انجام پایان نامه

درخواست همکاری انجام پایان نامه  بانک مقالات رایگان انجام پایان نامه

سفارش پایان نامه

|

انجام پایان نامه ارشد

 پایان نامه 

انجام پایان نامه ارشد|پایان نامه رشته نقاشی - خيالواره (ما- زمان- رويا)



1-1-1شرح دست يابي به پروژه علمي
 
مركب، گـِل دو ماده اي هستند كه من براي رنگ گذاري نقاشي هايم آنها را انتخاب كردم. و اينكه چرا گـِل را انتخاب كردم به اين دليل است كه «گل و خاك» در ادبيات ما جايگاه ويژه دارد. در گوشه و كنار فرهنگ مكتوب ما نشانه هاي بارزي يافت مي‎شود كه حاكي از اصالت اين عنصر، و منزلت بالاي آن است. مولانا در غزليات شمس مي سرايد.
گويند اصل آدمي خاك است و خاكي مي‎شود     كي خاك گردد آن كسي كوخاك آن درگاه‎شد
در اين جا خاك نماد معني و مفهوم ويژه اي است. جنبه معنوي دارد. در اين بيت با اينكه كلمه خاك چندين بار به كار گرفته شده است ولي بر سامعه آدمي ثقيل نمي افتد و به تعبيري توي ذوق نمي زند. مولانا تركيب هنرمندانه اي ساخته است؛ تركيبي لطيف و زيبا.
نكته اي در معارف اسلامي ما وجود دارد كه شايسته توجّه و تامل بسيار است.
در قرآن كريم، هنگام بحث از آفرينش آدمي، سخن از گل مي رود كه خميرمايه آفرينش انسان است.
ولَقَد خلقنا الانسان من صَلْصالٍ
و به يقين ما آفريديم انسان را از گل خشك.
وَ اِذا قَالَ رَبُّك لِلْمَلئكَةِ إنيَّ خالِقُ بَشَراً من صَلْصَالٍ …
و ياد كن آن گاه را كه پروردگارت فرشتگان را گفت: بي گمان من آفريننده بشري هستم از گل خشك … و به خاطر همين ظاهر بي ارج آن بود كه از شيطان از امتثال امر الهي مبني بر سجده بر آدمي سرپيچيد:
قالَ لَمْ اَكُنْ لاَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلْقَهُ مِنْ صَلْصَالٍ.

گفت: اي ابليس! ترا چه شد كه با سجده كنندگان نباشي؟ گفت:
نباشم من كه بشري را سجده كنم؛ كه تو آفريدي او را از گل خشك.
هنرداراي خصلتي ماورايي است. هنرمند تا پا را از روزمرگيها بيرون نگذارد هنرمند نيست. اسيرخاك، در واقع همان خاك است كه هنوز شكل نگرفته و نسيم نفحه الهي براو نورزيده است. بايد عشق و نيازي بزرگتر داشت تا چيزي جلوتر از خاك آفريد.
از آنجا كه عشق، عاشق و معشوق هميشه مفهوم عشق و مستي عارفانه را القا مي‎كند همانگونه كه (نيكلسون درباره عرفان در نقاشي ايراني مي گفت: «در هر توصيف» موضوع چه مذكر باشد، چه مونث، و در تمام تصاوير باغها، گلها، رودخانه ها، پرندگان و غيره. او (شاعر عارف) «به حقيقت الهي» كه در تمام حوادث آشكار شده رجوع مي‎كند نه به خود اين حوادث و نيكلسون مي افزايد:
در اين حقيقت يعني «خداوند» … همان «معشوق» است كه شاعر وصفش را مي‎كند و تحت نامهاي گوناگون به اوج مي رساند.
با اين تفسير نقاش به كمك انقلابي در زيباي شناسي، هنرش را نه تنها «مشروع» مي سازد بلكه موفق مي‎شود آنرا به «گواهي» بروجود خداوند بدل سازد، نه از طريق محتوايي كه ارائه مي‎كند. بلكه از طريق جوهرش، از طريق «شكل» ارائه اش، با شكلها و رنگها كه با انضباطي خاص به گرد هم آمده اند، كه هنرمند با رد تمام راه حلهاي سهل براي منحرف ساختن منهيات «احاديث» آنرا كشف كرده است.
با اين فكر سعي كردم با استفاده از گل و مركب ديده هاي خود را در صفحه كاغذ و پارچه و به واقعيت ذهني خود نزديك كنم. كه در آن، تصاوير با خراش دادن بر صفحه و ايجاد بافت، اجرا مي‎شوند.
به نظر من انسان، عاشقي است كه از لحظه تولد تا مرگ با تصاويري كه مي بيند و مفاهيمي كه درك مي كند، زمزمه هايي دردرون احساس مي‎كند كه در همه انسانهاي تاريخ ريشه دارد.
كسي  را مخاطب قرار مي‎دهد و او را جستجو مي‎كند. شايد مثل دعاي صحيفه سجاديه كه هنگام گفتن ذكر دستها به حالت دعا بالا مي رود و من در مورد نقاشي هم همين حس را دارم. زمزمه هايم تصاويري را نقاشي مي كنند كه اين دو در كنار هم براي من مفهوم دارند.
از نظر ساختمان كلي، تركيب بندي را براساس مربع و مستطيل قرار دادم كه در بعضي تابلوها با تغيير زاويه ديد اين مربع و مستطيلها به مكعب تبديل مي‎شوند كه ايجاد آن براي من مفهوم زيبايي دارد.
زيرا (مكعب شبيه به نقش كعبه در هنر اسلامي است و خداوند كه گويي درمركز درك ناشدني عالم قرار گرفته است، چنانكه او در دورترين مركز انسان ماوي دارد.)  همواره به ياد مي‎آيد.
ودر حالي كه درون كعبه خالي است، عدد صفر را كه آغاز است، همواره براي من تداعي مي‎كند. (صفر در اوايل عصر رياضيات جدد يك مفهوم عددي ايجاد كرد كه از نظر فلسفي گمراه كننده بود و مفهوم ديگري كه ميان نظام نمادهاي عددي و ساخت جهان طبيعي تمايزي ايجاد كرد.)
از سوي ديگر، با تصور وحدت كه راه رياضيات كهن را تعيين مي‎كند اين دو گانگي از ميان ميرود.
وحدت به معني تحت الفظي كلمه، قبل قابل تصور باقي مي ماند. به اين دليل ساده كه هر چيز كه بخواهد وجودداشته باشد، در تاييد وجودش (وجود خودش) آنچه را كه وجود ندارد نفي كند.
سرما به اين دليل سرماست كه نفي گرماست. براي آنكه چيزي وجود داشته باشد، ضد آن هم بايد وجود داشته باشد.
وحدت، به مثابه نمادي كامل براي خداوند است. وحدت خالق است و كثرت مخلوق.
وحدت با تجزيه خود به آفرينش مي پردازد. كه اين تعريف در تركيب عناصر تابلو نقاشي كمك شاياني مي‎كند.)  (در تركيب بندي اكثر تابلوها دايره اي ديده مي شوئد كه به عبارتي كيهاني اند. اما دليل آوردن آن در تركيب بندي اين است كه نقش مدور يا نمودار مقدس، در طول تاريخ هنر، هم در فرهنگ هند، تبت، اسلام و اروپاي قرون وسطي فراوان است و در بسياري از فرهنگهاي قبيله اي هم بكار ميرود- چه به شكل نقاشي، چه در بناها و چه در حركات بدن.
اساس اين نمودارهاي غالبا دايره اي است كه به چهار قسمت مساوي تقسيم شده و همه اجزاء و عناصر آن در يك بافت همگون قرار دارند. آنها، به عبارتي، كيهاني اند. يعني به وسيله نماد آنچه را ساخت اصلي عالم قلمداد مي‎شود ارائه مي كنند: مثلا چهار جهت فضايي، چهارعنصر، چهار فصل، گاهي دوازده علامت منطقه البروج، تقسيمات مختلف، و گاهي خود انسان را.
ولي آنچه كه در مورد طرح نمودار بيش از همه شگفت انگيز است نگرشي است كه درباره عالم عرضه مي دارد عالمي كه در واقع به عنوان يك كل سازمان يافته و همگون پذيرفته شده است.
نماد دايره، همچنان در طول تاريخ بوده، هست و خواهد بود. و اين مفهوم ريتم و تكرار را مفهوم مي‎كند (اين ريتم و تكرار در شكلها هنر معاصر منعكس كننده اين گسستگي در استمرار زمان هستند و حداكثر جريان پيش پاافتاده زندگي عادي را شرح مي دهند كه دنيايي از فاصله ها را شرح مي‎دهد. اين زمان، نوع متفاوتي از زمان است. وحدت آن، وحدت يك جريان همگن نيست. وحدت آن در نظم و چيرگي ريتم نهفته است.
علاوه بر دايره و مكعب، خط افق و پرتره اي، در تابلوهايم ديده مي‎شود كه وجود آنها با توجّه به دنياي من در خيالواره مفهوم مي‎شود.
خيالواره كه شامل (ما (تاريخ)، زمان، رويا) مي‎شود به جستجوي اين سئوالها مي پردازد.
از كجا مي آييم؟ چه هستيم؟ به كجا مي رويم؟
در بيان تاريخ كه من در اشاره به آن كلمه «ما» را به كار برده ام. تاريخ شامل گذشته، حال و آينده است و ريتم و تكراري كه آن را مي سازد، زمان زندگي انسانهايي است كه در عين تكرار در بعضي جنبه ها، ويژگيهاي خاص زماني خود را داشته و متفاوتند. اما در اصل وجود آنها هيچ چيز تغيير نكرده، جز بيان زبان حال.
با زبان گاهشمار  ما به زمان تاريخي وارد شده ايم. گذشته از يك سو از آن اعمال (و رنجهاي) مردماني چون خودمان است و اين اعمال به در امان بودن از فراموشي به نقل شدن نيازمندند. اما خود گذشته كماكان غايب تاريخ مي ماند.
دو گانگي مشابهي در مورد كلمه زمان به شكلي كه در عبارت (زمان تاريخي) به كار مي رود، وجود دارد.
از يك سو، زمان به شكل تجربه جمعي مردمان در گذشته است و از سوي ديگر زمان در شرح مكتوبي قرار دارد كه از زمان ساخته شده است.
بين زماني كه رويدادها عملا رخ داده اند و زمان شرح تاريخي، همان رابطه نماديني هست كه شرح تاريخي را نماينده گذشته ازميان رفته، يا غايب تاريخ،‌ مي سازد.
در مفهوم نخست كلمه، زمان تاريخي بزرگتر از زمان موجودات فاني است. گر چه همتراز زمان كيهاني  نيست.)
(زمان تاريخي را مي‎توان به شكل رابطه اي ديد بين آنچه رينهارت كوزلِك فيلسوف آلماني افق انتظار و فضاي تجربه مي‎نامند. منظور او از فضاي تجربه، كليت تمام ميراثهايي است كه از طريق سنت به حال تاريخي انتقال يافته است، و منظور از افق انتظار به فعل در آوردن نقشه ها و اميدهايي است كه آينده را در حال جاي مي دهند.
اگر ميراثها سخت و بي انعطاف، مرده و ساكن باشند. فضاي تجربه مي‎توانند تنگ و تهي باشد. افق انتظار را مي‎توان در نظم زماني روزمره كوتاه مدت نزديكتر آورد يا ، تقريبا بي نهايت، تا روياي تولد دوباره ، وحدت دوباره تكامل دوباره به دوراند.
كوزلك يادآور مي‎شود كه ما نمي توانيم ا فق انتظار را از فضاي تجربه به دست آوريم. تنها در زمان حال است كه تمركز گذشته در فضاي تجربه با به فعل در آوردن آينده در افق انتظار، برخورد كند. اما اين تبادل فقط به شرطي ثمر بخش است كه خود حال يك نيروي آغازگري باشد.)
اگوستينوس قديس در اعترافات خود از زمان به گونه اي از حال سه گانه تشكيل شده باشد سخن مي گويد. او مي گويد «حال چيزهاي گذشته، خاطره است. حال چيزهاي اكنون،‌ رويت است. حال چيزهاي آينده، انتظار است». «هنوز» گذشته اخير و «هم اكنون» آينده نزديك هر يك ريشه در قدرت حال دارند كه به زبان نماد، هوشياري ناميده مي‎شود. و به زبان عمل، توانايي آغاز چيزي در جريان چيزها (به راستي) زمان هم آشناترين و هم گيج كننده ترين مفاهيم است. مفهومي كه انسان مي داند هر فرد قرار مي‎گيرد بتوان حداكثر استفاده را كرد.
زمان را چگونه مي‎توان اندازه گرفت؟ درازا، حجم، جرم يا انرژي؟ تقريبا همه پديده هاي مادي جهان پيرامون ما در برابر انسان تسليم شده اند. اما زمان يك استثناست. نمي توان تكه اي از زمان را بريد و آن را با تكه اي ديگر كه از جاي ديگر تهيه شده است مقايسه كرد.
براي اندازه گيري زمان، بايد پديده ديگري را كه تحت كنترل ما قرار دارد به طور  يكساني تكرار  مي‎شود، برگزينيم.
ما خود زمان را اندازه گيري نمي كنيم، بلكه مظاهر و تجليات زمان را ازطريق انتخاب يك پديده طبيعي اندازه مي گيريم.)
(زمان) از جمله مباحث ريشه دار و بسيار قديمي در تاريخ فلسفه و انديشه هاي فلسفي است. غالبا، وقتي فلاسفه قديم از زمان سخن مي گفتند، آن را چكيده و جوهر حركت مي پنداشتند. در باب زمان، اقوال متفاوتي از انديشمندان عنوان شده است. اولين فيلسوفي كه به مقوله زمان پرداخت، ارسطو بود. او بود كه گفت، «زمان چكيده حركت است»
(در نزد انديشمندان مسلمان نيز ابوعلي سينا در كتاب «شفا» زمان را نوعي مقدار و كميت متصل مي داند كه ويژگي اش قرار ناپذيري است و به واسطه حركت بر اجسام عارض مي‎شود.
در حقيقت، ابوعلي سينا، زمان رادر جدول (مقولات ارسطويي) و در رديف «اعراض نه گانه» قلمداد مي‎كند. صدرالمتالهين ملاصدرا، نيز در بسياري از مطالبش همين نظر گاه را طرح كرده است. با اين تفاوت كه پس از تحليل نهايي مساله حركت بياني جديد از زمان ارائه كند.
فلاسفه قديم، معمولا حركت را به عنوان «عرض» طرح مي كردند. سهروردي، حركت را مقوله مستقلي در كنار جوهر و كميت و كيفيت و اضافه به حساب مي آورد و بدين ترتيب تعداد مقولات را منحصر به پنج مقوله كرده است. در حالي كه، ارسطو و ابن سينا مقولات را نه تا مي دانند.
از نگاه برخي فلاسفه چنين استنباط مي‎شود كه اصلا خود «حركت» را داخل در مقولات نمي دانستند. آنها حركت را منحصر به چهار مقوله «كم»، «كيفيت»، «وضع»، و «انگ» مي پنداشتند و حركت انتقالي را حركت در مقوله «انگ» مي شمردند. اين فلاسفه حركت در ساير مقولات، از جمله جوهر را محال مي دانستند. بنابراين حركتي را كه واسطه اعتبار اجسام با زمان مي دانستند در يكي از  مقولات چهارگانه «عرضي» بوده است. در حالي كه ملاصدرا، صورت جديدي به اين مساله مي‎دهد و مساله زمان را به گونه اي ديگر طرح مي‎كند. معمولا از نگاه فلاسفه قديم به زمان، سوالاتي پيرامون اين تعريف مشهور يعني زمان به عنوان چكيده حركت، طرح شده است، مهمترين آنها عبارتند از: زمان امري ممتد و قابل تقسيم است و از اين رو نوعي كميت و امري كميت دار به شمار مي‎آيد.
پس به چه دليل بايد آن را كميت حركت دانست؟ پاسخ ساده كه به اين پرسش داده مي شد اين بود كه زمان امري سيال و بي قرار است. به طوري كه حتي دو لحظه از آن قابل جمع نيست و به ضرورت بايد يك جزء از آن بگذرد تا جزء بعدي به وجود آيد پس چنين كميتي را فقط مي‎توان به چيزي نسبت داد كه ذاتا سيال و بي قرار باشد و آن چيزي غير از حركت نخواهد بود.
در واقع اين نظريه مبتني بر تدريج و سيلان و بي قراري، خاصه حركت است كه پيشينيان آنر ا به مقولات چهارگانه عرضي منسوب مي كردند. از اين رو، اين مكان را كه زمان كميتي براي جوهر جسماني باشد نفي مي كردند. ثانيا حركتي كه واسطه ارتباطي ميان زمان و اجسام است چگونه واسطه اي است؟
آيا واسطه در ثبوت و در نتيجه است؟ آيا اجسام، به واسطه حركت  زمان دار مي‎شوند يا واسطه در عروض است؟ و خود اجسام، در حقيقت زمان دار نخواهند بود.
پاسخي كه مي‎توان براساس مباني نظري فيلسوفان قبل از ملاصدرا به اين پرسش داد، همين پذيرش شق دوم است. اما پذيرفتن اين اصل كه اجسام، صرف نظر از دگرگوني هاي پيوسته و تدريجي شان، متصف به زمان نمي‎شوند، دشوار بود.
چگونه مي‎شود فرض كرد كه همه دگرگوني ها به صورت دفعي اما پي در پي تحقق مي يابند و ميان آنها تقدم و تاخر زماني وجود ندارد؟
ملاصدرا، معتقد است كه در نظر نكات مثبت و منفي وجود دارد، ولي همه آنها قابل پذيرش نيست.
ملاصدرا معتقد است كه «زمان، امري ممتد و انقسام پذير و به يك معنا از كميات است.»
ثانيا، زمان و  حركت رابطه نزديكي و ناگسستني دارند و هيچ حركتي بدون زمان تحقق نمي يابد. زيرا تحقق زمان بدون وجود نوعي حركت و دگرگوني پيوسته و تدريجي امكان ندارد. چه اينكه، گذشته اجزاء پي در پي زمان، امكان ندارد. چه اينكه گذشت اجزا پي در پي زمان خود نوعي دگرگوني تدريجي يعني حركت براي شيئي زمان دار است.)
«اما از طرف ديگر ملاصدرا نقاط ضعف اين نظريه ها را نيز بر مي شمارد و مي گويد كه، فيلسوفان قبل از وي، زمان و حركت را از اعراض خارج اشياء مي دانستند. در حاليكه به نظر وي، زمان و حركت از عوارض تحليليه هستند و چنين نيست كه بتوان بر آنها وجودي جداي از وجود موضوعاتشان در نظر گرفت بلكه تفكيكي كه قائليم در حقيقت، فقط در تحليل ذهن است و اينكه صفت و موصوف و عارض و معروض كه از يكديگر انفكاك پذيرند در ذهن ما چنين اند. و گرنه در ظرف خارج، يك وجود بيشتر ندارند. براساس نظر ملاصدرا، زمان عبارت است از بعد و امتداد گذرا كه هر موجود جسماني علاوه بر ابعاد مكاني ناگذرا، يعني طول و عرض و ضخامت، داراست. براساس نظريه ملاصدرا، حركت در جوهر صورت مي‎گيرد و امري جوهري است.
بدين ترتيب، ذات يك شيئي بي قرار است و غير از ابعاد سه گانه (طول و عرض و ضخامت) كه براي يك جسم قائل هستيم، زمان نيز امري ضروري و ذاتي براي آن است و براي يك شيئي مادي، يك جسم قائل هستيم، زمان نيز امري ضروري و ذاتي براي آن است و براي يك شيئي مادي، زمان بعد چهارم محسوب مي‎شود. اين مقوله شبيه چيزي است كه انيشتن  در قرن بيستم با مقدماتي كاملاً متفاوت عنوان مي‎كند. بنابراين در يك نگاه كلي مي‎توان گفت كه فلاسفه مشاعي و تا حدودي فلاسفه اشراقي و قبل از ملاصدرا بر اين اعتقاد بودند كه زمان كميتي قرار ناپذير است كه به واسه حركت بر اجسام يا اشياء عارض مي‎شود. و اگر حركت را واسطه در عروض زمان نسبت به اجسام بدانيم ضروري است كه اجسام متصف به زمان نشوند. يعني، در ذات اجسام زمان نباشد. و ملاصدرا معتقد بود كه زمان امري انقسام پذير و از قبيل كميات است و با حركت رابطه اي ناگسستني دارد. اما، در مورد زمان در دو حوزه با پيشينيان خود در تضاد بود.
اول اينكه، زمان و حركت از اعراض خارجيه نيستند بلكه، از عوارض تحليليه وجود مادي اند كه تنها درظرف تحليلي ذهن انفكاك پذير مي‎شوند و دوم، حركت همزاد زمان، عرضي نيست بلكه حركت جوهري اجسام است و بدين وسيله زمان را از شئون ذات اجسام معرفي مي‎كند. ملاصدرا وجود زمان و حركت را دو گانه نمي داند و براي هر پديده اي زمان خاص خودش را قائل است كه بعد چهارم وجود آن را تشكيل مي‎دهد و منظور از ظرف بودن زمان مطلق را انطباق امتدادهاي زمان جزيي در امتداد زمان كل جهان مي داند كه همگي آنها را از حركت جوهري و دگرگوني ذاتي آنها انتزاع مي‎شود. بنا به آنچه ملاصدرا براساس نظريه حركت جوهري اثبات مي كند، وجود همه اجسام، گذرا و زماني است و موجودي كه فراتر از افق زمان باشد نسبت زماني با هيچ پديده اي پيدا نخواهد كرد و گذشته و حال و آينده نسبت به او يكسان است.
در اين شرايط، موجودات پراكنده در ظرف زمان نسبت به او همگي مجتمع خواهند بود. بدين ترتيب ملاصدرا باز دو نوع زمان سخن مي گويد و دو نوع زمان را مطرح مي‎كند.
اگر مفهوم زمان را در انديشه فلسفي يونانيان  وپس از آنها در غرب جست و جو كنيم در مي يابيم كه به جز نظريه ارسطو، نيوتن نيز به عنوان يكي از چهره هاي تفكر در عصر روشنگري پيرامون زمان مطالبي دارد.
نيوتن، زمان را امري مطلق فرض مي‎كند، امري كه به صورت غيبي وجود دارد و در واقع، امور در بستر زمان و مكان به عنوان دو امر مطلق  وعيني و ثابت جريان مي يابند. بنابراين برخلاف نظر و انديشه ملاصدرا، نيوتن مي پندارد كه زمان جزء لاينفك حركت جسم و حركت جوهري جسم نيست، بلكه زمان بستري است كه اجسام در آن حركت مي كنند. اين نظريه كاملاً در تقابل با نظري است كه كانت، فيلسوف آلماني مطرح مي‎كند. كانت، زمان و مكان را مقولاتي ذهني مي‎داند.)
(او معتقد است كه در واقع، در ذهن ما مقولاتي تعبيه شده كه ذاتي ذهن هستند و ذهن با اين مقولات است كه ما همه امور را زمان مند و مكان مند مي بينيم. اين موضوع نقطه مقابل نظر نيوتن است كه براي زمان واقعيتي عيني و مطلق فرض مي‎كند. زيرا كانت، زمان را امري ذهني فرض مي‎كند كه همين نظريه بعدها زمينه طرح نظريه «زمانهاي متعدد» در انديشه برگسون، فيلسوف فرانسوي مي‎شود.)
(اما وقتي زمان را از نظر ديني و آئيني بررسي مي كنيم در نگاه ديني يهود و مسيحيت، زمان جنبه دوراني و دايره خود را از دست مي‎دهد و مبدل به زمان افقي و خطي مي‎شود.
در دين يهود، احكام الهي در زمان تاريخي نازل مي‎شوند. يعني تاريخ معين و مكان معيت و مشخص دارند. البته نمي توان گفت كه همه جنبه هاي اساطيري خود را از دست داده اند، بلكه در واقع از نمونه هاي ازلي و قابل تقليد تبعيت مي كنند، اما زمان، نزول وحي در تاريخ است.
(داريوش شايگان به نقل از ميرچاالياده در كتاب «بتهاي ذهني و خاطره ازلي» مي نويسد:
«زمان بعد جديدي مي يابد و مبدل به اتفاق مهم و نادر و كم ياب مي‎شود كه قابل برگشت نيست. نادر و استثنايي بودن اين حوادث در اين است كه در زمان كنوني قابل تكرار نيستند. از اين رو اهميتي تاريخي دارند»
در ايران قديم نيز چنان كه گفته شد با اين كه زمان وجه دوراني و مستدير دارد اما تكرار نمي‎شود. از اين رو زمان هيچ گاه بعد تاريخي نمي يابد. در دين يهود، برعكس، براي وقايع تاريخي ارج و ارزش خاصي قائل مي‎شوند و وقايع به جاي اين كه به صورت حوادثي مستتر در ادوار پي در پي كيهاني جلوه مي كنند، به شكل يك سلسله از تجلي هاي مثبت و منفي در مي آيند كه هر يك ارزش خاص خود را دارد. ارزش آنان را نزول و دخالت مستقيم خود «يهوه» تعيين مي‎كند.
جوهر زمان به جاي اينكه از واقعه هاي ازلي و وراي تاريخ نشات بگيرد، از اتفاق تاريخي كه همان دخالت مستقيم «يهوه» در موقع معيني از زمان است به وجود مي‎آيد. چنين وضعيتي را وان دالتو (محقق هلندي) به تنهايي خدا نسبت مي‎دهد و مي گويد: «چنين خدايي كه از ازل تا ابد پا برجاست و قبل از آنكه چيزي پديد آيد موجود بوده و بعد از آن كه همه چيز از ميان برود باز وجود خواهد داشت بايد خدايي تنها باشد.»
در مسيحيت نيز زماني صور خطي دارد و دو انتهاي اين زمان متناهي است. سناريوي زندگي بشر و تكامل او بين اين دو انتهاي متناهي ظاهر مي‎شود ودر اين زمان خدا حاكم است. در اينجا نيز مانند دين يهود، جهت زمان برگشت ناپذير و معطوف به يك غايت است. در اين شرايط، عالم نيز در زمان تاريخي پديد مي‎آيد. در حالي كه در مذهب ايران باستان آغاز زمان واقعه اي وراي تاريخ است  كه اهورامزدا به مبارزه مي طلبد در مسيحيت آغاز تولد مسيح در تاريخ است. خدا در تاريخ ظاهر مي‎شود و زمان نه مانند هند، دوراني است و نه مثل ايران باستان، آئيني.
از طرف ديگر، به زمان اسلامي نيز كه در آن لحظات تجديد فيض رحماني وفيض دائمي حضرت حق حضور دارد شباهتي ندارد. بلكه واقعيتي است تاريخي كه در آن خدا جلوه مي‎كند. در حقيقت، ازدل همين زمان است كه نگاه تاريخ انگاري جانشين معاد انگاري مي‎شود.
همين نگاه خطي به زمان در بينش يهودي و مسيحي  وجود دارد، در حالي كه از حالت زمان مستدير وا اسطوره اي عدول مي‎كند و دور مي شود، زمينه ساز نگاه ناسوتي صرف به زمان مي گردد كه در دل آن انديشه ترقي و پيشرفت و اصل ترقي نهفته است. در عصر روشنگري و در فلسفه فيلسوفان روشنگري اين انديشه ترقي به طور جدي مطرح مي گردد. اعتقاد انديشه ورزان ترقي به آن است كه هر چه در دل زمان جلو برويم، بشر پيشرفت و ترقي (مفهوم مادي زمان و ترقي) انسان فردايي بهتر از امروز و امروزي بهتر از ديروز خواهد داشت.
اين نظريه پيشرفت و اصل ترقي توسط فيسلوفاني چون اشپنگر، برگسون، فوكو، هايدگر، ماركوزه، آدورنو و ركهايمر مورد انتقاد جدي قرار گرفته و انكار شده است. امروزه ما شاهد عدم اعتقاد به انديشه ترقي و انتقاد تام و تمام از اين درك خطي از زمان هستيم البته نمي توان گفت كه زمان اسطوره اي  يا مستدير احيا شده است، اما بدون شك از طرف اين انديشمندان مدرن، مفهوم كمي زمان به طور جدي مورد انتقاد قرار گرفته است)
در بسياري از فرهنگهاي اساطيري، اعتقاد بازگشت به عصر طلايي و رجعت بشر به اين زمان و روزگار وجود دارد.
اين عصر طلايي چه ويژگيهايي دارد؟ در فرهنگ ايران باستان به اين عصر «روزپره» مي‎گفتند: پريروز، روز ديدار پري، روزي كه انسان پرياي و فرشتگان را مي ديده است آن روز عصر طلايي بوده است.
تقسيم بندي اين اعصار اساطيري، با تقسيم بندي امروزين ما از زمان به صورت پريروز، امروز (روزها)، فردا(عصر فرد آمدن، جدا شدن از جمع و خلاف آمد و عادت جمع حركت كردن) و پس فردا مشابهتي عجيب كه دوباره پيدايش همان است واحده يا عصر پريروز باشد.
همه اديان شرق، مذاهب و آئين هاي شرقي قائل به اين گونه ادوار و چنين رجعتي بوده اند. هنگامي كه يك فرهنگ به چنين عقيده اي قائل باشد كه زمان باز مي گردد و يك دور به پايان مي رسد و دور ديگري آغاز مي شود، ناگريز بايدبه زمان مستدير آدم به او، اين عهد را يادآوري مي‎كند كه شما را به سروري زمان مي رسانم،»
چگونه ممكن است انسان بدانجا برسد كه زمين را به ارث ببرد؟ اين ، چه تاويل و توجيهي است؟
به نظر من، جز اينكه زمان، به پايان برسد و يك دور پايان بگيرد و دور ديگري آغاز شود كه بر سنن اوليه منطبق باشد تاويلي نخواهد داشت

انجام پایان نامه

برای دیدن ادامه مطلب از لینک زیر استفاده نمایید

سفارش پایان نامه