انجام پایان نامه

درخواست همکاری انجام پایان نامه  بانک مقالات رایگان انجام پایان نامه

سفارش پایان نامه

|

انجام پایان نامه ارشد

 پایان نامه 

مشاور پایان نامه|موضوع خاتميت و مهدويت



مفهوم خاتميت :
يكي از القاب آن بزرگوار خاتم الانبياء است. و خاتم به فتح تا يا به كسر تا، از نظر معني تفاوتي ندارد و هر دو بمعني تماميّت و پايان هر چيزي است. از اين نظر، عرب به انگشتر، خاتم به فتح تا مي گويد چون انگشتر در آن زمان، مهر و به منزلة امضاي افراد بوده است و چون نامه اي را مي نوشتند آخر آن را مهر مي كردند. جاي مهر انگشتر، آخر نامه بود و نامه با آن ختم مي شد. خاتميت پيامبر گرامي در اسلام از ضروريات است و هر كه مسلمان است، مي داند كه پيامبر گرامي خاتم انبيا است و بعد از او تا روز قيامت پيامبري نخواهد آمد.
سرّ خاتميت را در دو چيز مي توان يافت:
1- دين اسلام با فطرات انسانها كاملاً مطابق است.
2ـ دين اسلام  جامع الاطراف است و مي تواند در هر زماني و در هر مكاني و د رهر حالي جوابگوي جامعة بشريّت باشد. اسلام مدّعي است كه هر چه جامعة ‌بشريت از نظر دين احتياج داشته گفته است.  
وقتي چنين باشد، آمدن دين ديگري پس از اسلام لغو و بيهوده است. به عبارت ديگر، آمدن دين پس از دين ديگري به واسطة چند چيز است :
1ـ اينكه آن دين نتواند جامعه را اداره كند و ويژة برخي از زمانها باشد، و اين محدوديّت چنانچه گفته شد در اسلام نيست. دليل واضح آن مرجعيّت در اسلام است. شما نمي توانيد فقه جامع الشرايطي را پيدا كنيد كه مطلبي از دين از او سؤال كنيد و او در جواب بماند.
2ـانحراف يا تحريفي در دين قبلي پيدا شود. چنانچه دين نصرانيت و يهوديّت به اقرار خود آنان چنين است. اين نقيصه در اسلام نيست و پروردگار عالم متعهد است كه اسلام از اين گونه نقايص مصون بماند.
3ـ  زمينه اقتضايي براي آن دين باقي نماند. مثلاً، اگر ديني به اقتضاي زمان به معنويات زياد اهميّت داده باشد تا در آنان تعادل ايجاد شود، وقتي حال تعادل پديد آمد آن دين خود از ميان رفتني است. تصوّر اين مطلب در اسلام غلط است زيرا چنانچه گفتيم اسلام ديني است كه با فطرت انسان صد در صد مطابقت دارد و همان طور كه به معنويات اهميّت داده است به همان مقدار به ماديات نيز اهميت داده است .
اين خلاصه اي از بحث خاتميت بود، و پوشيده نيست كه بحث خاتميت بحثي مفصل و علمي است كه در فراخور اين نوشته نيست. ما در اينجا به همين مقدار اكتفا مي كنيم.

اساس خاتميت :
اساسا مساله خاتميت‏خود يك مساله‏اى‏است كه با زمان ارتباط دارد. نسخ شدن يك شريعت و آمدن شريعت‏ديگر به جاى آن، فقط و فقط به زمان بستگى دارد و الا هيچ دليل ديگرى‏ندارد. همه علما اين را قبول دارند كه رمز اينكه يك شريعت تا يك موقع‏معينى هست و بعد، از طرف خدا نسخ مى‏شود، تغيير پيدا كردن اوضاع‏زمان و به اصطلاح امروز مقتضيات زمان است. بعد اين سؤال پيش مى‏آيدكه اگر اينطور باشد، پس بايد هميشه با تغيير مقتضيات زمان شريعت موجودتغيير بكند، بنابر اين هيچ شريعتى نبايد شريعت‏ختميه باشد و نبوت نبايددر يك نقطه معين ختم بشود. جواب اين سؤال را ديشب عرض كرديم كه كسانى كه‏اين سؤال را مى‏كنند در واقع دو چيز را با يكديگر مخلوط مى‏كنند. خيال‏مى‏كنند معناى اينكه مقتضيات زمان تغيير مى‏كند فقط و فقط اينست كه درجه‏تمدن بشر عوض مى‏شود و لذا بايد پيغمبرى مبعوث بشود متناسب با آن‏درجه از تمدن يعنى پيشرفت علم و فرهنگ بشر. در صورتى كه اينطورنيست. مقتضيات زمان به صرف اينكه درجه تمدن تغيير مى‏كند سبب‏نمى‏شود كه قانون حتما تغيير بكند. علت عمده اينكه شريعتى مى‏آيدشريعت قبل را نسخ مى‏كند، اينست كه در زمان شريعت پيش مردم استعدادفرا گرفتن همه حقايقى را كه از راه فهم بايد به بشر ابلاغ بشود ندارند. تدريجاكه در مردم رشدى پيدا مى‏شود، شريعت بعدى در صورت كاملترى ظاهرمى‏شود و هر شريعتى از شريعت قبلى كاملتر است تا بالاخره به حدى‏مى‏رسد كه بشر از وحى بى‏نياز مى‏شود، ديگر چيزى باقى نمى‏ماند كه بشربه وحى احتياج داشته باشد يعنى احتياج بشر به وحى نامحدود نيست،محدود است، به اين معنى كه چه از لحاظ معارف الهى و چه از لحاظدستورهاى اخلاقى و اجتماعى يك سلسله معارف، مطالب و مسائل هست‏كه از حدود عقل و تجربه و علم بشر خارج است‏يعنى بشر با نيروى علم‏نمى‏تواند آنها را دريابد. چون علم و عقل قاصر است وحى به كمك مى‏آيد.ديگر لازم نيست كه بينهايت مسائل از طريق وحى به بشر القا بشود. حداكثرآن مقدارى كه بشر به وحى احتياج دارد، زمانى به او القا مى‏شود كه اولاقدرت و توانائى دريافت آن را داشته باشد و ثانيا بتواند آن را حفظ ونگهدارى كند. اينجا مساله‏اى هست كه بايد آن را در دنبال اين مطلب‏عرض بكنم و آن اينست كه يكى از جهات احتياج به شريعت جديد اينست‏كه مقدارى از حقايق شريعت قبلى در دست مردم تحريف شده و به شكل‏ديگرى درآمده است. در حقيقت‏يكى از كارهاى هر پيغمبرى احيا و زنده‏كردن تعليمات پيغمبر گذشته است‏يعنى قسمتى از تعليمات هر پيغمبرى‏همان تعليمات پيغمبر پيشين است كه در طول تاريخ در دست مردم مسخ‏شده است، و اين، تقريبا مى‏شود گفت كه لازمه طبيعت بشر است كه در هرتعليمى كه از هر معلمى مى‏گيرد، كم و زياد كند، نقص و اضافه ايجاد مى‏كندو به عبارت ديگر آن را تحريف مى‏كند. اين مساله را قرآن كريم قبول دارد،تجارب بشر هم به درستى آن شهادت مى‏دهد. مثلا خود قرآن كريم كه آمدتورات و انجيل را نسخ كرد ولى قسمتى از تعليمات آنها را احيا و زنده نمود، يعنى بعد از آنكه به دست مردم مسخ شده بود قرآن گفت نه، آنكه تورات ياانجيل واقعى گفته است اين نيست كه در دست اين مردم است، اين است كه‏من مى‏گويم، اين مردم در آن دست برده‏اند. مثلا همين موضوع ملت‏ابراهيم، طريقه ابراهيم كه در قرآن آمده است. قريش خودشان را تابع‏ابراهيم حساب مى‏كردند ولى چيزى كه تقريبا باقى نمانده بود، تعليمات‏اصلى ابراهيم بود. عوض كرده بودند، دست برده بودند، يك چيز من درآوردى شده بود قرآن اينطور بيان مى‏كند:«ما كان صلوتهم عند البيت الا مكاء و تصدية‏» (2) ابراهيم نماز را واجب كرده بود. نماز او واقعا عبادت بوده‏است. عبادت يعنى خضوع در نزد پروردگار، تسبيح و تنزيه و تحميدپروردگار. حالا اگر نماز ابراهيم از لحاظ شكل ظاهر فرقى داشته باشد با نمازما، مهم نيست ولى مسلم نماز ابراهيم نماز بوده است‏يعنى آنچه كه در نمازهست، نوع اذكار، نوع حمدها، نوع ثناها، ستايشها، خضوعها اظهار ذلتها،تسبيحها و تقديسها در آن بوده است. اينقدر در اين عبادت دخل و تصرف‏كرده بودند كه در زمان نزول قرآن نماز را به شكل سوت‏كشيدن يا كف‏زدن‏درآورده بودند. پس يكى از كارهائى كه هر پيغمبرى مى‏كند احياء تعليمات‏پيغمبران پيشين است. لهذا قرآن راجع به ابراهيم (ع) مى‏گويد:«ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما» (3) يهوديها مى‏گفتند همين طريقه‏اى را كه ما داريم و اسمش يهودى‏گرى است، ابراهيم داشت. نصرانيها مى‏گفتند طريقه ابراهيم همين است كه ما الآن‏داريم. يعنى اينكه ما داريم، همان است منتها كامل شده است و نسخ‏كننده‏طريقه ابراهيم است. در آيه ديگر مى‏گويد:«شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا»تشريع كرد براى شما دينى را كه در زمان نوح به آن توصيه شده بود«و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى‏»اين دينى كه براى شما توصيه شده است، همانست كه به نوح توصيه شده وهمانست كه به تو وحى شده و همانست كه به ابراهيم و موسى و عيسى‏توصيه شده است‏«ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه كبر على المشركين ما تدعوهم اليه‏» (4) توصيه شد كه همين دين را اقامه‏بكنيد. (يعنى دين همان دين است، يك راه است)تشتت پيدا نكردند مگربعد از آنكه مى‏دانستند ولى روى هواپرستى اين تفرقه‏ها را ايجاد كردند.يعنى اين رشته‏هاى مختلف را دست مردم ايجاد كرده است، اگر ساخته‏هاى‏مردم را حذف بكنيد. مى‏بينيد تمام اينها يك دين است، يك ماهيت‏است، يك طريقت است. غرض اين جهت است كه يكى از كارهاى انبياءاحياء اصل دين است كه اصل دين از آدم تا خاتم يكى است. البته فروع‏مختلف است. هر پيغمبرى كه مى‏آيد يكى از كارهايش پيرايش است‏يعنى‏اضافات و تحريفات بشر را مشخص مى‏كند حالا اينجا يك سؤال پيش‏مى‏آيد: آيا اين خاصيت (تحريف دين) از مختصات بشرهاى قبل از خاتم‏انبياء است‏يا بشرهاى دوره‏هاى بعد هم اين طبيعت را دارند يعنى در دين‏خودشان دخل و تصرف مى‏كنند خرافات اضافه مى‏كنند؟ مسلم طبيعت‏بشر كه عوض نشده است. بعد از پيغمبر خاتم هم همين طور است. آن شعرمعروف كه مى‏گويند مال نظامى است و مال او نيست، مى‏گويد:
دين ترا در پى آرايشند در پى آرايش و پيرايشند
بس كه ببستند بر او برگ و ساز گر تو ببينى نشناسيش باز
اگر اينطور نبود، اين همه فرق از كجا پيدا شد؟ معلوم است كه بدعت در دين‏خاتم هم امكان‏پذير است، چنانكه ما كه شيعه هستيم و اعتقاد داريم به‏وجود مقدس حضرت حجة بن الحسن، مى‏گوئيم ايشان كه مى‏آيند «ياتي‏بدين جديد» تفسيرش اينست كه آنقدر تغييرات و اضافات در اسلام پيداشده است كه وقتى اومى‏آيد و حقيقت دين جدش را مى‏گويد، به نظر مردم مى‏رسد كه اين دين‏غير از دينى است كه داشته‏اند و حال اينكه اسلام حقيقى همانى است كه آن‏حضرت مى‏آورد. در اخبار و روايات آمده است كه وقتى ايشان مى‏آيد خانه‏هائى‏و مساجدى را خراب مى‏كند، كارهائى مى‏كند كه مردم فكر مى‏كننددين جديدى آمده است. حال آيا از اين نظر كه هر پيغمبر، مصلح دين سابق‏هم هست، از نظر احتياج به مصلح نه از نظر استعداد بشر براى دريافت كامل‏حقايق لازم از طريق وحى مساله خاتميت چگونه توجيه مى‏شود؟ اينجا بازدو مطلب است. يك مطلب اين است كه در اينكه احتياج به مصلح و اصلاح‏هميشه هست و در دين خاتم هم هست، بحثى نيست‏خود امر به معروف ونهى از منكر اصلاح است. ائمه فرموده‏اند: «و ان لنا في كل خلف عدولا ينفون‏عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين‏» در هر زمانى، در هر عصرى افرادى‏هستند كه تحريف غلوكنندگان و نسبتهاى دروغ مردمى را كه هدفشان‏خراب‏كردن دين است اصلاح مى‏كنند. در اينكه احتياج به اصلاح و مصلح‏هست بحثى نيست ولى تفاوت در اين جهت است كه در زمان شرايع سابق‏مردم اين مقدار قابليت و استعداد را نداشته‏اند كه افرادى از ميان آنها بتوانندجلوى تحريفات را بگيرند و با تحريفات مبارزه كنند. بايد پيغمبرى باماموريت الهى مى‏آمد و اين كار را انجام مى‏داد از مختصات دوره خاتميت،قوه اصلاح و وجود مصلحين است كه مى‏توانند اصلاح بكنند، علاوه براينكه مطابق عقيده ما شيعيان يك ذخيره اصلاحى هم وجود دارد كه‏حضرت حجة بن الحسن است و او هم‏احتياجى نيست كه به عنوان پيغمبر اصلاح بكند بلكه به عنوان امام. امام‏يعنى كسى كه تعليمات و حقايق اسلامى را از طريق وراثت‏خوب مى‏دانديعنى پيغمبر آنچه را مى‏دانسته است به اميرالمؤمنين گفته است‏خالص‏اسلام در دست‏حضرت امير بوده است و بعد از او به دست ائمه ما رسيده‏است. احتياجى به وحى جديد نيست. امام همان چيزى را كه از طريق وحى‏به پيغمبر رسيده است بيان مى‏كند. اينجا مطلبى هست كه بايد عرض بكنم.يكى از مسائلى كه در اطراف آن خرافه به وجود آمده است، خود مساله‏احياء دين است. من يك وقتى در انجمن ماهيانه دينى يك سخنرانى كردم‏تحت عنوان «احياء فكر دينى‏». آنجا گفتم براى دين مانند هر حقيقت ديگرعوارضى پيدا مى‏شود. در همين شبهاى اول سخنرانى در اينجا عرض كردم‏دين مانند آبى است كه در سرچشمه صاف است، بعد كه در بستر قرارمى‏گيرد، آلودگى پيدا مى‏كند و بايد اين آلودگيها را پاك كرد. ولى متاسفانه درهمين زمينه افكار كج و معوجى پيدا شده ست‏خوشبختانه از خصوصيات‏دين خاتم است كه مقياسى در دست ما هست كه اينها را بفهميم و تشخيص‏بدهيم. راجع به مساله تجديد و احياء دين از همان قرن دوم و سوم هجرى‏در ميان مسلمين (البته اول در اهل تسنن و بعد در شيعيان)فكرى پيدا شده است كه چون در طول زمان براى دين بدعت پيدا مى‏شودو دين شكل كهنگى و اندراس پيدا مى‏كند احتياج به يك اصلاح و تجديددارد مانند اتومبيل كه سرويس مى‏شود ياخانه كه سالى يك مرتبه تكانده مى‏شود و مثلا رنگش را عوض مى‏كنند. اين‏خاصيت زمان است كه دين را كهنه مى‏كند. گفتند براى اين كار خداوند درسر هر چند سال يك نفر را مى‏فرستد كه دين را تجديد بكند چون كهنه‏مى‏شود، گرد و غبار مى‏گيرد و احتياج به پاك كردن دارد. خدا در سر هر چندسال احتياج دارد كه دين را نو بكند. اين را من در كتابهائى مى‏ديدم، و ديدم‏كه عده‏اى از علماى ما را در كتابها به نام مجدد اسم مى‏برند مثلا مى‏گويندميرزاى شيرازى مجدد دين است در اول قرن چهاردهم، مرحوم وحيدبهبهانى مجدد دين است در اول قرن سيزدهم، مرحوم مجلسى مجدد دين‏است در اول قرن دوازدهم، محقق كركى مجدد دين است در اول قرن‏يازدهم، همينطور گفته‏اند مجدد دين در اول قرن دوم امام باقر (ع) است،مجدد دين در اول قرن سوم امام رضا (ع) است، مجدد دين در اول قرن‏چهارم كلينى است، مجدد دين در اول قرن پنجم طبرسى است و... مامى‏بينيم علماى ما اين مطلب را در كتابهايشان زياد ذكر مى‏كنند مانند حاجى‏نورى كه در «احوال علما» ذكر كرده است‏يا صاحب كتاب «روضات‏الجنات‏» كه همين مجددها را نام برده است. در وقتى كه مى‏خواستم آن‏سخنرانى «احياء فكرى دين‏» را انجام بدهم به اين فكر افتادم كه اين موضوع‏را پيدا بكنم. هر چه جستجو كردم ديدم در اخبار و روايات ما چنين چيزى‏وجود ندارد و معلوم نيست مدرك اين موضوع چيست؟ اخبار اهل تسنن راگشتم ديدم در اخبار آنها هم وجود ندارد، فقط در «سنن ادبى داود» يك‏حديث بيشتر نيست آنهم از ابى هريره نقل شده است به اين عبارت: «اان الله‏يبعث لهذه الامة على راس كل مائة من يجدد لها دينها» پيغمبر فرمود خدابراى اين امت در سر هر صد سال كسى را مبعوث مى‏كند تا دين اين ملت راتازه بكند. غير از ابى داود كس ديگرى اين روايت را نقل نكرده است. خوب‏حالا چطور شد كه شيعه اين را قبول كرده است؟ اين روايت از آن روايات‏خوش شانس است. اين حديث مال اهل تسنن است. آنها در اين فكر رفته‏اندو راجع به اين موضوع در كتابها زياد بحث كرده‏اند. مثلا مى‏گويند اينكه‏پيغمبر گفته است در سر هر صد سال يك نفر مى‏آيد كه دين را تجديد بكندآيا او براى تمام شؤون دينى است‏يا اينكه براى هر شانش يك نفر مى‏آيد؟مثلا يكى از علما مى‏آيد كه در كارهاى علمى اصلاح بكند يكى از خلفا ياسلاطين مى‏آيد كه دين را اصلاح كند. (هر چند در اينجا منافع خصوصى به‏ميان آمده است كه وقتى در هر قرنى يكى از علما را مجدد حساب كرده‏اند، براى اينكه خلفا را راضى كنند گفته‏اند او وظيفه ديگرى دارد، در هر قرنى‏يك خليفه هم مى‏آيد كه دين را اصلاح كند) مثلا در اول قرن دوم عمربن‏عبدالعزيز بود، اول قرن سوم هارون الرشيد بود و... از قرن هفتم به بعد كه‏چهار مذهبى شدند گفتند آيا براى هر يك از اين مذاهب بايد يك مجددبيايد يا براى هر چهار مذهب يك مجدد؟ گفتند براى هر يك از مذاهب يك‏مجدد، به اين ترتيب كه سر هر صد سال، مذهب ابوحنيفه مجدد عليحده، مذهب شافعى مجدد عليحده، مذهب حنبلى مجدد عليحده و... بعد راجع به ساير مذاهب اسلامى بحث‏شد گفتند مذهب شيعه هم يكى از مذاهب است، بالاخره پيغمبرفرموده مجدد هست بايد براى همه مذاهب باشد، آن هم يكى از مذاهب‏اسلامى است، خارجيگرى هم از مذاهب اسلامى است، ببينيم در مذهب‏شيعه چه كسانى مجدد بوده‏اند؟ حساب كردند گفتند محمد بن على الباقرمجدد مذهب شيعه است در اول قرن دوم، على بن موسى الرضا مجددمذهب شيعه است در اول قرن سوم، شيخ كلينى مجدد مذهب شيعه است‏در اول قرن چهارم. اين را براى هر مذهبى توسعه دادند و حتى براى سلاطين‏هم در هر صد سال يك مجدد حساب كرده‏اند. اين فكر به شيعه سرايت‏كرده است. من كتابها را خيلى گشتم. به نظر من اولين كسى كه اين فكر را درشيعه وارد كرد شيخ بهائى بود نه به عنوان اينكه اين را يك حقيقت بداند وبگويد كه اين حديث درست است، بلكه در رساله كوچكى كه در «رجال‏»دارد وقتى كه راجع به شيخ كلينى بحث مى‏كند مى‏گويد شيخ كلينى چقدرمرد با عظمتى است كه علماى اهل تسنن او را مجدد مذهب شيعه دانسته‏اند.شيخ بهائى يك مرد متبحر بود، از حرفهاى اهل تسنن اطلاعاتى داشت،خواست اين را به عنوان فضيلتى از شيخ كلينى ذكر كند نه اينكه اين حديث،حديث درستى است. گفته است‏شيخ كلينى آنقدر عظمت دارد كه اهل‏تسنن به حرفش اعتماد دارند و او را مجدد مذهب شيعه دانسته‏اند. ديگران‏هم كه رجال نوشته‏اند حرف شيخ بهائى را نقل كرده‏اند، كم‏كم خود شيعه‏هم باورش آمده كه اين حرف، حرف درستى است. بعد در دوره‏هاى صدسال و دويست‏سال بعد از شيخ بهائى، در قرون دوازدهم و سيزدهم (كه به‏عقيده من ما دوره‏اى منحطتر از اين دوقرن نداريم، يعنى اگر بخواهيم بدانيم كه معاريف شيعه و كتابهائى از شيعه‏در چه زمانى از همه وقت بيشتر انحطاط داشته يعنى سطحش پائين‏تر بوده‏قرن دوازدهم و سيزدهم است.) افسانه‏سازها اين حديث را به صورت يك‏حديث واقعى در نظر گرفته و بدون اينكه خودشان بفهمند كه ريشه اين‏حديث كجاست، نشسته‏اند باقى ديگرش را درست كرده‏اند. اهل تسنن تاشيخ كلينى آمده بودند، اينها همينطور آمده‏اند تا رسيده‏اند به اول قرن‏چهاردهم. گفتند ميرزاى شيرازى مجدد مذهب شيعه است در اول قرن‏چهاردهم. حالا اين مدركش چيست معلوم نيست. از همه مضحكتر اينست‏كه حاج مير ملاهاشم خراسانى در كتاب «منتخب التواريخ‏» همين موضوع‏را نقل كرده است و مجددهاى مذهب شيعه را قرن به قرن ذكر مى‏كند. او هم‏هر چه نگاه مى‏كند مى‏بيند جور در نمى‏آيد براى اينكه افرادى بوده‏اند كه واقعامى‏توان اسمشان را مجدد گذاشت از بس كه خدمت كرده‏اند ولى اتفاقا درسر صد سال نبوده‏اند مثل شيخ طوسى. (شايد عالمى پيدا نشود كه به‏اندازه او به شيعه خدمت كرده باشد ولى گناه او اين بوده كه در بين دو صدساله قرار گرفته است و نمى‏شود او را مجدد حساب كرد.) اما عالم ديگرى راكه در درجه بسيار پائينترى است، مجدد حساب كرده‏اند. حاج ملا هاشم‏مثل علماى تسنن گفته است علما حسابشان جدا است‏سلاطين هم‏حسابشان جدا است. مجددها در ميان خلفا و سلاطين كيانند؟ تا آنجا كه‏شيعه پادشاه نداشته است، از سنيها گرفته‏اند عمر بن عبدالعزيز و مامون و...از آنجا كه خود شيعه پادشاه داشته است آمده‏اند سراغ پادشاهان شيعه:عضدالدوله ديلمى و... كم‏كم رسيدند به نادرشاه. اين مردى كه از كله‏هامناره‏ها مى‏ساخت، شده است مجدد مذهب شيعه! بعد مى‏گويد نادرشاه‏اهميتش اين بود كه سپهسالار خوبى بوده است، يك قلدر بزن بهادر خوبى‏بوده است. تا روزى كه متوجه دشمنان ايران بود خوب كار كرد دشمنان ايران‏را بيرون كرد، هندوستان را فتح كرد، ولى بعد ديگر كارش خونريزى بود، هى‏آدم كشت تا آنجا كه بعضى معتقدند اين مرد در آخر عمرش ديوانه شد. اين‏مرد ديوانه مى‏آيد مى‏شود مجدد مذهب شيعه! ببينيد كار ما به كجا رسيده‏است؟! ببينيد ماليات گرفتنش چگونه بوده است؟ اصطلاحاتى خودش‏وضع كرده بود مثلا مى‏گفت من از فلان جا يك الف مى‏خواهم. ديگر يك‏ذره حساب در كارش نبود كه اين الف كه مى‏گويد مساوى مثلا يك كرورتومان است‏يا الف كله آدم؟! مثلا مى‏گفت من از ورامين يك الف‏مى‏خواهم. آخر اين ورامين اينقدر ثروت دارد يا ندارد؟! دوره‏اى از چندساله آخر عمر نادر كه به داخل ايران پرداخته بود، اسف‏آورتر وجود ندارد. توجه داشته باشيد كه گاهى در اين حرفها ريشه‏هائى از مذهبهاى ديگر وجوددارد. اهل مذهبهاى ديگر آمده‏اند معتقدات خودشان را داخل كرده‏اند. اين‏فكر كه در هر هزار سال يكبار يك مجدد دين مى‏آيد، مربوط به قبل از اسلام‏است. اين حرف مال اسلام نيست. باباطاهر مى‏گويد: به هر الفى الف قدى برآيد الف قدم كه در الف آمدستم يك فكر در ايران قديم بوده و مال زردشتيهااست كه هر هزار سال يكبار، مصلحى آيد. يك وقت در كتاب زردشتيهاخواندم كه «هوشيدر» لقب آن كسى است كه بايد راس هر هزار سال بيايد درايران يك احيائى بكند. در هزاره فردوسى، ملك الشعراء بهار قصيده گفته‏است، مى‏گويد: «اين هزاره تو حسنش هوشدر است‏». فردى است كه افكارزردشتى‏گرى را خيلى در ايران رايج كرده است و به قول مرحوم قزوينى باعرب و هر چه كه از ناحيه عرب باشد يعنى اسلام دشمن است. در كتابى كه‏او راجع به زردشتى‏گرى نوشته و دو جلد است، آنجا كه شرح حال يعقوب‏ليث صفارى را ذكر مى‏كند، او را يكى از آن [اشخاصى]كه هزاره را به وجودآورده است، توصيف مى‏كند. بنابر اين آن سخن از حرفهاى دروغى است كه‏با روح اسلام جور در نمى‏آيد و از ناحيه ديگران آمده است. الان يادم افتادكتاب «فرايد» ابوالفضل گلپايگانى مبلغ زبردست بهائيها را مطالعه مى‏كردم،ديدم در آنجا حديثى را نقل مى‏كند از جلد سيزدهم بحار كه پيغمبر اكرم‏فرمود: «ان صلحت امتي فلها يوم و ان فسدت فلها نصف يوم‏» يعنى اگر امت‏من صالح باشند يك روز مهلت دارند و اگر فاسق باشند نيمروز مهلت دارند.بعد مى‏گويد روزى كه پيغمبر بيان كرده همانست كه در قرآنست:«و ان يوما عند ربك كالف سنة مما تعدون‏» (5) يك روز در نزد پروردگار تو مساوى با هزار سال است. پس اينكه پيغمبرفرمود اگر امت من صالح باشند يك روز مهلت دارند و اگر فاسق باشندنيمروز يعنى اگر صالح باشند هزار سال باقى خواهند بود واگر فاسق باشند پانصد سال. اين ابوالفضل گلپايگانى كه از آن شيادهاى‏درجه اول است، بعد مى‏گويد اين حديث پيغمبر راست است، چرا؟ براى‏اينكه اين امت كه فاسق شد، صالح بود و هزار سال هم بيشتر عمر نكرد زيراتا سنه 260 كه سال رحلت‏حضرت امام حسن عسكرى است، دوره نزول‏وحى است چون ائمه هم همان وحى را بيان مى‏كردند اين دوره، به اصطلاح‏همان دوره انبساط اسلام است. از زمان وفات امام حسن عسكرى بايد گفت‏كه عمر امت‏شروع مى‏شود، همان سال، سال تولد امت است. از زمان وفات‏امام حسن عسكرى كه آغاز عمر امت است، از 260 كه هزار سال بگذردچقدر مى‏شود؟ مى‏شود 1260 سال ظهور «باب‏». پس پيغمبر فرمود كه اگرامت من صالح باشد هزار سال عمر مى‏كند يعنى بعد از هزار سال كس‏ديگرى دينى مى‏آورده دين مرا منسوخ مى‏كند، و اگر فاسق باشد 500 سال. براى اينكه اين حديث را پيدا كنم اول خودم «بحار» را گشتم، پيدا نكردم.ديدم آقا ميرزا ابوطالب دو سه ورق درباره اين حديث توجيه مى‏كند و مى‏خواهدبه گلپايگانى جواب بدهد. باور كرده كه چنين حديثى وجود دارد.چون در كتاب گلپايگانى ديده، باور نكرده كه اين را گلپايگانى از خودش‏جعل كرده باشد. من هر چه گشتم ديدم چنين چيزى پيدا نمى‏شود. يك‏چيزى ديدم در «بحار» از كعب الاحبار نه از پيغمبر، آنهم به يك عبارت‏ديگر كه در زمان مهدى (ع)، در زمان رجعت، افراد مردم اگر آدمهاى خوبى‏باشند هر كدام هزار سال عمر مى‏كنند و اگر آدمهاى بدى باشند پانصد سال.اين حديث را كعب الاحبار گفته و درباره آدمها هم‏گفته است. ابوالفضل گلپايگانى گفته اين را پيغمبر گفته است نه كعب الاحبار.از بس اين موضوع عجيب بود من به آقاى دكتر توانا كه اطلاعات زيادى‏درباره بهائيها دارند تلفن كردم گفتم يك چنين جريانى است، اين كتاب‏ابوالفضل گلپايگانى اينطور مى‏گويد، و كتاب ميرزا ابوطالب اينطور مى‏گويد،شما در اين زمينه مطالعه داريد، من هر چه در «بحار» گشتم هيچ پيدا نكردم‏به جز همين حديث. گفت راست مى‏گوئيد جز اين حديث كعب الاحبارتمام از مجعولات است. اينها مى‏رساند كه مسامحه‏كارى در كار دين چقدربد است. آن حرف ابوهريره كه در سنن ابى‏داود آمده چه غوغائى در اهل‏تسنن ايجاد كرده، بعد علماى شيعه آن را در كتابهاى خودشان ذكر كردند وبرايش حساب باز كردند و كشيدند به آنجا كه نادر يكى از مجددين مذهب‏شد. اينجا يك شيادى به نام ابوالفضل گلپايگانى شيادى مى‏كند و عالمى‏مثل آقا ميرزا ابوطالب باورش مى‏شود كه چنين چيزى وجود دارد نمى‏رود«بحار» را نگاه بكند ببيند در آن هست‏يا نيست. بعد صدها نفر ديگر مى‏آيندكتاب ميرزا ابوطالب را مى‏خوانند و اين حديث را قبول مى‏كنند. در دين‏اسلام مصلح هست، ولى به اين صورت كه يك اصلاح كلى داريم كه به‏عقيده ما شيعيان مال حضرت حجت است كه مصلح جهانى است. اين‏اصلاح، جهانى و عمومى است و ربطى به بحث ما ندارد. و يك اصلاح‏خصوصى است كه مبارزه كردن با بدعتهاى بالخصوصى است. اين وظيفه‏همه مردم است و در همه قرنها هم افراد مصلح (به معنى مذكور) پيدامى‏شوند. خداهم شرط نكرده [كه ظهور اين افراد] هر 100 سال به 100 سال باشد يادويست‏سال به دويست‏سال يا پانصد سال به پانصد سال يا هزار سال به‏هزار سال. هيچ كدام از اينها نيست. در مورد اديان ديگر پيغمبرى بايد مى‏آمدتا دين سابق احيا بشود و اين امر جز از راه نبوت امكان نداشت. ولى براى‏احياى اسلام علاوه بر اصلاحات جزئى، يك اصلاح كلى هم توسط وصى‏پيغمبر صورت مى‏گيرد. اين هم يك فصل راجع به خاتميت.
پى‏نوشتها
1- سوره احزاب، آيه 40 2- سوره انفال، آيه 35 3- سوره آل عمران آيه 67. 4- سوره شورى، آيه 13 5- سوره حج، آيه 47
خاتميّت پيامبر اسلام
اسلام كاملترين و آخرين دين الهي و پيامبر آن آخرين رسول الهي است و بعد از پيامبر اسلام پيامبر ديگري نخواهد آمد. همه مسلمانان بر اين عقيده اجماع و اتفاق نظر دارند و تا به حال هيچ مسلماني منكر اين عقيده نبوده است. علاوه بر اتفاق نظر مسلمانان، قرآن و احاديث قطعي اصل خاتميّت پيامبر اسلام را اثبات مي‏كند.
قرآن مي‏فرمايد: ما كان محمد ابااحد من رجالكم ولكن رسول اللّه و خاتم النبييّن و كان اللّه بكل شيء عليماً (1)محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نيست ولي فرستاده خدا و خاتم پيامبران است و خدا همواره بر همه چيزي داناست.
خاتم (به فتح تا، يا به كسر تا) دلالت بر اين مي‏كند كه با نبوت مهر خورده و اين مهر شكسته نخواهد شد و پيامبر ديگري با شريعتي جديد نخواهد آمد. چنان كه موارد استعمال واژه‏هاي هم خانواده خاتم همچون «تختم، مختوم، ختام» نيز به همين معناست يعني مهر كردن و به آخر رسيدن يا پايان يافتن است و به عبارت ديگر: خاتم به معناي چيزي است كه به وسيله آن پايان داده مي‏شود و چون خاتم به معناي پايان دادن است پيامبر اسلام، پايان بخش نبوت است و خاتم الانبياء بودن پيامبر به معناي خاتم المرسلين بودن هست زيرا مرحله رسالت مرحله‏اي فراتر از نبوت است كه با ختم نبوت رسالت نيز خاتمه مي‏يابد.
روايات فراواني نيز از پيامبر و ائمه وارد شده كه بر همين معنا پافشاري مي‏كنند و اين كه برخي خاتم را به معناي انگشتر و چيزي كه مايه زينت به حساب آورده‏اند به خاطر همين است كه نقش مهره را بر روي انگشتر هايشان مي‏كندند و بوسيله آن نامه‏ها را مهر مي‏كردند كه اين مهر كردن حكايت از پايان نامه داشت. از اين رو با دقت در روايات ذيل مي‏توان پرده از ابهام اين واژه برداشت.
1ـ انس مي‏گويد: از رسول خدا(ص) شنيدم، مي‏فرمود:انا خاتم الانبياء و انت يا علي خاتم الاولياء. و قال امير المؤمنين(ع):
ختم محمد(ص) الف نبي و اني ختمت الف وصي...»(2) من پايان دهنده پيامبران و تو يا علي پايان بخش اولياء هستي و اميرالمؤمنين (ع) فرمود: محمد پايان بخش هزار پيامبر و من هزار وصي را پايان بخشيدم.
2ـ پيامبر (ص) فرمود: «انا اول الانبياء خلقاً و آخرهم بعثاً»(3)؛ من از نظر آفرينش اولين و از حيث بعثت آخرين پيامبرم.
3ـ پيامبر(ص) فرمود: «مثل من در بين پيامبران، مانند مردي است كه خانه‏اي را بنا كرده و آراسته است، مردم برگرد آن بگردند و بگويند: بنايي زيباتر از اين نيست جز اين كه يك خشت آن خالي است «فانا موضع اللبنة، ختم بي الانبياء»،(4) و من پركننده جاي آن خشت خالي هستم از اين رو نبوّت پيامبران به من ختم پذيرفت.
4ـ امام باقر (عليه السلام) فرمود: «ارسل الله تبارك و تعالي محمّداً الي الجنّ و الانس عامّة و كان خاتم الانبياء و كان من بعده اثني عشر الاوصياء».(5)
5 ـ حقتعالي در خطاب به حضرت زكريّا فرمود: «يا زكريّا قد فعلت ذلك بمحمّدٍ ولا نبوّة بعده و هو خاتم الانبياء» پيامبر اسلام حضرت محمّد (ص) ختم پيامبران و پيامبري بعد از او نيست.
6ـ حضرت موسي بن عمران (ع) نيز همچون ساير پيامبران اين حقيقت را بر زبان آورده است كه پيامبر اسلام حضرت محمّد (ص) خاتم پيامبران است «قال رسول الله: و فيما عهد الينا موسي بن عمران (عليه السلام) انّه اذا كان آخر الزّمان يخرج نبيّ يقال له «احمد»(ص) خاتم الانبياء لا نبيّ بعده، يخرج من صلبه ائمّة ابرار عدد الأسباط»(6) بعد از او پيغمبري نيست و از صلب او دوازده پيشوا به تعداد اسباط بني اسرائيل خارج مي‏شوند.
7ـ پيامبر (ص) همچنان فرمود جبرئيل هنگام ظهر بر من نازل شد و گفت: يا محمّد(ص) خداوند تو را سيّد پيامبران و عليّ را سيّد اوصياء قرار داد...«محمّد سيّد النبيّين و خاتم المرسلين و جعل فيه النبوة...»(7) محمّد سيّد پيامبران و خاتم رسول است و در او نبوّت را قرار داد.
8 ـ اميرالمؤمنين به كرات در جاي جاي نهج البلاغه به خاتميّت حضرت محمّد (ص) تصريح كرده و به طور شفّاف خاطرنشان ساخته است كه محمّد (ص) پايان بخش پيامبران است، مانند:
الف)(رسول اللهّ) فقفّي به الرسل و ختم به الوحي.(8)
ب) (رسول اللّه) «الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق».(9)
ج) «امين وحيه و خاتم رسله».(10)
9ـ حضرت مسيح (عليه السلام) ـ بنا به نقل انجيل يوحنّا ـ فرمود: «انّي سائل ربّي ان يبعث اليكم «فارقليط» آخر يكون معكم الي الابد و هو يعلّمكم كلّ شي‏ءٍ»(11) من از پروردگارم خواستم براي شما «فارقليط» ديگري (يعني حضرت محمّد(ص) را مبعوث فرمايد كه تا ابد با شما باشد و هر چيز را به شما بياموزد.
10ـ امام محمّد باقر (عليه السلام) در تفسير آيه «ما كان محمّدٌ ابا احدٍ من رجالكم ولكن رسول اللّه و خاتم النّبييّن» مي‏فرمايد: خاتم النّبييّن يعني پيامبري بعد از حضرت محمّد(ص) نخواهد بود «يعني لا نبيّ بعد محمّد».(12)
پرسش هايي درباره خاتميت
از ديرباز پيرامون مسأله خاتميت پرسش هايي مطرح بوده كه امروزه نيز احياناً در قالب‏هاي نويني شكل گرفته و پاره‏اي اشكال‏هاي جديد نيز بر آن افزوده شده است، در آينده نيز دگر باره در همين شكل و يا در قالب‏هاي مدرن‏تري به بازار عرضه خواهد شد.
از اين رهگذر ما در اين نوشته به بعضي از آن‏ها اشاره كرده و به پاسخ گويي خواهيم پرداخت:
الف) آيا با توجّه به سير تكاملي بشر، چگونه انسان مي‏تواند از رهبري آسماني محروم باشد؟
ب) آيا قوانين عصر نبوّت مي‏توانند در اين روزگار جوابگو باشند؟
ج) آيا با قطع شدن وحي و نبوّت. بايد انسان از ارتباط با جهان غيب محروم بماند؟
د) حجّيت و ولايت ديني از آن پيامبر(ص) است و بابسته شدن دفتر نبوّت به مهر خاتميّت شخصيّت هيچ كس پشتوانه سخن او نيست، بدين معنا كه خطاب پيامبران نوعاً آمرانه، از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است، به قرآن و ديگر كتب آسماني به ندرت استدلال‏هايي ، مانند: «لو كان فيهما الهة الاّ اللّه لفسدتا»؛(13)يافت مي‏شود از اين رو شيوه سخن پيامبران اين است كه «ما علي الرّسول الاّ البلاغ»(14) كاري جز تبليغ و ابلاغ پيام الهي بر عهده پيامبر نيست حتّي «قل هاتوا برهانكم»(15) هم كه مي‏گويند معطّل برهان آوردن مخالفان نمي‏شوند، پيشاپيش برهانشان را باطل مي‏دانند «حجّتهم داحضةٌ عند ربّهم»(16) اين نكته ما را به عنصر مقوّم شخصيت حقوقي پيامبر نزديك مي‏كند، اين عنصر ولايت است.
ولايت به معناي اين است كه شخصيّت فرد سخنگو، حجّت سخن و فرمان او باشد، و اين همان چيزي است كه با خاتميّت مطلقاً ختم شده است. بنابر اين وقتي در كلام، دليل مي‏آيد، رابطه كلام با شخص و شخصيت گوينده قطع مي‏شود، از آن پس ما مي‏مانيم و دليلي كه براي سخن آمده است، اگر دليل قانع كننده باشد مدّعا را مي‏پذيريم و اگر نباشد نمي‏پذيريم، ديگر مهم نيست كه استدلال كننده علي (عليه السلام) باشد يا ديگري، از اين پس دليل پشتوانه سخن است نه گوينده صاحب كرامت آن.

پاسخ سؤال‏ها
با تبيين چند مطلب پاسخ سؤال‏هاي ياد شده روشن مي‏گردد:
1ـ برهان در قرآن
قرآن مجيد افزون بر اين كه خود را به عنوان برهان و نور معرفي كرده استدلال‏هاي فراواني در جاي جاي آن به كار گرفته است. و اگر قرآن از ديگران برهان مي‏طلبد «قل هاتوا برهانكم» بدان خاطر است كه هم خود برهان است و هم برهان اقامه مي‏كند از اين رو مي‏گويد: «يا ايّها النّاس قد جائكم برهانٌ من ربّكم وانزلنا اليكم نوراً مبيناً»(17) اي مردم در حقيقت براي شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است، و ما به سوي شما نوري تابناك فرو فرستاده‏ايم.
بنابه نوشته جناب علاّمه طباطبايي، شما اگر كتاب الهي را كاوش كامل كنيد و در آياتش دقّت نماييد خواهيد ديد شايد بيش از سيصد آيه مردم را به تفكّر، تذكّر و تعقّل دعوت نموده، و يا به پيامبر (ص) استدلالي را براي اثبات حقي و يا از بين بردن باطلي مي‏آموزد، و يا استدلال هايي را از پيمبران و اولياء خود چون نوح، ابراهيم، موسي، لقمان، مؤمن آل فرعون و... نقل مي‏كند.
خداوند در قرآن خود و حتّي در يك آيه نيز بندگان خود را امر نفرموده كه نفهميده به قرآن و يا به چيزي كه از جانب او است ايمان آورند و يا راهي را كوركورانه به پيمايند، حتّي قوانين و احكامي كه براي بندگان خود وضع كرده و عقل بشري به تفصيل ملاك‏هاي آن‏ها نمي‏رسد و نيز بر چيزهايي كه در مجراي نيازها قرار دارند استدلال كرده و علّت آورده است.(18) پيامبر و پيشوايان دين (عليهم السلام) نيز سخنانشان آكنده از استدلال است، نمونه بارز آن كتاب ارجمند احتجاجات طبرسي است.
بر اين اساس قرآن و سخن پيامبران استدلالي‏ترين سخن و شيواترين بيان در پيشبرد اهداف شكوهمند دين و شريعت‏اند، غاية‏الامر براهين قرآني از نوع اصطلاح فلسفه و كلام نيست، قرآن به زبان وحي و به زبان فطرت سخن مي‏گويد، گاهي همچون برهان صديقين از واجب پي به صنع مي‏برد و گاهي از منظم بودن و نافع بودن پي به حكمت خداي حكيم، زماني از كثرت به وحدت و گاهي از وحدت به كثرت مي‏گرايد، به آيات اوّل سوره رعد بنگريد چگونه پس از ياد خدا، نعمت‏هاي فراوان و كثير او را ياد آور شده است «الله الّذي رفع السّموات بغير عمدٍ ترونها»(19)؛ خدا همان كسي است كه آسمان‏ها را بدون ستون‏هايي كه آن‏ها را به بينيد برافراشت، آن گاه بر عرش استيلا يافت، و خورشيد و ماه را رام گردانيد، هر كدام براي مدّتي معيّن به سير خود ادامه مي‏دهند. اوست كسي كه زمين را گسترانيد و در آن كوهها، و رودها نهاد، و از هرگونه ميوه‏اي در آن جفت جفت قرار داد، روز را به شب مي‏پوشاند، قطعاً در اين امور براي مردمي كه تفكّر مي‏كنند نشانه‏هايي وجود دارد، و در زمين قطعاتي است كنار هم، و باغهايي از انگور و كشتزارها و درختان خرما، چه از يك ريشه و چه از غير يك ريشه كه با يك آب سيراب مي‏گردند، و با اين همه برخي از آن‏ها را در ميوه ـ از حيث مزه و نوع و كيفيت ـ بر برخي ديگر برتري مي‏دهيم بي‏گمان در اين امر نيز براي مردمي كه تعقل مي‏كنند دلايل روشني است.
امّا اگر قرآن در جايي مي‏فرمايد: «حجّتهم داحضة» دليلشان شكسته و باطل و مخدوش است، نخست دليل آنان را ذكر كرده و سپس مي‏فرمايد باطل است، زيرا بت پرستان، بت پرستي خود را توجيه مي‏كردند كه اگر خدا مي‏خواست نه ما و نه پدرانمان شرك نمي‏آورديم و چيزي را خود سرانه تحريم نمي‏كرديم.(20) قرآن نيز مي‏فرمايد اين گونه استدلال و احتجاج‏ها باطل است «حجّتهم داحضة» زيرا اين گونه احتجاج خلط بين اراده تكويني و تشريعي است، خداوند تكويناً قادر است جلوي آنان را بگيرد ولي تشريعاً آزادند و هر كاري مي‏توانند انجام دهند.
اصل نبوّت را مي‏توان هم از دليل‏هاي برون ديني و هم از دليل‏هاي درون ديني اثبات كرد، ليكن در انقطاع وحي ما دليلي عقلي بر ضرورت انقطاع خاتميت نداريم، يعني عقل هيچ مانعي بر آمدن پيامبر ديگري نمي‏بيند، جز اين كه دليل‏هاي درون ديني ما را متقاعد به پذيرفتن خاتميّت مي‏كند،چنان كه بحث آن گذشت، ليكن شهود، عرفان و قلب مي‏تواند انقطاع نبوت را مشاهده كند. و اين راه اختصاصي به پيامبر ندارد بلكه اعم از پيامبر و امام معصوم است، نمونه آن مشاهده وحي توسط علي (عليه السلام) و تصديق پيامبر (ص) او راست كه يا علي من آنچه مي‏شنوم تو هم مي‏شنوي «انّك تسمع ما اسمع» بنابراين انقطاع نبوّت را عقل بشري بدان دست نمي‏يازد، بلكه از دانشي است كه اگر خداوند به پيامبر نياموخته بود حتّي خود وي هم بر آن آگاه نبود چنان كه قرآن فرمود: «وعلّمك مالم تكن تعلم»(21) بنابراين اگر پيامبر(ص) ادعا نكرده بود هيچ كس را بر اين راز امكان دستيابي نبود.
گفتني است انقطاع وحي بدان معني نيست كه آنچه دين آورد تا اين زمان صحيح و درست و مستحكم بود و پس از قطع وحي نسخ، فسخ، باطل، سراب و يا به ضد تبديل مي‏شود، نه زوالي از پيش خود مي‏گيرد و نه بواسطه شي‏ء ديگر از بين مي‏رود و به فرموده قرآن «لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه»(22) از پيش رو و از پشت سر باطل به سويش نمي‏آيد. همه دست آوردهاي آن تا آستانه قيامت پايدار خواهند بود، گر چه نبوّت از جنبه خبرگزاري قطع شود، و گرچه شريعت ومنهاجي جديد نمي‏آيد، بنابر اين اگر شريعت نبوي رخت بر بندد بايد انديشه بشري جايگزين آن شود كه سر از «أنا ربّكم الاعلي» و مانند آن بيرون مي‏آورد.
باري خاتميّت را از چند راه مي‏توان توجيه كرد:
الف) از راه علل فاعلي، وقتي قرآن مي‏فرمايد: «و إنّ الي ربّك المنتهي» (23) پايان كار به سوي پروردگار تو است، بدين معنا است كه شخص پيامبر تحت تربيت و ربوبيّت حقتعالي به آخرين درجات كمال بار يافته و به منتها درجه رسيدن او از آيه (فكان قاب قوسين او أدني) نيز فهميده مي‏شود، و در قوس نزول هم نخستين صادر است، بنابر اين «إنّا لله و إنّا اليه راجعون» بر قلب پيامبر نازل گشته و مصداق بارز آيه است، پس بالاتر از آن مقامي فرض ندارد و همتايي بر او فرض ندارد، در نتيجه دليلي بر آمدن پيامبر بعد و سخن جديد نيست.

ب) از راه علل قابلي، فرض اين است كه بهترين ميوه جهان طبيعت به عنوان پيامبر خاتم عرضه گشته، و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك افتخار دارند كه بهترين خلق اولين و آخرين را در دامن خود پروريده و جهان بشريت را از چنين نعمتي بهره‏مند ساخته‏اند.
ج) از راه علل غايي هم نياز بشر تأمين شده زيرا اراده حق كشف گرديده است اين اراده از طريق وحي، قرآن، سنّت، يعني توسّط خبر واحد، متواتر، اجماع، شهرت و عقل كشف شده و ديگر نيازي به شريعت جديد و اعزام رسل وانزال كتب نيست.

بر اين اساس مردم به حال خود رها نشده‏اند، ربوبيّت حقتعالي همچنان ادامه دارد، ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانين تازه فراهم آمده است.
بديهي است عقل از منابع دين است نه چيزي در برابر دين، پس دليل را به ديني و عقلي تقسيم كردن يك اشتباه بزرگ است، عقل از ابزار و كواشف دين و اراده خدا است، عقل است كه مي‏تواند بفهمد نقل و وحي چه گفته‏اند، توسّط عقل است كه آيات ارزيابي مي‏شوند ، و روايات را درهم آميخته و از آميزه آنها استنباطات و استخراجات صورت مي‏پذيرند، عقل به عنوان چراغ‏پر فروغ و قوي در خدمت دين است، از اين رو شريعت اسلام پايدار و ماندگار است آن‏سان كه دين پا بر جا است خاستگاه اين پايداري و پويايي، تداوم ربوبيّت حقتعالي است كه هر لحظه بشر را تدبير كرده و از بوستان و باغ او بري مي‏رسد، و تازه‏تر از تازه‏تري مي‏رسد.
2ـ ولايت پشتوانه نبوّت و امامت
نبوّت داراي پشتوانه‏اي به نام ولايت است، ولايت يك مقام باطني است كه از طريق بندگي و پيمودن راه قرب نوافل و فرايض، به اين مقام والا مي‏توان دست يافت، چنين گوهر گرانبهايي پشتوانه نبوّت است، و هر كس ديگر هم مي‏تواند ولي باشد يعني نبوّت را نداشته به ولايت برسد خواه مرد باشد يا زن، همچون صديقه كبري فاطمه زهراء(عليها السلام).
با قطع گرديدن نبوّت، مقام ولايت قطع نمي‏شود، بلكه در پيشوايان دين به خصوص، و در ديگر اولياء نيز هست، پيشوايان چون داراي امامت و ولايت اند پس از قطع وحي و ترسيم خطوط دين توسط پيامبر، همچنان به پاسداري، تفسير و شكوفايي آن آموزگاري مي‏كنند، حقايق دين،اصول اعتقادي، اخلاقي، اجتماعي، فقهي، پزشكي، نظامي و... را شكوفا مي‏سازند.
پس اين توهّم كه با رحلت پيامبر، بشر از ولايت تشريعي آزاد شد، سخن سنجيده‏اي نيست، بلكه جانشينان پيامبران و به ويژه جانشيني پيامبر اسلام (ص) همان كار پيامبري را ادامه مي‏دهند، پيامبر نيستند ولي از ناحيه ولايت كار پيامبرانه مي‏كنند، آيه‏اي كه مي‏فرمايد: «إنّما وليّكم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا الّذين يقيمون الصّلاة و يؤتون الزّكوة و هم راكعون»؛(24) وليّ شما تنها خدا و پيامبر اوست و كساني كه ايمان آورده‏اند، همان كساني كه نماز برپا مي‏دارند و در حال ركوع زكات مي‏دهند يعني ولايتي كه در الوهيت و نبوّت مطرح است در وجود شخص امام معصوم نيز وجود دارد، اين ولايت فوق ولايت معنوي، قرب نوافل و فرايض است، اين همان ولايت تشريعي است كه قطع نمي‏شود، از اين رو پيامبر در غدير خم بر همين معنا انگشت گذاشت و فرمود: «ألست أولي بكم من انفسكم» آيا من به شما از خود شما نزديكتر نيستم، همه گفتند: چرا، آن گاه فرمود «من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه» بنابر اين قضا، حكم، داوري‏ها تفسيرها از آيات و آنچه يك جامعه زنده و پويا بدان نيازمند تحت سرپرستي و ولايت علي (عليه السلام) است، سخن او سخن پيامبر و خداست، اگر جايي نياز به استدلال باشد، استدلال مي‏آورد، اگر نداشته باشد نمي‏آورد، هرچه را حلال دانست حلال و هرچه را حرام شمرد حرام است و اگر شرايط محيط با او همراه شد خلافت ظاهري را هم در دست مي‏گيرد، چنان كه فرمود: «لولا حضور الحاضر»؛(25) و از كيان دين و مملكت حفاظت كامل به عمل مي‏آورد و مسئوليت اجرايي و اداره جامعه را بر عهده مي‏گيرد، در اين صورت هر حكم و فرماني صادر كند بر مردم واجب است بپذيرند چونان فرمان خدا و رسول «ماكان لمؤمن ولا مؤمنةٍ اذا قضي الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم، و من يعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبيناً»(26)؛ هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏اش به كاري فرمان دهند، براي آنان در كارشان اختياري باشد، و هر كس خدا و فرستاده‏اش را نافرماني كند قطعاً دچار گمراهي آشكاري گرديده است. بنابراين اين كسي كه مي‏گويد «سلوني قبل ان تفقدوني» از من پرسش كنيد پيش از اين كه مرا نيابيد، من به راههاي آسمان آشناتر تا راههاي زمين هستم، با همان ولايت بضميمه آيه «النّبي اولي بالمؤمنين من انفسهم»(27)؛ پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزديكتر است، داراي همان ولايت تشريعي نبوي است و بعد از او ساير پيشوايان تا برسد به حضرت حجّة بن الحسن المهدي (عليه السلام) كه دين را از هر جهت شكوفا مي‏سازد و فرمانش واجب الاطاعة مي‏باشد. امّا اگر شرايط فراهم نيايد، دست وليّ دين بسته شود و حكم او مطاع نباشد به همان اندازه از وظيفه حفاظت و پاسداريش كاسته مي‏شود، بر خلاف پيامبر كه حتّي اگر هيچ كس همراه او نباشد نيز موظّف به ابلاغ و انذار است، «ما علي الرسول الاّ البلاغ» گرچه او را خليل وار به آتش سپارند، او بايد به جهاد در آويزد گرچه يكّه و تنها باشد. «فقاتل في سبيل الله لا تكلّف الاّ نفسك و حرّض المؤمنين عسي الله أن يكفّ بأس الّذين كفروا والله اشدّ بأساً و اشدّ تنكيلاً»(28)؛ اي پيامبر در راه خدا پيكار كن كه جز عهده دار شخص خود نيستي ولي مؤمنان را به مبارزه برانگيز، باشد كه خدا آسيب كساني كه كفر ورزيده‏اند باز دارد و خداست كه قدرتش بيشتر و كيفرش سخت‏تر است.
3ـ پويايي و تكامل
رشته حيات جوامع بشري تا وقتي امتداد داشته باشد به وحي و دست آوردهاي وحياني نيازمند است، انسان سرنوشت خود را به جهان طبيعت، زمان، گذشته و آينده پيوند ناگسستني زده و هر روز گامي به جلو و نگاهي به آينده دارد، و هر روز مي‏كوشد به سخني تازه، و رازي ناگشوده دست يازد، پس در عقايد، اخلاقيات، احكام و بهره‏گيري از طبيعت و دست آوردهاي آن به دانش نامتناهي نياز دارد، خداوند به وسيله پيامبر (ص) خطوط كلّي را از خارج تأمين كرده و نيز در درون بشر يك نيروي فوق العاده و شگفت به نام خرد قرار داده است، عقل شريعتي است در نهان انسان و وحي شريعتي است در برون، وقتي عقل و نقل به عنوان دو بال از ابزار دين‏شناسي قرار گيرند مي‏توانند زواياي احكام، اخلاق،عقايد، و ساير نيازمندي‏هاي بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمين كنند، گرچه تا قيامت (به فرض) حجّتي ظهور نكند و از پس پرده غيبت بيرون نيايد، عقل مصون از مغالطه(به بركت وحي) هر روز شكوفاتر مي‏شود و اسباب «ليثيراوالهم دفائن العقول»(29) پيداتر و به مبادي تصوّري و تصديقي تازه‏تري دست مي‏يابد،در نتيجه فقه، اصول، كلام، عرفان و فلسفه بارزتر و كاملتر مي‏گردند، در تاريخ و سنّت جهان بيني و رياضي سخنان تازه‏و تازه‏اي پيدا مي‏شود.
روش‏ها هم روشمندتر، متدها شكوفاتر، شكل‏ها زيباتر و متقن‏تر مي‏گردند،چه بسا اصل يا اصولي بر فقه و قاعده يا قواعدي بر آن بيفزايند و پيام‏هاي تازه‏تري استخراج كنند، با تأمّل در آيات قرآن و روايات (به عنوان دو منبع غير متناهي) ممكن است مطالب جديدي استنباط شود، فقه و اصول، فلسفه و كلام و تفسير هزار سال پيش براي امروز ابتدايي شمرده شده، و قطعاً در هزار سال آينده بسي شكوفاتر مي‏گردند. انديشه‏هاي جديد به عرصه علم و فرهنگ راه مي‏يابند و روش زنده‏تري اختراع مي‏گردد، اين‏ها همه بايد در چشم انداز عقل و نقل معتبر قرار داشته باشند نه در چنبره «قياس و استحسان» كه برخاسته از انديشه «حسبنا كتاب الله» است.
از سوي ديگر براهين نقلي كه از قرآن و سنّت به دست مي‏آيند، همچنين تقرير و فعل معصومان موجب تكامل دين هستند، عقل نيز در كنار اين‏ها قرار دارد نه در برابرشان، بسياري از مسايل اصول فقه از عقل تنها و يا عقل و نقل برگرفته مي‏شوند، هرچه واجب و يا حرام باشد مقدّمه آن نيز به حكم عقل واجب و يا حرام است، عقل در حوزه مديريت و اجرائيات نيز نقش كليدي دارد، در وضع مقررات و اداره كشور كه مثلاً اقتصادش برپايه‏هاي كشاورزي باشد يا دام پروري، يا صنعت و معدن و يا نفت؟ و اگر بر اساس كشاورزي تنظيم شود بررسي خاك، آب، سدّ، كوه و قوانين لازم، كانال كشي همه توسط حكم عقل صورت مي‏پذيرد كه يا واجب است و يا مقدّمه واجب و....
متد و روش عقل و قواعد عقلي، هم ما را به محتوا فرا مي‏خواند هم به شكل، هم به فقه آشنا مي‏گرداند هم به قواعد و اصول آن. بنابر اين در جميع علوم و روش‏ها عقل در كنار نقل و به عنوان چراغ فروزاني است كه دانش‏هاي گوناگون اعم از ديني و غير ديني را در خدمت دين مي‏داند، عقل جنبه پويندگي و بالندگي دارد كه اگر نبوّت ختم شد كنار ولايت، روايت وحي و قرآن باشد. فقه، اصول و فلسفه و عرفان را جلو ببرد، روش جديد القاء كند، به ارزيابي مجدّد انديشه گذشتگان بپردازد و از آن‏ها ره توشه تازه برگيرد، از اندوخته‏هاي پيشينيان تجربه بياموزد و تئوري جديد ارائه كند، به اختراع و كشف جديد بپردازد، بر متون فقه، اصول، حكمت، كلام و عرفان و رياضيات بيفزايد، زوايد آنها را پالايش دهد و غذاي جديد جهت فربهي خردها عرضه كند.
بنابر اين روش اجتهاد در همه علوم حاكم است و دست‏افزار و پاچيله آن عقل است و عقل به عنوان «حجّة الله» در درون انسان همراه قرآن و عترت و ولايت است. اين بدان معنا نيست كه يك رساله عمليه به جميع نيازهاي بشر تا روز قيامت پاسخ مثبت مي‏دهد، بلكه دانشمندان جديد مي‏آيند و كار جديد مي‏كنند.





چكيده پايان نامه

انجام پایان نامه

برای دیدن ادامه مطلب از لینک زیر استفاده نمایید

سفارش پایان نامه