انجام پایان نامه

درخواست همکاری انجام پایان نامه  بانک مقالات رایگان انجام پایان نامه

سفارش پایان نامه

|

انجام پایان نامه ارشد

 پایان نامه 

سفارش پایان نامه|چيستي تقدس در نقاشي



فهرست مطالب
عنوان    صفحه
مقدمه    
بخش اول : تقدس
فصل 1 : تعريف تقدس وروحانيت در هنر    
فصل 2: تقدس در هنر    
بخش دوم : تقدس هنر
فصل 1: تعریف هنر   
فصل 2 : انسان و بيان احساسات مقدس در هنر    
فصل 3: شناخت معنوي هنر    
فصل 4: تبار شناسي هنر مقدس    
فصل 5: دين و هنر معنوي    
فصل 6: نمونه اي از سبك شناختي    
بخش سوم : تقدس در نقاشي
فصل 1: تقدس نقاشي    
فصل 2: معناي تقدس در نقاشي و چند نمونه آمار    
فصل 3: تقدس رنگ در نقاشي    
 
بخش چهارم: الحاقات
-    نتیجه گیری
-    فهرست منابع و ماخذ
-    فهرست تصاویر
-    منابع اینترنتی
-    واژگان فارسی
-    واژگان لاتین
-    گزارش کار عملی
 
مقدمه
تلقي ما از « واقعيت » آن چيزي است كه در اطرفمان مي گذرد بي آنكه ما بعنوان نيروئي كارساز در شكل دادن آن مشاركت كنيم مثلا گردش زمين به دور خورشيد از ديدگاه ما واقعيتي مسلم و بديعي است چرا كه بوسيله اراده طبيعت صورت مي گيرد . 
« نيروي استقلال آدمي در مواجهه با « واقعيت » اغلب مقهور روابط زنجيره اي علت و معلولي
مي شود و در نهايت راهي جز قبول آن به عنوان « واقعيت » اول (First Real) يا « بازتاب فيزيكي » هستي ندارد . اما اين يك روي سكه است .آدمي آميخته از دو جهان عظيم و پرانرژي است
« واقعيت » به ما مي گويد كه زمين به دور خويش وبه دور خورشيد ميگردد اما « واقعيت برتر» اين پديده را به مثابه يك سوال هستي شناسانه فلسفي مطرح مي كند .
«آدمي موجود غريبي است كه هر اينه در وجود خود مداقه كندبيشتر به اين نكته پي مي برد كه « نشاني از خداوند را بر دوش مي كشد » در طول تاريخ از ظهور بشرتاكنون همواره ميلي براي كاوش رازهاي جهان با انسان همراه بوده است و در اين راه آنچه به آدمي نيرو مي داده تاسير تكامل عقلاني خويش را بپيمايد اعتماد قلبي او به امكان وجود جهاني آرماني و مطلوب و لو در ذهنش بوده است .
تمامي سعي بشر براي ارتقاء وضعيت نابسامان خود در مقابل اضمحلال (آنتروپي) طبيعي موقعيتش در جهان توسل به قدرت پيچيده و عظيمي است كه در هر لحظه به دنبال رهيافت تازه اي براي كسب ايده آل ترين شرايط جهت تثبيت « هستي » او در جهان بوده است . اين هستي شامل همه نيازهاي بيولوژيكي و غير آن نظير وسوسه « كشف جهان ديگر » يا « پرسشهايي درباره ماهيت روح»  نيز مي شود .
اين نياز كه جزء ذات آدمي است در فلسفه خلقت آدم بينهايت عميق و دقيق تشريح شده و اين آدمي كه همه چيز داشته ، اشباع شده هيچ نيازي  ودردي را احساس نمي كرد و همه لذتها و همه نعمتها در دسترسش بوده ، گفتند از آن ميوه نخور اما به فريب شيطان تحريف شد و رفت و آن ميوه را خورد و اولين انعكاسي كه در او پيدا شده كاملا معلوم است كه ان درخت چيست و بيخود مفسرين اسرائيلي و اسلامي مي كوشند كه نوع آن را تعيين كنند كه انگور بوده يا گندم بوده يا چيزي ديگر . اين معلوم است كه در قرآن مي گويد بعد از آن كه ميوه را خورد خدا به سراغشان آمد ديد نيستند صدايشان زد ديد نمي ايند ، گفتند ما از عرياني خود شرم داريم . خدا فهميد از ان درخت خورده اند يعني قبلا عرياني خودشان را زشتي خودشان را ، وقاحت خودشان را ، وضع خودشان را كه چگونه هستند ، حس نمي كردند . وبراي همين خوشبخت بودند و براي همين توي بهشت بودند . اين ميوه ، راست و صريح در تواره ميوه بينايي و ميوه اگاهي اعلام شده است و به همين صراحت هم در قرآن است و كاملا از متن هم پيدا است كه اين ميوه ممنوع تا از حلقوم اين آدم فرورفت بهشت در چشمش و در احساسش جهان خاكي پراز رنج ، صغير و كم و كمتر از انسان و كمتر از نياز انسان شد . اين معني سقوط و هبوط است ، بهشت عدن در روي زمين بوده است و همين زمين است و مي بينيم الان و هميشه مي بينيم كه انسانها به ميزاني كه  از آن ميوه (آگاهي ) بيشتر خورده اند خود را در زمين  در تنگناي بيشتر و با احساس كمبود بيشتر و به رنج بيشتر زيستن را و زندگي را حس مي كنند و به ميزاني كه كمتر خورده اند آرامش را بيشتر دارند و از لذتها بيشتر لذت مي برند واشباع مي شوند و نيازهايشان زود با قرعه كشي بانك عمران رفع
مي شود . آن نياز بوده است كه اگر « همه » بودن وهمه « وجود » در اختيار گرسنگي و عطش اين روح قرار بگيرد باز احساس گرسنگي مي كند يكي از اقوام ما مريض شده بود مي گفت كه من نشست كردم . گفتم چرا ؟ شش ماه استخدام شده بود و حقوقش ماهي 178 تومان يكجا آمده بود و همسايه ها اقوام ، او را چشم كرده بودند وكسي كه اين احساس را دارد چقدر دنيا را پر مي بيند و تا چه حد همه نيازهايش بر آورد ه است واين است كه مي گويند در بهشت با يك صلوات هر چه را بخواهد در دست او قرار مي گيرد . و از اين ساده‌تر مي شود . و حرف ازاين راست تر هست . حالا اين ادمي كه اين ميوه را خورد و اين ميوه يكبار خورده نشد و انسان همواره در حال خوردن آن ميوه مي باشد .چرا ممنوع ؟ زيرا از آن راحتي و اشباع و آسودگي و رفاه و خوشي آدم مي افتد و بعد در دنيا كمبود احساس مي كند . و ديوارهاي هستي را برروي روحش تنگ حس مي كند ورنج مي برد . و جهان و اين ماده به مقداري ندارد كه اورا براي هميشه راضي نگهدارد . هميشه در حال رفتن در حال جستجو و تلاش و در حال و كار و انتظار است ، سير نمي شود و هر كس از آن ميوه مي خورد  و به خود آگاهي بيشتر مي رسد نياز بيشتر احساس مي كند و عصيان يعني اين . چه كسي عصيان مي كند ؟ خود آگاه عصيان مي كند . عصيان در مقابل اراده خداوند . اراده خداوند چيه ؟ اراده خداوند قوانيني است كه در تاريخ وجود دارد . اراده خداوند قوانيني است كه در طبيعت وجود دارد . اراده خداوند قوانيني است كه در قبيله و جامعه و اجتماع انساني وجود دارد . قوانيني است كه در فيزيولوژي و اندان من بعنوان يك بشر بعنوان يك موجود زنده در اين جهان وجود دارد . پس اراده خداوند كه به ما مي گويد كه از آن ميوه نخور ، يعني اين چهار محيط و چهار جبر و چهار زنجيري كه مي گويد در جو بماند . به بينائي و خود آگاهي
مي رسد كه از جبر طبيعت و از جبر تاريخ و از جبر جامعه و جبر خويشتن رها شدم و همانست كه هگل مي گويد . اراده مطلق ، آزاد از بند نخستين بي نهايت ابتدا و همين حرف هگل است كه عرفان ما بوده و همان حرف هگل است كه مذهب ما مي گويد كه ما به سوي خدا باز مي گرديم . و همين حرف است كه مي گويد در مذهب ما انسان را به صورت خويش آفريديم و مي گويد من او را جانشين خويش در روي زمين ساختم يعني اين انسان ، در كوشش خودش در رها شدن از بند طبيعت و قوانيني كه طبيعت براي ساختمان او و در ساختمان او دخالت مي دهد و در آن حال انسان ديگر يك حيوان ويك گياه است و همچنين از زندان تاريخ نجات مي دهد ،آنطوري كه هيستوريسم مي گويد يعني هر كسي ساخته و پرداخته تاريخ خودش مي باشد .
تمايل انديشه آدمي براي آفرينش « واقعيت برتر » توسل به كشف و شهودي دروني است كه احساسي از « وصل »و  « ارتباط » با جهان هستي را به همراه دارد » 
در مواجهه با اين جهان راز آلودگي ادمي ناگزير از پذيرش مشيت خداوندي است .
و كلمات چه بسيار حقيرند
آنجا كه بايد
كرنش كرد ...
« يكي از توانمندترين ابزارهاي انديشگي بشر « ذهن » اوست . اين نبرد كه مثابه سرچشمه تمام آفرينش هاي انسان به شمار مي رود از استعدادهاي خاصي برخوردار است كه « انسان » را از انواع ديگر فراورده هاي طبيعت تمايز مي بخشد .
 اين استعداد ، توانايي آفريدن مفاهيمي است كه به صورت عيني (objective) در طبيعت يافت نمي شوند به بياني ديگر « ذهن » مي تواند آن جهاني را به انديشه انسان بياورد كه از « نظام» جهان بيروني و عيني تبعيت نمي كند . اين قابليت « آفرينش خلاقه » يا آفرينش هاي ثانوي
(Duaism Creative) موجب مي شود تا آدمي قادر شود جهان آرماني خويش را در دل طبيعت بر پا سازد ، معيارهاي عظيم و رياضي وار ، آثار هنر بديع و بي بديل ابزارهاي مدرن و پيشرفته و مهم تر از همه « باورهاي نوين » و خلاقانه ذهني كه معادل هاي مادي ندارند » 
انسان به كمك ذهن خويش مي تواند از وقايع جهان عيني و پيرامون خود برداشت هايي داشته باشد اما برداشت را نبايد به منزله ضبط يا تقليد و كپي انگاشت بلكه برداشت از جهان به معني تجزيه و تحليل و آفرينش دوباره آن در انديشه آدمي است بدين ترتيب انسان به كمك پديده هاي عالم كارگاه ذهن خود را فعال مي كند و به باورهاي دروني خويش تجسم مي بخشد .
تولد مفاهيم عددي و محاسبات پيچيده رياضي و هندسه و نيز تصاوير انتزاعي
( آبستره ) در نقاشي همگي محصول ذهن هستند .
محاسبات رياضي و مفاهيم عددي و هندسه و نظاير آن به علت قدمت و كهنسالي كه در ميان بشر دارند به عنوان اموري عادي و قرار دادهايي هميشگي پذيرفته شده اند و عموما كاربردي بودنشان آنها را از خطر بي توجهي و عدم اعتماد انسان مصون نگه داشته است و شايد هم آنقدر تكرار شده اند كه ديگر كسي خودش را براي درك و فهم عمقي و دروني آنها به زحمت نمي اندازد اما تصاوير آبستره نقاشي ، پس از حدود 1 قرن كه از پيدايش آنها مي گذرد هنوز مورد بي اعتمادي و عدم درك و توجه مخاطب قرار گرفته و گاهي عادلانه از سوي گروهي اتفاقي گذرا و بي ريشه و بي هدف به بياني حرفه اي تر نوعي هنر صرفا تزئيني قلمداد مي شوند .
هدف من جستجوي همين « ربط » بود و تلاشي براي پاسخگويي اولين سوالي كه مخاطب با ديدن اين آثار از خود مي پرسد ، همه « اين چيست » ؟ هايي كه بي جواب مانده اند و اينكه هنرمندان در اين بازيهاي رنگي به دنبال چه چيزهايي بودند و ارمغان سالها تلاش وتفكر آنان چه بود . اعتقاد به كلمه افرينش و مفهوم هرگز ، اثر يك ذهن جستجو گر و خلاق را بيهوده  نمي انگارد.
اما هنر عبارت است از : كوشش انسان براي برخوردار شدن از آنچه كه بايد باشد امانيست .  بنابراين انسان كه خودش را تنهامي يابد بوسيله هنر است كه مي خواهد براين زمين و اسمان و با آن اشيايي كه با او متجانس نيستند ، با او بيگانه هستند ، رنگ آشنايي و تفاهم بزند تا آنرا درك كند1 . بنابراين يك كار هنر اين است كه بعد از آنكه انسان با آگاهي انساني بيشتر گريز از طبيعت كرد و طبيعت را با خودش بيگانه ديد و خودش را در طبيعت غريب يافت به كمكش مي ايد تا احساس غربت در او تخفيف پيدا كند
 
چكيده
حقيقت بواسطه هنر ( نقاشي ) يافت می شود و تقدس بخشی از بیان هنر است که در اين تحقيق چكيده اي از تقدس ، هنر و نقاشي بررسي شده است .
در هر هنري مي توان تقدس را يافت و رابطه تقدس در هنر و تقدس در نقاشي مورد بحث این پژوهش است . هنر بدون حقيقت معنا ندارد و در طول تاريخ هنرمنداني بودند كه بعد از رسيدن به حقيقت هنر را يافتند.
اين تحقيق شامل يك مقدمه و سه فصل مي باشد مقدمه اين تحقيق در مورد روح آدمي و واقعيت انسان و نيروي استقلال آن صحبت شده .
و در فصل اول تقدس ، تعريف آن و تقدس درهنر را بررسي كرده ام كه ارتباط عقل و روح تقدس رامشخص مي كند و خلاصه اي ازمتافيزيك توضيح داده شده . فصل دوم تعريفي از هنر را داريم و سپس در مورد احساسات مقدس انسان و بيان آن است . معرفت معنوي هنر مورد بررسي است .
دين و هنر معنوي نيز توضيح داده شده و اين مبحث درمورد اين مي باشد كه چه نوع هنري تقدس ناميده مي شود در واقع هر اثري كه عنوان ديني داشته باشد نمي توان گفت كه اين اثر تقدس دارد . و نمونه اي از آثار هنرمنداني چون : ال گر كو ، پير  و دلافرانچسكاويك اثر هنر اسپانيايي آمده . با  اين گونه نمونه هاي آثار بهتر مي توان تشخيص داد كه كدام نقاشي جزء هنر مقدس مي باشد .
فصل سوم اين تحقيق به نقاشي اختصاص داده شده كه تقدس در نقاشي مورد بررسي است و معناي تقدس در نقاشي تقدس رنگ در نقاشي و چندي از اثار تقدس دار چون پيكاسو ، پل كله ، كاندينسكي ، موندريان را مي توان ديد .


بخش اول

تقدس
 
فصل 1: تعريف تقدس و روحانيت در هنر
ابتدا عقل را مورد بررسي قرار مي‎دهيم و ارتباط عقل و وحي.
پنج صفت براي حقيقت عقل ذكر مي‎شود كه در اجسام مادي به چشم نمي خورد.
1-    چشم نمي تواند خود را ببيند در حالي كه عقل مي‎تواند ذات و صفات خود را مورد تعقل قرار دهد و در عين حال مي‎تواند به همين معرفت خود علم حاصل كند.
2-    براي چشم، ديدن اشيا بسيار دور يا بسيار نزديك بغايت دشوار است، در حالي كه عقل مي‎تواند در يك طرفة العين (به هم زدن چشم) همه عالم را تعقل كند.
3-    چشم نمي تواند اشيا كثيف و مظلم مادي را رويت كند در حالي كه براي عقل رسوخ در ذات هر چيزي ممكن است گويي همه چيز به قلمرو عقل تعلق دارد.
4-    چشم فقط مي‎تواند سطح بيروني اشيا را مشاهده كند اما عقل مي‎تواند به ماهيت و ذات دروني اشيا راه يابد.
5-    چشم نمي تواند اشيا نامتناهي را ببيند در حالي كه عقل مي‎تواند اشيا نامتناهي مثلاً اعداد نامتناهي را ادراك كند خلاصه آنكه از نظر غزالي اگر عقل از بند محسوسات و صور خيالي آزاد شود خطاناپذير است.
خلاصه عقل را به دو بخش كلي و جزئي تقسيم مي‌كنند و مولانا در دو بيت آن را توضيح داده:
عقل دو عقل است عقل مكسبي
        كه در آموزي تو در مكتب  حسبي

عقل ديگر بخشش يزدان بود
        چشمه آن در ميان جان بود

تقدس نوعي متافيزيك مي‎باشد.
متا  به معني (بعد) و يا فرا و فيزيك  به معني طبيعت يا سرشت است، بنابراين «متافيزيك» به معني بعد از طبيعت و آن لفظي است يوناني و اولين بار اين كلمه براي كتاب دوم ارسطو بكار رفته است، كتاب اول ارسطو مربوط به «فيزيك» بود و از اين جهت كتاب ديگر او «متافيزيك» يعني كتاب بعد از «فيزيك» ناميده شده است و چون ارسطو در اين كتاب از مسايل مربوط به خدا، آسمان و امور دروني روح و ذات صحبت كرده بود اين شد كه اين لفظ بعداً براي اين قبيل مسايل معمول گشت. مسايل فراسرشتي مخصوصاً در قرون وسطي منحصراً مربوط به مسايل آسماني و خدايي بود و بعداً دوره باز زايش و روشني افكار به اين طرف، مسائلي كه منحصراً در فلسفه مورد بحث قرار گرفت جزء مسايل فراسرشت محسوب گرديد،به عبارت ديگر مي‎توان گفت، پاسخ غالب مسايل فلسفي به عهده فراسرشت محول شده است پس مسايل فلسفي بدين ترتيب در زمرة مسايل فراسرشت مي‎باشد با اين تفاوت كه بعضي از مسايل فراسرشت خالص هميشه در پرتو فلسفه باقي خواهد ماند و از حدود مسايل علمي خارج خواهد بود. از قبيل مسايل مربوط به ذات و الهيات  و غيره … اين قبيل مسايل را كانت بكلي از حيطة فلسفي خارج كرده است و آنها را بعهده مسائل فراسرشت خالص واگذار مي نمايد، و بحث دربارة آنها را بي نتيجه مي شمارد و برخي ديگر را كه جنبه عملي مي‎تواند داشته باشد و به درد زندگي و سعادت انساني مي خورد كار فلسفه مي داند، اكنون با تمام اشكالاتي كه براي تعريف هنر وجود دارد سعي مي كنيم آنرا تعريف كنيم و بعد از قول فلاسفه و دانشمندان در تاييد نظرات خود شاهد بياوريم يعني آنچه را كه ما قبلا ادعا مي كنيم بعدا بوسيله آنها تاييد مي نماييم.
 
فصل 2: تقدس در هنر
هنگاميكه پيغمبر (ص) مكه را فتح كرد، نخست به ساحت مقدس آن قدم نهاد و سوار بر شتر طواف كعبه را بجا مي‎آورد. اعراب مشرك دور و بر كعبه را با كمربندي از سيصد و شصت بت كه هر يك به يك روز سال قمري اختصاص داشت، پوشانده بودند. حضرت پيغمبر در حالي كه اين بتها را با عصاي خود لمس مي كرد، يكي را پس از ديگري واژگون مي ساخت و در عين حال اين آيه قرآني را تلاوت مي فرمود: «بگو اي پيغمبر كه حق آمده و باطل نابود شده است، همانا باطل نابود شدني است» (سورة اسراء آيه 33) پس از آن كليد كعبه را به وي دادند و او وارد كعبه شد. ديوارهاي داخلي كعبه با نقاشي‌هايي كه يك هنرمند بيزانسي، به دستور متوليان مشرك كعبه، رسم كرده بود، تزيين يافته بود. آنها صحنه هائي از زندگي حضرت ابراهيم و برخي از آداب و رسوم مشركان را نشان مي داند. همچنين تصويري از حضرت مريم و فرزند او عيسي (ع) ديده مي شد. در حاليكه حضرت محمد اين شمايل حضرت مريم را با دو دست محكم نگه‌داشته بود، دستور داد تا همه پيكرهاي ديگر نابود شود. شمايل حضرت مريم بعداً در يكي از آتش سوزيهاي كعبه ويران شده و اين حكايت نمايشگر معنا و مفهوم آن چيزي است كه به غلط «شمايل شكني اسلامي» ناميده مي‎شود و بهتر است آن را عدم گرايش به شمايل نگاري بناميم. اگر كعبه قلب انسان باشد، بتهايي كه در آن هستند نمودار اميال و شهواتي است كه قلب را احاطه كرده اند و عايق و مانعي در راه خداوند هستند. منع و تحريم شمايل نگاري در اسلام به معني دقيق كلمه فقط در مورد تصوير ذات الهي صدق مي‌كند. بنابراين اسلام از اين جهت همان وجهه نظر شريعت موسي و يا بطور دقيق تر، توحيد ابراهيمي را كه اسلام خود را احيا كننده و مجدد آن مي‎داند دارد.
مقايسه وقوف اسلام نسبت به پيكره ها و تماثيل، با موقف كليساي ارتدكس يونان، آمرزنده است. چنانكه مي دانيم كليساي روم شرقي يك بحران شمايل شكني را پشت سر گذاشت و شايد در اين امر اسلام در آن بي تأثير نبود. كليسا مسلماً مجبور شد تا تعريف نقش تمثيل مقدس يا شمايل را از نو مورد مطالعه قرار دهد. هفتمين شوراي كليسا در تاييد پيروزي ستايشگران تصويرهاي مقدس، تصميم خود را با كلمات زير موجه ساخت:
«خداوند در ذات خويش وراي هر گونه توصيف و تصوير ممكن است ولي از آنجا كه كلمه الهي طبيعت انساني بخود گرفت و آنرا با آميختن با جمال الهي به صورت الهي خود باز گردانيد و با آن وحدت يافت، خداوند را مي‎توان و بايد از طريق صورت انساني عيسي مسيح ستايش كرد.»
اين گفتار چيزي بيش از بكار بردن عقيده تجسم و تجسد الهي نيست و نشان مي‎دهد كه تا چه حد اين نحوه تلقي از اشيا با وجهه نظر اسلام تفاوت دارد. با وجود اين هر دو نظرگاه از لحاظ قول به طبيعت الهي انسان وجه مشتركي دارد. براي قوم آريا مانند ايرانيان و نيز براي مغولان، صور ترسيمي، براي بيان هنر آن چنان طبيعي است كه نمي توانند آنها را ناديده بگيرند. ولي نكوهش هنرمنداني كه در صدد تقليد از آثار خالق هستند، با وجود اين به قوت خود باقي است زيرا هنر تمثيلي اسلامي هميشه از طبيعت گرايي پرهيز كرده است. علت اينكه نگارگري ايراني از
چشم اندازهايي كه در انسان توهم فضاي سه بعدي را ايجاد مي‌كند. استفاده نكرده و يا از ترسيم بدن انسان به صورت سايه روشن اجتناب ورزيده است، صرفاً ساده لوحي و يا جهان نسبت به روش ها و وسايل بصري نبوده است. به همين نحو پيكر تراشي جانوران كه گاهي در عالم اسلام با آنها روبرو مي شويم هرگز از حدود نوعي سبك قراردادي تجاوز نكرده است و نتيجه كار آنرا نمي‌توان محتملاً با موجودات زنده و ذي روح اشتباه كرد.
ماحصل اين پرسش كه آيا هنر تصويري در اسلام ممنوع است يا جايز، اين است كه هنر تصويري مي‎تواند به خوبي در جهان بيني اسلامي تلفيق شود به شرط آنكه حدود صحيح خود را فراموش نكند ولي با وجود اين باز هم نقش پيراموني خواهد داشت و مستقيماً در اقتصاد معنوي اسلام سهمي ندارد. ولي عدم گرايش به شمايل نگاري در اسلام، دو جنبه دارد: از يك سو ضامن و مويد عظمت ازلي انساني است و وجود آدمي كه در صورت خداوند آفريده شده است نمي يابد مورد تقليد قرار گيرد، و همچنين يك اثر هنري كه ضرورتاً محدود و يك جانبه است، نبايد حق او را غصب كند. از سوي ديگر هيچ چيزي كه حتي به شيوه نسبي و گذرا بتواند به شكل نوعي «بت» درآيد، نبايد ميان انسان و حضور نامرئي خداوند عايق و مانعي ايجاد كند. در اسلام آنچه هر چيز ديگر را تحت الشعاع قرار مي دهد، شهادت «لااله الا الله» است.
تصوير شماره (1) نمونه نقاشي داخل كعبه است برشي كه از كعبه خورده نشان مي‎دهد كه نقاشي داخل خانه خدا در كدام قسمت قرار دارد.



بخش دوم


تقدس در هنر
 
فصل اول : تعريف هنر
كلمه ساده هنر  اين است كه بگوييم هنر كوششي است براي آفرينش صور لذتبخش اين صور حس زيبايي شناسانه ما را ارضا مي‌كند و حس زيبايي شناسانه وقتي راضي مي‎شود كه ما نوعي وحدت يا هماهنگي حاصل از روابط صوري در مدركات حسي دريافت كرده باشيم.
هر نظريه كلي در باب هنر بايد با اين فرض آغاز شود كه انسان در برابر شكل و سطح حجم اشيا كه حاضر بر حواس او باشند واكنش نشان مي دهد، و بعضي از آرايشها  در تناسب شكل و سطح و حجم اشيا منجر به احساس لذت مي شوند، در حالي كه نبودن آن آرايشها باعث بي اعتنايي يا حتي ناراحتي و اشمئزاز است. حس تشخيص روابط لذتبخش همان حس زيبايي است. حس مقابل آن حس زشتي است. البته امكان دارد كه پاره اي از مردم بر تناسباتي كه در جسميت اشيا هست آگاه نباشند. همان طور كه پاره اي از مردم كور رنگ هستند، پاره اي هم ممكن است نسبت به شكل و سطح و حجم كور باشند. اما همانگونه كه مردم كور رنگ نسبتاً نادرند، به انواع دلايلي مي‎توان باور داشت مردمي هم كه يكسره از ساير اوصاف بصري اشيا غافل باشند به همان اندازه كميابند.
زبان هنر درست زبان حال ما است.
كار هنر، به نوعي، ساخت و پرداخت جهان هاي ممكن محسوب مي شود، كه برخي در انديشه شكل مي گيرند و پذيرفته مي‎شوند و برخي در عمل تحقق مي يابند.
در عالم هنر چنين برخوردي با حقيقت خوب است اما كافي نيست. هنر راستين دو كاركرد ويژه دارد: يعني هم بايد تخيلي باشد و هم بياني. ديدگاهي كه در بالا ذكر شد تنها كاركرد اول را گسترش مي‎دهد. در حالي كه دومين كاركرد را از قلم مي اندازد. و بايد گفت كه اين ديدگاه به نحوي اولين كاركرد را گسترش مي‎دهد كه گويي از آغاز اصلا دومين كاركرد وجود نداشته است. تخيلي كه خود را با ساخت و پرداخت جهان‌هاي ممكن انباشته است هرگز نمي تواند در عين حال نوعي بيان احساسي را بيان مي‌كند امري ضروري است. همان احساس ضرورت بيان را ايجاب مي كند، زيرا تنها چيزي كه براي بيان وجود دارد همان احساس است.
اثر هنري كه در زمان معيني به وسيله هنرمند معيني خلق مي‎شود در واقع به اين خاطر نيست كه او مي توانسته چنين اثري را خلق كند بلكه از آن روست كه او مجبور به خلق اثر بوده است. اگر ما اين اثر هنري را تنها يكي از مجموعه آثار ممكن بدانيم (آثاري كه هنرمند مي توانسته خلق كند) به بيراهه رفته ايم. هنرمند آن اثر را در دورة معيني از زندگي اش خلق مي‌كند و نمي تواند در هيچ دوره ديگري دست به خلق آن اثر به خصوص بزند. چنين نيست كه آثار اين هنرمند مجموعه اي شد و هر يك به اثر ماقبل خود متكي بوده و در عين حال به اثر مابعد خود رهنمون شوند، اين خام ترين و سطحي ترين نگاه به تاريخ هنر است. هر اثر هنري در واقع بيان احساسي كه در مرحلة خاصي از زندگي هنرمند كمك مي‌كند تا در حالت احساس قرار بگيرد. اگر آنچه هنرمند در موقعيتي مي گويد، تنها چيزي باشد كه در آن موقعيت مي‎تواند بگويد، و اگر كنش مولدي كه به وجود آورندة چنين گفته اي است، به نوعي كنش آگاهانه محسوب شود و به طريق اولي، كنش انديشه، حاصل آن مي‎شود كه اين گفته، ضرورتاً كوششي است در جهت اظهار حقيقت، از آن جا كه چنين كاري، اثر هنري خوبي است، پس حقيقتي نيز هست. به عبارتي ارزش هنري و حقيقت آن يكي هستند.
واضح است كه صداقت احساسات آدمي نيز نوعي حقيقت است.
شاعري كه از زندگي امروز بيزار است و همين بيزاري را نيز در اثرش منعكس مي كند، هيچ تعهدي ندارد تا از فردا نيز بيزاري جويد اما اين عين حقيقت است كه امروز، زندگي او را منزجر كرده است. تقرب و انزجار او اي بسا نوعي احساس باشد، اما هر چه باشد، واقع اين است كه او آن را احساس مي‌كند. نفرت و انزجار داشتن از زندگي، شايد امري ظاهري باشد، اما ظهور اين امر ديگر واقعيت است. و شاعر در پاسخ به كساني كه مي گويند يك خانم نمي تواند هم پرهيزكاري تحسين انگيز باشد و هم به كاري نفرت انگيز و يا استدلال مي‌كنند كه جهان نمي تواند در آن واحد هم بهشت باشد و هم مشتي خاك، بگويد گويا شما منطق دان هاي خوبي هستيد ولي چيزي درباره خانم ها يا جهان نمي دانيد.
هنر نسبت به حقيقت بي تفاوت نيست، هنر ذاتاً تعقيب و پيگيري حقيقت است. اما حقيقتي كه هنر در پي آن است، حقيقت رابطه نيست، بلكه حقيقت امر منفرد است. حقايقي كه هنر كشف
مي كند، در واقع مفرداتي واحد و جامع اند كه از نقطه نظر عقلايي، درك و ايجاد رابطه ميان آنها بر عهدة خود است. هر يك از اين مفردات، خود تجربه اي است كه در آن هنوز تمايزي ميان آنچه به خودم مربوط مي‎شود و آنچه به جانم مربوط مي شود، ايجاد نشده است.
بدين سان هنر در تجربة ناب رواني موقعيتي را مي يابد كه به ضرورت و در ذات با آن سروكار دارد چنين به نظر مي رسد كه احساسات ذهني رواني تنها احساساتي هستند كه ارزش بيان هنري دارند.
اين سوال باقي مي ماند كه كدام احساسات هستند كه با بيان به مرحله آگاهي مي رسند و اين كه اثر هنري در واقع از عهدة بيان اين قبيل احساسات بر مي‎آيد يا نه.
اگر هر اثر هنري را كه مي پسنديم مورد بررسي قرار دهيم و دقت كنيم كه چه احساساتي را بيان مي‌كند متوجه مي شويم كه كم و بيش حاوي احساسات عقلاني نيز هستند. ولي اگر قدري بيانديشيم خواهيم ديد كه درآميختن احساسات عقلاني و غير عقلاني در يك اثر هنري امري اجتناب ناپذير است. زيرا هر احساسي براي بيان هنري يافتن ناگزير از آن است كه تبديل به ايده شود و توليد دوباره بيابد و اين ديگر چيزي كاملاً متمايز از يك تأثر سادة ابتدايي است. از آنجا كه حيات احساسي بشر در سطح عقلاني و آگاه تجربه به مراتب غني تر از سطح ذهني رواني صرف است پس طبيعي است كه موضوع عاطفي آثار هنري اغلب به سطوح غني تر تجربه تعلق دارد.
مثلاً رومئو و ژوليت موضوع يك نمايش واقع مي‎شوند اما نه به اين دليل كه آنها دو موجود زنده‌‌اند كه مجذوب يكديگرند شده اند، و نه به اين خاطر كه آنها دو موجود انساني اند كه چنين جذبه اي را تجربه مي‌كنند، علت اين كه آنها موضوع نمايش واقع شده اند اين است كه عشق آنها در موقعيت سياسي و اجتماعي پيچيده اي قرار گرفته و در بافت اين موقعيت تنيده شده است. احساسي كه شكسپير تجربه مي‌كند و در اين نمايش به بيان آن مي پردازد، ناشي از شور جنسي و يا ناشي از همدلي شكسپير با چنين شوري نيست، بلكه اين احساس از درك خردمندانة او برمي‌خيزد: شور و شوق انساني اي بسا كه موانع و شرايط سياسي و اجتماعي را پشت سر بگذارد. به همين سان «لير» نيز، از نظر شكسپير و از نظر ما، پيرمردي نيست كه رنج سرما و گرسنگي را تاب مي آورد، بلكه پدري است كه اين همه را از چشم دخترهايش مي بيند. تراژدي لير، جداي از ايدة خانواده وجود نمي داشت. احساساتي هستند كه از موقعيت سرچشمه مي گيرند، موقعيتي كه براي بارور كردن و بيان اين احساسات ناگزير از آن است كه به طريق عقلايي درك شود.
شاعر تجربه انساني را جرح و تعديل كرده و به قالب شعر درمي آورد يعني عناصر عقلايي را حذف مي‌كند و عناصر احساسي را حفظ مي نمايد آنگاه آنچه از اين ميانه باقي مي ماند را بيان مي كند، ليكن اين كار را با آميختن انديشه يا به عبارت بهتر ريختن انديشه در قالب احساس انجام مي‎دهد و بدين سان كه دانته فلسفة خود را با توجه به احساسش به قالب شعر در مي‎آورد.
نمي خواهم بگويم كه شعر ساختاري فلسفي دارد و چنين ساختاري را ارائه مي‎دهد. مردم اغلب فكر مي‌كنند كه يك نظام فلسفي يعني مجموعه اي از اصول و عقايد كه يك فيلسوف به مدد آنها كوشيده است تا كل تجربة خود را در قالب يك فرمول به خصوص درآورد. من به هيچ وجه به چنين اصول و عقايدي باور نداريم. من در آثار فلاسفه پيش از آنكه با اصول و عقايد مواجه شويم با اين امر برخورد داشته ام كه آنان سعي داشته اند تا بيانديشند .
شعرا نيز دانشمنداني هستند كه آراء خود را به قالب شعر مي ريزند، اين سؤال پيش مي‎آيد كه چگونه است كه بيان شاعرانة آنان با بيان فيلسوفانة فلاسفه فرق دارد؟ در واقع اين دو با هم فرقي ندارند، شاعر سخنش را به نظم ابراز مي‌كند و فيلسوف انديشه هايش را در قالب نثر ارائه مي‌نمايد.
مسئله اين است كه بايد به انديشيدن عادت كنيم. يك نويسنده آن اندازه با نوشتن سروكار دارد كه مي‎تواند، و در همين حد وي را اديب مي ناميم. به كسي نويسنده مي گوييم كه انديشه هاي معين و محدودي را بيان مي‌كند و آن قدر نگران نوشته هاي خود است كه تنها به وضوح آنها مي انديشد و نگراني ديگري ندارد. اگر آينده اي براي ادبيات در نظر بگيريم اين است كه ادبيات بايد زاينده و پويا باشد. چه دانشمند چه مورخ و چه فيلسوف بايد به مدرسه بروند و نوشتن را بياموزند. يك اديب هم بايد مانند يك دانشمند نوشتن بياموزد و بايد مانند آن دانشمند بتواند علايقش را بپروراند و از همه مهمتر ياد بگيرد كه به جاي نمايش دادن سبك، موضوع را بپروراند.
موضوع بدون سبك بربريت است و سبك بدون موضوع حكايت از ناشي گري دارد. در نهايت بايد بدانيم كه هنر آميزه اي است لذا اين هر دو: سبك و موضوع.
 
“هنر چيست؟” قاعده و قانون آن كدام است آن اساس چگونه بايد باشد تا هنر شمرده شود، و جزو زيباييها درآيد و اصولاً زيبائي خود چيست؟ كه در جائي هست و در جائي ديگر نيست و در هر حال چگونه با هنر مربوط مي‎شود و كساني كه كاري را اصولاً هنري تشخيص مي دهند و يا كار ديگري را رد مي‌كنند، اساس قضاوت آنها بر چه اصول و مبنايي استوار مي‎باشد؟ ولي تعريف و شناسايي هنر مانند رياضيات و بعضي علوم ديگر نيست كه اصول آن از ذهن برخاسته باشد تا بتوانيم آنرا ابتدا تعريف كنيم و بعداً آنرا به وجود آوريم، ضمناً اصول هنري و كارهاي وابسته بدان جزو چيزهائي نيست كه جنبة عيني داشته باشد كه بتوانيم به سادگي آنرا بشناسيم. به عبارت ديگر اصول آنرا ما ابتدا همچون رياضي وضع نمي كنيم تا بتوانيم بعداً مطابق اصول ذهني آنرا به وجود آوريم، بلكه مانند مذهب، تمدن، سياست و ساير نهادهاي اجتماعي جزو فرهنگ ملت ها است و تاريخ و قوانين مخصوص بخود دارد كه با جامعه به پيش مي رود و مشخصات اجتماعي خود را با خود حمل مي‌كند، و مي‎توان گفت بسياري از قوانين آن جنبة خود بخودي و مستقل دارد و اصول آنرا بدون آنكه وقوف يا تعهدي در كار باشد، خود وضع مي كند، يعني از خود تراوش مي كند، منتها اين ما هستيم كه بايد اين اصول را تفكيك و تبيين نمائيم.
اگر اساس هنر را هم مانند علوم وضعي خود ذهن وضع مي كرد، ديگر اختلافي بين هنرمندان نبود و جملگي مي بايستي از اصول واحدي پيروي كنند و ما يك انجمن تحقيقات هنري همچون ساير علوم، براي پيشرفت هنري داشتيم و چنين كاري غيرممكن است. زيرا هنر با احساس و تمايلات آميخته است و همين آميختگي علت وجودي آن است بنابراين بيشتر جنبه شخصي و خصوصي دارد و خود را به دست قوانين نمي سپارد. اصولاً زبان شايستگي كافي براي تعيين مطالب عاطفي، تجريدي، فراسرشت مطلق (و هنري) را ندارد و خود هنر است كه مي‎تواند اين نقيصه را جبران كند، چه اگر زبان بيان كننده خوبي بود شايد هنر اساساً وجود پيدا نمي كرد. از طرفي ديگر هنر با زمان پيش مي رود و احساسات و سليقه ها و تمايلات نيز در زمانهاي مختلف تفاوت مي‌كند. هر هنري محصول زمان خود است و ذوق، سليقه، افكار، معتقدات و مقتضيات زمان خود را به همراه خويش مي آورد، كه اگر آن هنر در زمان ديگري قرار گيرد بدون مفهوم يا كاملاً در معيارهاي ديگري قرار مي‎گيرد.
 
فصل دوم : انسان و بيان احساسات مقدس در هنر
“هنر استعدادي است مخصوص بعضي از نوابغ افراد بشر كه آنها مي‎توانند افكار خود كه از خود يا عالم خارج سرچشمه گرفته است، با كمال آزادي با احساسات خويش منطبق كنند و آنرا براي ديگران بطور مستقل و خلاق به نحوي مجسم سازند كه نمايندة شخصيت آنها باشد.”
“به عبارت ديگر انسان كوشش مي‌كند بوسيلة استعداد هنري خويش افكار معنوي و آسماني خود را كه از طرفي نامحدود و از طرفي ديگر غيرمحسوس مي باشد، با احساسات خويش ممزوج كند و آنرا به شكلي محدود و محسوس مبدل سازد. اين تعريف يا تفسير اخير بيشتر از افكار هگل ” “فيلسوف آلماني الهام گرفته شده است، زيرا او مي گفت: هنر در عالم اسلامي به وجود نيامده است زيرا آنها نتوانستند خدا را مجسم كنند ” ما از صحت و سقم اين مطلب مي گذريم و تعصب ملي يا مذهبي هم نمي خواهيم نشان دهيم و زمان حال را هم نمي خواهيم با زمان هگل بسنجيم بلكه منظور اين است كه قول او را تفسير كرده باشيم.
منظور از اين قول اين مي‎تواند باشد كه چون خدا امري كامل و موجودي نامتناهي مي‎باشد و چون مسلمانها نخواسته و يا نتوانستند آن مفهوم كلي را به شكلي محدود مجسم سازند، لذا هنر هم كه لازمه اش مجسم نمودن يك امر نامحدود است بين ملل مسلمان بوجود نيامده است، زيرا صفات خدايي جملگي جنبه كلي دارد و اگر هنرمندي سعي كند آن مفاهيم كلي را به شكلي محدود سازد با وجودي كه اين امر غيرممكن است و متناقض به نظر مي رسد ولي همين كوشش هنر بوجود
مي آيد، زيرا هنر چيزي جز اين امر نيست كه از شكل محدود، تصوري نامحدود، و مفهومي كلي حاصل آيد. و باز در تاييد همين مطلب هگل در صفحه 133 چنين مي گويد: «شكل در هنر يك چيز محدودي است كه يك محتوي نامحدود و غيرقابل اندازه گيري در بر دارد.» در تعريفي كه اول بيان شد اصطلاحات و كلمات بكار رفت كه بي مناسبت نيست، آنها يكي پس از ديگري تفسير شود، مثلاً هنر را به استعدادي مخصوص انسان تعريف كرديم، از كلمة استعداد منظور اين است كه تا حدودي اين قريحه طبيعي است و كسبي نمي باشد و تمام افراد بشر بطوريكه بعداً خواهد آمد نمي توانند هنرمند بشوند و استعداد آنرا داشته باشند. مخصوصاً هنر به معني اخص را تنها افراد بخصوصي دارند كه مي‎توانند روابط و رموز طبيعت و عالم را كشف كنند يا از آنها الهام بگيرند و يا با آنها رابطه اي داشته باشند، ارسطو روي اين كلمة استعداد بسيار تكيه مي كند، از طرفي ديگر اين استعداد هنري مخصوص انسان است كه مي‎توان در اينجا آنرا با عقل كاملاً مساوي شمرد و بجاي اينكه انسان را حيوان ناطق يا عاقل تعريف كنند، مي‎توانند او را حيواني هنرمند بخوانند، زيرا هنر نيز همچون عقل حد فاصل بين انسان و حيوان مي‎باشد. اما كلمه «افكار» كه در اين تعريف آمده است، چيزي است كه هنر بايد همواره شامل ايده و فكري باشد و مطالبي براي بيان كردن داشته باشد، و اگر كساني مخصوصاً بعضي از شيوه هاي جديد، بي فكري را در هنر تشويق
مي نمايد، اين امر يكي از آفات بزرگ هنر به حساب مي‎آيد فعلاً اين مسأله از حدود بحث ما خارج است و روي اين امر از جهت ديگري بايد قضاوت شود، نه از نظر هنر عالي و پديده هاي هنري كه مخصوص نوابغ است. ولي اين افكار دو منبع مي‎تواند داشته باشد. يكي خود شخص و ديگري عالم خارج. نوع اول را كانت بيشتر مدعي است و معتقد است كه انسان نوع افكاري دارد كه مخصوص بخود او مي باشد، آن خودي را كه كانت در نظر گرفته است، بيشتر خود به معني اعم است، ولي ما در اين مورد مي توانيم خود به معني اخص را از آن نتيجه بگيريم، و افكاري از انسان بيابيم كه اصول آن ساخته خود ذهن باشد مانند بعضي از ابداعات ذهني. اگر محتواي مهم  محصولي از عالم خارج نباشد، مخصوص خود هنرمند است اما نوع دوم افكار كه از خارج كسب مي‎شود شكي در آن مورد، و وجود اين قبيل افكار نمي توان داشت. فقط بايد متوجه بود كه آن افكار عين عالم خارج نباشد، چه بطوريكه كانت آن آزادي را منبعث از عقل (خرد ناب) مي داند و هر چيز يا عملي كه تحت فرمان خرد ناب انجام شود.
اما اصطلاح كلمه احساسات در هنر: جزو چيزهائي است كه اولاً باعث بوجود آمدن هنر مي‎شود و محرك هنرمندان در خلق آثار هنري مي‎باشد و ثانياً احساسات جزو چيزهائي است كه شخصيت و استقلال به هنر مي دهد، زيرا يك امر فكري، ممكن است بين تمام اشخاص مختلف يكسان باشد، ولي آنچه كار يكي از ديگري مجزا مي‌كند و آنها را از هم ممتاز مي سازد، همانا وجود احساسات شخصي است كه در اشخاص مختلف بطور گوناگون ظاهر مي‎شود و اگر اشخاص را اصولاً احساساتي در ميان نبود و تنها وجود عقل و فكر و كميت ها (كه قابل اندازه گيري است و بين افراد بشر يكسان تجلي مي‌كند) بود، بايستي اگر چيزي به نظر فردي برسد ساير افراد هم درباره آن همانگونه قضاوت كنند كه ديگري، و اختلافي بين قضاوت افراد نباشد، همچنانكه مثلاً افراد دربارة مثلث و مساحت آن قضاوت مي‌كنند و جملگي آنرا مثلث مي شناسند و آنرا يكسان محاسبه مي‌كنند و اختلافي بين تشخيص افراد مختلف نمي باشد، چه اشخاصي درباره موضوعات علمي و فهميدني پس از آنكه اصلي را فهميدند و دانستند همگي يكسان و يكنواخت آن اصل را درك
مي كنند، تنها در مورد احساس و سليقه است كه كاملاً اين امر جنبه شخصي دارد و مشخص هر يك از افراد مي‎باشد، و هر كس امر واحدي را به نحوي ديگر مي پسندد و آنرا به صورت وجود احساس چيزي خشك و بي روح است. امور علمي خشك است و كششي ندارد و شخص را هم جلب نمي كند و اگر افكاري در هنر نباشد هنر چيزي كاملاً سطحي و محدود جلوه مي‌كند مانند عكاسي. مثلاً آن افكار در هنر مي‎تواند اينگونه باشد، ايده اي دربارة آزادي، عشق، حقيقت، فداكاري، عدالت، زيبائي، انتقام، خشم، ترس، ياس و غيره … كه هر يك از اينها از طرفي معنوي است، يعني قابل رؤيت نيست و از طرفي ديگر نامحدود مي باشد، براي اينكه هيچكدام حد معيني ندارد و كمال آنها در نامحدود بودن آنهاست. اگر هنرمندي سعي كند اين افكار را كه قلم و زبان عاجز از تفسير و تشريح آنها مي‎باشد براي ديگران آشكار سازد كار هنري انجام داده است. آن تجسم و بيان ممكن است به شكل نقاشي، مجسمه سازي، موسيقي، شعر، ماجرا يا نمايش  يا چيزي ديگر مي‎باشد، كه در تمام اينها شخص هنرمند سعي مي‌كند افكار و احساسات خود را كه غير محسوس و نامتناهي است، به شكلي محسوس تبديل نمايد و به نحوي آنها را مجسم سازد كه كار و كار هنري محسوب گردد، چه هر يك از تقسيمات هنري مطلب جديدي را بيان مي‌كند كه قبلا براي ما معلوم و محسوس نبود و يا لااقل بدان صورتي كه هنرمند آنرا بيان داشته خلاصه نشده و به آهنگي تبديل نگشته است.
هنر در جامعه ما آن چنان منحرف و تباه شده كه نه تنها شد كه نه تنها هنر بد هنر خوب بشمار
مي رود، بلكه حتي ادراك اينكه هنر واقعاً چيست از دست رفته است. بنابراين، براي اينكه بشود دربارة هنر جامعة ما سخن گفت، نخست بايد ميان هنر و هنر جعلي فرق گذاشت. يگانه نشانه شبهه ناپذيري كه هنر واقعي را از هنر جعلي ممتاز مي كند، مسري بودن هنر است. اگر كسي بدون فشار و كوشش و بدون تغيير نظرگاه پس از خواندن يا شنيدن يا ديدن كار كسي ديگر، در روان خويش حالتي احساس كند كه بين او و آن كسي، يا هر كس ديگري كه تحت تأثير آن كار «هنري» واقع شده است، نوعي يگانگي پديد بياورد، آن شي و يا موضوعي كه باعث آن حالت بوده، كار هنري است. كار هر قدر هم شاعرانه يا واقع بينانه يا چشمگير يا جالب خاطر باشد،‌ كار هنري نيست مگر باعث آن احساس بهجت و اتحاد روحي با يكديگر (يعني پديد آورنده) شود و همچنين با كسان ديگري كه (احساس ذكر شده) به آنان سرايت كرده است.
البته اين نشانه، چيزي دروني است، و هستند كساني كه چون فراموش كرده اند كه هنر واقعي چگونه عمل مي‌كند، توقع ديگري از هنر دارند (و در جامعه ما اكثريت بزرگ مردم در اين حالتند) اينگونه كسان احتمالاً تفريح و هيجان ناشي از هنر جعلي را با احساسي كه از شناخت زيبايي دست مي دهد، اشتباه مي گيرند. اما اگر چه محال است اين افراد را از فريب خوردگي درآورد (همانطور كه محال است فرد مبتلا به كوررنگي را متقاعد كرد كه رنگ سبز، رنگ سرخ نيست)، با وجود اين، نزد كساني كه شم هنريشان منحرف و تباه نشده و از رشد طبيعي و موزون بازنمانده است، نشانه اي كه گفتيم جاي چون و چرا ندارد و آشكارا احساس برخاسته از هنر را از هر احساس ديگري متمايز مي‌كند.

انجام پایان نامه

برای دیدن ادامه مطلب از لینک زیر استفاده نمایید

 

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

فهرست مطالب

عنوان..................................................................................................................... صفحه

مقدمه .....................................................................................................................

بخش اول : تقدس

فصل 1 : تعريف تقدس وروحانيت در هنر ................................................................

فصل 2: تقدس در هنر .............................................................................................

بخش دوم : تقدس هنر

فصل 1: تعریف هنر..................................................................................................

فصل 2 : انسان و بيان احساسات مقدس در هنر .........................................................

فصل 3: شناخت معنوي هنر .....................................................................................

فصل 4: تبار شناسي هنر مقدس ................................................................................

فصل 5: دين و هنر معنوي .......................................................................................

فصل 6: نمونه اي از سبك شناختي ............................................................................

بخش سوم : تقدس در نقاشي

فصل 1: تقدس نقاشي ..............................................................................................

فصل 2: معناي تقدس در نقاشي و چند نمونه آمار......................................................

فصل 3: تقدس رنگ در نقاشي .................................................................................


بخش چهارم: الحاقات

-        نتیجه گیری

-        فهرست منابع و ماخذ

-        فهرست تصاویر

-        منابع اینترنتی

-        واژگان فارسی

-        واژگان لاتین

-        گزارش کار عملی


مقدمه

تلقي ما از « واقعيت » آن چيزي است كه در اطرفمان ميگذرد بي آنكه ما بعنوان نيروئي كارساز در شكل دادن آن مشاركت كنيم مثلا گردش زمين به دور خورشيد از ديدگاه ما واقعيتي مسلم و بديعي است چرا كه بوسيله اراده طبيعت صورت مي گيرد .[1]

« نيروي استقلال آدمي در مواجهه با « واقعيت » اغلب مقهور روابط زنجيره اي علت و معلولي
مي شود و در نهايت راهي جز قبول آن به عنوان « واقعيت » اول (First Real) يا « بازتاب فيزيكي » هستي ندارد . اما اين يك روي سكه است .آدمي آميخته از دو جهان عظيم و پرانرژي است

« واقعيت » به ما مي گويد كه زمين به دور خويش وبه دور خورشيد ميگردد اما « واقعيت برتر» اين پديده را به مثابه يك سوال هستي شناسانه فلسفي مطرح مي كند .

«آدمي موجود غريبي است كه هر اينه در وجود خود مداقه كندبيشتر به اين نكته پي مي برد كه « نشاني از خداوند را بر دوش مي كشد » در طول تاريخ از ظهور بشرتاكنون همواره ميلي براي كاوش رازهاي جهان با انسان همراه بوده است و در اين راه آنچه به آدمي نيرو مي داده تاسير تكامل عقلاني خويش را بپيمايد اعتماد قلبي او به امكان وجود جهاني آرماني و مطلوب و لو در ذهنش بوده است .

تمامي سعي بشر براي ارتقاء وضعيت نابسامان خود در مقابل اضمحلال(آنتروپي)[2]طبيعي موقعيتش در جهان توسل به قدرت پيچيده و عظيمي است كه در هر لحظه به دنبال رهيافت تازه اي براي كسب ايده آل ترين شرايط جهت تثبيت « هستي » او در جهان بوده است . اين هستي شامل همه نيازهاي بيولوژيكي و غير آن نظير وسوسه « كشف جهان ديگر » يا « پرسشهايي درباره ماهيت روح» نيز مي شود .

اين نياز كه جزء ذات آدمي است در فلسفه خلقت آدم بينهايت عميق و دقيق تشريح شده و اين آدمي كه همه چيز داشته ، اشباع شده هيچ نيازي  ودردي را احساس نمي كرد و همه لذتها و همه نعمتها در دسترسش بوده ، گفتند از آن ميوه نخور اما به فريب شيطان تحريف شد و رفت و آن ميوه را خورد و اولين انعكاسي كه در او پيدا شده كاملا معلوم است كه ان درخت چيست و بيخود مفسرين اسرائيلي و اسلامي مي كوشند كه نوع آن را تعيين كنند كه انگور بوده يا گندم بوده يا چيزي ديگر . اين معلوم است كه در قرآن مي گويد بعد از آن كه ميوه را خورد خدا به سراغشان آمد ديد نيستند صدايشان زد ديد نمي ايند ، گفتند ما از عرياني خود شرم داريم . خدا فهميد از ان درخت خورده اند يعني قبلا عرياني خودشان را زشتي خودشان را ، وقاحت خودشان را ، وضع خودشان را كه چگونه هستند ، حس نمي كردند . وبراي همين خوشبخت بودند و براي همين توي بهشت بودند . اين ميوه ، راست و صريح در تواره ميوه بينايي و ميوه اگاهي اعلام شده است و به همين صراحت هم در قرآن است و كاملا از متن هم پيدا است كه اين ميوه ممنوع تا از حلقوم اين آدم فرورفت بهشت در چشمش و در احساسش جهان خاكي پراز رنج ، صغير و كم و كمتر از انسان و كمتر از نياز انسان شد . اين معني سقوط و هبوط است ، بهشت عدن در روي زمين بوده است و همين زمين است و مي بينيم الان و هميشه مي بينيم كه انسانها به ميزانيكه  از آن ميوه (آگاهي ) بيشتر خورده اند خود را در زمين  در تنگناي بيشتر و با احساس كمبود بيشتر و به رنج بيشتر زيستن را و زندگي را حس مي كنند و به ميزاني كه كمتر خورده اند آرامش را بيشتر دارند و از لذتها بيشتر لذت مي برند واشباع مي شوند و نيازهايشان زود با قرعه كشي بانك عمران رفع
مي شود . آن نياز بوده است كه اگر « همه » بودن وهمه « وجود » در اختيار گرسنگي و عطش اين روح قرار بگيرد باز احساس گرسنگي مي كند يكي از اقوام ما مريض شده بود مي گفت كه من نشست كردم . گفتم چرا ؟ شش ماه استخدام شده بود و حقوقش ماهي 178 تومان يكجا آمده بود و همسايه ها اقوام ، او را چشم كرده بودند وكسي كه اين احساس را دارد چقدر دنيا را پر مي بيند و تا چه حد همه نيازهايش بر آورد ه است واين است كه مي گويند در بهشت با يك صلوات هر چه را بخواهد در دست او قرار مي گيرد . و از اين سادهتر مي شود . و حرف ازاين راست تر هست . حالا اين ادمي كه اين ميوه را خورد و اين ميوه يكبار خورده نشد و انسان همواره در حال خوردن آن ميوه مي باشد .چرا ممنوع ؟ زيرا از آن راحتي و اشباع و آسودگي و رفاه و خوشي آدم مي افتد و بعد در دنيا كمبود احساس مي كند . و ديوارهاي هستي را برروي روحش تنگ حس مي كند ورنج مي برد . و جهان و اين ماده به مقداري ندارد كه اورا براي هميشه راضي نگهدارد . هميشه در حال رفتن در حال جستجو و تلاش و در حال و كار و انتظار است ، سير نمي شود و هر كس از آن ميوه مي خورد[3] و به خود آگاهي بيشتر مي رسد نياز بيشتر احساس مي كند و عصيان يعني اين . چه كسي عصيان مي كند ؟ خود آگاه عصيان مي كند . عصيان در مقابل اراده خداوند . اراده خداوند چيه ؟ اراده خداوند قوانيني است كه در تاريخ وجود دارد . اراده خداوند قوانيني است كه در طبيعت وجود دارد . اراده خداوند قوانيني است كه در قبيله و جامعه و اجتماع انساني وجود دارد . قوانيني است كه در فيزيولوژي و اندان من بعنوان يك بشر بعنوان يك موجود زنده در اين جهان وجود دارد . پس اراده خداوند كه به ما مي گويد كه از آن ميوه نخور ، يعني اين چهار محيط و چهار جبر و چهار زنجيري كه مي گويد در جو بماند . به بينائي و خود آگاهي
مي رسد كه از جبر طبيعت و از جبر تاريخ و از جبر جامعه و جبر خويشتن رها شدم و همانست كه هگل مي گويد . اراده مطلق ، آزاد از بند نخستين بي نهايت ابتدا و همين حرف هگل است كه عرفان ما بوده و همان حرف هگل است كه مذهب ما مي گويد كه ما به سوي خدا باز مي گرديم . و همين حرف است كه مي گويد در مذهب ما انسان را به صورت خويش آفريديم و مي گويد من او را جانشين خويش در روي زمين ساختم يعني اين انسان ، در كوشش خودش در رها شدن از بند طبيعت و قوانيني كه طبيعت براي ساختمان او و در ساختمان او دخالت مي دهد و در آن حال انسان ديگر يك حيوان ويك گياه است و همچنين از زندان تاريخ نجات مي دهد ،آنطوري كه هيستوريسم مي گويد يعني هر كسي ساخته و پرداخته تاريخ خودش مي باشد .

تمايل انديشه آدمي براي آفرينش « واقعيت برتر » توسل به كشف و شهودي دروني است كه احساسي از « وصل »و  « ارتباط » با جهان هستي را به همراه دارد »[4]

در مواجهه با اين جهان راز آلودگي ادمي ناگزير از پذيرش مشيت خداوندي است .

و كلمات چه بسيار حقيرند

آنجا كه بايد

كرنش كرد ...[5]

« يكي از توانمندترين ابزارهاي انديشگي بشر « ذهن » اوست . اين نبرد كه مثابه سرچشمه تمام آفرينش هاي انسان به شمار مي رود از استعدادهاي خاصي برخوردار است كه « انسان » را از انواع ديگر فراورده هاي طبيعت تمايز مي بخشد .

 اين استعداد ، توانايي آفريدن مفاهيمي است كه به صورت عيني (objective) در طبيعت يافت نمي شوند به بياني ديگر « ذهن » مي تواند آن جهاني را به انديشه انسان بياورد كه از « نظام» جهان بيروني و عيني تبعيت نمي كند . اين قابليت « آفرينش خلاقه » يا آفرينش هاي ثانوي
(Duaism Creative) موجب مي شود تا آدمي قادر شود جهان آرماني خويش را در دل طبيعت بر پا سازد ، معيارهاي عظيم و رياضي وار ، آثار هنر بديع و بي بديل ابزارهاي مدرن و پيشرفته و مهم تر از همه « باورهاي نوين » و خلاقانه ذهني كه معادل هاي مادي ندارند » [6]

انسان به كمك ذهن خويش مي تواند از وقايع جهان عيني و پيرامون خود برداشت هايي داشته باشد اما برداشت را نبايد به منزله ضبط يا تقليد و كپي انگاشت بلكه برداشت از جهان به معني تجزيه و تحليل و آفرينش دوباره آن در انديشه آدمي است بدين ترتيب انسان به كمك پديده هاي عالم كارگاه ذهن خود را فعال مي كند و به باورهاي دروني خويش تجسم مي بخشد .

تولد مفاهيم عددي و محاسبات پيچيده رياضي و هندسه و نيز تصاوير انتزاعي
( آبستره ) در نقاشي همگي محصول ذهن هستند .

محاسبات رياضي و مفاهيم عددي و هندسه و نظاير آن به علت قدمت و كهنسالي كه در ميان بشر دارند به عنوان اموري عادي و قرار دادهايي هميشگي پذيرفته شده اند و عموما كاربردي بودنشان آنها را از خطر بي توجهي و عدم اعتماد انسان مصون نگه داشته است و شايد هم آنقدر تكرار شده اند كه ديگر كسي خودش را براي درك و فهم عمقي و دروني آنها به زحمت نمي اندازد اما تصاوير آبستره نقاشي ، پس از حدود 1 قرن كه از پيدايش آنها مي گذرد هنوز مورد بي اعتمادي و عدم درك و توجه مخاطب قرار گرفته و گاهي عادلانه از سوي گروهي اتفاقي گذرا و بي ريشه و بي هدف به بياني حرفه اي تر نوعي هنر صرفا تزئيني قلمداد مي شوند .

هدف من جستجوي همين « ربط » بود و تلاشي براي پاسخگويي اولين سوالي كه مخاطب با ديدن اين آثار از خود مي پرسد ، همه « اين چيست » ؟ هايي كه بي جواب مانده اند و اينكه هنرمندان در اين بازيهاي رنگي به دنبال چه چيزهايي بودند و ارمغان سالها تلاش وتفكر آنان چه بود . اعتقاد به كلمه افرينش و مفهوم هرگز ، اثر يك ذهن جستجو گر و خلاق را بيهوده  نمي انگارد.

اما هنر عبارت است از : كوشش انسان براي برخوردار شدن از آنچه كه بايد باشد امانيست .[7] بنابراين انسان كه خودش را تنهامي يابد بوسيله هنر است كه مي خواهد براين زمين و اسمان و با آن اشيايي كه با او متجانس نيستند ، با او بيگانه هستند ، رنگ آشنايي و تفاهم بزند تا آنرا درك كند1 . بنابراين يك كار هنر اين است كه بعد از آنكه انسان با آگاهي انساني بيشتر گريز از طبيعت كردو طبيعت را با خودش بيگانه ديد و خودش را در طبيعت غريب يافت به كمكش مي ايد تا احساس غربت در او تخفيف پيدا كند


چكيده

حقيقت بواسطه هنر ( نقاشي ) يافت می شود و تقدسبخشی از بیان هنر است که در اين تحقيق چكيده اي از تقدس ، هنر و نقاشي بررسي شده است .

در هر هنري مي توان تقدس را يافت و رابطه تقدس در هنر و تقدس در نقاشي مورد بحث این پژوهش است .هنر بدون حقيقت معنا ندارد و در طول تاريخ هنرمنداني بودند كه بعد از رسيدن به حقيقت هنر را يافتند.

اين تحقيق شامل يك مقدمه و سه فصل مي باشدمقدمه اين تحقيق در مورد روح آدمي و واقعيت انسان و نيروي استقلال آن صحبت شده .

و در فصل اول تقدس ، تعريف آن و تقدس درهنر را بررسي كرده ام كه ارتباط عقل و روح تقدس رامشخص مي كند و خلاصه اي ازمتافيزيك توضيح داده شده .فصل دوم تعريفي از هنر را داريم و سپس در مورد احساسات مقدس انسان و بيان آن است . معرفت معنوي هنر مورد بررسي است .

دين و هنر معنوي نيز توضيح داده شده و اين مبحث درمورد اين مي باشد كه چه نوع هنري تقدس ناميده مي شود در واقع هر اثري كه عنوان ديني داشته باشد نمي توان گفت كه اين اثر تقدس دارد .و نمونه اي از آثار هنرمنداني چون : ال گر كو ، پير  و دلافرانچسكاويك اثر هنر اسپانيايي آمده .با  اين گونه نمونه هاي آثار بهتر مي توان تشخيص داد كه كدام نقاشي جزء هنر مقدس مي باشد .

فصل سوم اين تحقيق به نقاشي اختصاص داده شده كه تقدس در نقاشي مورد بررسي است و معناي تقدس در نقاشي تقدس رنگ در نقاشي و چندي از اثار تقدس دار چون پيكاسو ، پل كله ، كاندينسكي ، موندريان را مي توان ديد .

 

 

بخش اول

 

تقدس


فصل 1: تعريف تقدس و روحانيت در هنر

ابتدا عقل را مورد بررسي قرار ميدهيم و ارتباط عقل و وحي.[8]

پنج صفت براي حقيقت عقل ذكر ميشود كه در اجسام مادي به چشم نمي خورد.

1-    چشم نمي تواند خود را ببيند در حالي كه عقل ميتواند ذات و صفات خود را مورد تعقل قرار دهد و در عين حال ميتواند به همين معرفت خود علم حاصل كند.

2-    براي چشم، ديدن اشيا بسيار دور يا بسيار نزديك بغايت دشوار است، در حالي كه عقل ميتواند در يك طرفة العين (به هم زدن چشم) همه عالم را تعقل كند.

3-    چشم نمي تواند اشيا كثيف و مظلم مادي را رويت كند در حالي كه براي عقل رسوخ در ذات هر چيزي ممكن است گويي همه چيز به قلمرو عقل تعلق دارد.

4-    چشم فقط ميتواند سطح بيروني اشيا را مشاهده كند اما عقل ميتواند به ماهيت و ذات دروني اشيا راه يابد.

5-    چشم نمي تواند اشيا نامتناهي را ببيند در حالي كه عقل ميتواند اشيا نامتناهي مثلاً اعداد نامتناهي را ادراك كند خلاصه آنكه از نظر غزالي اگر عقل از بند محسوسات و صور خيالي آزاد شود خطاناپذير است.

خلاصه عقل را به دو بخش كلي و جزئي تقسيم مي‌كنند و مولانا در دو بيت آن را توضيح داده:

عقل دو عقل است عقل مكسبي

 

كه در آموزي تو در مكتب  حسبي

عقل ديگر بخشش يزدان بود

 

چشمه آن در ميان جان بود

تقدس نوعي متافيزيك ميباشد.

متا[9] به معني (بعد) و يا فرا و فيزيك[10] به معني طبيعت يا سرشت است، بنابراين «متافيزيك» به معني بعد از طبيعت و آن لفظي است يوناني و اولين بار اين كلمه براي كتاب دوم ارسطو بكار رفته است، كتاب اول ارسطو مربوط به «فيزيك» بود و از اين جهت كتاب ديگر او «متافيزيك» يعني كتاب بعد از «فيزيك» ناميده شده است و چون ارسطو در اين كتاب از مسايل مربوط به خدا، آسمان و امور دروني روح و ذات صحبت كرده بود اين شد كه اين لفظ بعداً براي اين قبيل مسايل معمول گشت. مسايل فراسرشتي مخصوصاً در قرون وسطي منحصراً مربوط به مسايل آسماني و خدايي بود و بعداً دوره باز زايش و روشني افكار به اين طرف، مسائلي كه منحصراً در فلسفه مورد بحث قرار گرفت جزء مسايل فراسرشت محسوب گرديد،به عبارت ديگر ميتوان گفت، پاسخ غالب مسايل فلسفي به عهده فراسرشت محول شده است پس مسايل فلسفي بدين ترتيب در زمرة مسايل فراسرشت ميباشد با اين تفاوت كه بعضي از مسايل فراسرشت خالص هميشه در پرتو فلسفه باقي خواهد ماند و از حدود مسايل علمي خارج خواهد بود. از قبيل مسايل مربوط به ذات و الهيات[11] و غيره اين قبيل مسايل را كانت بكلي از حيطة فلسفي خارج كرده است و آنها را بعهده مسائل فراسرشت خالص واگذار مي نمايد، و بحث دربارة آنها را بي نتيجه مي شمارد و برخي ديگر را كه جنبه عملي ميتواند داشته باشد و به درد زندگي و سعادت انساني مي خورد كار فلسفه مي داند، اكنون با تمام اشكالاتي كه براي تعريف هنر وجود دارد سعي مي كنيم آنرا تعريف كنيم و بعد از قول فلاسفه و دانشمندان در تاييد نظرات خود شاهد بياوريم يعني آنچه را كه ما قبلا ادعا مي كنيم بعدا بوسيله آنها تاييد مي نماييم.


فصل 2: تقدس در هنر

هنگاميكه پيغمبر (ص) مكه را فتح كرد، نخست به ساحت مقدس آن قدم نهاد و سوار بر شتر طواف كعبه را بجا ميآورد. اعراب مشرك دور و بر كعبه را با كمربندي از سيصد و شصت بت كه هر يك به يك روز سال قمري اختصاص داشت، پوشانده بودند. حضرت پيغمبر در حالي كه اين بتها را با عصاي خود لمس مي كرد، يكي را پس از ديگري واژگون مي ساخت و در عين حال اين آيه قرآني را تلاوت مي فرمود: «بگو اي پيغمبر كه حق آمده و باطل نابود شده است، همانا باطل نابود شدني است» (سورة اسراء آيه 33) پس از آن كليد كعبه را به وي دادند و او وارد كعبه شد. ديوارهاي داخلي كعبه با نقاشي‌هايي كه يك هنرمند بيزانسي، به دستور متوليان مشرك كعبه، رسم كرده بود، تزيين يافته بود. آنها صحنه هائي از زندگي حضرت ابراهيم و برخي از آداب و رسوم مشركان را نشان مي داند. همچنين تصويري از حضرت مريم و فرزند او عيسي (ع) ديده مي شد. در حاليكه حضرت محمد اين شمايل حضرت مريم را با دو دست محكم نگه‌داشته بود، دستور داد تا همه پيكرهاي ديگر نابود شود. شمايل حضرت مريم بعداً در يكي از آتش سوزيهاي كعبه ويران شده و اين حكايت نمايشگر معنا و مفهوم آن چيزي است كه به غلط «شمايل شكني اسلامي» ناميده ميشود و بهتر است آن را عدم گرايش به شمايل نگاري بناميم. اگر كعبه قلب انسان باشد، بتهايي كه در آن هستند نمودار اميال و شهواتي است كه قلب را احاطه كرده اند و عايق و مانعي در راه خداوند هستند. منع و تحريم شمايل نگاري در اسلام به معني دقيق كلمه فقط در مورد تصوير ذات الهي صدق مي‌كند. بنابراين اسلام از اين جهت همان وجهه نظر شريعت موسي و يا بطور دقيق تر، توحيد ابراهيمي را كه اسلام خود را احيا كننده و مجدد آن ميداند دارد.

مقايسه وقوف اسلام نسبت به پيكره ها و تماثيل، با موقف كليساي ارتدكس يونان، آمرزنده است. چنانكه مي دانيم كليساي روم شرقي يك بحران شمايل شكني را پشت سر گذاشت و شايد در اين امر اسلام در آن بي تأثير نبود. كليسا مسلماً مجبور شد تا تعريف نقش تمثيل مقدس يا شمايل را از نو مورد مطالعه قرار دهد. هفتمين شوراي كليسا در تاييد پيروزي ستايشگران تصويرهاي مقدس، تصميم خود را با كلمات زير موجه ساخت:

«خداوند در ذات خويش وراي هر گونه توصيف و تصوير ممكن است ولي از آنجا كه كلمه الهي طبيعت انساني بخود گرفت و آنرا با آميختن با جمال الهي به صورت الهي خود باز گردانيد و با آن وحدت يافت، خداوند را ميتوان و بايد از طريق صورت انساني عيسي مسيح ستايش كرد.»

اين گفتار چيزي بيش از بكار بردن عقيده تجسم و تجسد الهي نيست و نشان ميدهد كه تا چه حد اين نحوه تلقي از اشيا با وجهه نظر اسلام تفاوت دارد. با وجود اين هر دو نظرگاه از لحاظ قول به طبيعت الهي انسان وجه مشتركي دارد. براي قوم آريا مانند ايرانيان و نيز براي مغولان، صور ترسيمي، براي بيان هنر آن چنان طبيعي است كه نمي توانند آنها را ناديده بگيرند. ولي نكوهش هنرمنداني كه در صدد تقليد از آثار خالق هستند، با وجود اين به قوت خود باقي است زيرا هنر تمثيلي اسلامي هميشه از طبيعت گرايي پرهيز كرده است. علت اينكه نگارگري ايراني از
چشم اندازهايي كه در انسان توهم فضاي سه بعدي را ايجاد مي‌كند. استفاده نكرده و يا از ترسيم بدن انسان به صورت سايه روشن اجتناب ورزيده است، صرفاً ساده لوحي و يا جهان نسبت به روش ها و وسايل بصري نبوده است. به همين نحو پيكر تراشي جانوران كه گاهي در عالم اسلام با آنها روبرو مي شويم هرگز از حدود نوعي سبك قراردادي تجاوز نكرده است و نتيجه كار آنرا نمي‌توان محتملاً با موجودات زنده و ذي روح اشتباه كرد.

ماحصل اين پرسش كه آيا هنر تصويري در اسلام ممنوع است يا جايز، اين است كه هنر تصويري ميتواند به خوبي در جهان بيني اسلامي تلفيق شود به شرط آنكه حدود صحيح خود را فراموش نكند ولي با وجود اين باز هم نقش پيراموني خواهد داشت و مستقيماً در اقتصاد معنوي اسلام سهمي ندارد. ولي عدم گرايش به شمايل نگاري در اسلام، دو جنبه دارد: از يك سو ضامن و مويد عظمت ازلي انساني است و وجود آدمي كه در صورت خداوند آفريده شده است نمي يابد مورد تقليد قرار گيرد، و همچنين يك اثر هنري كه ضرورتاً محدود و يك جانبه است، نبايد حق او را غصب كند. از سوي ديگر هيچ چيزي كه حتي به شيوه نسبي و گذرا بتواند به شكل نوعي «بت» درآيد، نبايد ميان انسان و حضور نامرئي خداوند عايق و مانعي ايجاد كند. در اسلام آنچه هر چيز ديگر را تحت الشعاع قرار مي دهد، شهادت «لااله الا الله» است.

تصوير شماره (1) نمونه نقاشي داخل كعبه است برشي كه از كعبه خورده نشان ميدهد كه نقاشي داخل خانه خدا در كدام قسمت قرار دارد.[12]


 

 

 

بخش دوم

 

 

تقدس در هنر


فصل اول : تعريف هنر

كلمه ساده هنر[13] اين است كه بگوييم هنر كوششي است براي آفرينش صور لذتبخش اين صور حس زيبايي شناسانه ما را ارضا مي‌كند و حس زيبايي شناسانه وقتي راضي ميشود كه ما نوعي وحدت يا هماهنگي حاصل از روابط صوري در مدركات حسي دريافت كرده باشيم.

هر نظريه كلي در باب هنر بايد با اين فرض آغاز شود كه انسان در برابر شكل و سطح حجم اشيا كه حاضر بر حواس او باشند واكنش نشان مي دهد، و بعضي از آرايشها[14] در تناسب شكل و سطح و حجم اشيا منجر به احساس لذت مي شوند، در حالي كه نبودن آن آرايشها باعث بي اعتنايي يا حتي ناراحتي و اشمئزاز است. حس تشخيص روابط لذتبخش همان حس زيبايي است. حس مقابل آن حس زشتي است. البته امكان دارد كه پاره اي از مردم بر تناسباتي كه در جسميت اشيا هست آگاه نباشند. همان طور كه پاره اي از مردم كور رنگ هستند، پاره اي هم ممكن است نسبت به شكل و سطح و حجم كور باشند. اما همانگونه كه مردم كور رنگ نسبتاً نادرند، به انواع دلايلي ميتوان باور داشت مردمي هم كه يكسره از ساير اوصاف بصري اشيا غافل باشند به همان اندازه كميابند.

زبان هنر درست زبان حال ما است.

كار هنر، به نوعي، ساخت و پرداخت جهان هاي ممكن محسوب مي شود، كه برخي در انديشه شكل مي گيرند و پذيرفته ميشوند و برخي در عمل تحقق مي يابند.

در عالم هنر چنين برخوردي با حقيقت خوب است اما كافي نيست. هنر راستين دو كاركرد ويژه دارد: يعني هم بايد تخيلي باشد و هم بياني. ديدگاهي كه در بالا ذكر شد تنها كاركرد اول را گسترش ميدهد. در حالي كه دومين كاركرد را از قلم مي اندازد. و بايد گفت كه اين ديدگاه به نحوي اولين كاركرد را گسترش ميدهد كه گويي از آغاز اصلا دومين كاركرد وجود نداشته است. تخيلي كه خود را با ساخت و پرداخت جهان‌هاي ممكن انباشته است هرگز نمي تواند در عين حال نوعي بيان احساسي را بيان مي‌كند امري ضروري است. همان احساس ضرورت بيان را ايجاب مي كند، زيرا تنها چيزي كه براي بيان وجود دارد همان احساس است.

اثر هنري كه در زمان معيني به وسيله هنرمند معيني خلق ميشود در واقع به اين خاطر نيست كه او مي توانسته چنين اثري را خلق كند بلكه از آن روست كه او مجبور به خلق اثر بوده است. اگر ما اين اثر هنري را تنها يكي از مجموعه آثار ممكن بدانيم (آثاري كه هنرمند مي توانسته خلق كند) به بيراهه رفته ايم. هنرمند آن اثر را در دورة معيني از زندگي اش خلق مي‌كند و نمي تواند در هيچ دوره ديگري دست به خلق آن اثر به خصوص بزند. چنين نيست كه آثار اين هنرمند مجموعه اي شد و هر يك به اثر ماقبل خود متكي بوده و در عين حال به اثر مابعد خود رهنمون شوند، اين خام ترين و سطحي ترين نگاه به تاريخ هنر است. هر اثر هنري در واقع بيان احساسي كه در مرحلة خاصي از زندگي هنرمند كمك مي‌كند تا در حالت احساس قرار بگيرد. اگر آنچه هنرمند در موقعيتي مي گويد، تنها چيزي باشد كه در آن موقعيت ميتواند بگويد، و اگر كنش مولدي كه به وجود آورندة چنين گفته اي است، به نوعي كنش آگاهانه محسوب شود و به طريق اولي، كنش انديشه، حاصل آن ميشود كه اين گفته، ضرورتاً كوششي است در جهت اظهار حقيقت، از آن جا كه چنين كاري، اثر هنري خوبي است، پس حقيقتي نيز هست. به عبارتي ارزش هنري و حقيقت آن يكي هستند.

واضح است كه صداقت احساسات آدمي نيز نوعي حقيقت است.

شاعري كه از زندگي امروز بيزار است و همين بيزاري را نيز در اثرش منعكس مي كند، هيچ تعهدي ندارد تا از فردا نيز بيزاري جويد اما اين عين حقيقت است كه امروز، زندگي او را منزجر كرده است. تقرب و انزجار او اي بسا نوعي احساس باشد، اما هر چه باشد، واقع اين است كه او آن را احساس مي‌كند. نفرت و انزجار داشتن از زندگي، شايد امري ظاهري باشد، اما ظهور اين امر ديگر واقعيت است. و شاعر در پاسخ به كساني كه مي گويند يك خانم نمي تواند هم پرهيزكاري تحسين انگيز باشد و هم به كاري نفرت انگيز و يا استدلال مي‌كنند كه جهان نمي تواند در آن واحد هم بهشت باشد و هم مشتي خاك، بگويد گويا شما منطق دان هاي خوبي هستيد ولي چيزي درباره خانم ها يا جهان نمي دانيد.

هنر نسبت به حقيقت بي تفاوت نيست، هنر ذاتاً تعقيب و پيگيري حقيقت است. اما حقيقتي كه هنر در پي آن است، حقيقت رابطه نيست، بلكه حقيقت امر منفرد است. حقايقي كه هنر كشف
مي كند، در واقع مفرداتي واحد و جامع اند كه از نقطه نظر عقلايي، درك و ايجاد رابطه ميان آنها بر عهدة خود است. هر يك از اين مفردات، خود تجربه اي است كه در آن هنوز تمايزي ميان آنچه به خودم مربوط مي
شود و آنچه به جانم مربوط مي شود، ايجاد نشده است.

بدين سان هنر در تجربة ناب رواني موقعيتي را مي يابد كه به ضرورت و در ذات با آن سروكار دارد چنين به نظر مي رسد كه احساسات ذهني رواني تنها احساساتي هستند كه ارزش بيان هنري دارند.

اين سوال باقي مي ماند كه كدام احساسات هستند كه با بيان به مرحله آگاهي مي رسند و اين كه اثر هنري در واقع از عهدة بيان اين قبيل احساسات بر ميآيد يا نه.

اگر هر اثر هنري را كه مي پسنديم مورد بررسي قرار دهيم و دقت كنيم كه چه احساساتي را بيان مي‌كند متوجه مي شويم كه كم و بيش حاوي احساسات عقلاني نيز هستند. ولي اگر قدري بيانديشيم خواهيم ديد كه درآميختن احساسات عقلاني و غير عقلاني در يك اثر هنري امري اجتناب ناپذير است. زيرا هر احساسي براي بيان هنري يافتن ناگزير از آن است كه تبديل به ايده شود و توليد دوباره بيابد و اين ديگر چيزي كاملاً متمايز از يك تأثر سادة ابتدايي است. از آنجا كه حيات احساسي بشر در سطح عقلاني و آگاه تجربه به مراتب غني تر از سطح ذهني رواني صرف است پس طبيعي است كه موضوع عاطفي آثار هنري اغلب به سطوح غني تر تجربه تعلق دارد.

مثلاً رومئو و ژوليت موضوع يك نمايش واقع ميشوند اما نه به اين دليل كه آنها دو موجود زنده‌‌اند كه مجذوب يكديگرند شده اند، و نه به اين خاطر كه آنها دو موجود انساني اند كه چنين جذبه اي را تجربه مي‌كنند، علت اين كه آنها موضوع نمايش واقع شده اند اين است كه عشق آنها در موقعيت سياسي و اجتماعي پيچيده اي قرار گرفته و در بافت اين موقعيت تنيده شده است. احساسي كه شكسپير تجربه مي‌كند و در اين نمايش به بيان آن مي پردازد، ناشي از شور جنسي و يا ناشي از همدلي شكسپير با چنين شوري نيست، بلكه اين احساس از درك خردمندانة او برمي‌خيزد: شور و شوق انساني اي بسا كه موانع و شرايط سياسي و اجتماعي را پشت سر بگذارد. به همين سان «لير» نيز، از نظر شكسپير و از نظر ما، پيرمردي نيست كه رنج سرما و گرسنگي را تاب مي آورد، بلكه پدري است كه اين همه را از چشم دخترهايش مي بيند. تراژدي لير، جداي از ايدة خانواده وجود نمي داشت. احساساتي هستند كه از موقعيت سرچشمه مي گيرند، موقعيتي كه براي بارور كردن و بيان اين احساسات ناگزير از آن است كه به طريق عقلايي درك شود.

شاعر تجربه انساني را جرح و تعديل كرده و به قالب شعر درمي آورد يعني عناصر عقلايي را حذف مي‌كند و عناصر احساسي را حفظ مي نمايد آنگاه آنچه از اين ميانه باقي مي ماند را بيان مي كند، ليكن اين كار را با آميختن انديشه يا به عبارت بهتر ريختن انديشه در قالب احساس انجام ميدهد و بدين سان كه دانته فلسفة خود را با توجه به احساسش به قالب شعر در ميآورد.

نمي خواهم بگويم كه شعر ساختاري فلسفي دارد و چنين ساختاري را ارائه ميدهد. مردم اغلب فكر مي‌كنند كه يك نظام فلسفي يعني مجموعه اي از اصول و عقايد كه يك فيلسوف به مدد آنها كوشيده است تا كل تجربة خود را در قالب يك فرمول به خصوص درآورد. من به هيچ وجه به چنين اصول و عقايدي باور نداريم. من در آثار فلاسفه پيش از آنكه با اصول و عقايد مواجه شويم با اين امر برخورد داشته ام كه آنان سعي داشته اند تا بيانديشند[15].

شعرا نيز دانشمنداني هستند كه آراء خود را به قالب شعر مي ريزند، اين سؤال پيش ميآيد كه چگونه است كه بيان شاعرانة آنان با بيان فيلسوفانة فلاسفه فرق دارد؟ در واقع اين دو با هم فرقي ندارند، شاعر سخنش را به نظم ابراز مي‌كند و فيلسوف انديشه هايش را در قالب نثر ارائه مي‌نمايد.

مسئله اين است كه بايد به انديشيدن عادت كنيم. يك نويسنده آن اندازه با نوشتن سروكار دارد كه ميتواند، و در همين حد وي را اديب مي ناميم. به كسي نويسنده مي گوييم كه انديشه هاي معين و محدودي را بيان مي‌كند و آن قدر نگران نوشته هاي خود است كه تنها به وضوح آنها مي انديشد و نگراني ديگري ندارد. اگر آينده اي براي ادبيات در نظر بگيريم اين است كه ادبيات بايد زاينده و پويا باشد. چه دانشمند چه مورخ و چه فيلسوف بايد به مدرسه بروند و نوشتن را بياموزند. يك اديب هم بايد مانند يك دانشمند نوشتن بياموزد و بايد مانند آن دانشمند بتواند علايقش را بپروراند و از همه مهمتر ياد بگيرد كه به جاي نمايش دادن سبك، موضوع را بپروراند.

موضوع بدون سبك بربريت است و سبك بدون موضوع حكايت از ناشي گري دارد. در نهايت بايد بدانيم كه هنر آميزه اي است لذا اين هر دو: سبك و موضوع.[16]


“هنر چيست؟” قاعده و قانون آن كدام است آن اساس چگونه بايد باشد تا هنر شمرده شود، و جزو زيباييها درآيد و اصولاً زيبائي خود چيست؟ كه در جائي هست و در جائي ديگر نيست و در هر حال چگونه با هنر مربوط ميشود و كساني كه كاري را اصولاً هنري تشخيص مي دهند و يا كار ديگري را رد مي‌كنند، اساس قضاوت آنها بر چه اصول و مبنايي استوار ميباشد؟ ولي تعريف و شناسايي هنر مانند رياضيات و بعضي علوم ديگر نيست كه اصول آن از ذهن برخاسته باشد تا بتوانيم آنرا ابتدا تعريف كنيم و بعداً آنرا به وجود آوريم، ضمناً اصول هنري و كارهاي وابسته بدان جزو چيزهائي نيست كه جنبة عيني داشته باشد كه بتوانيم به سادگي آنرا بشناسيم. به عبارت ديگر اصول آنرا ما ابتدا همچون رياضي وضع نمي كنيم تا بتوانيم بعداً مطابق اصول ذهني آنرا به وجود آوريم، بلكه مانند مذهب، تمدن، سياست و ساير نهادهاي اجتماعي جزو فرهنگ ملت ها است و تاريخ و قوانين مخصوص بخود دارد كه با جامعه به پيش مي رود و مشخصات اجتماعي خود را با خود حمل مي‌كند، و ميتوان گفت بسياري از قوانين آن جنبة خود بخودي و مستقل دارد و اصول آنرا بدون آنكه وقوف يا تعهدي در كار باشد، خود وضع مي كند، يعني از خود تراوش مي كند، منتها اين ما هستيم كه بايد اين اصول را تفكيك و تبيين نمائيم.[17]

اگر اساس هنر را هم مانند علوم وضعي خود ذهن وضع مي كرد، ديگر اختلافي بين هنرمندان نبود و جملگي مي بايستي از اصول واحدي پيروي كنند و ما يك انجمن تحقيقات هنري همچون ساير علوم، براي پيشرفت هنري داشتيم و چنين كاري غيرممكن است. زيرا هنر با احساس و تمايلات آميخته است و همين آميختگي علت وجودي آن است بنابراين بيشتر جنبه شخصي و خصوصي دارد و خود را به دست قوانين نمي سپارد. اصولاً زبان شايستگي كافي براي تعيين مطالب عاطفي، تجريدي، فراسرشت مطلق (و هنري) را ندارد و خود هنر است كه ميتواند اين نقيصه را جبران كند، چه اگر زبان بيان كننده خوبي بود شايد هنر اساساً وجود پيدا نمي كرد. از طرفي ديگر هنر با زمان پيش مي رود و احساسات و سليقه ها و تمايلات نيز در زمانهاي مختلف تفاوت مي‌كند. هر هنري محصول زمان خود است و ذوق، سليقه، افكار، معتقدات و مقتضيات زمان خود را به همراه خويش مي آورد، كه اگر آن هنر در زمان ديگري قرار گيرد بدون مفهوم يا كاملاً در معيارهاي ديگري قرار ميگيرد.


فصل دوم : انسان و بيان احساسات مقدس در هنر[18]

“هنر استعدادي است مخصوص بعضي از نوابغ افراد بشر كه آنها ميتوانند افكار خود كه از خود يا عالم خارج سرچشمه گرفته است، با كمال آزادي با احساسات خويش منطبق كنند و آنرا براي ديگران بطور مستقل و خلاق به نحوي مجسم سازند كه نمايندة شخصيت آنها باشد.”

“به عبارت ديگر انسان كوشش مي‌كند بوسيلة استعداد هنري خويش افكار معنوي و آسماني خود را كه از طرفي نامحدود و از طرفي ديگر غيرمحسوس مي باشد، با احساسات خويش ممزوج كند و آنرا به شكلي محدود و محسوس مبدل سازد. اين تعريف يا تفسير اخير بيشتر از افكار هگل[19]” “فيلسوف آلماني الهام گرفته شده است، زيرا او مي گفت: هنر در عالم اسلامي به وجود نيامده است زيرا آنها نتوانستند خدا را مجسم كنند[20]” ما از صحت و سقم اين مطلب مي گذريم و تعصب ملي يا مذهبي هم نمي خواهيم نشان دهيم و زمان حال را هم نمي خواهيم با زمان هگل بسنجيم بلكه منظور اين است كه قول او را تفسير كرده باشيم.

منظور از اين قول اين ميتواند باشد كه چون خدا امري كامل و موجودي نامتناهي ميباشد و چون مسلمانها نخواسته و يا نتوانستند آن مفهوم كلي را به شكلي محدود مجسم سازند، لذا هنر هم كه لازمه اش مجسم نمودن يك امر نامحدود است بين ملل مسلمان بوجود نيامده است، زيرا صفات خدايي جملگي جنبه كلي دارد و اگر هنرمندي سعي كند آن مفاهيم كلي را به شكلي محدود سازد با وجودي كه اين امر غيرممكن است و متناقض به نظر مي رسد ولي همين كوشش هنر بوجود
مي آيد، زيرا هنر چيزي جز اين امر نيست كه از شكل محدود، تصوري نامحدود، و مفهومي كلي حاصل آيد. و باز در تاييد همين مطلب هگل در صفحه 133 چنين مي گويد: «شكل در هنر يك چيز محدودي است كه يك محتوي نامحدود و غيرقابل اندازه گيري در بر دارد.» در تعريفي كه اول بيان شد اصطلاحات و كلمات بكار رفت كه بي مناسبت نيست، آنها يكي پس از ديگري تفسير شود، مثلاً هنر را به استعدادي مخصوص انسان تعريف كرديم، از كلمة استعداد منظور اين است كه تا حدودي اين قريحه طبيعي است و كسبي نمي باشد و تمام افراد بشر بطوريكه بعداً خواهد آمد نمي توانند هنرمند بشوند و استعداد آنرا داشته باشند. مخصوصاً هنر به معني اخص را تنها افراد بخصوصي دارند كه مي
توانند روابط و رموز طبيعت و عالم را كشف كنند يا از آنها الهام بگيرند و يا با آنها رابطه اي داشته باشند، ارسطو روي اين كلمة استعداد بسيار تكيه مي كند، از طرفي ديگر اين استعداد هنري مخصوص انسان است كه ميتوان در اينجا آنرا با عقل كاملاً مساوي شمرد و بجاي اينكه انسان را حيوان ناطق يا عاقل تعريف كنند، ميتوانند او را حيواني هنرمند بخوانند، زيرا هنر نيز همچون عقل حد فاصل بين انسان و حيوان ميباشد. اما كلمه «افكار» كه در اين تعريف آمده است، چيزي است كه هنر بايد همواره شامل ايده و فكري باشد و مطالبي براي بيان كردن داشته باشد، و اگر كساني مخصوصاً بعضي از شيوه هاي جديد، بي فكري را در هنر تشويق
مي نمايد، اين امر يكي از آفات بزرگ هنر به حساب مي
آيد فعلاً اين مسأله از حدود بحث ما خارج است و روي اين امر از جهت ديگري بايد قضاوت شود، نه از نظر هنر عالي و پديده هاي هنري كه مخصوص نوابغ است. ولي اين افكار دو منبع ميتواند داشته باشد. يكي خود شخص و ديگري عالم خارج. نوع اول را كانت بيشتر مدعي است و معتقد است كه انسان نوع افكاري دارد كه مخصوص بخود او مي باشد، آن خودي را كه كانت در نظر گرفته است، بيشتر خود به معني اعم است، ولي ما در اين مورد مي توانيم خود به معني اخص را از آن نتيجه بگيريم، و افكاري از انسان بيابيم كه اصول آن ساخته خود ذهن باشد مانند بعضي از ابداعات ذهني. اگر محتواي مهم[21] محصولي از عالم خارج نباشد، مخصوص خود هنرمند است اما نوع دوم افكار كه از خارج كسب ميشود شكي در آن مورد، و وجود اين قبيل افكار نمي توان داشت. فقط بايد متوجه بود كه آن افكار عين عالم خارج نباشد، چه بطوريكه كانت آن آزادي را منبعث از عقل (خرد ناب) مي داند و هر چيز يا عملي كه تحت فرمان خرد ناب انجام شود.

اما اصطلاح كلمه احساسات در هنر: جزو چيزهائي است كه اولاً باعث بوجود آمدن هنر ميشود و محرك هنرمندان در خلق آثار هنري ميباشد و ثانياً احساسات جزو چيزهائي است كه شخصيت و استقلال به هنر مي دهد، زيرا يك امر فكري، ممكن است بين تمام اشخاص مختلف يكسان باشد، ولي آنچه كار يكي از ديگري مجزا مي‌كند و آنها را از هم ممتاز مي سازد، همانا وجود احساسات شخصي است كه در اشخاص مختلف بطور گوناگون ظاهر ميشود و اگر اشخاص را اصولاً احساساتي در ميان نبود و تنها وجود عقل و فكر و كميت ها (كه قابل اندازه گيري است و بين افراد بشر يكسان تجلي مي‌كند) بود، بايستي اگر چيزي به نظر فردي برسد ساير افراد هم درباره آن همانگونه قضاوت كنند كه ديگري، و اختلافي بين قضاوت افراد نباشد، همچنانكه مثلاً افراد دربارة مثلث و مساحت آن قضاوت مي‌كنند و جملگي آنرا مثلث مي شناسند و آنرا يكسان محاسبه مي‌كنند و اختلافي بين تشخيص افراد مختلف نمي باشد، چه اشخاصي درباره موضوعات علمي و فهميدني پس از آنكه اصلي را فهميدند و دانستند همگي يكسان و يكنواخت آن اصل را درك
مي كنند، تنها در مورد احساس و سليقه است كه كاملاً اين امر جنبه شخصي دارد و مشخص هر يك از افراد مي
باشد، و هر كس امر واحدي را به نحوي ديگر مي پسندد و آنرا به صورت وجود احساس چيزي خشك و بي روح است. امور علمي خشك است و كششي ندارد و شخص را هم جلب نمي كند و اگر افكاري در هنر نباشد هنر چيزي كاملاً سطحي و محدود جلوه مي‌كند مانند عكاسي. مثلاً آن افكار در هنر ميتواند اينگونه باشد، ايده اي دربارة آزادي، عشق، حقيقت، فداكاري، عدالت، زيبائي، انتقام، خشم، ترس، ياس و غيره كه هر يك از اينها از طرفي معنوي است، يعني قابل رؤيت نيست و از طرفي ديگر نامحدود مي باشد، براي اينكه هيچكدام حد معيني ندارد و كمال آنها در نامحدود بودن آنهاست. اگر هنرمندي سعي كند اين افكار را كه قلم و زبان عاجز از تفسير و تشريح آنها ميباشد براي ديگران آشكار سازد كار هنري انجام داده است. آن تجسم و بيان ممكن است به شكل نقاشي، مجسمه سازي، موسيقي، شعر، ماجرا يا نمايش[22] يا چيزي ديگر ميباشد، كه در تمام اينها شخص هنرمند سعي مي‌كند افكار و احساسات خود را كه غير محسوس و نامتناهي است، به شكلي محسوس تبديل نمايد و به نحوي آنها را مجسم سازد كه كار و كار هنري محسوب گردد، چه هر يك از تقسيمات هنري مطلب جديدي را بيان مي‌كند كه قبلا براي ما معلوم و محسوس نبود و يا لااقل بدان صورتي كه هنرمند آنرا بيان داشته خلاصه نشده و به آهنگي تبديل نگشته است.

هنر در جامعه ما آن چنان منحرف و تباه شده كه نه تنها شد كه نه تنها هنر بد هنر خوب بشمار
مي رود، بلكه حتي ادراك اينكه هنر واقعاً چيست از دست رفته است. بنابراين، براي اينكه بشود دربارة هنر جامعة ما سخن گفت، نخست بايد ميان هنر و هنر جعلي فرق گذاشت. يگانه نشانه شبهه ناپذيري كه هنر واقعي را از هنر جعلي ممتاز مي كند، مسري بودن هنر است. اگر كسي بدون فشار و كوشش و بدون تغيير نظرگاه پس از خواندن يا شنيدن يا ديدن كار كسي ديگر، در روان خويش حالتي احساس كند كه بين او و آن كسي، يا هر كس ديگري كه تحت تأثير آن كار «هنري» واقع شده است، نوعي يگانگي پديد بياورد، آن شي و يا موضوعي كه باعث آن حالت بوده، كار هنري است. كار هر قدر هم شاعرانه يا واقع بينانه يا چشمگير يا جالب خاطر باشد،‌ كار هنري نيست مگر باعث آن احساس بهجت و اتحاد روحي با يكديگر (يعني پديد آورنده) شود و همچنين با كسان ديگري كه (احساس ذكر شده) به آنان سرايت كرده است.

البته اين نشانه، چيزي دروني است، و هستند كساني كه چون فراموش كرده اند كه هنر واقعي چگونه عمل مي‌كند، توقع ديگري از هنر دارند (و در جامعه ما اكثريت بزرگ مردم در اين حالتند) اينگونه كسان احتمالاً تفريح و هيجان ناشي از هنر جعلي را با احساسي كه از شناخت زيبايي دست مي دهد، اشتباه مي گيرند. اما اگر چه محال است اين افراد را از فريب خوردگي درآورد (همانطور كه محال است فرد مبتلا به كوررنگي را متقاعد كرد كه رنگ سبز، رنگ سرخ نيست)، با وجود اين، نزد كساني كه شم هنريشان منحرف و تباه نشده و از رشد طبيعي و موزون بازنمانده است، نشانه اي كه گفتيم جاي چون و چرا ندارد و آشكارا احساس برخاسته از هنر را از هر احساس ديگري متمايز مي‌كند.



1- ارجمند ، مهدي - انسان و آرمانهايش - ص 75

1- نابود شدن ، تباه شدن ، از منبع هنر در انتظار موعود، شریعتی علی.

1- از همان منبع -ص 18

1- ارجمند - مهدي - انسان و ارمانهايش ص 75

2- ارجمند ، مهدي - انسان و آرمانهايش ص 79

1- همان منبع ص 57

1- شريعتي علی،  هنر در انتظار موعود ص 22

[8] . اعواني غلامرضا حكمت وهنر معنوي

[9] - Meta

[10] - Physic

[11] - Theologie اين لفظ يوناني و نيمه اول آن (Theo) بمعني خدا و قسمت ديگر آن Legie به معني علم است روي هم بمعني خداشناسي يا علم مربوط به خدا

[12] - برداشت از مباني هنر معنوي- مجموعه مقالات- انتشارات حوزه هنري - 1372

[13] - برداشت از كتاب معني هنر نوشته هربرت ريد- ترجمه نجف دريا بندري انتشارات كتاب جيبي- چاپ چهارم 1371.Art

[14]- كلمه آرايش در اينجا به معني زينت نيست بلكه به معني ترتيب قرار گرفتن اشيا است.

[15]- چكيده مقاله اي از آر.جي. كالينگ وود. ترجمه اميرحسين رنجبر. فصل نامه هنرشماره 29 تابستان و پاييز1374.

[16] - چكيده مقاله اي از آر. جي. كالينگ وود.ترجمة اميرحسين رنجبر. فصل‌نامه‌هنر شمارة 29 تابستان و پاييز1374.

[17] - برداشت از كتاب فلسفه تأليف دكتر الهي انتشارات مدرسه عالي ورزش - 1354

[18] - برداشت از كتاب فلسفه هنر- تاليف دكتر الهي انتشارات مدرسه عالي ورزش - 1354

[19] - Hegel

[20] - صفحه 133 از كتاب عقل در تاريخ Dievernuft inder Gesihichti  او يهودي ها را هم به اين اصل متهم نموده است.

[21] - منظور اثر هنري هنرمند است. (اخلاقي)

[22] - درام

Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
سفارش پایان نامه