انجام پایان نامه

درخواست همکاری انجام پایان نامه  بانک مقالات رایگان انجام پایان نامه

سفارش پایان نامه

|

انجام پایان نامه ارشد

 پایان نامه 

پایان نامه‏ ادبیات

انجام پایان نامه‏ ارشد ادبیات

به نام خدا
1.    زبان شناسی (ابوالحسن نجفی، زبان و تفکر: مقاله های 1،2، 6،7،8،9؛ دکتر درزی هر دو جلد)
2.    آواشناسی (حق شناس: همه کتاب، ثمره:فقط بخش اوّل)
3.    واجشناسی (در حد آشنايی از کتاب دکتر درزی)
4.    صرف (ساختواژه) (در حد آشنايی از کتاب دکتر درزی)
5.    نحو (در حد آشنايی، کتاب ميرعمادی و نيز صفوی)
6.    معناشناسی (در حد آشنايی از کتاب پالمر و نيز صفوی)
7.    کاربردشناسی (در حد آشنايی از کتاب دکتر درزی)
8.    تحليل کلام(در حد آشنايی از کتاب دکتر درزی)
9.    زبان شناسی تاريخی(در حد آشنايی از کتاب دکتر درزی)
10.    طبقه بندی زبانها(در حد آشنايی از کتاب دکتر درزی)

زبان شناسی
زبانشناسی مطالعه علمی زبان است. اين علم در وهله اول به زبان در مفهوم عام آن می نگرد يعنی از يک سو همه زبانها و از سوی ديگر آن خصوصيت انسان که او را از جانداران ديگر متمايز می کند (قوه نطق). تفاوت زبانشناسی با علوم ديگری که کم و بيش به زبان می پردازند در اين است که زبانشناسی زبان را برای توضيح خود زبان بررسی می کند ولی آن علوم زبان را توضيح چيز ديگری به کار می گيرند (مثلاً برای مطالعه استعداد روانی تکلم يا قوانين تفکر يا نهادهای اجتماعی يا ضايعات مخ و اندامهای گفتار). بايد دانست مطالعه تاريخ تحول و خويشاوندی زبانها و روابط آنها با يکديگر موضوع "ريشه شناسی "، "زبانهای باستانی و"فقه اللغه" است.
زبان مهمترين وسيله ارتباطی بشر و پايه همه نهادهای اجتماعی اوست. اصطلاحاتی مانند "زبان موسيقی"، و "زبان گلها" و "زبان تصاوير" استعاره هايی بيش نيست؛ نه موسيقی زبان است، نه نقاشی و نه پيکرتراشی.
دم زدن و راه رفتن نتيجه کاربرد طبيعی بعضی از اندامهای بدن يعنی ششها و پاهاست. امّا زبان چنين نيست زيرا موضع معين و منحصری در بدن برای آن وجود ندارد. هر چند در علم آواشناسی سخن از اندامهای گفتاری به ميان می آيد ولی وظيفه اصلی هر يک از اين اندامها چيز ديگری است سوای ايجاد صوت به منظور بيان مفاهيم ذهن. مثلاً دهان برای جويدن و فرودادن غذا و زبان برای چشيدن و حفره های بينی برای نفس کشيدن به کار می روند و ديگر اعضای گفتار به همچنين.
تعريفی از زبان که هم جامع باشد يعنی شامل همه زبانه شود و هم مانع باشد يعنی شامل چيزی جز زبان نشود: زبان آن نهاد اجتماعی است که از نشانه استفاده می کند.
نشانه  چيست؟ هر چيزی که نماينده چيز ديگری جز خودش باشد يا به عبارت ديگر بر چيز ديگری جز خودش دلالت کند. هر نشانه دارای دو قسمت (رويه) است: دال (که در مورد کلمات زبان به آن لفظ می گويند) و مدلول (معنی). دال می تواند گفتاری يا نوشتاری باشد مانند صورت گفتاری و نوشتاری کلمه "کتاب" و مدلول همان معنای "کتاب" است. رابطه بين دال و مدلول را دلالت می گويند. دلالت عمل نشانه است نه خود نشانه.
انواع نشانه های مورد استفاده در زندگی اجتماعی بشر: تصويری، طبيعی و وضعی.
نشانه تصويری: بين دال و مدلول آن (صورت و مفهوم آن) شباهت عينی و تقليدی وجود دارد مانند دلالت عکس مار بر خود مار، دلالت نقشه جغرافيا بر مناطق زمين.
نشانه طبيعی (= نشانه عقلی و طبعی): بين دال و مدلول آن رابطه همجواری يا تماس (رابطه علت و معلولی) وجود دارد مانند رابطه بين آتش و دود، تب و احساس درد. فرق نشانه های طبيعی و وضعی در اين است که عمداً به قصد ايجاد ارتباط به وجود نيامده است.
نشانه وضعی: رابطه بين دال و مدلول، رابطه ای قراردادی است نه ذاتی و خودبخودی. مانند دلالت لفظ "اسب" بر خود "اسب"، دلالت "نور قرمز سر چهار راه" بر "عبور ممنوع".
برای رسيدن از نشانه به شیء خارجی بايد از دو مرحله (دلالت) بگذريم: دلالت دال (لفظ) بر مدلول (معنی) و دلالت مدلول بر شیء خارجی. مثلاً با شنيدن لفظ "ديوار" به معنای "ديوار" و از معنای "ديوار"به خود ديوار می رسيم.
نکته: بين مفهوم و مصداق نسبت معکوس برقرار است زيرا هرچه مفهوم وسيع تر باشد، مصداق آن محدودتر می شود و بالعکس.
 بعضی از موارد حروف اضافه، حروف ربط و افعال ربطی و ...و يا حتی اسمهای معنی (شجاعت و ...) يا ديو و پری در عالم خارج مصداق (ما به ازاء خارجی) ندارند، از طرفی حتی اسمهای ذات را نمی توان هميشه به يقين دارای مصداق دانست مثلاً کلمه سيب بر مفهوم کلّی و انتزاعی سيب دلالت می کند نه بر فلان سيب مشخص و واقعی يعنی مصداق آن در عالم خارج. پس در مورد نشانه های زبان، با دال و مدلول و دلالت سروکار داريم نه با واقعيت.
گفتيم زبان مجموعه ای از نشانه هاست. مجموعه نشانه های زبان يک کل مرتبط و منضبط می سازند که عناصر سازنده آن بر اساس اصول و قواعد خاصی که در هر زبان با زبان ديگر تفاوت دارد به يکديگر وابسته و پيوسته اند چنانچه اگر يک جزء تغيير کند، اجزلی ديگر نيز تغيير می کنند. فردينان دوسوسور-بنيانگذار زبانشناسی جديد- اين مجموعه جديد را سيستم ناميد و در فارسی آن را ساختار ترجمه کرده اند. منظور از همه اينها اينست که زبان مجموعه ای از دانش نظام يافته است. اهميت کار سوسور دراينست که به خصوصيت وابستگی و پيوستگی اجزای اين مجموعه اشاره کرده و آن را جزو مهمترين اوصاف ذاتی زبان شمرده است. به نظر سوسور زبان مجموعه پراکنده ای از اجزای نامتجانس نيست بلکه دستگاهی منسجم است که در آن هر جزء به جزء ديگر بستگی دارد و ارزش هر واحد تابع وضع ترکيبی آن است. اين نظريه در واقع نقطه مقابل نظريه اتوميسم (اصالت ذره) است که بر اساس آن جهان يا هر کدام از جلوه های آن از اجتماع تعدادی ذره ريز تشکيل شده است و اگر چيزی به آن اضافه کنيم و يا برداريم در ماهيت کلّی و نحوه عمل آن مجموعه تغييری جز افزايش يا کاهش روی نمی دهد.

زبان مجموعه ای از دستگاه های کوچک است که از ترکيب آنها دستگاه های بزرگ تر و از ترکيب اينها دستگاه کل زبان به وجود می آيد. هر دستگاه از اجزای به هم پيوسته ای تشکيل شده است که بر اساس سلسله مراتب هم با يکديگر و هم با دستگاه خود و هم با دستگاه های ديگر رابطه متقابل دارند.
دستگاه زبانی و به طور کلّی هر دستگاه نشانه ای متکی بر محور است: همنشينی و جانشينی و در حقيقت رابطه بين اين دو محور است که قواعد دستور زبان را تعيين می کند. زبان در هر آن بر روی دو محور عمل می کند:
الف) محور همنشينی ، بر اساس روابط اجزای حاضر در پيام. برای بيان اين خصوصيت، اصطلاح تباين  را به کار می برند و مثلاً می گويند که در جمله مذکور، نان با يک کيلو و به من بده در تباين است، همچنانکه واجهای /ن/ و / ا/ و /ن/ در تکواژ نان.
ب) محور جانشينی ، بر اساس روابط اجزای غايب از پيام. برای بيان اين خصوصيت، اصطلاح تقابل را به کار می برند و مثلاً می گويند که نان با گوشت، يا يک با دو و همه اعداد ديگر (در همان جمله) در تقابل اند، همچنانکه واج /ب/ با /ن/ در دو واژه بده و نده، و واکه های کوتاه /a/ و /e/ در همين دو واژه در تقابل هستند. در حقيقت وجود غايب دو، سه و چهار و ... است که وجود حاضر يک را معنی دار می کند و نيز وجود غايب مجموعه واجهای فارسی است که به وجود حاضر /ب/ و واکه کوتاه /e/ معنی می بخشد.
يکی از ويژگيهای زبان اين است که زبان بر خط جاری است و بنابراين دارای يک بُعد است (منظور از خط، خط نوشتاری نيست بلکه خط هندسی مدنظر است). کلمات زبان مانند حلقه های زنجير به هم پيوسته اند و به توالی در پی هم می آيند و توالی کلمات تشکيل سطرها را می دهند. هر سطر يا به طور کلی زنجير کلام از جايی آغاز می شود و به جايی پايان می يابد، پس اول، وسط و آخری دارد. درحاليکه نشانه های ديگر معمولاً چنين نيستند؛ مثلاً در علائم راهنمايی و رانندگی نمی توان گفت که آغاز کجا و انجام کجا و خط سير کدام است. اين خصوصيت خطّی زبان از خصوصيت صوتی آن ناشی می شود. ِيعنی زنجير کلام جبراً در زمان جاری است و زمان چنانکه می دانيم دارای يک بُعد است. به عبارت ديگر، آحاد زبان، چه حرفها و چه واژه ها همزمان و مقارن نيستند؛ يعنی نمی توان آنها را يک جا و با هم تلفظ کرد. ما ناگزيريم آنها را در پی هم بياوريم يعنی حتماً بايد يکی بر ديگری مقدم باشد.  ما ناچاريم که واحدهای زبان (گفتاری) را به توالی يکديگر در خط زمان جاری کنيم وشنونده هم آنها را به توالی می شنود. اما مثلاً در پرده نقاشی چنين نيست. درست است که نقاش اجزای پرده خود را متوالياً نقش کرده است، ليکن بيننده آن را يکجا و يکباره می بيند؛ و اگر هم دقت خود را متوالياً معطوف يکايک اجزای آن کند، حتماً لازم نيست که اين خط توالی تابع خط توالی نقاش باشد؛ وانگهی اگر اين خط توالی را هم تغيير دهد و از نقطه ديگری به تماشا آغازد و به نقطه ديگری برسد باز در مفهوم کلی پرده تغييری به بار نمی آيد.در صورتی که در مورد زبان چنين نيست: شنونده يا خواننده لزوماَ بايد همان خط سير گوينده يا نويسنده را دنبال کند؛ و اگر از خط سير ديگری برود، مثلاً سطور را از پايين صفحه به بالا يا حروف کلمه را به طور معکوس يا در هم بخواند، شک نيست که مفهوم کلی عبارات و رابطه کلمات را يا درک نخواهد کرد يا به گونه ديگر درک خواهد کرد. به همين سبب است که مثلاً زين با نيز و زيبا با بازی و جنگ با گنج فرق دارد، گرچه هر جفت دارای اجزای يکسان است.  
زبان گفتاری در بُعد زمان و زبان نوشتاری در بُعد مکان جريان دارد. هنگام تبديل گفتار به نوشتار از بعد زمان به مکان می رويم و اين تبديل بعد يک امکان برای ما به وجود می آورد: امکان بازگشت به عقب زيرا در زمان نمی توان به عقب بازگشت ولی در مکان می توان. يعنی کلمات زبان به محض تلفظ در فضا محو می شوند و نمی توان به الفاظ گفته شده بازگشت و آن را دوباره شنيد مگر اينکه دوباره بيان شوند امّا در مورد کلماتی که نوشته می شوند چنين نيست و می توان بارها به عقب برگشت و مجدداً آنها را خواند.
اينکه آحاد و اجزای زبان بر طبق قواعد و موازينی- که در مجموع آنها را دستور زبان می نامند با همديگر ترکيب می شوند تا بتوانند بر معانی دلالت کنند ناشی از همين خصوصيت خطی زبان است.
محور جانشينی يکی از راههای مقابله با محدوديت يک بعدی زبان است (جريان بر خط). اگر اين محور وجود نداشت شايد کار زبان به تکرار جمله های از پيش ساخته محدود می شد و چون ذهن نمی توانست هزاران هزار جمله را بر حسب موقعيت های متفاوت عيناً درحافظه ذخيره کند (به دليل محدوديت گنجايش حافظه) در کار رفع نيازهای ارتباطی در می ماند و از عهده بيان موقعيتهای تازه و ناآشنا نيز برنمی آمد.
جريان بر خط بودن منحصر به زبان نيست و هر نشانه ای که وابسته به زمان باشد نه مکان، خطّی است مانند زبان اشاره ناشنوايان. وجه مميز زبان از ديگر دستگاه های نشانه ای در ويژگی تجزيه دوگانه (double articulation)آن است مارتينه خصوصيت اصلی زبان را تجزيه دوگانه می داند: تجزيه اول تقسيم کلام به تکواژ و تجزيه دوم تقسيم تکواژ به واج. برای مثال دو نشانه زير را که دارای مفهوم يکسان هستند در نظر بگيريد:
الف)
ب) از اين راه برويد.
بايد دانست که تفاوت اصلی آنها در مفهومشان يا در صراحت معنای دومی نسبت به اولی نيست. بلکه تنها تفاوت آنها در اين است که اولی تجزيه ناپذير و دومی تجزيه پذير است يعنی قابل تقسيم به اجزاست. البته نشانه الف را هم می توان به اجزايی تقسيم کرد اما اجزای حاصل دارای هويت مستقل نخواهند بود و بنابراين تقسيم بندی ما مبنای مقتضی نخواهد داشت: هر بار می توانيم آن را به اجزايی تقسيم کنيم بی آنکه بتوانيم استقلالی به اجزای آن بدهيم و تقسيم بندی  خود را توجيه کنيم. در صورتی که در مورد تقسيم نشانه (ب)، اجزايی که به دست می آيد، مثلاً "از، اين، راه" هر يک دارای صورت و معنای مشخصی است که از ترکيب آنها معنای کل نشانه حاصل می شود.
بر اساس مفهوم تجزيه دوگانه زبان را دو بار می توان تجزيه يا تقطيع کرد: بار اوّل به اجزايی که هم دارای صورت صوتی و هم دارای محتوای معنايی است (مثلاً در جمله مذکور: از + اين+ راه+ ب+ رو+ يد) و بار دوم همين اجزا به اجزای ديگری منقسم می شود که تنها دارای صورت صوتی بدون هيچ محتوای معنايی است (مثلا: / ا، ز/ = از، / ر، ا، ه/ = راه، ... )
به هر يک از اجزای تجزيه نخست تکواژ می گويند. نبايد تکواژ را با واژه اشتباه گرفت زيرا تکواژ کوچکترين واحد معنادار يا دستوری زبان است و حال آنکه يک واژه ممکن است از چند تکواژ درست شده باشد. مثلاً واژه "می خنديم" سه تکواژ دارد: می- + -خند- + - ايم (به اين ترتيب، جمله "از اين راه برويد" دارای 6 تکواژ است).
به هر يک از اجزای تجزيه دوم، واج گفته می شود (به اين ترتيب جمله مذکور دارای 13 واج است). واج را نبايد با حرف يکی دانست زيرا واج صدای نقش دار زبان است و واقعيتی ذهنی است. هر واج از طريق مشخصه های آوايی از واجهای ديگر متمايز می شود. ولی حرف واقعينی عينی (ملموس) است که در خط تظاهر دارد و در حقيقت نمود عينی واج در خط است. واج در اصل صورت ملفوظ حرف است و حرف صورت مکتوب واج است. نکته ديگر اينکه تعداد واجها و حرفها معمولاً در هيچ زبانی برابر نيست. مثلاً در زبان فارسی واجهايی هستند که به ازای آنها هيچ حرفی در خط وجود ندارد، مثلاً واکه های کوتاه فارسی. در مقابل، حروفی هم هستند که معادل صوتی يا واجی ندارند مثل "واو" در کلمه خواهر که تلفظ نمی شود. از اين گذشته، در برابر بعضی از واجها بيش از يک حرف وجود دارد، مثل واج /س/ که به ازای آن در خط فارسی سه حرف داريم: ث، س، ص؛ و برای واج /ز/ چهار حرف: ز، ذ، ظ،ض.    
 بنابراين طبق تعريف مارتينه زبان هميشه دو سطح متفاوت دارد: سطح اول تکواژها و سطح دوم واجها. و اين است فصل مميز زبان از ديگر دستگاه های نشانه ای و ارتباطی (مانند سيستم ارتباطی حيوانات).
براساس آنچه گفته شد می توان تعريفی جامع و مانع از زبان به دست داد که شامل اساسی ترين مشخصات آن باشد. تعريف آندره مارتينه از زبان دقيق ترين تعريفی است که از زبان ارائه شده است:
زبان يکی از وسايل ارتباط ميان افراد بشر است که بر اساس آن تجربه آدمی در هر جماعتی به گونه ای ديگر تجزيه می شود و واحدهايی حاصل می شود به نام  تکواژ که دارای محتوای معنايی و صورت صوتی است؛ اين صورت نيز بار ديگر به واحدهای مجزا و متوالی تجزيه می شود به نام واج که تعداد آنها در هر زبانی معين است و ماهيت و روابط متقابل آنها در هر زبان با زبان ديگر تفاوت دارد.
تجزيه دوگانه تفاوت ميان زبان بشر و زبان جانوران را آشکار می کند. از بين جانوران، معدودی از آنها می توانند با افراد همنوع خود ارتباط برقرار کنند مانند کلاغ، زنبور عسل و ميمون، اما اين ارتباط در بيشتر موارد ارثی و غريزی است. اما نشانه هايیکه در اين ارتباط ها بکار می روند ظاهراً يکپارچه وتجزيه ناپذير است يعنی نه تنها واج ندارد بلکه جانوران ياد شده قابليت ترکيب واژه ها با يکديگر و تشکيل جملات را ندارند. البته زنبورهای عسل با رقص خود ظاهراً می توانند چند مفهوم از جمله منبع غذا، جهت و فاصله آن را با هم ترکيب کرده و جمله بسازند منتها تعداد اين جمله ها محدود است و همه آنها مشابه يکديگرند و بر حسب موقعيت با اندک تفاوتی تکرار می شوند.
نکته: واجها نشانه نيستند بلکه برای ساختن نشانه به کار می روند. شمار واجهای زبان های مختلف از 10 تا 80 و معمولاً 20 تا 40 است و حال آنکه شمار تکواژها که از ترکيب همين واجها ساخته شده اند چندهزار است و شمار واژه های ساخته شده از تکواژه به چند صد هزار می رسد و شمار جمله های هر زبان که از اين واژه ها ساخته می شود نامحدود است. فايده واجها که تعداد محدودی دارند اينست که حجم (گنجايش) حافظه بشر محدود است و انسان نمی تواند بی شمار جملات زبان را در خود را حافظه خود نگهدارد. مجموع علائم راهنمايی و رانندگی محدود است (حداکثر صدتا) ولی شمار واژه های زبان از ساده و مرکب به صدها هزار مورد می رسد.

پايه هر زبانی بر تعداد محدودی عنصر بسيط (ساده) گذاشته شده استکه با يکديگر جمع می شوند و تعداد بسياری عنصر مرکب می سازند. اين عناصر مرکب بالقوه بی شمارند امّا زبان بالفعل از همه اين ترکيبات ممکن استفاده نمی کند بلکه بر اساس قواعد خاص خود تعداد کمی از آنها را بکار می برد و بقيه را کنار می گذارد.
يکی از ويژگيهای زبان اين است که زبان بر خط جاری است و بنابراين دارای يک بُعد است. کلمات زبان مانند حلقه های زنجير به هم پيوسته اند و به توالی در پی هم می آيند و توالی کلمات تشکيل سطرها را می دهند. هر سطر يا به طور کلی زنجير کلام از جايی آغاز می شود و به جايی پايان می يابد، پس اول، وسط و آخری دارد. درحاليکه نشانه های ديگر معمولاً چنين نيستند؛ مثلاً در علائم راهنمايی و رانندگی نمی توان گفت که آغاز کجا و انجام کجا و خط سير کدام است. اين خصوصيت خطّی زبان از خصوصيت صوتی آن ناشی می شود. ِيعنی زنجير کلام جبراً در زمان جاری است و زمان چنانکه می دانيم دارای يک بُعد است. به عبارت ديگر، آحاد زبان، چه حرفها و چه واژه ها همزمان و مقارن نيستند؛ يعنی نمی توان آنها را يک جا و با هم تلفظ کرد. ما ناگزيريم آنها را در پی هم بياوريم يعنی حتماً بايد يکی بر ديگری مقدم باشد. پس ناچاريم که واحدهای زبان را به توالی يکديگر در خط زمان جاری کنيم.شنونده هم آنها را به توالی می شنود. اما مثلاً در پرده نقاشی چنين نيست. درست است که نقاش اجزای پرده خود را متوالياً نقش کرده است، ليکن بيننده آن را يکجا و يکباره می بيند؛ و اگر هم دقت خود را متوالياً معطوف يکايک اجزای آن کند، حتماً لازم نيست که اين خط توالی تابع خط توالی نقاش باشد؛ وانگهی اگر اين خط توالی را هم تغيير دهد و از نقطه ديگری به تماشا آغازد و به نقطه ديگری برسد باز در مفهوم کلی پرده تغييری به بار نمی آيد.در صورتی که در مورد زبان چنين نيست: شنونده يا خواننده لزوماَ بايد همان خط سير گوينده يا نويسنده را دنبال کند؛ و اگر از خط سير ديگری برود، مثلاً سطور را از پايين صفحه به بالا يا حروف کلمه را به طور معکوس يا در هم بخواند، شک نيست که مفهوم کلی عبارات و رابطه کلمات را يا درک نخواهد کرد يا به گونه ديگر درک خواهد کرد. به همين سبب است که مثلاً زين با نيز و زيبا با بازی و جنگ با گنج فرق دارد، گرچه هر جفت دارای اجزای يکسان است.  
اينکه آحاد و اجزای زبان بر طبق قواعد و موازينی- که در مجموع آنها را دستور زبان می نامند با همديگر ترکيب می شوند تا بتوانند بر معانی دلالت کنند ناشی از همين خصوصيت خطی زبان است.
گفتيم زبان لزوماً بر خط مستقيم جريان دارد و همان است که زنجير کلام را می سازد، چنانچه جمله ( يک کيلو نان به من بده ) اين معنی را به خوبی نشان می دهد. همين جمله از تعدادی واحدهای زبانی (تکواژ و واج) تشکيل شده است که وجود دارند يعنی قابل حس هستند. اين را می توان رويه مثبت يا موجود پيام دانست. اما برای اينکه زبان بتواند افاده معنی کند شرط ديگری نيز ضروری است. به عبارت ديگر، اجزای پيام علاوه بر روابطی که به طور عينی و محسوس با يکديگر دارند روابطی هم با اجزاي ديگری دارند که فعلاً در پيام نيستند ولی می توانستند باشند (و اگر می بودند معنای پيام تغيير می کرد). اين را می توان رويه منفی (يا غايب) پيام دانست که اگر دست کم در ذهن اهل زبان حضور نداشت زبان نمی توانست عمل ارتباطی خود را انجام دهد. مثلاً در جمله بالا اگر نمی خواستيم عمل پيام انجام بگيرد به جای واج /ب/ و "حرکت زير"، واج /ن/ و"حرکت زبر"می گذاشتيم و می گفتيم: (يک کيلو نان به من نده).
وظايف يا نقشهای زبان
زبان ابزاری است ساخته شده از نشانه که اعضای هر جامعه به کمک آن کارهايی را انجام می دهند. زبان يک نقش اصلی (ايجاد ارتباط) و سه نقش فرعی (تکيه گاه انديشه، حديث نفس، ايجاد زيبايی هنری) بيش ندارد؛ نهايت آنکه دومين نقش زبان، يعنی تکيه گاه انديشه، چندان درخور ارزش و اهميت است که می توان آن را همسنگ نقش اصلی آن دانست).
تکيه گاه انديشه : درباره نقش زبان به عنوان تکيه گاه انديشه بايد گفت زبان علاوه بر اينکه به کار ارتباط به کار می رود ابزار تفکر منطقی نيز هست چندان که اگر فعاليت ذهن آدمی در قالب زبان انجام نشود جای شک است که بتوان نام انديشه بر آن نهاد. قدر مسلم اينست که هر گونه فعاليت فکری حتی در تنهايی و خاموشی به مدد کلام صورت می گيرد.
 حديث نفس : درباره نقش زبان به عنوان حديث نفس بايد گفت انسان در بسياری موارد زبان را برای بيان حالتهای عاطفی شخصی و تحليل احساسات فردی خود و نه لزوماً به منظور ايجاد ارتباط با ديگری به کار می برد و بنابراين در اين موارد معمولاً به واکنش شنوندگان احتمالی توجه چندانی نمی کند يعنی برخلاف کاربرد روزمره زبان از آنها انتظار رفتار متقابل و حتی تفاهم ندارد، گويی که در تنهايی با خود سخن می گويد.
ايجاد زيبايی در کلام : درباره نقش ايجاد زيبايی در کلام که آن را می توان نقش هنری زبان نيز ناميد می توان گفت گاهی گوينده به تزيين گفته خود می پردازد، مثلاً واجها را به گونه ای که خوشنواتر باشند با يکديگر می آميزد و گاهی، بی توجه به معنی، ظاهر کلام را می آرايد يا معانی را نه به تبع واقعيت بيرونی، بلکه به اقتضای روابط درونی آنها با يکديگر تلفيق می کند. امّا اين نقش زبان، که خصوصاً در آثار ادبی به چشم می خورد، با نقشهای ديگر چنان در آميخته است که غالباً نمی توان آنها را از يکديگر جدا کرد، مگر در مواردی که عمداً به اين منظور به کار رفته باشد (مثلاً در شعر).
ايجاد ارتباط : زبان بيش از هر چيز برای ايجاد ارتباط ميان افراد جامعه به کار می رود. مثلاً زبان فارسی برای برقراری ارتباط ميان فارسی زبانها به کار می رود. نخستين و اساسی ترين نقش زبان همين است، زيرا بشر در اجتماع ناگزير است که تجربه اش را به ديگران منتقل کند و متقابلاً تجربه ديگران را دريابد و برای اين منظور ابزاری ساده تر و در عين حال کاملتر و کارآمدتر از زبان در اختيار ندارد.
هر ارتباطی دست کم سه رکن دارد: فرستنده (کسی که ايجاد ارتباط می کند)، پيام (چيزی که ارتباط با آن صورت می گيرد)، گيرنده (کسی که با او ارتباط حاصل می کنند)
اين سه رکن حداقل لازم برای ايجاد ارتباط است. بعضی از زبانشناسان جز اين رکن ها به سه رکن ديگر نيز قائل هستند:واقعيت مورد ارتباط، تدابير حفظ ارتباط و دستگاه رمز (کد) مورد استفاده پيام.
نکته: بر هر زبانی نوع خاصی از سازمان جهان بيرون تطبيق می کند و بنابراين آموختن هر زبانی مستلزم نحوه ای ديگربرای تجزيه و درک واقعيت است. اين نکته که بيشتر در ساخت واژگان و جمله بندی زبان صادق است در همه زمينه های ديگر زبان از جمله واجها نيز صدق می کند: هيچ دو زبانی ديده نشده اند که واجهايشان نظير به نظير همانند يکديگر باشند؛ يعنی هم تعداد و تلفظ واجها متفاوت است و هم مهمتر از آن، دستگاه واجها و روابط متقابل آنها. در زبانشناسی هر زبانی به اعتبار همان زبان درنظرگرفته می شود و نه به اعتبار مقايسه با زبانهای ديگر.

تعريف ديگری از زبان:
چون همه زبانهای جهان دارای دو محور همنشينی و جانشينی است می توان اين خصوصيت را جزو صفات ذاتی زبان دانست و آن را در تعريف زبان وارد کرد و بدين گونه تعريف ديگری از زبان بدست داد که شايد کاملتر از تعريف پيشين باشد:
زبان وسيله ای است آوايی برای ايجاد ارتباط ميان افراد بشر، دارای دو سطح تکواژی و واجی که همواره بر روی دو محور حرکت می کند: يکی محور همنشينی متشکل از تکواژها و واجهای حاضر در پيام و ديگری محور جانشينی متشکل از تکواژها و واجهای غايب از پيام.








انجام پایان نامه

، انجام پایان نامه ارشد، انجام پایان نامه، پایان نامه

برای دیدن ادامه مطلب از لینک زیر استفاده نمایید

انجام پایان نامه | دانلود مقاله

سفارش پایان نامه