایزد

(منوچهری/ ص 21)

مي‌خور به بانگ چنم و مخور غصه وركسي

گويدترا كه باده مخور گوهرالغفور

(حافظ/ ص 172)

گوش ندادن به نصیحت ناصحان

درکار نوشیدن شراب به نصیحت ناصحان ارجی نمی نهادند

باکر الیوم الصبوحا

واعص فی الخمر النصوحا

(ابونواس/ ص 117)

فلا شربن بطارف و بتالد

بنت الکروم برغم انف الحسد

(ابونواس/ ص 138)

من و نبیذ و به خانه درون سماع و رباب

حسود بر در و بسیار گوی در سکه

مرا تو گویی می‌خوردنست اصل فساد

به جان تو که همی آیدم ز تو ضحکه

(منوچهری/ ص104)

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم

شیوۀ مستی و رندی نرود از پیشم

(حافظ/ ص 234)

خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغرومی گو

که نقشی درخیال ما ازین خوشتر نمی گیرد

(حافظ/ ص101)

می نوش وجهان بخش که از زلف کمندت

شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل

(حافظ/ ص 207)

دفن شدن در زیر تاک انگور و یا شسته شدن با باده

إذا مت فادفنی الی جنب کرمه

تروی عظامی، بعد موتی، عروقها!

(ابونواس/ ص 272)

آزاده رفیان منا! من چو بمیرم

از سرخترین باده بشویید تن من

ازدانۀ انگور بسازید حنوطم

وزبرگ رز سبزردا و کفن من

در سایۀ رز اندر گوری بکنیدم

تانیکترین جایی باشد وطن من

(منوچهری/ ص 78)

مهل که روز وفاتم بخاک بسپارند

مرا بمیکده برو در خم شراب انداز

(حافظ/ ص178)

در ابیات مذکور شاعران بر طبق رسمی شاعرانه درخواست کرده اند كه جسم بی جان آنان را پس از مرگ با باده شسته یا در کنار درخت انگور بخاک بسپارند، تا باز از لذت آن بهره مند شوند و این نهایت علاقۀ آنان به حالت مستی وبیخودی را می‌رساند.

اکنون پس از بررسی همسانی‌های موجود دربین شاعران مذکور، بایدگفت در خمریات ابونواس و حافظ گونه ای اشتراک متفاوت با آنچه پیش از این ذکر شد، دیده می‌شود که بیشتر ناشی از تأثیر محیط و فضای جامعه بر شعر آندو می‌باشد.

در روزگار ابونواس و همینطور حافظ وجود برخی نابسامانیهای اجتماعی وسیاسی بانضمام گسترش علومی همچون فلسفه، فقه وعرفان، فضای خاصی را درجامعه پدید آورده بود که آندو را تحت تاثیر قرارداده و فضای درون شعریشان را به جهت خاصی سوق داد. ابونواس و حافظ تلاش کردند رذیلت‌هایی را که در اخلاق مردم روزگارشان راه یافته بود به تصویر کشیده و با آن به مبارزه برخیزند. از طرف دیگر چون این دو شاعر در معرض مباحث عقلی و فلسفی و فقهی و عرفانی قرارداشتند، بازتابی از این گونه مسائل هم در اشعارشان دیده می‌شود. اینک در ادامه برای نمونه تعدادی از ابیات آنها که به این موضوعات اختصاص یافته، آورده می‌شود؛

استفاده از طنز برای رسوایی زاهدان

ابونواس و حافظ دراین مورد برخلاف قاعده عرف عمل کرده و با انتخاب راهی که در جامعه اسلامی درنظرهمه ناپسند است، با نوعی طنز، خشکی و عبوس بودن زاهدان را به رخ آنها کشیده و انزجار خود را از آنان اعلام می‌دارند برای مثال ابونواس می‌گوید؛

لاتصبحن اخانسک، وان نسکا

وان فتکت، فکن حربا لمن فتکا

(ابونواس/ ص287)

شریت الفتک بالثمن الربیح

وبعت النسک بالقصف النجيح

(ابونواس/ ص 110)

و حافظ نیز بارها با طنزهای نیش آلود زاهدان را مورد ملامت قرارداده و می‌گوید؛

زاهد از کوچۀ رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

زاهد خام که انکار می‌و جام کند

پخته گردد چون نظر بر می‌خام اندازد

(حافظ/ ص102)

ما ومی و زاهدان و تقوی

تا یار سرکدام دارد

(حافظ/ ص80)

- مبارزه با رذیلت‌های اخلاقی

ابونواس در این باره توصیه می‌کند؛

لاتقنعن بسکره

حتی تعود بثانیه

ودع التستروالریا

و فما هما من شانیه!

(ابونواس/ ص 424)

شاعر در این بیت فضای مسموم و ریاکارانه جامعه را به تصویر کشیده و خواهان آن شده که مردم از این پدیدۀ شوم اجتماعی دوری کنند. حافظ نیز به اخلاق ریاکارنه ای که مردم روزگارش به آن دچار بوده، معترض شده و می‌گوید؛

می خور که شیخ و حافظ و مفتی ومحتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

(حافظ/ ص 136)

آنها همچنین مردم را ترغیب می‌کردند تا به شراب روی بیاورند و از عیب جویی یکدیگر پرهیز کنند. برای مثال ابونواس در این باره گفته است که؛

نفس المدامه اطیب الانفاس

اهلا بمن یحمیه عن انجاس

فاذا خلوت بشربها فی مجلس

فاکفف لسانک عن عیوب الناس

فی الکأس مشغله، و فی لذاتها

فاجعل حديثك کله فی الکأس

(ابونواس/ ص 234)

او دراین ابیات از مردم خواسته تابه جای عیب جویی از دیگران، سخن خود را در کاسۀ شراب کوتاه کنند و این درست همان چیزیست که حافظ به کرات بر آن اصرار می‌ورزد. چنانکه ا و می‌گوید؛

دونصیحت کنمت بشنو وصد گنج ببر

ازدرعیش در آ وبره عیب مپوی

(حافظ/ ص 344)

و یا

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرست

که گناه دگران برتو نخواهد نوشت

(حافظ/ ص 56)

و نیز گفته است که:

خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغرومی گو

که نقشی درخیال ما ازاین خوشترنمی گیرد

(حافظ/ ص 101)

آنچه از ابیات مذکور بر می‌آید اینست که آندو گناه شراب خواری را به ریاکاری و عیب جویی ترجیح می‌دادند.البته نباید فراموش کرد که آندو از این طریق برای اصلاح اخلاق جامعه تلاش می‌کردند.


تأثیر فلسفه و عرفان بر خمریات ابونواس و حافظ

همانطور که پیش از این نیز گفته شد ایندو در دوره‌هایی زندگی می‌کردند که در هر دوی این دوره‌ها بازار مباحث فلسفه و عرفان گرم بود. بنابراین بدیهی است که تاثیر چنین علوم در خمریات آنها نیز پدیدار می‌شود.برای مثال ابونواس در وصف شراب می‌گوید؛

رأیت الشیء حین یصان یزکو

و نقصان المدام علی الصیان

سوی لون، و حس صفا الادیم

و روح قدصفا، والجسم فانی

(ابونواس/ ص 390)

که در ابیات فوق براحتی می‌توان تأثیر مباحث عرفانی نظیر چله نشینی، فنا و گذشتن از منیت و خود بینی را مشاهده کرد. حافظ نیز در قالب مضمونی شبیه به همین مضمون گفته است؛

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف

که در شیشه برآرد اربعینی

(حافظ/ 342)

یا باز در جای دیگر سروده است؛

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که زلب تا بدهان این همه نیست

(حافظ/ ص 52)

علاوه بر آن هر دوی این شاعران مستی را برهوشیاری ترجیح می‌دادند. شاید بتوان گفت یکی از دلایلی که این اندیشه در ذهن آنان پر رنگ تر شده ، تاثیر مباحث عرفانی در همین رابطه برآندو می‌باشد. البته ابونواس را نبايد عارف بحساب آورد بلكه تنها بازتاب اين علوم در شعر او آمده است. اینک ذیلا به نمونه‌هایی از اشعار این دو شاعر که در رابطه با ترجیح مستی بر هشیاری بوده اشاره رفته است؛

ابونواس می‌گوید؛

فما الطيش  الا ان ترانی صاحیا

و ما العیش الا ان الذ فاسکرا

(ابونواس/ ص 175)

و یا:

فما العیش الا سکره بعد سکره

فان طال هذا عنده قصر الدهر

و ما الغبن الا ان ترانی صاحیا

و ما الغنم أن یتعتعنی السکر

(ابونواس/ صص161و 160)

حافظ می‌سراید؛

پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیدست بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

(ابونواس/ ص 129)

ویا:

اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گو

سخن بخاک میفکن چرا که من مستم

(حافظ/ ص 214)

و در پایان باید گفت که تاثیرپذیری ایندو شاعر از مباحث فلسفی هم اندک نبوده است. بعنوان مثال آنها درمسئله جبر و اختیار کاملا تحت شعاع قرار گرفته و هر یک راه خاصی در پیش گرفته اند. چنانکه ابونواس در این مورد راه میانه روی پیش می‌گیرد. او در یک جا می‌سراید؛

دارت علی فتیه دان الزمان لهم

فما یصیبهم الابما شاووا

(ابونواس/ ص 10)

بنظر می‌رسد وی در این بیت بیشتر جانب اختیار را گرفته و به جبر چندان اهمیتی نمی‌دهد ودر حالیکه خود او در جای دیگر گفته است که؛

ألا لاتلمنی فی العقار جلیسی

و لاتلحنی فی شربها بعبوس

لقد بسط الرحمن منی موده

الیها، و من قوم لدی جلوس

(ابونواس/ ص 255)

ابونواس در این ابیات اذعان می‌کند که خداوند دانۀ محبت ودوستی شراب را دردل او کاشته است. و این چیزی نیست جز متوسل شدن به جبر برای شانه خالی کردن از زیربار سنگین گناهی که او در حال ارتکاب آن ا ست. ولي با توجه به ابيات بيشتري كه او در مورد اختيار آورده، به نظر مي‌رسد كه بيشتر به اختيار گرايش دارد. ولی حافظ در این باره جانب جبر را نگه می‌دارد. عقاید جبری او در دیوانش براحتی قابل مشاهده است. برای مثال اومی گوید؛

نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگست

دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغی نمی گیرد

(ابونواس/ ص 101)

و یا:

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل

ما راخدا ز زهد ریا بی نیاز کرد

(حافظ/ ص 91)

 

و نیز:

بد رندان مگو ای شیخ و هش دار

که با حکم خدایی کینه داری

(حافظ/ ص 312)

پس در پایان بر طبق آنچه گذشت می‌توان گفت که گسترش چشمگیر فلسفه و عرفان در روزگار ابونواس و همچنین حافظ بر افکار آنان تأثیر نهاده و اشعاری که بعنوان مثال آورده شده نیز بازتاب و انعکاس همین تأثیرات می‌باشد.

فرجامین سخن

نتیجه کلی که در پایان این مباحث حاصل شده اینستکه ابونواس، منوچهری و حافظ هر چند شاعرانی بودند که در سه دورۀ متفاوت زندگی می‌کردند، ولی بدلیل زیستن در قالب فرهنگی یکسان، مشابهت‌های فراوانی در حوزۀ آثار و افکارشان با یکدیگر دارند. بنابراین همانطور که در این تحقیق مشخص شد، هر سه شاعر در زمینۀ خمریات نیز همسانی‌های زیادی داشته‌اند که نگارنده در حد توان آنها را برشمرده است. در این همانندی نباید نقش ابونواس بعنوان سرچشمه پیدایش خمریات نادیده گرفته شود. زیرا او اولین کسی بودکه خمریات را منظم کرده و سپس آن را به عنوان مضمونی مستقل برای دیگر شاعران برجا گذاشت. با ورود خمریات به زبان فارسی منوچهری راه او را ادامه داده و تمام تلاش خودر ا برای بهتر شدن خمریات انجام داد. اما با این حال اودر این زمینه اغلب تصاویر خمری ابونواس یا دیگر شاعران عرب را به زبان فارسی تکرار کرده و نتوانست چیز زیادی بر آنها بیفزاید. ولی این پایان کار نبود. چرا که پس از این، شاعران توانستند در اين باره پیشرفت‌هايي حاصل کنند، تا این که در نهایت با ظهور حافظ خمریات شکل جدیدی بخود گرفت. او با تکیه بر مضامین پیشینیان توانست خمریات را از قالب تکراری خود خارج کرده و آن را در مسیر تازه ای رها سازد. حافظ خمریات را در بیان مسائل ذهنی و انتزاعی عرفان و همچنین مبارزه با رذیلت‌های اخلاقی بکار گرفت. و این موارد باعث عمیق شدن محتوای خمریات او گردید. وی علاوه بر این اصطلاحاتی همانند رند، میخواره، خرابات ، ساقی، پیر می‌فروش که پیش ازو چندان مورد پسند مردم مسلمان نبوده را در اشعار خود به گونه ای وارد کرد که باعث محبوبیت و جاودانگی آنان شد.

درنتیجه حافظ تکمیل کنندۀ کار تمام خمریه سرایان پیش از خود است. چرا که او الگو و شیوه ای را که خمریه سرایان پیش ازو ترتیب داده بودند، دنبال کرده و در همین مسیر توانست اسطوره‌های خمری – عرفانی جاودانه ای را بنیان نهد. دکتر غنی با ظرافت و دقت نظر نسبت به این موضوعات در مورد حافظ می‌نویسد: «قبل از همه چیز حکیم است و یک نوع فیلسوف التقاطی است، یعنی چیز خوب را از همه جا برچیده و التقاط کرده، به شخص کار نداشته بلکه با مطلب و موضوع سروکار داشته و از مجموعة این التقاطها دایرۀ وسیعی ترتیب داده است.»(22)

پس به عبارتي مي‌توان گفت كه خمریات حافظ به موجی بلند می‌ماند که ازدریای پهناور خمريات پیشینیان برخاسته است.

براساس اين توصيفات در پايان، نتايجي كه از مقايسة خمريات اين سه شاعر حاصل شده به شرح زير مي‌باشد؛


هماننديها از لحاظ توصيفات

1- اين سه شاعر هر چند به دو زبان متفاوت شعر مي سرودند، اما از لحاظ بكارگيري الفاظ، اشتراكات فراواني دارند. براي مثال آنها از نام‌هاي مشتركي براي شراب يا آلات شراب نوشي استفاده كرده‌اند.

2- هر سه شاعر از تلميحات همگوني در خمريات خود بهره برده، كه به داستانها يا افسانه‌هاي رايج در روزگار آنها بر مي‌گردد. و همچنين به داستانهاي قرآني و يا به افسانه‌هاي پيدايش شراب اشاره داشتند.

3- هر سه شاعر تشبيهات مشابهي در زمينه قدمت، رنگ، بو، مزه، صفا و روشني شراب ارائه داده‌اند. مثلاً شراب را از لحاظ كهنگي به جمشيد يا ديگر پادشاهان ايراني منتسب كرده و يا قدمت آنرا را از روزگار حضرت نوح دانسته‌اند. يا رنگ شراب را به ياقوت، زعفران و گلنار تشبيه كرده‌اند. بوي آن را به بوي مشك مانند كرده‌اند. مزة آن را تلخ يا ترش دانسته و در پاكي و صفا آنرا به اشك يا جان تشبيه كرده‌اند. و سرانجام شراب را در روشني به آفتاب، چراغ، آتش، شمشير آهيخته و صبح مانند كرده‌اند.

4- هر سه شاعر چون در قالب جامعه‌‌اي اسلامي پرورش يافته‌اند، تمام مشكلات و كم و كاستي‌هايي را كه براي باده گساران از قبيل؛ تعطيلي ميخانه‌ها در ماه رمضان، سخت گيري حكام و غيره پيش مي‌آمد به تصوير كشيده‌اند.

5- تمام رسوم و سنت‌ها نظير؛ نوشيدن باده در ميان گل‌ها و گياهان، يا در جشن‌ها، جرعه‌افشاني برخاك، برياد دوستان نوشيدن، نوش گفتن، سه جام خوردن و غيره كه در ميان باده گساران جاري و رايج بود، در خمرياتشان آورده‌اند.

6- تمام تأثيراتي كه شراب بر نوشندگان مي‌گذارد شامل:‌شادي بخشيدن، غم‌زدايي، جرأت بخشيدن، سرخ‌كردن گونه‌ها، عرق كردن،‌خماري،‌سردرد و غيره را در خمريات خود يادآوري كرده‌اند.

7- تصاوير مشابهي از جام‌ها نظير؛ خنديدن جام‌ها، به ركوع آوردنشان، غمزه كردنشان، سجده كردن نوشندگان به آنها، تشبيه جام‌ها به پرندگان و  غيره در اشعارشان آمده است.

8- ساقي را از تمام جهات نظير؛ نحوه آرايش، ادب، عدل و غيره وصف كرده و تصاوير مشابهي در مورد او ارائه داده‌اند.

9- پيرمي فروش را وصف كرده و نقش رهبري او را در ميخانه‌ها ياد آور شده‌اند. آنها همچنين از غارتگري او كه رخت ميگساران مفلس را به گرو مي‌گرفت، سخن رانده‌اند.

10- شراب را در تشبيهاتشان به موجودات جاندار مانند كرده‌اند كه اين مورد از مقولة تشخيص جدا مي‌باشد.

11- تمام عناصر از قبيل شراب، ظروف آن، شب و غيره  در اشعار آنها جاندار فرض شده‌اند. به عبارت ديگر تشخيص در اشعارشان بسامد بسيار بالايي دارد.

 

هماننديها از لحاظ فكري

1- هر سه شاعر لذت گرا بوده و مضامين همساني در اين باره در اشعارشان آمده است.

2- هر سه شاعر اميدوار به بخشش خداوند بوده و عقيده داشتند كه عاقبت بخشش خداوند شامل حال ميگساران مي‌شود.

3- ابونواس و حافظ هر دو مستي را بر هشياري ترجيح مي‌دهند.

 

 تفاوتها از جهت توصيفات

1- تشبيهات ابونواس گاهي اوقات ذهن گرا و انتزاعي مي‌شود، ولي تشبيهات منوچهري و حافظ اغلب حسي و ساده مي‌باشند.

2- ابونواس و منوچهري در خمرياتشان بيشتر به صورت ظاهري آن توجه دارند، در حاليكه حافظ هم به صورت و هم به محتوا اهميت مي‌دهد.

3- خمريات ابونواس و منوچهري كاملاً غيرعرفاني مي‌باشد،‌ ولي خمريات حافظ در بسياري جاها شكل عرفاني بخود مي‌گيرد.

 

تفاوتها از جهت فكري

1- ابونواس و حافظ كه بحث جبر و اختيار را بصورت گسترده در خمريات خود دنبال كرده، هر يك جانب يكي از دو طرف را نگه داشته است. مثلاً ابونواس جانب اختيار را گرفته در حاليكه حافظ بيشتر به جير عقيده دارد.

در پايان اميدوارم كه اين تحقيق هر چند داراي كاستي‌هاي فراوانيست، در راه پيشرفت ادبيات گامي به جلو باشد و بتواند مورد رضايت و پسند محققان و خوانندگان قرار بگيرد.

 

 

پي‌نوشت فصل پنجم

1. زرین کوب ، عبدالحسین ، جستجو در تصوف؛ ص 234

2. برهان قاطع؛ ج 4 ص 2117

3. لسان العرب؛ ج دوازدهم ص 450

4. الخوری الشرتونی، سعید؛ اقرب الموارد؛ ج 2 ص 908

5. الزبیدی، محمد مرتضی؛ تاج العروس؛ ج 9 ص 10

6. همایی، جلال الدین؛ مقام حافظ؛ صص 40 تا 37

7. دیوان منوچهری؛ حاشیه ص 7

8. شمیسا، سیروس؛ فرهنگ اشارات؛ ج 2 ص 737

9. فرهنگ معین؛ ج 1 ص 192

  1. برهان قاطع؛ ج 2 ص 930 یا ج 4 ص 2066
  2. قزوینی، محمد؛ «بعضی تضمين‌هاي حافظ»، يادگار،‌شماره ششم،‌ ص 70
  3. معین، محمد؛ «یک رسم باستانی»، يادگار؛ شمارة هشتم، صص 55 و 54
  4. همان، ص 56
  5. یسنا؛ ج 1 ص 176
  6. صدیقی؛ غلامحسین؛ «جرعة كأس الكرام»؛ يادگار؛ شمارة هشتم، صص 49 و 48
  7. حسینی، سید محمد؛ «حافظ و ادب عربی»، ص 345
  8. فرهنگ اشارات؛ ص 750
  9. همان؛ ص 742
  10. فرهنگ معین ؛ ج 1 ص 1192
  11. مرتضوی، منوچهر؛ مکتب حافظ؛ چاپ چهارم مقدمه ص 34
  12. فرهنگ معین؛ ج 5 ص 422
  13. غنی، قاسم؛ بحثی در تصوف؛ ص 82

 

 

كتابنامه و مراجع

 

1. اعشي، ميمون بن قيس، ديوان اعشي، تصحيح محمد احمد قاسم، بيروت: انتشارات مكتب الاسلامي، (1415 هـ. 1994م).

2. افرام البستاني، فواد، المجاني الحديثه، قم: ذوي القربي، (1386).

3. انجو شيرازي، جمال الدين، فرهنگ جهانگيري، ويراسته دكتر رحيم عفيفي، مشهد: انتشارات دانشگاه مشهد، (1351)

4. الانصاري، حسان بن ثابت، ديوان حسان بن ثابت، تصحيح دكتر وليد عرفات، بيروت: دارصادر، (1974م)

5. انوري، ديوان انوري، تصحيح سعيد نفيسي، تهران: پيروز، (1337).

6. اوحدي، ركن الدين، كليات اوحدي، به كوشش سعيد نفيسي، تهران: امير كبير، چاپ دوم، (1375)

7. بلخي، جلال الدين محمد، كليات شمس تبريزي، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران: امير كبير، (1345).

8. بلعمي، ابو علي، تاريخ بلعمي، تصحيح محمد تقي بهار، بكوشش محمد پروين گنابادي، تهران: انتشارات زوار، چاپ دوم (1352).

9. پورداود، ابراهيم، يسنا، زير نظر دكتر بهرام فره وشي، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، (1356).

  1. تبريزي، محمد حسين بن خلف، برهان قاطع، باهتمام دكتر محمد معين، تهران: ابن سينا، چاپ دوم (1342).
  2. حافظ، خواجه شمس الدين، ديوان حافظ، تصحيح علامه محمد قزويني و دكتر قاسم غني، تهران: چاپخانه مجلس، (1320).
  3. حاكمي، اسماعيل، «نگاهي گذرا بر شعر غنايي»، گستره تاريخ و ادبيات، مجموعه مقالات، تهران: نشر گستره، چاپ اول، (1364).
  4. الحاوي، ايليا، فن الشعر الخمري، بيروت: انتشارات دارالثقافه، (1400ق).
  5. الحسيني المدفي، عبدالرشيد، فرهنگ رشيدي، تصحيح محمد عباسي، تهران: باراني، (1337).
  6. حسيني، سيد محمد، «حافظ و ادب عربي، سخن اهل دل، كميسيون ملي يونسكو مجموعه مقالات به مناسبت بزرگداشت ششصدمين سال تولد حافظ، چاپ اول، (1371).
  7. خاقاني شرواني، بديل بن علي، ديوان خاقاني، تصحيح دكتر مير جلال الدين كزازي، تهران: نشر مركز، چاپ اول، (1375).
  8. خرمشاهي، بهاء الدين، حافظ نامه، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ چهارم، (1371)
  9. خرمشاهي، بهاء الدين، ذهن و زبان حافظ، تهران: انتشارات ناهيد، چاپ هشتم، ويراست سوم، (1374)
  10. الخوري الشرتوني، سعيد، اقرب الموارد، قم: انتشارات مرعي نجفي، (1403 هـ.ق).
  11. دميري، كمال الدين محمد، حيوه الحيوان الكبري، تهران: انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوم، (1368).
  12. دهخدا، علي اكبر، فرهنگنامه علامه دهخدا، زير نظر دكتر محمد معين و دكتر شهيدي، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، (1377).
  13. رامپوري، غياث الدين، غياث اللغات، بكوشش محمد دبير سياقي، تهران: كانون معرفت (1337).
  14. الراوندي، محمد بن علي، راحه الصدور، تصحيح محمد اقبال، تهران: علمي، چاپ دوم، (1363).
  15. رشيدي تبريزي، يار احمد، طربخانه، تصحيح جلال الدين همايي، تهران: انجمن ملي (1359).
  16. الزبيدي، محمد مرتضي، تاج العروس، بيروت. دارليبيا، (1386هـ.ق).
  17. زرين كوب، عبدالحسين، جستجو در تصوف، تهران: امير كبير، (1375).
  18. سنايي، ديوان سنايي، تصحيح محمد تقي مدرس رضوي، تهران: انتشارات ابن سينا، (1341).
  19. شبستري، محمود، گلشن راز، تصحيح دكتر حسين الهي قمشه اي، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ هفتم (1376).
  20. شفعيي كدكني، محمد رضا «انواع ادبي در شعر فارسي» مجله خرد و كوشش، دوره چهارم، (1354).
  21. شميسا، سيروس، فرهنگ اشارات، تهران: انتشارات فردوسي، چاپ اول (1377)
  22. صديقي، غلامحسين، «جرعه كاس الكرام» يادگار، شماره هشتم، (1324)
  23. صفا، ذبيح الله، تاريخ ادبيات ايران، تلخيص از محمد ترابي، تهران: انتشارات ققنوس، خلاصه جلد اول و دوم (1368).
  24. طريفي، محمد نبيل، منتهي الطلب من اشعار العرب، بيروت: دارصادر، (1999م).
  25. العامري، لبيد بن ربيعه، ديوان لبيد، بيروت: انتشارات دار صادر، (بي تا).
  26. عراقي، فخر الدين، ديوان فخر الدين عراقي، تهران: انتشارات نگاه، چاپ اول (1373).
  27. عطار، ديوان عطار، تصحيح تقي تفضلي، تهران: انتشارات انجمن آثار ملي (1344).
  28. عوفي، سديد، جوامع الحكايات، تصحيح دكتر محمد جعفر شعار، تهران: انتشارات سخن، (1374)
  29. غني، قاسم، بحث در ‌آثار و افكار و احوال حافظ، تهران: انتشارات زوار، چاپ پنجم (1369).
  30. غني، قاسم، بحثي در تصوف، تهران: انتشارات زوار، چاپ چهارم، (1366).
  31. الفاخوري، حنا، تاريخ ادبيات عربي، ترجمه عبدالحميد آيتي، تهران: انتشارات توس، چاپ دوم، (1363)
  32. فردوسي، ابوالقاسم، شاهنامه، بكوشش سعيد حميديان، تهران: انتشارات قطره، چاپ اول، (1373).
  33. فرغاني، سيف، ديوان سيف فرغاني، تصحيح دكتر ذبيح الله صفا، تهران: انتشارات فردوسي، چاپ دوم، (1364).
  34. فضولي، محمد، ديوان فضولي، تصحيح حسيبه مازي اوغلو، تهران: انتشارات دوستان (بي تا).
  35. قزويني، محمد، «بعضي تضمين هاي حافظ» يادگار، شماره ششم، (1323).
  36. كرماني، خواجو، ديوان خواجوي كرماني، تصحيح احمد سهيلي خوانساري، تهران: انتشارات پاژنگ، چاپ دوم، (1369).
  37. گريمال، پير، فرهنگ اساطير يونان و روم، ترجمه دكتر احمد بهمنش، تهران: امير كبير (1367).
  38. مدبري، محمود، شاعران بي ديوان، تهران: نشر پانوس، چاپ اول، (1370).
  39. مرتضوي، منوچهر، مكتب حافظ، تبريز، ستوده، (1383).
  40. مرتضوي، منوچهر، مكتب حافظ، تهران: ابن سينا‌(1344).
  41. معلوف، لويس، المنجد، ترجمه محمد بندر ريگي، تهران: انتشارات ايران: چاپ چهارم، (1382).
  42. معين، محمد «يك رسم باستاني» يادگار شماره هشتم، (1324).
  43. معين، محمد، فرهنگ معين، تهران: انتشارات امير كبير، چاپ هشتم، (1371)
  44. منوچهري، احمد بن قوص، ديوان منوچهري: تصحيح دكتر محمد دبير سياقي، تهران: انتشارات زوار، چاپ ششم، (1385).
  45. نفيسي، سعيد، محيط زندگي و احوال و اشعار رودكي، تهران: ابن سينا، (1341)
  46. نويري، احمد بن عبدالوهاب، نهايه الارب في فنون الادب، تصحيح محمد رفعت فتح الله، قاهره: المكتبه العربيه (1395-1975م).
  47. نيشابوري، عمر خيام، نوروز نامه، تصحيح مجتبي مينوي، تهران: انتشارات اساطير، چاپ اول(1380).
  48. هدايت، رضا قلي خان، مجمع الفصحا، به كوشش مظاهر مصفا، تهران: انتشارات امير كبير، (1366).
  49. همايي، جلال الدين، مقام حافظ، تهران: كتابفروشي فروغي، (1343).

 

 

پيوست شماره 1

(معني ابيات عربي متن )

 

 

 

الافاسقني خمراً...ص 5

شرابي به من بنوشان و بگو به من كه اين شراب است و اكنون كه ممكن است آشكارا نوشيد، پنهاني به من ننوشان

ولقد شربت... ص 29

بعد از شدت گرما و آرام شدن آن، با سكه درخشان طلا شراب خريدم و نوشيدم

زجاجه صفراء...ص 29

شيشه شراب زرد رنگي كه داراي خطوط است و با شكوفه هاي گلها مخلوط شده و در سمت چپش پالونه اي دارد

فاذا شربت...ص 29

وقتي شراب مي نوشم مالم را تلف مي كنم و آبرويم كامل و بي عيب مي ماند

و اذا صحوت...ص 29

وقتي به هوش مي آيم از سخاوت و بخشش كوتاهي نمي كنم و طبع كرم من چنانست كه مي داني

بل انت...ص 29

اي نوار تو نمي داني چه شب هايي خوشي بر من گذشت و عيشي و نوشي خوش بود نديماني زيبا همراه با من بودند

قدبت سامرها...ص 29

شب را بيدار ماندم و در حالي كه فروشنده شراب پيوسته قيمت شرابش را بالا مي برد، آن را مي خريدم (هر چه قيمت را بالا مي برد، من شراب را مي خريدم)

و لقد حميت....ص 29

از قبيله ام حمايت كردم در حالي كه وسايل جنگيم را بر اسب به همراه خود حمل مي كردم، لگام اسب همانند لباسم بود هنگامي كه به دشمن حمله مي بردم

مازال تشرابي...ص 30

پيوسته كارم باده نوشي و خوشگذراني و فروختن و خرج كردن مال تازه و كهنه ام بود

الي ان تحامتني...ص 30

تا اينكه تمام قبيله ام از من دوري كردند و مرا مانند تنها گذاشتن شتر گر آلوده به كتران، تنها گذاشتند

ناتك سليمي...ص 31

سليمي از تو دور شد، پس دل ريش است، و براي خواهش هاي دل هيچ آرامش بخشي نيست

اذا ذقت...ص 31

آنگاه كه آب دهان او را مي چشي، گويي كه طعم شراب دارد، شرابي روشن و درخشان و آغشته به گل سرخ، كه اثر گذار است و ازاربند را سست ميكند

الاهبي بصحنك...ص 31

هان ساقيا بيدار شو و با قدح بزرگت شراب صبحگاهي را بده و خماري كه حاصل از شراب اندرين است را در ما باقي مگذار

مشعشعه، كان الحص...ص 31

شراب درخشاني كه اگر با آب ولرم مخلوط شود، مثل اينست كه زعفران در آن ريخته باشند

تجوز بذي اللبانه...ص 32

اين شراب نيازمند را. از نيازش دور مي دارد، هنگامي كه آنرا چشيد نرم ميشود (نياز خود را فراموش ميكند)

تري اللحز...ص 32

شخص بخيل را مي بيني كه وقتي اين باده را به او بدهند با نوشيدن آن مالش را بي ارزش و خوار مي دارد

بكر العاذلون...ص 33

ملامتگران در روشنايي بامداد بيدار شدند و مي گويند به من كه بيدار نمي شوي؟

ويلومون فيك...ص 33

و سرزنش مي كنند تو را اي دختر عبدالله در حالي كه قلبم نزد شما اسير است

لست ادري...ص 33

زمانيكه كه در شراب زياده سرزنش ميكنند نمي دانم كه دشمني سرزنش مي كند مرا يا دوستي

قدمته علي عقار...ص  33

ساقي تقديم كرد به او شرابي را كه همانند چشم خروس صاف بود و بوسيله پالونه آن را صافي كرده بود

مره قبل...ص  33

اين شراب قبل از تمزيج تلخ است و هنگاميكه با آب آميخته شد، براي هر كسي كه آن را بنوشد لذيذ و خوشمزه مي شود

وطفا فوقها...ص  33

اين آميزش بر بالاي شراب حباب هايي را برانگيخت و بالا آورد كه همانند ياقوت قرمز بودند

ثم كان المزاج...ص  3

پس اين آميزش با آب باراني بود كه نه بدبو بود و نه كثيف بود. (شتر در آن پشكل نينداخته بود)

و كاس كعين الديك...ص 33

صبح زود كاسه اي شراب نوشيدم كه همانند چشم خروس صاف بود. از تيزي اول شراب نوشيدم در حالي كه طالبين آن غافل بودند

تدب لها فتره...ص 34

سستي به همراه آن در استخوان ها مي خزد و فوران ها و جوشش هاي آن موهاي جلو پيشاني را مي پوشاند

و كاس شربت...ص 34

كاسه اي شراب را براي لذت نوشيدم و كاسه هاي بعدي را براي مداواي خماري ناشي از كاسه اول سركشيدم

كان ابريقهم ظبي...ص 34

آفتابه شرابخواران همانند آهويي بود كه بر نوك قله اي ايستاده است اين آفتابه پالونه اي از كتان بردهان داشت

ابيض ابرزه...ص 34

جام نقره ايست كه مي بيني آن را همانند خورشيدي كه در ظهر طلوع ميكند داخل اين جام پر است از بوهاي خوش

كميت، يري...ص 34

شراب سرخ رنگي كه ته ظرف آن ديده نميشود و اين ظرف و شراب به چشمي مي ماند كه خاشاك در آن بوده و آن خاشاك را بيرون آورده باشند

و شاهدنا الورد...ص 34

و گواه ما گل سرخ و ياسمن و نوازندگان ني و در حال نواخته شدن است ميباشد

و مزهرنا...ص 34

و عود دائم نواخته ميشود پس كدام يك از اين سه آن را خوار كرد. (خجالت كشيدن شراب و قرمز رنگ شدن آن را اراده كرده است)

تري الصنج...ص 34

مي بيني چنگ را كه براي ناله هاي عود گريه مي كرد از ترس آنكه مبادا نام شراب آورده شود

مضي لي ثمانون...ص 34

هشتاد سال از عمر من مي گذشت كه در ابيات قبل شرح زندگي خود را به تفصيل آورده ام

و لقد شربت الخمر...ص 35

شراب را از مغازه شراب فروشي (تهيه كرده) نوشيدم. شراب سرخ رنگي كه صاف و پاك بوده و طعم آن به طعم فلفل شباهت داشت.

يسعي علي بكاسها...ص 35

مي چرخاند بر من كاسه شراب را ساقي گوشواره داري، پس در حالي كه از آن ننوشيدم مرا بيمار و علت دار كرد.

ان التي ناولتني...ص 35

پس آنچه كه به من دادي، از من آن را بازگرداندي، كشته شد! پس بياور آن را كه كشته نميشود

تدب في الجسم...ص 36

شراب در جسم مي خزد،‌خزيدني همانند مورچه اي كه در تل شن نرم بخزد

فهي بغير المزاج...ص 36

پس آن شراب بدون تمزيج با آب همانند شعله آتش است و هنگام تمزيج، طلاي روان و جاري ميباشد

كانها، في زجاجها...ص 37

گويي آن شراب در شيشه اش شعله آتشي است كه نور آن در چشم نگاه كننده نور افشاني ميكند (تشعشع ميكند)

فصبوا عقاراً...ص 37

پس شرابي را در ظرف مي ريزند كه آن شراب هنگامي كه نور افشاني مي كند گويي اخگريست كه آتش با خود دارد

تدب دبيباً ...ص 37

شراب در استخوان ها مي خزد گويي كه اين خزيدن، خزيدن مورچه هايي است كه در تپه شن در حال ريزش حركت ميكنند

فتمشت في ... ص 42

پس شراب در بين مفاصل او خزيد همانند خزيدن سلامتي در جسم فرد بيمار

هات من الراح...ص 56

بياور شراب آرامش بخش را، پس بنوشان به من آن شراب را. آيا نمي بيني خروس را كه چگونه فرياد مي كشد

وادبر الليل...ص 56

شب روي گرداند با سپاهش در حالي كه انصراف د هنده بود و صبح روشن شد

فاستعمل الكاس...ص 56

پس كاسه شراب را دور بده و صبح خيلي زود شراب به من بنوشان كه من به آن شراب مشتاقم

كاساً دهاقاً...ص 56

كاسه اي پر از شرابي خالص، اين شراب هنگامي كه به دهان نوشندگان نزديك ميشود همانند چراغ است

نوتي بها...ص 56

آورد شرابي را كه همانند ماده خوشبوي خلوق بود كه در قدح ريخته باشند و با بوي خوش خلوق بوي سيب را نيز درآميخته بودند

من كف...ص 56

اين شراب از دست ساقي قبطي و زنار داري داده ميشد. اين ساقي را كليد صبح قرار داديم (همانند صبح بود)

تقول: للقوم...ص 56

به گروه شرابخواران از روي ديوانگي و بي بند و باريش مي گويد كه: قدح هاي شرابي را كه مي نوشند حساب نكنند زيرا او كاسه ها را بدون حساب به آنان ميدهد

دق معني...ص 57

معني شراب آن قدر دقيق شد كه آن معني حتي در غيب و گمان ها است (نه در عالم لمس)

كلما حاولها...ص 57

هر آنچه كه نگاه كننده از طريق چشم نيمه باز تلاش كند (براي ديدن و پي بردن به آن)

رجع الطرف...ص 57

بازميگردد چشم در حالي كه نمي تواند به آن شراب زرگون نگاه كند و نگاه او منقطع ميشود

لم تقم...ص 57

معني شراب در عالم وهم است نه در عالم يقين

فمتي تدرك...ص 57

پس چگونه مي توان درك كرد چيزي را كه نمي توان ديد

فاسقني الخمر...ص 58

به من شرابي را بنوشان كه در رحم به او روسري پيري پوشيده شد (در خم مدت زيادي ماند)

واشرب كميتاً...ص 58

بنوش شراب سرخ رنگ و تلخ يا ترش مزه اي را كه همانند دختري كه در خانه پدري ترشيده باشد،‌ترشيده است و سن و سال او بالا رفته است

فتمشت في...ص 59

نگاه كنيد به توضيحات ص 42

دع الاطلال...ص 60

اطلال يا همان بازمانده خانه معشوق را كه باد جنوب بر آن وزيده و شن هاي زيادي بر آن بر جا گذاشته و همچنين حوادث روزگار آن را كهنه و فرسوده كرد، رها كن

وخل لراكب...ص 60

و زميني را براي سواركار شتر قوي رها كرد كه شترها (نجيبه و نجيب) بر روي آن چهار نعل ميدوند

بلاد نبتها...ص 60

سرزميني كه رويندگان آن عشر و طلح (دو گياه تلخ) ميباشد و بيشتر صيد آن سرزمين ها كفتار و گرگ است

ولاتاخذ...ص 60

و از اعراب در لهو و لعب پيروي نكن و لهو را از آنان نگير و نحوه زندگي را نيز از آنان برنگير زيرا كه زندگي آنان خشك و دشوار است

فاذكر صباح...ص 60

پس صبحي را يادآوري كن كه در آن به شراب پرداخته شد و اسم آن را بياور نه صبح هاي جنگ و غارت را (اعراب به غارت در صبح عادت داشتند)

احسن من ...ص 60

نيكوتر از ايستادن در محل تلاقي لشكرها و جنبش اسب ها با صداي بانگ

صيحه ساق...ص 60

فرياد ساقي به كسي كه قدح را نگه داشته و در حاليكه اكراه دارد از نوشيدن آن، صبر مي كند بر كسي كه گريه مي كند (ساقي به كسي كه قدح را در دستش نگه داشته فرياد مي زند و نگهدارنده قدح بخاطر شدت دوست داشتن گريه كننده، صبر ميكند)

دعاني الي...ص 61

فرد قدرتمند و مسلطي مرا به ستايش و نعت طلول امر كرد و بازوان من تنگ است براي اينكه از اين امر سرپيچي كنم (نمي توانم سرپيچي از امر او كنم)

فسمع اميرالمومنين...ص 61

پس شنيدم فرمان اميرالمومنين را در حالي كه اطاعت كردم، اگر چه تكليف كرد بر من مركبي چموش و توسن را

فقلت لها...ص 61

پس به شراب گفتم: اي شراب تو چند سال داري؟ پس شراب گفت: مدت زمان طولاني در خم مانده ام

فقلت لها...ص 61

پس گفتم براي آن: خسرو صاحب تو است؟ پس عبوس شد و گفت: كوتاهي كردي و كمترين صبر را نشان دادي (زمان كوتاهي را براي عمر شراب تخمين زد)

سمعت بذي...ص 61

خبر ذي القرنين را قبل از خروج او (به سوي آب حيات) شنيدم و موسي را پيش از دوستش خضر،‌درك كرده و ديده بودم

ولو انني ...ص 61

و من در خم جاودانه شدم و همچنين در آن ساكن شده و آرامش يافتم تا روزگاري كه ندا دهنده محشر ندا دهد

اني بذلت...ص 62

براي خطبه كردن آن شراب بسيار بذل و بخشش كردم، براي اينكه آن را پيمانه اي از مرواريد و ياقوت ديدم كه كامل بوده و در آن نقصي نبود

فاستوحشت...ص 62

پس وحشت كرد، و گريه كرد در خم در حاليكه مي گفت: واي بر تو اي مادرم من از آتش و لهيب آن مي ترسم

فقلت لا تحذريه...ص 62

پس گفتم به آن شراب،‌تا زماني كه نزد ما هستي از آتش نمي ترسي، گفت: و نه خورشيد، گفتم: بي شك گرما رفت

هذا قناع الليل...ص 63

اين روسري شب (تاريكي) است كه مكشوف شده و در حال از بين رفتن است، پس تا روشن شدن سپيده هاي صبح شراب بنوش

سلافه لم تعتصرها...ص 63

شراب صافي كه هيچ دستي آن را نفشرده و عصاره نكرده است و هيچ عصاره ديگري با آن نياميخته و آن را آلوده نكرده است

تنزو اذا الما...ص 63

و هنگامي كه آب با اين شراب آميخته شود، شر را از آن مي پرد، همانگونه كه جرقه هاي آتش از كوره به بيرون پرتاب ميشود

كريمه اصغر...ص 63

شراب بزرگواري كه كوچكترين پدران آن، خسرو و شاپور ميباشد ‌اگر به آنها نسبت داده شود

طوي عليها...ص 63

روزگار شب و روزش را بر او پيچاند (روزگار زيادي بر او گذشت) و قضا و قدر آن را نديد و از آن غافل شد (از حوادث روزگار در امان ماند)

فلم تزل...ص 63

پس پيوسته خالص ميشد و مقدار زيادي از املاح آن از بين رفت تا اينكه اين شراب در طي اين زمان طولاني به نيمه خم رسيد

جاءت كروح...ص 63

آن شراب آمد، همانند روحي كه بخاطر لطافت بسيارش انگار كه به جوهر قائم نبوده، يا اينكه نور در او اثر نمي كند

يسقيكها مختلق...ص 63

ساقي كه داراي خلقت كامل و نيكوست و شوخ، كم حيا و ماهر بوده، شراب را به تو مي نوشاند

منقطع الردف...ص 63

گويي سرين اين ساقي از كمر او جدا مي باشد، همچنين داراي شكم لاغر و چشمان سياهي ميباشد در چشمان اين ساقي بيماريي هست (شكستگي چشمان ساقي كه براي او حسن محسوب ميشود)

قد عقربت...ص 63

موهاي بين بناگوش و شقيقه او آويزان شد به شكل دم عقرب آراسته شده و سپس بوسيله عنبر خوشبو گرديده است

احسن من سير...ص 63

سير كردن و راه رفتني كه به سوي لذت و لهو و لعب مقصور است، نيكوتر از سير كردن و مسافرت بر پشت شتر ميباشد

فلم نزل...ص 64

پس پيوسته مي نويسم و لهو و لعب مي كنيم با او و باده و عيش و نوش را به روش و آيين مخصوصش مي گيريم (دنبال مي گيريم)

و وقر الكاس...ص 64

و كاسه شراب را بزرگ و گرامي دار و از سبك شمردن آن دوري كن، پس براستي كه راه و روش آن وقار و سنگيني است

حتي اذا اصطفت...ص 64

تا هنگاميكه قدح ها به صف چيده شدند و قاروره هاي سفيد شراب كه همانند صورت فلكي كيوان بودند، در هم شاخ زدند.

صهباء صافيه...ص 64

شراب سرخ رنگ صافي كه همانند دوشيزه است و سفيد رنگ، خالص و پاك است،‌و دفع كننده بيماري ها بوده و از انگور دهقان چيده شد.

ببلده لم تصل...ص 65

سرزميني كه در آن سنگي و طنابي كه بدان خيمه برافرازند، نيست (در اين سرزمين ديده نميشود) و از قبيله عبس و ذبيان خبري در آنجا نيست

ليست لذهل...ص 65

و قبيله ذهل يا بني شيبان در آنجا سكونت ندارند بلكه اين سرزمين وطن آزادگان (ايرانيان) است

ارض تبني...ص 65

سزميني كه خسرو در آن قصرهاي خود را بنا مي كرد. و از احمقان (اعراب) در آن سرزمين انسان وجود نداشت

و مابها...ص 65

و در اين سرزمين از گياهان خشك اعراب نظير عرفجه خبري نيست و همچنين غذاي آنان كه خطبان بود در اين سرزمين وجود ندارد

و لكن بهاجلنار...ص 65

و اما در آن سرزمين گلناري است كه درختچه آس آن را جدا جدا مي سازد و گل سرخ و سوسن بر او تاج مي نهند

فان تنسمت...ص 65

پس از يك روز بويي از بوهاي خوش را در مشام حس كردي در سوراخ هاي دماغ خود بوي ريحان را حس مي كني

معاقره المدام...ص 66

پيوسته شراب را بر رخسار زيبارويي كه همانند آهو بوده مي نوشم و اين زيبارو در حسن و نيكويي رخسار، همانند اسبي كه در مسابقه اسب دواني جلوتر از همه ميباشد، از همگان گوي سبقت ربوده است

الذ الي من...ص 66

لذيذتر و دوست داشتني تر از زندگي در بيابان با اعراب در مكان هاي خشك و بي آب علف

قصاري عيشهم...ص 66

نهايت عيش و زندگي آنان خوردن سوسمار و همچنين نوشيدن آب باراني كه در حفره هاي شن باقي مانده است، ميباشد

اثن علي الخمر...ص 74

شراب را به خاطر نعمت هايش ثنا و ستايش كن و بهترين نام را براي او برگزين

و مدامه سجد الملوك...ص 74

شرابي كه پادشاهان براي ياد آن سجده ميكنند. اين شراب از اينكه به وسيله اسماء آشكار و روشن شود، دور است

خطبنا الي...ص 75

ما بعضي از دختران دهقان (شراب) را خطبه كرديم و با بزرگترين آنها در سرا پرده ازدواج كرديم

من بنت كرم...ص 75

از دختر (شراب)، هنگامي كه در كاسه است از آن بويي صادر ميشود كه به هر كسي كه برسد،‌براي او از بوي سيب حكايت ميكند (بويش همانند بوي سيب است)

اصدع نجي الهموم...ص 75

بوسيله شادي غم ها را بشكاف و دور كن و بوسيله دختر انگور از روزگار، بهره مند و متنعم شو.

و لكن عجوزاً...ص 76

و اما شراب پيري است، دختر خسرو است، چيز كهن و عتيقه اي است كه حلم و بردباري در لابلاي استخوان هاي او خزيده است (مدت زماني طولاني در خم مانده است)

لما اتوني...ص 77

هنگامي كه كاسه اي از شرابشان را به من داد، ادعا كرده شد كه پخته اي ميباشد، كه بسيار مست كننده و تيز اثر بوده و ضعيف نميباشد

اظهرت نسكاً...ص 77

دوري و بيزاري خود را از آن شراب آشكار كردم و گفتم: شراب مي نوشم! و خداوند مي داند كه شراب در قلب من (در درون من) جاي دارد

آلي زعيمهم...ص 77

رئيس و سرور آنان قسم ياد كرد كه اين شراب به وسيله آتش پخته شد. او مي خواست شراب را بوسيله آنچه كه در اصل عيب و كاستي آن محسوب ميشود، مدح كند

باع راحاً ...ص 79

شراب رابانبيد معامله كرد، اين چنين معامله اي خسران و زيان در آن است

مثل مبتاع ... ص 79

و درست به كسي مي ماند كه همين كه چشمش بر خر بيفتد آن را بر اسب برتري مي نهد و معامله ميكند

و ندمان صدق...ص 79

نديمان وهنشينان راستيني كه صبح خيلي زود شراب نوشيديم، پس ظهر شد، در حالي كه يكي از آنان از شدت مستي نه زبان براي او مانده بود و نه قلبي (نمي توانست حرف بزند و هيچ چيز را احساس نمي كرد)

تانيته كيما...ص 79

درنگ و تاني كردم تا اينكه به هوش بيايد. و به هوش نيامد تا اينكه خورشيد را ديدم كه در حال غروب كردن بود

فقلت له...ص 80

پس گفتم به او: به من شراب سرخ رنگ خالص بنوشان، اين شراب هنگامي كه آميخته شد با آب، همانند چراغ بر افروخته ميشود

نزه صبوحك...ص 80

شراب صبحگاهي خودت را از گفتگو با سرزنشگر پاك گردان (از گفتگو با او پرهيز كن) پس زندگي چيزي جز نوشيدن شراب خالص و خنك نيست

ادرها علينا قبل...ص 82

شراب را بر ما دور بده و بگردان قبل از اينكه جمع ما از هم متفرق و جدا شود و باده خالص و پالوده شده را بياور و از آن به من بنوشان

قدبات يسقيني...ص 82

ساقي پيوسته به من شرابي مي نوشاند كه همانند پادزهر است (دردها و غم ها را از بين مي برد) اين شراب از آفتابه در جام ريخته شد

مازلت استل...ص 83

پيوسته با رفق و مدارا روح خم (شراب) را از آن بيرون مي كشم و خون خم را از شكم مجروح آن مي نوشم (جايي كه خم را سوراخ كرده است)

عقاراً كان...ص 84

شرابي كه گويي برقي است كه با لمعه ها و تابش هايي در برابر چشم ها آشكار و نمايان ميشود، پس نزديك بود كه چشم ها را كور كند

و لكن عجوزاً...ص 84

(شراب) عروس سرا پرده است كه از ياقوت است آن را مي‌نوشم در تفاوت آن با عروس اين است كه  زير آسمان آن مجموعه‌اي از ماهها جمع‌ شده‌اند

بنات كسري...ص 85

 

دختران خسرو بهترين دختران هستند (شراب) كه از شهرهاي هيت و عانه آورده شدند

من شراب...ص 85

از شراب خسروي كه رنجي در عصاره كردن آن نبرده اند

وابرز بكراً...ص 85

شراب تلخ يا ترش مزه و دست نخورده اي را آشكار كرد، شرابي كه ساخته دهقاني است كه عمر طولاني دارد

فقال: عروس...ص 85

پس گفت: (شراب) عروسي است كه خسرو آن را تربيت كرده بود. شراب كهنه اي كه در خم هايي پرورش يافته كه داراي درب و پوشش محكم بودند

عروس خدر...ص 85

شراب در خم به عروس سراپرده مانند است، اين شراب گويي كه از ياقوت است. مي نوشم اين شراب را

يسقيهم حمرا...ص 86

به آنان شراب سرخ رنگي مي نوشد كه همانند ياقوت است و كاسه و دست را روشن ميكند. (نور افشاني شراب باعث روشن شدن آنها ميشود)

سخاميه...ص 86

شراب نرمي كه ستون فقرات آن را عمر قطع نمي كند و از زماني كه در خمش اقامت گزيد دو سال گذشته است

سلساله الطعم...ص 87

شرابي كه طعم و مزه آن شيرين و گواراست، و بهترين و خوشبوترين شراب است، شراب كهني كه صاحب مغازه شراب فروشي براي نوشاندن آن شراب به من برخاست

رجع الطرف...ص 88

چشم بازميگردد از نگاه كردن به آن در حالي كه نمي تواند آن را ببيند و نگاه بريده ميشود و اين شراب زرگون به خاطر انقطاع نگاه در خيال نمي آيد

داويحيي...ص 88

به دختر خم (شراب) و قير آن مداوا كن او را تا از خماريش رها شده و زندگي دوباره يابد

ثم اصطبح...ص 88

پس به شرابي كه همانند امير، از چشم هر مراقبي يا رصد كننده اي در حجاب و پوشيده است،‌صبوحي كن

هي العروس...ص 88

اين شراب همانند عروس است اگر تمزيج آن با آب را نيكو دانستي. و اگر از آن رو گرداني در فريب كاري به خواهر شيطان مانند است (تو را دوباره به سوي خود مي كشد)

لاتمزج...ص 89

شراب را با آب ممزوج و آميخته نكن و به من آن شراب صافي را بنوشان كه دختر روزگاران يا سالها است

حتي تخيرت...ص 89

تا اينكه دختر خانه هاي عجم (شراب) را برگزيدم كه اين شراب را سالها آزموده بودند. (ساليان بسياري بر آن گذشته و قديمي شده بود)

ابريقه...ص 89

آفتابه آن شرابدار در دستش پر و لبريز بود. در دست او شراب قرمز رنگ آشكار شد

الزه، بحمياها...ص 90

به او از آن شراب تند مي نوشانم و زجر و اذيت ميدهم او را يك بار با ملزم كردن او به نوشيدن آن شراب تند و بارهاي ديگر به او شراب نرم مي نوشانم

خندريس، كانما...ص 90

شراب كهنه اي كه گويي آن هر بوي خوشي است كه وجود دارد، آميخته كرد آن شراب را (با آب) در حالي كه بين آنها هوي و هوس يا عشقي وجود ندارد

من كميت...ص 90

از شراب سرخ رنگي كه داراي طعم و بوي خوشي ميباشد شرابي كه عقل را از كار مي اندازد، شراب كهن، شرابي كه نوشنده زود مست مي كند

لاتفرج بدارس...ص 90

در اطلال و بازمانده هاي خانه ها سير و سياحت نكن و به من آن چيزي را بنوشان كه داراي پيرهن نازك است (شراب را به من بنوشان)

فجاءني بسلاف...ص 90

پس آورد به سوي من شراب خالصي را كه در بر نمي گيرد و مالك نميشود آنرا جز كسي كه با يك دست ميدهد و با يك دست مي گيرد (يعني در ازاي آن پول ميدهد)

كل ماكان...ص 91

هر آنچه غير از شراب پخته شده خرما بود

عاذلي في المدام...ص 91

سرزنشگر مرا در كار نوشيدن شراب سرزنش ميكند در حالي كه اين سخن هاي او فصيح نيست، چرا كه او مرا در چيزي سرزنش مي كند كه آن را دوست دارم و جزيي از روح من است

شمطاء تذكر...ص 91

شراب كهني (داراي رنگ سياه آميخته به سفيدي) دوران آدم با فرزندش شيث را يادآوري ميكند و از حضرت حوا و اخبار مربوط به او سخن رانده و خبر ميدهد

فاطيب منه...ص 91

خوشبوتر و پاك تر از او شراب صافي است كه باد شمال بر آن وزيده و آن را خنك كرده، و به دور كاسه اين شراب ساقي با ادبي طواف ميكند (دور مي زند)

فاحسن بها...ص 92

پس نيكو كن آن شراب سالخورده را در ظرفش و سپس آن را در بين مفاصل و استخوان ها لطيف تر كن (شراب چون در كاسه ريخته شود نيكو و زيباست و چون خورده شود، خزيدن آن در ميان استخوان ها و مفاصل لطيف تر است)

فيسلها برفق...ص 92

پس به وسيله آهني خم را سوراخ كرده و از آن شراب جاري ساخت. پس شرابي از آن جاري شد كه به ستاره عيوق شباهت داشت و همه جا را روشن مي ساخت.

نادمتهم قرقف...ص 92

آن جوانان را همراهي كردم، پس شرابي نوشيديم كه داراي بويي خوش بود،‌صاف بود، از شهر تكريت آورده شده بود و همچنين باد شمال بر آن وزيده بود و آن را سرد كرده بود.

اتي بها قهوه...ص 92

آورد آن شرابي كه همانند مشك خوشبو بود و همانند اشكي كه از چشم سرمه نكشيده جاري شده، صاف و زلال بود.

وخذها من...ص 93

و آن شرابي را كه تشعشع و نور افشاني ميكند،‌بگير، شراب سرخ رنگي كه باعث ميشود تا بخشش فرد بخيل فرود بيايد (فرد بخيل بخشش كند)

لكنما العيش...ص 93

و اما زندگي واقعي تنها در لذات و در سماع و رقص و آواز در آب دهان آفتابه (شراب) است

مسحوله، مزه...ص 93

شراب صاف و بدون درد،‌تلخ يا ترش مزه، كه همانند مشك خوشبو است شرابي كه لرزه به اندام مي اندازد و غم ها را از گوشه هاي قلب فرد تشنه پرواز ميدهد.

مجوسيه، قدفارقت...ص 93

شرابي كه منسوب به آتش پرستان (زرتشتيان) است، اين شراب بخاطر كينه و عداوت نسبت به آتشي كه نزد آنان برافروخته ميشد، هم كيشان خود را ترك كرد و از آنان دور شد

اشهي لنا واحلي...ص 96

اين شراب براي ما خوشايند تر و شيرين تر از بوسه زيبا رويان دوشيزه است.

وهات شمسه...ص 98

خورشيد رز (شراب) را كه پاكيزه و خوشبو است بياور.

خمارا طرقت...ص 99

بدون داشتن راهنما و تنها به وسيله بوي شراب كهن خسرواني به خانه شراب فروش رسيده و آن در را كوبيدم. (به صدا در آورديم)

شمطا تذكر...ص 99

نگاه كنيد به توضيحات ص92

واسقينها من عقار...ص 99

و بنوشان به من آن شرابي را كه در كشتي نوح روزگار را گذرانيد. (كهنه و قديمي شد)

قهوه صهبا...ص 99

شراب سرخ رنگي، كه دست نخورده مانده و درخت آن را حضرت نوح كاشته و شراب از آن گرفت.

فاحسن بها شيخوخه...ص 100

رجوع كنيد به توضيحات ص 93

كان الكاس تسحب...ص 101

انگار كه كاسه شراب دامني از مرواريد را به دنبال خود مي كشد و همچنين آن شراب را حله اي از زعفران پوشانده است.

فهي بغير المزاج...ص 101

پس اين شراب اگر با آب ممزوج و آميخته نشود به شعله اي از آتش مي ماند و هنگامي كه با آب آميخته شود گويي قطعه اي از طلاست

لهاتاج مرجان...ص 101

براي اين شراب تاجي از مرجان و افسري از مرواريد است (حباب هاي ريز و درشت) و ترنم و جوششي دارد كه به آواز مستان مانند بوده و رنگ زردي كه به رنگ زرد رخسار عاشقان مانند است.

فدعا بالبزال...ص 102

پس بزال (آهني كه خم را سوراخ مي كند) را فراخواند و خم را سوراخ كرد. پس از آن شراب كهنه اي كه رنگش همانند رنگ گلنار بود، جاري شد.

حمراء كالياقوت...ص 102

شراب سرخ رنگي كه همانند ياقوت است، آن شراب را با آب آميختم نزديك بود شيشه شراب در دست من تبديل به خون شود

مازلت استل...ص 102

رجوع كنيد به توضيحات ص84

اتي بها قهوه...ص 103

رجوع كنيد به توضيحات ص93

صهباء صافيه...ص 103

شراب سرخ رنگي كه بوي آن را همانند بوي مشك آميخته به بوي سيب مي يابي

فاذا ما الكووس...ص 104

پس هنگامي كه كاسه هاي شراب را دور داد بر ما، در دماغ هاي ما بوي عبير افكند

كان عقبي...ص 105

طعم آخر آن شراب به بوي صبر (گياهي تلخ مزه) مانند است و مزه اول آن شراب ترش مزه ميباشد

فدع الذي نبذت...ص 105

پس آنچه را كه با دستان عصاره كردي رها كن، خدا ترا خير دهاد از شرابي كه با پا فشردي به من عطا كن

مما تخيره...ص 105

از آن شرابي كه تجار آن را برگزيدند و براي آن مي بيني، نيشي همانند نيش فلفل (طعم فلفل) اگر چشيده شود

اكسر بمائك ... ص 106

به وسيلة آب تندي شراب را بشكن و از بين ببر و اگر ديدي خضوع و فروتني آن شراب را براي آب.

من شراب...ص 107

از شرابي كه لذيذتر از نگاه خندان معشوق به عاشق است

هي الشمس الا...ص 108

شراب، خورشيد است جز اينكه خورشيد برافروخته شده است در حاليكه، شراب ما در تمام نيكويي ها بر خورشيد برتري دارد.

بمشموله كالشمس...ص 108

شرابي كه باد شمال بر آن ورزيده، همانند خورشيد است هنگامي كه از مشرق بر مي آيد و آشكار ميشود نور آن تو را در بر مي گيرد

والشمس تطلع...ص 109

شراب خورشيدي است كه از ديواره هاي جام شيشه اي طلوع مي كند و غايب ميشود (غروب ميكند) هنگاميكه در بدن ها غيب ميشود

اذكي سراجاً...ص 109

شراب نوراني تر از چراغ است، در حاليكه ساقي مجلس آن را با آب مخلوط مي كند پس اين چراغ (شراب) همانند چراغي خانه را روشن كرد

كدناعلي...ص 109

نزديك بود كه ما با آگاهي مان، براي شكي كه ايجاد شده بود سوال كنيم از او كه: آيا شراب ما آتش ماست يا آتش ما شراب ما ميباشد؟

فالريح ريح...ص 109

بوي اين شراب همانند بوي مشك خوب و خالص دارين (منطقه اي در بحرين) است و خنكي آن همانند خنكي تگرگ است و رنگ آن به رنگ گلنار مي ماند

كان في لحظ...ص 109

تمزيج شراب با آب هنگامي كه برق مي زند در يك نگاه به برق شمشيرها مي ماند

فسكبت منها...ص 110

پس جرعه اي از آن شراب را در ظرف شيشه اي آن ريختم پس اين شراب براي او تا هنگام روشنايي صبح به مثابه صبحي ديگر بود

سلافه تضحك...ص 110

شراب خالصي كه در كاسه اش مي خندد، اين شراب دوشيزه اي است كه از پخته شدن به وسيله آتش در امان مانده است

و قهوه عتقت...ص 111

شرابي كه در ديرهاي مسيحيان كهنه و قديمي شده است. اين شراب هنگامي كه در كاسه اش مي خندد (تشعشع شراب) همانند شعله آتش است

لما اتوني...ص 111

نگاه كنيد به توضيحات ص 77

اظهرت...ص 111

نگاه كنيد به توضيحات ص77

آلي زعيمهم...ص 111

نگاه كنيد به توضيحات ص 77

فقلت ص 111

پس گفتم هر كسي كه شراب را با آتش عذاب داد خداوند از سختي و دشواري آتش او كم نكند

لها تاج مرجان...ص 112

رجوع كنيد به توضيحات ص 101

كان يواقيتاً...ص 112

گويي كه ياقوت هايي بر گرد آن شراب ايستاده اند و نور چشمان گربه ايست كه در حال دور دادن چشمانش ميباشد (درخشندگي حباب ها و دور خوردن آنها را به چشمان گربه تشبيه كرده است)

كانها بزلال...ص 112

اين شراب زمانيكه با آب باران آميخته شد گويي دسته هاي از مرواريد است كه بر ديبايي از ياقوت ريخته شده باشد. (وصف حباب هاي شراب كه بر روي شراب قرار مي گيرند)

كانها دمعه...ص 114

گويي اين شراب اشكي است كه در چشم زن آوازه خوانيست كه سرمه اي در چشم نكشيده باشد، و ذكر مصيبت ها آن را جاري ميسازد

كرخيه كالروح...ص 114

شراب كرخي كه همانند روح است (در لطافت) فرد بردباري كه داراي حيا و وقار است براي يك بار نوشيدن آن خزيد (به سمت آن آمد)

تركت الطلا...ص 115

شراب پخته را رها كردم و به آن براي نوشيدنش نزديك نمي شوم

و لكن اخوها...ص 115

و آسايش من در خوشحالي دشمنان نيست اما برادر شراب يعني كشمش كهنه، در دل تو آرزو مي افكند، اگر آنرا زياد خوردي

اخوالخمر...ص 115

برادر شراب كه در خوشه همراه آن بود. و هنگامي كه آن را چيدند، مدت روزگاري بطول انجاميد تا آن را خشك كردند

فدع الذي...ص 115

رجوع كنيد به توضيحات ص 105

لعلي اسمع...ص 116

شايد من هنگامي كه انگور را با پا لگد مي كني و مي فشري، صدايش را در قبرم بشنوم

طرقت صاحب...ص 117

در خانه صاحب مغازه شراب فروشي را زديم در حالي كه سحر بود و شب تاريكي خود را همچون طيلسان در اطراف پراكنده بود

احي لي...ص 117

اي ساقي، روح مرا به وسيله شراب شبانگاهي و صبحگاهي زنده كن

هذا قناع...ص 118

اين روسري شب است كه در حال برداشته شدن است (شب در حال تمام شدن است) پس تا سپيده‌هاي صبح در‌آيد شراب بنوش

هات من الراح...ص 118

بياور شراب آسايش دهنده را پس آن را به من بنوشان، آيا خروس را نمي بيني كه چگونه فرياد مي كشد

فلم نزل...ص 119

پس دائماً در صبح شنبه مي گيرم آن شراب را و در شب جمع مي شويم، تا يكشنبه آشكار شود

ثم ابتدانا...ص 119

پس با شراب پخته لهو و لعب خود را آغاز مي كنيم از اول صبح در نعمتي هستيم كه تنگي، بدي و شومي از آن غايب است

حتي بدت...ص 119

تا اينكه اول صبح دوشنبه سر رسيد و آشكار شد، در حالي كه سعد معترض بود و حظ و بهره ما از اين روز برابر با برج اسد بود

و في الثلاثا...ص 119

و در سه شنبه مركب هايمان را براي طي كردن مسير آماده كرديم به وسيله آن شراب سرخ رنگي كه هيچ دستي آن را نياميخته است

والاربعا...ص 119

و چهارشنبه تيزي آن شراب را به وسيله آب شكستيم و شراب در حالي كه مي خنديد تاجي از حباب بر او تشكيل شد

ثم الخميس...ص 119

و پنج شنبه را به شب رسانيدم، در حالي كه به باده گساري مشغول بوديم و جمعه براي ما اين ميسگاري تمام شد (به پايان رسيد)

طاب الزمان...ص 120

زمانه پاكيزه و خوشبو شد، و برگ هاي درختان نيز اين چنين شدند. زمستان گذشت و فصل بهار فرا رسيد.

وكسا الربيع...ص 120

بهار زمين را به وسيله شكوفه هاي خود فرش رنگارنگي پوشاند كه چشمها با ديدن نيكويي و زيبايي هاي آن متحير ميشوند.

فانف الوقار...ص 120

پس از سنگيني و وقار دور شو و با نوشيدن شراب سرخ رنگ، كه رنگ سبز يا سفيد كدري با آن آميخته شده، به ديوانگي و رندي روي بياور.

اشرب...ص 120

در نيسان (فروردين و ارديبهشت) بر روي گل شراب بنوش، و صبوحي كن از شراب قطربل كه در سرخي همانند گل كاذي است.

استفنا، ان يومنا...ص 121

به ما شراب بنوشان، بدرستي كه روز ما روز رام (مهرگان) است. و رام داراي برتري نسبت به ديگر روزها ميباشد

ولي الصيام...ص 122

روزه روي گرداند و عيد فطر با شادي و خوشي آمد و كاسه، افسانه ها و فكاهيات رنگارنگي را آشكار كرد

الا يا شهر...ص 122

هان! اي ماه (رمضان) چقدر مي ماني؟ مريض و ملول كردي ما را

اذا ما ذكر...ص 122

هنگامي كه ياد شد شوال و ثنا و ستايش كرده شد. ما در مورد تو سرزنش و بدگويي مي كنيم (رمضان)

و لا تشرب بلا...ص 123

و شراب را بدون شادي و رقص و آواز و موسيقي ننوش، همانا اسبان نيز آب را با صداي سوت مي نوشند

فليس الشرب...ص 123

پس نوشيدن لذتي ندارد جز با رقص و آواز و حركات زير و بم موسيقي (ساز)

لا ارحل...ص 124

شراب در رگ ها جاري نميشود جز اينكه آوازه خواني باشد كه با صداي بلند اشعاري بخواند تا شراب در رگ ها حركت كند

الا فاسقي...ص 125

نگاه كنيد به توضيحات ص5

لاخير في اللذات...ص 125

خير و خوبي نيست در لذاتي كه انجام دهنده آن، آنرا آشكار انجام ندهد (پوشيده و پنهاني به آن لذت بپردازد)

كانما الشرب...ص 126

گويي كه آن نوشندگان بعد از هذيان ناشي از مستي به سر درد و ضعف دچار شدند

حتي اذا...ص 126

تا هنگامي كه ستاره سهيل آشكار شد و وقت رفتن و كوچ كردن (از خانه شراب فروش) فرا رسيد

نبهت طلق...ص 126

بيدار كردم فرد بخشنده را كه از دستان او بخشش همچون باران مي باريد

محمداً خير...ص 126

محمد امين (خليفه عباسي) بهترين كسي كه آرزو برده شد و سخن ها از وصف او قاصر مي ماند

فقلت خذها...ص 126

پس به او گفتم: جانم فداي تو باد، پس هر چيزي براي او نقطه زوالي وجود دارد

اطع الخليفه...ص 127

خليفه را اطاعت كن و نوازنده چنگ و طنبور را عصيان كن (روي گردان شو) و از شادي و طرب و باده گساري دوري كن

عين الخليفه...ص 127

چشم خليفه نگهبان من است، پرهيز و احتياط چشم مرا بست از چشم خليفه (براي احتياط از ديدن خليفه دوري كردم)

صحت علانيتي...ص 127

ظاهرم را براي خليفه اصلاح مي كنم و عقيده دروني من چيزي غير از اين است و خليفه را در حد ظاهر اطاعت مي كنم.

فلئن وعدتك...ص 127

پس اگر به تو وعده دادم كه مدتي شراب و لهو و لعب را ترك كنم، بدرستيكه من بر تو خائفم به خاطر خلف وعده ام (از تو مي ترسم كه خلف وعده مرا گزارش دهي)

فاشربها صرفاً ص 127

پس شراب خالص مي نوشم، و مي دانم كه بخاطر آن هشتاد ضربه شلاق در پشتم مي خورد.

شربنا و اهرقنا...ص 129

شراب را نوشيدم و جرعه اي بر خاك ريختيم و براي زمين از كاسه جونمردان و بخشندگان نصيب و بهره اي است.

ودار ندامي...ص 130

و خانه اي كه نديمان آن را خاموش كردند و شب هنگام رفتند از آن آثار جديد و قديمي ميباشد كه از آنان بازمانده است.

مساحب من...ص 130

آثار بازمانده ايست از كشيده شدن مشك ها بر زمين (ريختن شراب بر خاك) و دسته هايي از ريحان هاي تر و خشك.

حبست بها...ص 130

دوستم را در اين خانه متوقف كردم پس با ياران قديم تجديد عهد كردم و بدرستيكه من بر امثال آن خانه بي ترديد توقف كننده هستم.

علي ذكر حبيبي...ص 131

بر ياد دوستم به من شراب بنوشان و بر ياد محلي كه آثار آن از بين رفته شراب ننوشان.

لكن بوجه...ص 131

اما بر رخسار دوستم شراب را مي نوشم در حالي كه در بين همنشينان و دوستان مهربان هستم.

خل للاشقيا...ص 132

بدبختاني كه بيابانها را وصف ميكنند، رها كن و آن شراب خالص را همراه با سلام به من بنوشان.

ادار علينا بالتحيه...ص 133

كاسه اش را با سلام و درود بر ما دور داد، لباس يا جامه آن شراب رنگي از شراب سرخ بود.

شهدت تفديه...ص 133

صداي فدا شدن و درود فرستادن را از ما مشاهده كردي و در شادي ما دهاني است كه دهاني ديگر را ميمكد

بمجالس فيها...ص 133

مجالسي كه در آن آلات موسيقي (عود يا طنبور) و دوستان صميمي كه همانند ستارگانند وجود دارد

بدء التحيه...ص 133

آغاز شد سلام و درود بين آنان، و همه نديمان در چهره يكديگر نگاه مي كردند

اذا المخمور باكرها...ص 134

هنگامي كه خمار زده بود سه جام از آن شراب در اول صبح نوشيد، خماري از مفاصل او رخت بر بست (پرواز كرد)

وجدت...ص 134

طبايع انسان را چهار تا يافتم كه اصل و پايه هستند. پس چهار جام شراب.

فاربعه لاربعه...ص 134

براي چهار طبع بايد نوشيد، براي هر طبعي يك رطل.

نشر بها بالكبار...ص 135

با ظرف بزرگ، شراب خالص مي نوشم و در كار نوشيدن ما كم نوشيدن نيست.

اسقني ان...ص 135

شراب را با جام بزرگ به من بنوشان اگر خواستي بنوشاني به من از شراب خوشمزه و نه با ظرف كوچك

تداومن...ص 135

مرا با ظرف بزرگ درمان كن نه با ظرف كوچك و اين شراب را از دست ساقي كم تجربه (كم سن و سال يا ساده) بگير

ان شرب...ص 135

بدرستيكه نوشيدن شراب با ظرف كوچك خواري و ناتواني است. پس براي همه دورهاي شراب ظرف بزرگ قرار بده

كاساً دهاقاً...ص 135

كاسه اي پر از شراب خالص گويي كه اين شراب تا دهان نوشندگان چراغي است

سقاك الله...ص 136

خداوند كاسه اي پر به تو بنوشاند

اذا خطرت...ص 137

هنگامي كه غم ها در اندرون تو گام نهادند، پس براي اينكه غم ها نباشند، به وسيله كاسه شرابت خود را مداوا كن

نعم سلاح...ص 137

بهترين سلاح جوانمرد شراب است، هنگامي كه غمها يا سرگشتگي ها به او هجوم آوردند

اذا ذاقها...ص 138

هنگامي كه كسي آن شراب را چشيد او را بالا مي برد و در خيال دور مي دهد پس براي او عقلي و ادبي نمي ماند تا به آن عقل و ادب حساب آورده شود.

قل للمليحه...ص 138

به مليحه (با نمك) كه داراي پوششي سياه رنگ است بگو؛ چه كاري با زاهد عبادت كننده انجام دادي؟

قد كان شمر...ص 138

شلوار خود را براي نماز به كمر زده بود (آماده نماز شده بود) تا اينكه تو منتظر او جلوي در مسجد ايستادي

هذا، و ليس...ص 138

اينچنين است، در حاليكه از شدت خماري راه رفتن به سوي مسجد را نمي شناسد

اسقني، حتي...ص 138

به من شراب بنوشان (اين كار را آنقدر انجام بده) تا اينكه ببيني مرا كه (از شدت مستي) خروس را خر به حساب مي آورم

صرفاً اذا...ص 139

شراب خالصي كه اگر با آب آميخته شد، در دستان نوشنده اش، شادماني متولد ميشود

حتي تريك...ص 139

تا اينكه،‌شخصي بردبار و صبور را مي بيني كه به شادي و رقص و آواز مي پردازد (از شادي در جاي خود مي جنبد)

دارت، فاحيت...ص 139

كاسه شراب دور خورد و جان هايي را كه از عشق لاغر و رنجور بودند، بدون سرزنش و كراهتي زنده كرد

تكسب شرابها...ص 140

نوشندگان آن شراب به وسيله آن شادماني را بدست مي آورند پس از هيچ چيزي نمي ترسند و هيچ چيز را مهم نمي شمارند

حتي رماه...ص 140

تا اينكه او مست شد و از رازها آنچه كه در سينه مخفي كرده بود بخاطر همين مستي آشكار شد.

فتهتك استار...ص 140

پس مستي پرده هاي درون را پاره كرد و هر آنچه از اسرار كه در سينه حبس شده بود، آشكار كرد.

والخمر شي...ص 140

شراب چيزي است كه اگر آن را كليد قفل بخيل قراردهي آن را باز ميكند (موجب بخشش فرد بخيل ميشود)

وخذها...ص 140

نگاه كنيد به توضيحات ص93

خلعت عذاري...ص 141

قيد و بندها را بخاطر تو، روزي و شبي از خود برداشتم. پس يكي از آن قيودي كه گشودم اين است كه بخاطر نوشيدن شراب خواب از چشمان من ربوده شد. (از آشكار كردن شراب نوشي خود خبر ميدهد)

و حاول نحو...ص 141

پس تلاش كرد تا به سوي كاسه راه برود، اما از شدت ضعف نتوانست تا اينكه با خزيدن به سوي آن آمد

كانما الشرب...ص 142

نگاه كنيد به توضيحات ص 126

فقم فاصطبحا...ص 142

برخيز و صبوحي بنوش و از خود خماري و سر درد را دور كن. چرا كه معالجه كننده اي همچون صبوحي براي خماري وجود ندارد.

دع عنك...ص 142

سرزنش مرا رها كن، زيرا سرزنش تو مرا بر مي انگيزد و تحريك ميكند. و مرا با آنچه كه در واقع درد من است، (شراب) مداوا كن

كاساً...ص 143

كاسه شرابي كه وقتي در حلق نوشنده جاري ميشود، سرخي آن را در چشم و گونه هاي آن نوشنده مي يابي (مي بيني)

جعلنا...ص 143

شراب را آتش خود قرار داديم، پس گرم كرد ما را و شكم ها را برافروخته كردي، پوست عرق مي كند

كدم الجوف...ص 144

اين شراب همانند خون شكم است، هنگامي كه نوشنده اي آن را چشيد و خورد، عبوس شده و چهره اش تيره ميشود

فتمشت في مفاصلهم...ص 144

نگاه كنيد به توضيحات ص42

في قعر اجوف...ص 146

شراب را در خمي گذاشت كه داراي شكم بزرگي است و دسته دارد ولي پايه ندارد. شراب در اين خم داراي شكم بزرگ مصون شد در حالي كه صداي قل قل (هدير) آن مي آمد.

حتي اذا سلسلت...ص 147

تا هنگاميكه شراب خنك در ته باطيه ريخته شد نور افشاني آن تو را از چراغ بي نياز كرد

لاتحسبن...ص 147

هرگز خمري كه در قدح ضخيم بود را به حساب نياوردي، در حالي كه غمها در سينه تو جمع مي شوند

يا خاطب ا لقهوه...ص 147

اي كسي كه شراب سرخ رنگ را خواستگاري كردي، مهر مي كني آن شراب را با رطلي كه آن را پر از طلا كردي.

وهات فغنني...ص 147

پس قدح شراب را بياور و بيتي از ابيات مرا بخوان زيرا كه قدح شرابي كه در حال دور زدن بود، به من رسيد

اوصوت تصفيق...ص 148

يا صداي دست زدن همنشيني كه در حال شادي كرده است و گريه خابيه و خنديدن قنينه ها

قدبات يسقيني...ص 148

نگاه كنيد به توضيحات ص82

فارسلت من فم...ص 148

پس شراب پاك و مصفايي را از دهان آفتابه فرو ريخت گويي كه آن شراب را با چشم بسته گرفت. (بخاطر نور شراب نمي توانست به آن نگاه كند و پلك هاي او بر روي هم مي شكست)

و مجريهن ساق...ص 149

و اجرا كننده براي آنان ساقي ميباشد كه كماسه و طاس ها را بين آنان مي گرداند (بر مي انگيزد)

والكوب يضحك...ص 149

پس نيكوتر است آن سالخورده در ظرفش و هنگامي كه در استخوان ها مي خزد لطيف تر است

فأحسن بها ... ص 149

نگاه كنيد به توضيحات ص 100

واسقينها...ص 149

و اين شراب را به من بنوشان مثل آنچه كه آنرا با پيمانه بزرگ (كيل) مي نوشي

استودعوها رواقيداً...ص 149

آن شراب را به خم هاي قير اندود سپرد (در خم هاي قير اندود ريخت) كه روي آن با خاك پوشانده شده بود

لاتراه الدهر...ص 149

او را در روزگار نمي بيني جز اينكه هميشه مست است. و در ميان آفتابه شراب و مشك شراب و قدح است

من قهوه...ص 149

شرابي كه قدمت و كهنگي آن باعث آراستگي و تزيين آن شده، پس آن شراب پيري است كه بر سالها بالا رفته است (سن و سال زيادي دارد)

فلماجرت...ص 150

پس زماني كه در آن جاري شد، آواز خواند، و به من گفت، در حاليكه مست بود: همان كوزه بي دسته را بياور و به ما شراب بنوشان.

اخذت من...ص 150

از هر چيزي رنگ آن را گرفت، پس آن شراب در قدحش به رنگين كمان شبيه است.

ذاك لاني...ص 150

اين چنين است، بدرستيكه كه من علاقمندم به آن شرابي كه در قاروره ها خالص ميشود.

لنا هجمه...ص 150

ما قدح بزرگي داريم كه گرگ به بچه ميش آن نميرسد و شتر به هيجان آمده و شتران زياد آنرا نمي ترساند. (زندگي صحرانشيني عرب و مشكلات آن زندگي را به باد تمسخر مي گيرد)

بآنيه...ص 152

خسرو جامي مخروطي شكل از جنس سنگ زبر جد براي شراب برگزيد، او، اين شكل را برگزيد چون اين جام را مصون نگه مي دارد.

قلت : «القناني ... ص 153

گفتم پدر قنينه‌ها و قدح فرعون است او گفت: بي‌ترديد مرا براي شادي كردن برانگيختي

لدنيا...ص 154

آبريزهاي شراب در نزد ما، گويي مرغان آبي هستند كه گردن خود را دراز كرده و به باز شكاري نگاه ميكنند.

في اباريق...ص 154

(شراب) در آبريزهاست كه سجده كردند و اين حالت آنها شبيه حالت مرغان آبي ميباشد كه از ترس باز دور ميشوند.

فحل بزالها...ص 155

بهترين و ناب ترين آن شراب را در ته كاسه اي ريخت كه اطراف و جوانب آن با

مصوره...ص 155

تصوير هايي از لشكر خسرو پوشانده شده در حاليكه خسرو خودش در پايين ترين جاي كاسه قرار گرفته است، و لشكر او لباس هاي فاخر پوشيده بودند

كانما الكاس...ص 155

هنگامي كه كاسه شراب را با آب آميخته مي كند همانند قنديل يا آتشدان كشيش است كه در وسط محراب اوست

شغلت...ص 155

شرابي در جام هاي طلايي بود، كه خداش را كه يكي از نديمان بود از هر گونه فعاليتي جز نوشيدن شراب بازداشت

و عقاركانما.ص 155

و پي در پي شرابي مي نوشيديم كه در ظروف نقره ايش به مانند چراغي مي نمود

فجارت بها...ص 156

پس شرابي را آورد كه مانند خورشيدي بود و شعاع اين شراب در جام شيشه اي زيبايش همانند شعاع پروين بود

عن عقد...ص 156

اين شراب از باغ هاي پر درخت و درختان پر برگي گرفته شده و بر روي آتش پخته شد تا اينكه براي مصرف كردن آماده شد (رسيد) و سپس در آفتابه هاي پالونه دار شراب ريخته شد

يصغين...ص 156

جام ها اين آفتابه ها را فرا خواندند پس آنها گوش دادند و اجابت كردند و در حاليكه ركوع مي كردند شراب را به داخل آنها ريختند و هنگاميكه اين شراب را در جام با آب مي آميختند حباب ها به سوي دهانه آن بالا مي آمدند

والكوب يضحك...ص 157

نگاه كنيد به توضيحات ص 149 

يخرلصرف...ص 157

هنگامي كه شراب خالص را نوشيد، در حالي مستي بر زمين افتاد و بر آن سجده برد، و اگر آميخته ميشد بر آن شراب درود مي فرستاد و تكبير مي گفت.

فقلت له...ص 158

نگاه كنيد به توضيحات ص 80

كان ابريقنا...ص 158

هنگاميكه از آفتابه، شراب ما به كاسه ريخته شد و با آب آميخته شد گويي شخصي بود كه در حال زمزمه كردن آب در گلويش گير كرده باشد.

لم تزل في قعر...ص 160

اين شراب پيوسته در ته خمي بود كه به روغن و قير اندوده شده بود

هتكت عنها...ص 160

در حاليكه شب تاريك تاريك بود، پارچه نازك بدون گوشه را از روي خم شراب پاره كردم

فلم تزل...ص 160

پيوسته دنيا را مي آزمود و دنيا نيز او را مي آزمود تا اينكه دهقان آن را براي خم برگزيد

فصانها في مغار...ص 160

پس آن خم را در گودال هاي زمين پنهان كرد، و زمان ها يكي پس از ديگري بر اين خم دفن شده رفت و آمد كرد. (روزگار زيادي بر آن گذشت)

استودعوها...ص 160

نگاه كنيد به توضيحات ص 149

و كم افواهها...ص 160

روزگاري دهان هاي اين خم با برگ ها و خاك سفت و گرم زمين بسته شد

فجاء بها...ص 161

پس آن خم را آورد، در حاليكه سرش غبار آلود بود و كمر آن محكم بسته شده و تاجي (از خشت) بر روي سرش قرار داشت و لباس ها و پوشش هاي كهنه آن خاك آلود بود.

لبثت في...ص 161

هزار ماه شراب در خمش ماند، پوشانده نشد و با آتش عذاب داده نشد

نسج العنكبوت...ص 161

عنكبوت بر بالاي آن خم خانه اي ساخت و بر بالاي خم آن شراب لايه اي از گرد و غبار تشكيل شد.

يا حسننا! ...ص 162

خوشا به حال ما! در حاليكه درياي لهو و لعب و باده گساري در تاريكي شب و در حاليكه سازها مي نوازند، ما را مي پوشاند.

في مجلس...ص 162

در مجلسي كه گرداگرد آن را درختان پوشانده بودند و در اطراف آن رودهايي جريان داشتند.

فالعيش في...ص 162

پس عيش و باده گساري ما در مجلسي صورت مي گيرد كه اطراف و جوانب آن را نرگس تازه و نسرين و آس پوشانده است

بكف اغن...ص 163

در دست ساقي كه با ناز در دماغ حرف مي زند و انگشتان خود را حنا نهاده و گيسوان او دراز و موهاي او بافته بود

لنامنه...ص 163

به ما با چشمان خود و عده هايي ميدهد و با شكستن پلك هايش با ما سخن مي گويد

يدوربها...ص 163

آن شراب را ساقي دور مي دهد كه با ناز در دماغ حرف مي زند و او را چنان مي بيني كه گيسوان خود را به شكل عقب آرايش كرده و تا پشت گوش ها دور داده است

بجنب ساق...ص 164

در كنار ساقي خوش چهره اي كه در نوشاندن شراب عادل است و به كسي ظلم روا نمي دارد

يوم الخميس...ص 164

روز پنجشنبه ساقي را به عنوان قاضي انتخاب كرديم و ما قضاوت او را عادلانه مي ديديم در حاليكه او چنين ادعايي نداشت

يشوقني...ص 165

چهره آن ساقي ما را به شراب تشويق مي كرد همانگونه كه لطيفه ها و فكاهيات تو را تا مرز خنديدن مي برد (تو را به خنديدن دعوت مي كند)

تمام السرور...ص 165

شادي ما در شراب خواري با چهره نيكو و نوراني ساقي كامل ميشود

من كف...ص 166

شراب از دست ساقيي گرفته شد كه بر كمر خود زنار بسته و خلقت او كامل است (در خلقت او نهايت دقت صورت گرفته است)و همانند شاخه درخت بان خم ميشود، در حاليكه هيچ كجي در اندام او ديده نميشود

كان الشمس...ص 167

ساقي همانند خورشيديست كه به ما روي آورده است و در ميان قلاده هاي ياسمن راه ميرود (چهره او را به خورشيدي مانند كرده كه در ميان قلاده هاي ياسمن كه بر گردن او قرار دارد حركت ميكند)

يدير علينا...ص 167

خورشيد (شراب) بر بالاي سرما مي گردد و ماه (ساقي) به دور اين خورشيد در حال گردش است. پس اي كسي كه ديدي خورشيدي را كه ماه برگرد آن ميگردد!

يسقيك بالعينين...ص 168

ساقي هنگامي كه كاسه را با عجله به تو ميدهد با تو معاشقه ميكند و از چشمانش شرابي به تو مي نوشاند

تسقيك من عينها...ص 168

با چشمانش به تو شراب مي نوشاند، و از دستش شراب ديگري به تو مي نوشاند، پس چاره اي براي تو از اين دو نوع مستي نمي ماند (ناچار بايد با هر دو مست شوي)

مازلت اسقي...ص 168

پيوسته شراب مي نوشم و به دوستم مي نوشانم، سپس او را مي بوسم در حاليكه شب در لباس سياهي شبيه به لباس سياه راهبان پوشيده شده است

وطابت الكاس...ص 169

كاسه و آفتابه شراب ما از جايگاهي كه ساقي بر آن بوسه زد پاكيزه و خوشبو شد

تحكي لنا...ص 169

رخسار و گونه هاي او براي ما از گلنار حكايت ميكند (گونه هايش همانند گلنار است) هنگاميكه خجالت مي كشد و گونه هايش قرمز ميشوند.

يشم الندامي...ص 169

از گونه هاي او بوي گل سرخ به نديمان رسيد. پس هنگاميكه مي آيد غير از شيريني و خوشبويي چيز ديگري در او نيست.

كم شممنا ...ص 170

چه بسا كه بوييدم از گونه او بوي گل سرخ تازه را و آب دهان او را با شراب آميختيم

من كف ظبي...ص 170

شراب را از دست ساقي ناز پرورده، نرم بدني كه چشمان سياهي داشت نوشيديم

يسبي القلوب.ص 170

اين ساقي قلب ها را با ناز و كرشمه خود اسير مي كند هنگامي كه با گوشه چشم نگاه كند

و غزال يديرها...ص 170

و ساقي كه همانند آهويي است كه كاسه شراب را با انگشتان نرم و نازك خود دور مي داد كه ناز و كرشمه او بر نرمي آن افزوده بود.

لانستخف...ص 171

ساقي خود را، براي بزرگواريش، خوار و ذيل نمي كنيم و هيچ كس حكم او را باز نمي گرداند و از آن سرپيچي نمي كند

اتيح لها...ص 172

آن شراب را مردي زردتشتي كه از هر عيب و زشتي بدور بود، آورد

فلما حللناها...ص 172

پس هنگامي كه فرود آمديم در خانه پيري كه بزرگوار و بخشنده بود و در ظاهر او شرك و كفر نمايان بود

له دين قسيس...ص 172

او بر دين مسيحيان بود و تدبير و كارداني او همانند كاتبان بود و راه و روش او به شيوه جباران و الفاظ و سخنان او همانند الفاظ و سخنان شاعران بود.

نجوت...ص 173

از دست دزدي كه با شمشيرش حمله كننده بود، نجات يافتم، هنگاميكه كه او به كاروان تجار در راه حمله كرد

و سلطت...ص 173

و شراب فروش را با شرابش بر خودم چيرگي و تسلط دادم او لباس هاي مرا برد و من تلو تلو خوران راه مي رفتم

فهي فيه...ص 174

پس شراب در خم همانند عروسي در پوشش و سراپرده است. اين عروس در خانه نعمت پرورده شد. (پيوسته در ناز و نعمت بود.)

ايها الرائحان...ص 174

اي كساني كه در سرزنش من زياده روي مي كنيد، سرزنش كنيد، من از شراب فقط بوي آن را مي چشم.

فخذها...ص 175

پس بگير شراب را و اگر زندگي شيرين مي خواهي اي دوست من از كار شراب روي نگردان.

و ان قالوا...ص 175

و اگر گفتند: حرام است بگو: حرام است! ولي لذتها همه در حرام هستند.

وغاد المدام...ص 176

اول صبح به سوي شراب برو،‌حتي اگر حرام باشد، پس گناهان كبيره نزد خداوند بخشيده ميشوند

وثقت بعفو...ص 176

به بخشش خداوند از همه مسلمانان اطمينان يافتم،‌پس از نوشيدن شراب سرخ كوتاهي نمي كنم

باكراليوم...ص 176

امروز از آغاز روز صبوحي بنوش و نصيحت كننده را در كار شراب عصيان كن (نصيحت ناصح را گوش نكن)

فلاشربن...ص 176

پس هميشه با مال كهنه (موروثي) و نو (كسب شده) دختر رز (شراب) را بر خلاف عقيده حسود مي نوشم. (به كوري چشم حسود مي نوشم)

اذامت...ص 177

اگر مردم مرا در كنار درخت انگور به خاك بسپارند تا رگ هاي آن استخوان هاي مرا بعد از مرگ سيراب كند

لاتصبحن...ص 178

با زاهد همنشيني و مصاحبت نكن اگر زهد ورزيد، زيرا انديشه تو را مغشوش مي كند و با هر شراب نوشي كه در كار شراب نوشي پرده دري مي كند و آشكارا شراب مي نوشد همنشيني كن.

شريت الفتك...ص 178

بي بند و باري ولا ابالي گري را با قيمت و بهاي سودآوري خريدم و زهد را به بهاي لهو و لعب و باده گساري به درستي فروختم

لاتقنعن...ص 179

به يك بار مست شدن قانع مشو و هنگامي كه يكبار مست شدي خود را براي دومين مستي آماده كن

ودع التستر...ص 179

پوشيدگي، پنهان كاري و ريا كاري را رها كن پس اين دو از خصلت هاي من نيست (در شان من نيست) شاعر در اين بيت بوسيله صنعت تجريد خودش را مورد خطاب قرار داده است

نفس المدامه ...ص 179

بوي شراب خوشبوترين بويهاست، اين بوي خوش سزاوار است كه مورد حمايت و صيانت قرار گيرد تا با بوهاي نجس و بد نياميزد

فاذا خلوت...ص 179

پس هر گاه براي نوشيدن آن در مجلسي ملازم شدي، زبانت را از بر شمردن عيب هاي مردم متوقف كن

في الكاس...ص 180

در كاسه شراب و لذت هاي حاصله از آن مشغله ايست پس همه سخنانت را در كاسه شراب قرار بده (فقط در مورد كاسه شراب سخن بگو)

رايت...ص 181

هر چيزي را ديدم هنگاميكه از آن محافظت شود رشد و نمو مي كند در حاليكه نقصان و كاستي شراب در نگهداري و محافظت آن است.

سوي لون...ص 181

بجز رنگ آن، نيكويي و پاكي رنگ قرمز پوست آن و روح آن كه پاكيزه ميشود، در حاليكه جسم آن شراب فاني ميشود.

فما الطيش...ص 182

پس ناداني و سبك عقلي وجود ندارد جز اينكه مرا هوشيار ببيني و زندگي چيزي نيست جز اينكه لذت ببري و مست شوي

فما العيش...ص 182

زندگي چيزي نيست جز مستي هاي پياپي و هر اندازه مستي طول بكشد لذت به همان اندازه طول مي كشد، و پس به اين طريق روزگار كوتاه ميشود (زمان ها به سرعت سپري ميشوند)

و ما الغبن...ص 182

و زيان و خسارتي نيست جز اينكه مرا هوشيار ببيني و غنيمتي نيست جز هنگاميكه مستي مرا به زور حركت ميدهد.

دارت علي...ص 183

شراب بر جوانمرداني دور زد كه زمان (قضا و قدر) در مقابل آنها پست شد، پس به آنان جز آنچه بخواهند چيزي نميرسد

الا لاتلمني...ص 183

هان اي همنشين من، مرا در كار شراب سرزنش مكن در نوشيدن آن با چهره اي عبوس مرا سرزنش مكن

لقد بسط...ص 183

بي شك خداوند بخشنده محبت و دوستي شراب را در دل من بسط و گسترش داد، در حالي كه گروهي نزد من نشسته اند (در بين همه آنها محبت و دوستي شراب را فقط در دل من نهاد)

 

«الف»

اذكي: بر افروخته تر، نوراني تر

آجن: كثيف و بدبو

ازجر: زجر مي دهم

آذار: ماه سوم شمسي و 31 روزه است و به آن مارس نيز مي گويند. مصادف با فروردين است.

ازري به: او را خوار كرد، او را تحقير كرد

آس: درختچه اي از تيره خلنگ (دو لپه) كه داراي ميوه اي ترش مزه و خوراكي است.

استقي: به من بنوشان

ابريق: آبريز شراب

استل: بيرون كشيد

اتيح: مهيا كرد

استوحش: وحشت زده شد

اثن: ستايش كن

استودعو: به امانت گذاشته شد

اجتلي: كنار زد، دور كرد، روشن كرد

اسر: شاد مي شوم

اجدت: يافت

اسفنط: شراب خوب انگور را گويند

اجوز: اجرا كنم

اصدع: پراكنده كن

احور: سياه چشم

اصطبح: صبوحي كن

احي: زنده كن مرا

اصطفت: به صف ايستاد

اخت شيطان: خواهر شيطان، كنايه از شراب است

اضغاث: دسته ها

اخشي: مي ترسم

اضمار: آنچه پوشيده و پنهان است

اختلف: رفت و آمد كرد، سپري شد

اطراق: راه و روش، طريقه

اختمر: پوشانيد

اعادي: دشمنان

ادبر: پشت كرد

اعزز: مي زند (80 ضربه شلاق به خاطر نوشيدن شراب در پشت او زده ميشود)

ادلجوا: در شب راه پيمودند

اعيان: برادران، به كنايه ستارگان اطراف سياره كيوان را اراده كرده است

اذفر: خوشبوتر

اغرا: برانگيختن

 

اغفا: حالت چرت، شكستگي پلك هاي چشم

 

 

اغن: كسي كه در دماغ و از روي ناز سخن مي گويد

انهل: خوردم

افياء: جمع فيء، سايه ها

انوار: شكوفه ها

اقصين: دورتر مي روند

اهتز: جنبانيد

اقعد: بست

اهرق: ريخت

اقمار: جمع قمر، ماه ها

اهلاً: سزاوار

اكفف: كفايت كن

اوانس: دوستان

اكليل: افسر، تاج

«ب»

الاف: دوستان

باح: آشكار شد

الثم: بوسيد

باع: معامله كرد (خريد و فروش كرد)

الز: ملحق كرد، چسبانيد

بان: نام نوعي درخت كه شاخه هاي آن راست بوده و كجي در آنها ديده نميشود

امساح: لباس سياهي كه راهبان بر تن مي كردند

بت: شب را در آنجا ماند

اميره: كنايه از شراب است

البر: نيكي، سلامتي

انا: نوعي از كاسه شراب است

برد: تگرگ، برف

انتطحت: در يكديگر شاخ زدند

بزال: آهني كه به وسيله آن خم را سوراخ مي كردند

انجاس: جمع نجاسه، پليدي، آلودگي

بزال: بهترين شراب

انحدرت: جاري شد

باطيه: ظرف شيشه اي براي نوشيدن شراب

الاندرين: نام مكان

البعل: شوهر، همسر

انضا: جمع نضوه، لاغر شدگان

البعير: شتر قوي

انف: دور شد

بكر: دست نخورده، دوشيزه

 

بلثعه الفافاء: كسي كه حرف فا را در دهان خويش بچرخاند و تكرار كند

 

 

 

بنت احوال: دختر سالها، به كنايه شراب را اراده كرده است

تراخي: سست ميشود

بنت دسكره: شراب، دسكره به كاخ هايي گفته ميشود كه گرد آن خانه هاي عجم ها باشد چون شراب در اين خانه ها ساخته ميشد به اين نام معروف گشت

تروي: سيراب مي كند

بنت العنب: شراب

تزهو: رشد و نمو كرد، تبختر و نازو كرشمه كرد

بنت الكرم: شراب

تستفيق: به هوش خواهد آمد

«ت»

تسحب: دامن را بر روي زمين مي كشد

تالد: كهنه، موروثي

تسفي: مي وزد

تانيت: تاخير افكند

تصفيق: دست زدن

تباشير: بشارت هاي صبحگاهي، سپيده هاي صبحگاهي

تضيق: تنگ مي كند

تبلي: كهنه و فرسوده شد

تعتصر: فشرده مي كند

تتاكل: مي خورد

تعجم: مي آزمايد

تثني: خم ميشود

تفاح: سيب

تجلي: آشكار ميشود

تفتير: شكسته ميشود، شكسته شدن چشم

تجوز: عبور كرد، بخشيد، قطعي شد

تفديه: فداي تو شوم

تحار: سرگشته و گمراه ميشود

تفرج: مي گشايد

التحيه: درود و سلام

تفرع: قسمت قسمت ميكند

تخب: چهار نعل مي دود

تقمص: پيراهن پوشيد

تخيرت: برگزيد

تكريت: نام ناحيه اي در نزديكي بغداد

تدمي: خون شد

تكن: پنهان ميشود

تدنس: آلوده ميشود

تمادي: امتداد مي يابد، مي ماند

تذكي: برافروخته ميشود

تمشي: راه مي رود

 

تنح: منع كرد

 

تنزو: مي پرند

 

تهوي: دوست مي دارد

 

 

«ث»

«ح»

الثريا: خوشه پروين

حاز: برابر شد

ثقب: سوراخ كرد

حانوت: دكان، مغازه

ثوت: اقامت گزيد

حاول: سعي و تلاش كرد

«ج»

حجه: سال

الجام: اصل كلمه پهلوي ميباشد، جام

الخدار: ترس يا احتياط

جد: كوشش كرد، قطع كرد

الحر: گرما

جديب: خشك و دشوار

حران: فردي كه سخت تشنه است

جذوه: اخگره پاره آتش

حسر: آشكار كرد، خسته شد، حسرت خورد

جر: كشيد

حسيرا: از ديدن خسته و مانده شد

جريال: شراب سرخ رنگ

الحشا: آنچه درون شكم و سينه است

جفف: خشك كرد

الحص: زعفران، دانه مرواريد

الجفون: پلك ها

حفير: حفره كوچك

جمح: سركش شد، غم ها متحير و سرگردان كردند او را

الحقب: سالها

جمش : عشقبازي و مغازله كرد

الحقب: ظرف هاي شراب

جلت: دور شد

حميا: شراب تند

الجندب: نوعي ملخ

حواك: صاحب تو

جني: چيد

حيزوم: وسط سينه، گوشه هاي سينه

الجهر: آشكار

«خ»

جوف: شكم

خابيه: خم شراب

 

خباء: چادر، خيمه

 

خدر: پدره و پوشش

 

 

خرط: شكل، ريخت

ذبيان: يكي از قبايل عرب

خرطوم: شرابي كه زود مست كند

ذراع: بازوان

خطبان: نام گياهي تلخ و خشك

ذرب: نوع، جنس

خطرت: گام نهاد

ذم: سرزنش

خطوب: كارهاي بزرگ

الذوابه: موي جلوي پيشاني

خل: رها كرد

ذي اود: داراي كجي

خلد: جاودان شد

ذيب: گرگ

خلعت: كنار گذاشت، دور كرد

«ر»

خلوق: نوعي بوي خوش

الراح: شراب

خمار: روسري

راح: رفت

خندريس: شراب كهنه

راقود: خمره بزرگ

خيشوم: سوراخ هاي بيني

رام: روز آخر جشن مهرگان، روز بيست و يكم

«د»

الرهان: مسابقه اسب دواني

دره: بخشش

الراووق: ظرفي كه در آن شراب را صاف و پالوده ميكنند

درياق: ترياق، پادزهر

الرائحان: دو سرزنشگر

دليل: راهنما

ربيب: تربيت شده

دل: ناز و كرشمه كرد

رجم: سنگسار

دمعه: اشك

ردحاً: مدت زماني

دن: خم شراب

الرحيق: شراب خالص

دهاق: لبريز، پر

الرصد: مراقب

دوارق: نوعي كوزه يا آبريز بزرگ شراب كه دو دسته دارد اما لوله ندارد

رضاب: آب دهان

«ذ»

 

ذات اسره: داراي خطوط

 

ذاعزف: طرب كننده

 

ذام: عيب

 

 

رطل: ظرف بزرگ شراب

سائل: خواهنده، طلب كننده

رعف: خون از دماغ او جاري شد

سبيت: اسير كرد

رفيف: برق و نور افشاني

سخاميه: شراب نرم

رقاد: خواب

سخل: بچه ميش

رقاق: زمين هموار، خاك نرم

سخين: گرم، داغ

رقيقه السربال: كنايه از شراب است

السراج: چراغ

ركد: آرام گرفت، ايستاد

السقم: بيماري

ركض: پريد

سكب: ريخت

رمي:پرتاب كرد

سلاف: شراب دست اول

«ز»

سلساله الطعم: شراب خنك و خوشمزه

الزبد: خس و خاشاك، به كنايه حباب هاي شراب را اراده كرده است

السلسل: شراب خنك و گوارا

زبيب: كشمش

«ش»

زعيم: پيشوا، رهبر

شاووا: خواستند

زفت: روغن

شج: آميخت

الزقاق: جمع زق، مشك

شجو: اندوهناك و غمگين شد

«س»

الشحيح: بخيل

الساج: طيلسان

شراب الصالحين: شرابي كه عراقيان آن را حلال مي دانستند و از آن مصرف مي كردند

سالت: ريخت، جاري ساخت

شرد: ربود

سامر: كسي كه شب بيدار مي ماند

شرف: نوك قله

ساور: هجوم آورد

شرق: آب در گلو شكست

 

شري: معامله كرد، خريد و فروش كرد

 

شعثا: ژوليده موي

 

شقيقه روحي: جزيي از روح من، كنايه از شراب است

                        

 

 

شكت: سر تا پا را سلاح پوشيد

صفا الاديم: پاكي پوست، كنايه از رقت و لطافت رنگ شراب است

شماس: قاريان انجيل

صفره: زردي

شمطاء: سفيدي آن چيز با سياهي درآميخت

صفق: بر هم زد

شمول: شرابي كه باد شمال بر آن وزيده باشد

صفي: پاك شد

تسنان: ابر باران ريزنده

صقر: نوعي پرنده شكاري

شيخوخه: سالخورده، به كنايه شراب كهن را گويند

صليب: شراب تند يا تلخ مزه

الشين: عيب و نقص

صهباء: شراب سرخ

«ص»

الصون: نگهداري

صلح: فرياد زد

الصير: رفتن در مسير

صاحي: هوشيار، به هوش بازآمده پس از مستي

«ض»

صاع: پيمانه اي براي اندازه كردن غلات و غيره

ضب: سوسمار

صان: نگهداري شد

ضبع: كفتار

صب: ريخت

ضح: آفتاب، نور آفتاب

صبوح: شراب صبحگاهي

ظهر: كمر، پشت

الصحاف: ظرف هاي شراب

«ط»

الصحن: قدح

طارف: مال نو و تازه

صحوت: هوشيار شد

الطرجهار: كاسه خرد، نوعي فنجان رويين

الصدغ: موهاي شقيقه، گيسو

طرف: چشم

صدي: تشنه شد

طرف: آنكه هر چه ببيند دوست دارد

صرعي: سر درد

طرقت: كوبيدم

الصرف: شراب صاف

الطلاء: شراب پخته، سيكي

                         

 

 

طلح: درختي خار دار كه شتر آن را مي خورد

العسجد: زر، طلا

طلق: آزاد، رها

عشر، گياهي تلخ و زهرناك

طلق اليدين: به كنايه بخشنده ميشود

عفر: خاك آلود

طنب: طنابي كه چادر را با آن خيمه مي بندند

عقار: شراب

طوف: گرديد

علي حرف: به صورت حرف نه از ته دل

طوي: پيچيد، طي كرد

علانيه: آشكارا

طريف: نو و تازه

عمي: كور شد

طي: درون هر چيز

عنس: ترشيد، دختري كه در خانه پدري بماند و ترشيده شود

«ظ»

عنفت: دور شد

ظبي: آهو

عنقود: خوشه هاي انگور

 

عيوق الظلام: ستاره عيوق در تاريكي، كنايه از شراب است

«ع»

العاذلون: سرزنشگران

«غ»

عبس: عبوس شد

غاد: صبح را آغاز كن

عجم: آزمود

الغبن: زيان

عجوز: پير

غبوق: شراب شامگاهي

عده: وعده ها

غرست: كاشت

عذار: رخسار

غره: اول هر چيز، پيشاني

عذب: شيرين و خوشمزه

غريد: فرياد

عذرا: دوشيزه

الغص: تر و تازه و آبدار

العذل: ج عاذل، سرزنشگران

غنج: ناز و كرشمه

عرفجه: نام گياهي شيرابه دار

الغتم: غنيمت ها

                         

 

غير خوار: ضعيف نيست

قس: كشيش

غير ميثا: خاك سفت و محكم

قصاب: نوازنده ني

«ف»

القصف: باده گساري

فتره: فاصله بين دو زمان

قضب: شاخه درخت

فتك: پرده دري و آشكارا به فسق و فجور پرداختن، لا ابالي گري

قطب: صورت او خشمناك و عبوس شد

الفحاله: شتر قوي و به هيجان آمده

قطربل: ناحيه اي در نزديكي بغداد

فرط: اسب

القناع: روسري

فقاقيع: حباب هاي شراب

قنينه: ظرف شيشه اي شراب

فم: دهان

قهوه: شراب

فوار: جوشش

قيم: صاحب

الفيافي: بيابان ها

«ك»

«ق»

الكاذي: درخيتچه اي كه گل هاي آن سرخ است

قاتم: خاك تيره

الكراكي: جمع كركي، پرنده كلنك

قار: قير

كربه: غم و اندوه، عذاب

قاروره: بطري و يا شيشه شراب

كريم المحيا: با اصل و نسب، بزرگوار

قبس: شعله آتش

كسي: پوشيد

قدح: كاسه، پياله، وقتي قدح گويند كه خالي باشد

كلل: تاج بر سر نهاد

قذف: انداخت

كلال: ضعف و سستي

قذي: از توي چشم خاشاك را در آورد

كم: بست

قرع: زد، آب را با شراب درآميخت

كميت: شراب سرخ

 

كن: پرده، پوشش

 

 

 

 

 

الكوب: فنجان

مج الاباريق: آب دهان آبريز، به كنايه شراب را گويند

الكير: كوره

مجدوب: خشك و بي آب و علف

«ل»

المجوس: آتش پرست

لاح: روشن شد، نوراني شد

المجون: ديوانگي، رندي

لام: سرزنش كرد

محفره: پوشيده شده

لبث: ايستاد، مكث كرد

محشور: برداشته شده، جمع كرده شده

اللجين: نقره

مختبطاً: در حالت سرگشتگي،  حيرت

اللخر: بخيل

مختضب: حنا نهاده

اللص: دزد، راهزن

مختلق: داراي خلقتي كامل و تمام

لله درك: خداوند تو را خير دهاد

مخلد: قلب، اندرون

لمح: نور افشاني كرد

المدام: شراب

لهب: شعله ور شد

مذ: از زمانيكه

اللوم: سرزنش

مذال: بلند، دراز

اللين: نرم

مذموم: سرزنش شده

«م»

مرتاح: شادمان

ماجن: شوخ و كم حيا

مرتقب: مراقبت كننده، نگاه كننده

مبتاع: معامله كننده

مره: تلخي

مكتئا: در حالت تكيه دادن

مرج: زميني كه علف دارد

مترع: لبريز، پر

مرهاء: زن سياه چشم كه سرمه ب چشم نكشيده است

مقلد: ظرف، پيمانه، آوند

مريح: شادمان

متن: كمر، ستون فقرات

مساحب: آثار بر جاي مانده از خانه يا هر چيز ديگر

متنطف: گوشواره دار

مستكره: ناپسند دارنده، اكراه كننده

                        

 

 

المسحوله: شراب نرم و گوارا

مقله: چشم، مردمك چشم

المسمعات: نوازندگان، آواز خوانان

ملتحف: پوشيده شده

منسدل: آويزان شده

ملثوم: پوز بند زده شده، پوز بند دار

مشعشعه: پرتو افشاننده

الملح: فكاهيات، داستان هاي خنده دار

مشدوده القرا: آنچه كه كمرش محكم بسته شده است

ملطوخ: آميخته شده

المشوف: سكه طلا

مللناكا: ملول كردي ما را

مضفور: بافته شده

منتخب: گريه كننده، گريان

مطرور: خوشبو شده

منتحل: اشعار نسبت داده شده

مطروق: آبي كه شتر در آن شاشيده و پشكل در آن ريخته باشد

منحت: بخشيد، عطا كرد

المطفي: مركب، اسب

منقطع الردف: كسي كه كفل هاي او از هم جدا باشد يا داراي سرين بزرگ باشد

معاقره: پياپي، پشت سر هم

مهلهل: پارچه نازك

معبد: گر گرفته، دچار مرض گري

موثوق: مورد اطمينان

معترك: صحنه جنگ، جايي كه دو لشكر به هم مي رسند

«ن»

معتقه: كهنه شده، قديمي

الناجود: ظرف شراب

المعلم: درخشنده، درخشان

ناصعه: نرم بدن

معمل: مشغول كننده

ناعم: ناز پرورده

معود: عادت داده شده

ناغاك: با تو مغازله و عشقبازي كرد

مغار: گودال

نبه: بيدار كردم

مغترف: در دست بردارنده، تربيت شده

نبيذ: شراب

المغير: حمله آورنده

نتعاطي: پيوسته و پشت سر هم مي خورديم

المفدم: پالونه دار

نتفرق: جدا شويم

مفغوم: آغشته به عطر

النجيب: شتر، ناقه

مقباس: آتشدان

النجبيه: شتر، ناقه

 

 

نجي المهوم: آنچه تو را به غم ها مشغول مي دارد

هشيم: ضعيف، سست

نحرير: ماهر، حاذق

هضيم: لاغر

الندي: بخشش

هلاوهب: ندايي كه به اسب مي دهند تا به حركت درآيد

ندي: باران

الهواجر: شدت گرما

ندمان: همنشينان، نديمان

هيام: تل شن

نزه: پاك كرد

«و»

نسك: زهد، عبادت، رياضت

وجناء:ناقه يا شتر قوي

نقي: پاك

وجنه: گونه، رخسار

نقي: تپه شن

وشاح: لباس، حمايل

النكد: دشواري، سختي و تنگي

وشي: پهن كرد، فرش كرد

نكهت: بوي خوش

وعر: چموش، سركش

النوال: بخشش، توشه سفر

وقده: يك بار برافروختن

نيطت: آويخت

وقر: وقار داد، بزرگ شمرد

«هـ»

«ي»

هات:‌بياور

يابس: خشك

هاتف: ندا دهنده

يتحري بالعيون: با دقت نگاه مي كند

هبي: بر من وزيدن بگير، به كنايه يعني شراب بياور

يتعتعني: به حركت وادار مي كند مرا

هجمه: ظرف كوچك شراب، بچه ميش

يتهيل: در حال ريزش ميباشد

هدار: جوش خورنده، صداي هدير دهنده

يثير: بر مي انگيزد

هدب: كناره هاي پارچه

يحبو: مي خزد

هذي: هذيان گفت

يحصه: در آن اثر مي كند

 

 

                         

 

 

 

يحف: مي پوشاند

يفيق: به هوش مي آيد، بيدار ميشود

يحميه: او را حمايت ميكند

يكلم: عيب بر مي دارد

يخر: بر زمين مي افتد

يلومون: سرزنش مي كنند

يراعون: مي ترسند

يلين: نرم مي شود

يزكو: رشد و نمو مي كند، بالنده ميشود

يمص: مي مكد، ميگزد

يسبي: اسير مي كند

يمطر: مي بارد

يسعي علي: بر ما دور مي دهد، ساقي كاسه شراب را بر ما مي چرخاند

يمني: آرزو در دل مي آورد

يضعين: گوش مي دهند

يهز: مي جنبد، تكان مي خورد

يغشي: مي پوشاند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پایان نامه,انجام پایان نامه,تحقیق در مورد خمریات ایونواس و منوچهری و حافظ

دانلود فایل اول

دانلود فایل دوم

دانلود فایلم سوم

دانلود فایل چهارم

سفارش پایان نامه

نقشه