انجام پایان نامه

درخواست همکاری انجام پایان نامه  بانک مقالات رایگان انجام پایان نامه

سفارش پایان نامه

|

انجام پایان نامه ارشد

انجام پایان نامه 

 پایان نامه|پایان نامه تأثير آموزش مهارت هاي زندگي در سلامت روان افراد
 

مقدمـه
روان شناسان در دهه هاي اخير در بررسي اختلالات رفتاري و انحرافات به اين نتيجه رسيده اند كه بسياري از اختلالات و آسيب ها در ناتواني افراد در تحليل صحيح و مناسب از خود و موقعيت خويش ، عدم احساس كنترل ، و كفايت شخصي جهت رويارويي با موقعيت هاي دشوار و عدم آمادگي براي حل مشكلات و مسائل زندگي به شيوه مناسب ، ريشه دارد . بنابراين با توجه به تغييرات و پيچيدگي هاي روز افزون جامعه و گسترش روابط اجتماعي ، آماده سازي افراد به خصوص نسل جوان جهت رويارويي با موقعيت هاي دشوار امري ضروري به نظر مي رسد . در همين راستا روان شناسان با حمايت             سازمان هاي ملي و بين المللي ، جهت پيشگيري از بيماريهاي رواني و ناهنجاريهاي اجتماعي آموزش مهارت هاي زندگي را در سراسر جهان و در سطح مدارس آغاز نموده اند .                   ( طارميان و همكاران 1378 ، ص 14 )
آنچه امروزه تحت عنوان مهارت هاي زندگي مشهود است تنها حاصل كار پژوهشگران عصر حاضر نيست بلكه بسياري از اين مهارتها در لابلاي تعاليم الهي بخصوص در قرآن و احاديث معصومين بيان شده است . به طوري كه تلاش براي برقراري ارتباط مفيد و مؤثر با ديگران ، خودشناسي و توجه به ارزشها كه از فصول اساسي           درس مهارتهاي زندگي است به كرات در قرآن ، نهج البلاغه ، و صحيفه سجاديه و احاديث منقول از ساير معصومين مورد تأكيد قرار گرفته است . ( همان منبع ص 45 )
هدف اصلي سازمان بهداشت جهاني از ايجاد طرح مهارت هاي زندگي در زمينه بهداشت رواني اين است كه جوامع مختلف در سطوح جهان نسبت به گسترش ، به كارگيري و ارزيابي برنامه آموزش مهارتهاي زندگي را متمركز بر رشد توانائي هاي رواني مانند          حل مسئله ، مقابله با هيجانات ، خود آگاهي ، سازگاري اجتماعي و كنترل استرس                 بين كودكان و نوجوانان است اقدام نمايند . ( ناستاسيا 1998 مقاله )
با توجه به نقش مهم مدارس در تأمين بهداشت رواني دانش آموزان ،                    برنامه آموزش مهارتهاي زندگي روش مؤثري در جهت رشد شخصيت سالم دانش آموزان و تأمين و حفظ بهداشت رواني دانش آموزان تلقي مي شود . به اين ترتيب مدارس به جاي اين كه تنها بر افزايش عملكرد تحصيلي دانش آموزان تمركز نمايند بايد بر تأمين و            حفظ روان آنان نيز تأكيد نمايند و اقدامات لازم را به منظور تحقق هدف مذكور انجام دهند چرا كه اگر هدف فوق تحقق يابد بسياري از مشكلات تحصيلي و آموزشگاهي نيز خود به خود كاهش مي يابند . ( همان منبع )















بيـان مسئله و سـؤالات پـژوهش
رشد انسان در زمينه هاي رواني ، اجتماعي ، جسماني ، جنسي ، شغلي ، شناختي ، الگو ( خود ) اخلاقي و عاطفي صورت مي گيرد هر يك از زمينه ها نيازمند مهارت و توانايي مي باشد . در واقع مي توان گفت كه تكامل مراحل رشدي وابسته به مهارتهاي زندگي است . زماني كه افراد مهارت هاي زندگي اساسي را كسب نمايند در عملكرد بهينه خود پيشرفت مي كنند . آموزش مهارتهاي زندگي نقش اساسي را در بهداشت رواني ايفا مي كند و البته زماني كه در يك مقطع رشدي مناسب ارائه شود نقش برجسته تري خواهد داشت . به طور تعيين مي توان گفت كه بسياري از نوروزها و سايكوزها ناشي از نقص در رشد                     مهارت هاي زندگي اساسي است . در واقع آموزش مهارت هاي زندگي نقش درماني دارد .       ( گتيتر ، گازدا و داردن ، 1996 مقاله )
همان گونه كه بروكز ( 1984 ) اشاره كرده است رويكرد مهارت هاي زندگي              يك چهارچوب سازمان يافته اي را براي مراكز مشاوره و بهداشت رواني فراهم مي كند و يك عنصر آموزشي يكسوي و مهم براي مدارس ابتدايي و دبيرستان مي باشد .
حال با در نظر گرفتن هدف كلي اين پژوهش سئوالاتي در همين راستا مطرح             مي شوند :
1.    آيا بين افسردگي كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد ؟
2.    آيا بين شكايات جسماني كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد ؟
3.    آيا بين وسواس ـ اجبار كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد ؟
4.    آيا بين حساسيت در روابط بين فردي كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد ؟
5.    آيا بين اضطراب كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد ؟
6.    آيا بين پرخاشگري كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد ؟
7.    آيا بين خوبي كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين               آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد ؟
8.    آيا بين افكار پارانوئيدي كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد ؟
9.    آيا بين روان پريشي كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد ؟
10.    آيا بين سلامت روان كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد ؟





اهميـت و ضـرورت پـژوهش
امروزه در سراسر جهان بر اهميت بهداشت رواني تأكيد مي شود و روز به روز با انجام تحقيقات وسيع و گوناگون اهميت و نقش آن در زندگي فردي . اجتماعي آشكارتر      مي گردد. به طوري كه سال 2001 ميلادي از طرف سازمان بهداشت جهاني ، تحت عنوان  سال جهاني «‌ بهداشت رواني » اعلام گرديد . سازمان مذكور در اين سال شعار « غفلت بس است ، مراقبت كنيم » را جهت آشكارتر ساختن موضوع مطرح نمود . ( سازمان بهداشت جهاني ، 2001 )
اين امر نشان دهنده آن است كه بهداشت رواني موضوعي است كه بايد در سطح جهان مورد توجه قرار گيرد يكي از دلايلي كه در اهميت اين موضوع مطرح است ،              شيوع روزافزون ابتلاء به انواع اختلالات رواني در سطح جهان است و دليل مهم ديگر آن ، اهميت و ضرورت پيشگيري از بيماري هاي رواني است مي توان گفت عمده ترين هدف بهداشت رواني پيشگيري است و از سه نوع پيشگيري كه در بهداشت رواني مطرح مي شود پيشگيري اوليه مورد توجه بيشتري قرار دارد . در پيشگيري اوليه جمعيت سالم در جامعه مورد نظر است و تمام اقداماتي كه در اين حيطي صورت مي گيرد در جهت آمادع سازي افراد و فراهم نمودن شرايط مناسب براي زندگي سالم از تماكمي جنبه هاي جسماني ، رواني ، اجتماعي مي باشد . بنابراين هدف ، افزايش آمادگي و توانايي افراد در برخورد صحيح و مناسب با رويدادهاي زندگي مي باشد .
حسيني ( 1378 ) معتقد است آموزش ، اساسي ترين روش پيشگيري اوليه است .  از طرفي ديگر مهمترين و مؤثرترين دوره سني جهت آموزش پيشگيرانه ، دوره نوجواني است .
پژوهش ها نشان مي دهند كه آموزش مهارت هاي زندگي به ارتقاء بهداشت رواني كودكان و نوجوانان در ابعاد مختلف زندگي كمك مي كند و از اساسي ترين برنامه هاي پيشگيرانه در سطح اوليه به شمار مي رود .
سلامتي بخش اصلي يك زندگي شاد است و مدارس نقش مهمي در آگاه ساختن نوجوانان پيرامون مسائل بهداشتي و سلامتي و آموزش علوم زندگي به آنان دارد.
امروزه علي رغم ايجاد تغييرات عميق فرهنگي و تغيير در شيوه هاي زندگي ، بسياري از افراد در رويارويي با مسائل زندگي فاقد توانايي هاي لازم و اساسي هستند و همين امر آنان را در مواجهه با مسائل و مشكلات زندگي روزمره و مقتضيات آن              آسيب پذير ساخته است . پژوهش ها بي شمار نشان داده اند كه بسياري از مشكلات بهداشتي و اختلالات رواني ـ عاطفي ريشه هاي رواني ـ اجتماعي دارند . براي مثال ، پژوهش در زمنيه اعتياد و سوء مصرف مواد نشان داده است كه سه عامل مرتبط با          سوء مصرف مواد عبارتند از : عزت نفس ضعيف ، ناتواني در بيان احساسات و            فقدان مهارت هاي ارتباطي . همچنين پژوهش ها نشان داده اند كه بين خود كارآمدي ضعيف و مصرف سيگار و الكل ، سوء مصرف مواد ، رفتارهاي مخاطره آميز و ضعيف عملكرد شناختي رابطه معنا داري وجود دارد و مطالعات نشان داده اند كه ارتقاء مهارت هاي            مقابله اي و توانايي هاي رواني اجتماعي در بهبود زندگي بسيار مؤثر است . توانايي هاي رواني ـ اجتماعي عبارتست از آن گروه توانايي ها كه فرد را براي مقابله مؤثر و پرداختن به كشمكش ها و موقعيت هاي زندگي ياري مي كند اين توانايي ها فرد را قادر مي سازد تا در رابطه با ساير انسان ها ، جامعه ، فرهنگ و محيط خود مثبت و سازگارانه عمل كند و سلامت رواني خود را تأمين نمايند . ( خاني ، 1380 ص 19 )
مهارتهاي زندگي در جهت ارتقاي توانايي هاي رواني ـ اجتماعي هستند و در نتيجه سلامت رواني ، جسماني و اجتماعي را تأمين مي كند . آموزش مهارتهاي زندگي فرد را قادر مي سازد تا دانش ، ارزشها و نگرش هاي خود را به تواناي هاي بالفعل تبديل كند . بدين معنا كه فرد بداند چه كاري بايد انجام دهد و چگونه آن را انجام دهد . مهارت هاي زندگي منجر به انگيزه در رفتار سالم مي شود . همچنين بر احساس فرد از خود و                        ديگران و همچنين ادراك ديگران از وي مؤثر است . در ضمن منجر به افزايش                   اعتماد به نفس مي شود بنابراين به طور كلي مي توان گفت كه منجر به افزايش سلامت روان افراد مي شود و در پيشگيري از بيماريهاي رواني و مشكلات رفتاري نقش مؤثري دارد .             ( نوري و خاني ، 1377 ص 25 )













 
فرضيـه هـا
1.    بين افسردگي كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين               آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد .
2.    بين شكايات جسماني كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد .
3.    بين وسواس ـ اجبار كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد .
4.    بين حساسيت در روابط بين فردي كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با                آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد .
5.    بين اضطراب كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين                  آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد .
6.    بين پرخاشگري كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد .
7.    بين خوبي كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد .
8.    بيم افكار پارانوئيدي كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد .
9.    بين روان پريشي كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد .
10.    بين سلامت رواني كساني كه آموزش مهارت زندگي را ديده اند با آن هايي كه اين آموزش ها را نديده اند تفاوت وجود دارد .  

تعـاريف علمي و عمليـاتي متغيرهـاي پـژوهش
تعريف علمي و عملياتي مهارتهاي زندگي
« موريس ، اي ، الياس » از دانشگاه راجرز در آمريكا و مؤلف كتاب « تصميم گيري اجتماعي و رشد مهارتهاي زندگي مفهوم عامي از مهارت هاي زندگي ارائه مي دهد .                 « مهارت هاي زندگي يعني ايجاد روابط بين فردي مناسب و مؤثر ، انجام مسئوليت هاي اجتماعي، انجام تصميم گيري هاي صحيح ، حل تعارض ها و كشمكش ها بدون توسط به اعمالي كه به خود يا ديگران صدمه مي زنند . ( نوري و خاني ، 1377 ص 16 )
در پژوهش حاضر منظور از مهارت هاي زندگي ، آموزش هايي است كه در اين مراكز به افراد در زمينه هاي تفكر مثبت ، تفكر خلاق ، ازدواج ، تصميم گيري ، تفكر نقاد ، اضطراب ، افسردگي داده مي شود .
تعريف علمي و عملياتي سلامت روان
فرهنگ بزرگ روانشناسي لاروس بهداشت رواني را چنين تعريف مي كند :          استعداد روان براي هماهنگ ، خوشايند و مؤثر كاركردن ، در موقعيت هاي دشوار ،                 انعطاف پذير بودن و براي بازيابي تعادل خويش ، توانايي داشتن . ( گنجي ، 1379 ص 9 )
و يا سازمان بهداشت جهاني ( WHO ) بهداشت رواني را چنين تعريف مي كند ،  بهداشت رواني در درون مفهوم كلي بهداشت جاي مي گيرد و بهداشت معني توانايي كامل براي ايفاي نقش هاي اجتماعي ، رواني و جسمي ، بهداشت تنها نبود بيماري يا عقب ماندگي نيست . ( گنجي 1379 ، ص 9 )
در پژوهش حاضر سلامت روان توسط پرسشنامه 90ـ Scl سنجيده مي شود پس منظور از سلامت روان نمره اي است كه آزمودني در آزمون 90ـ Scl مي گيرد.





 
پيشينة نظري
تعريف سلامت روان
سازمان بهداشت جهاني در سال 1986 تعريفي از سلامتي را ارائه دارد :
سلامتي گستره وسيعي است جهت توانمند ساختن فرد ها گروه ، كه از يك طرف موجب واقعيت بخشيدن به آمال و آرزوها و ارضاء نيازها و از طرف ديگر باعث مقابله با محيط مي شود بنابراين طبق تعريف فوق به نظر مي رسد سلامتي يك منبعي براي زندگي روزمره است نه به عنوان وسيله اي براي زندگي ، يك مفهوم كاربردي و مثبت است كه علاوه بر تأكيد بر توانايي جسماني افراد بر منابع فردي و اجتماعي آنان نيز تأكيد مي ورزد .             ( اسكوفيلد ، 1998 مقاله )
اصلاح سلامت رواني ، اصطلاحي است كه از آن براي بيان و اظهار كردن هدف خاصي براي جامعه استفاده مي شود . هر فرهنگي براساس معيارهاي خاص خود به دنبال سلامت روان است . هدف هر جامعه اي اين است كه شرايطي را كه سلامت اعضاي جامعه را تضمين مي كند آماده نمايد . سلامت روان بخشي از سلامت عمومي است . منظور از سلامت روان ، سلامت ابعاد خاصي از انسان مثل هوش ، ذهن ، حالت و فكر مي باشد . از طرف ديگر سلامت روان بر سلامت جسماني هم تأثير دارد . بسياري از پژوهش هاي اخير مشخص كرده اند كه يك سري اختلال هاي فيزيكي و جسماني به شرايط خاص رواني مرتبط هستند . با وجود اين كه سلامت روان مفهوم وسيعي است اما هنوز يك تعريف كلي كه مورد قبول همه باشد از آن به دست نداده اند هر فرد يا گروهي يك تصور خاص از سلامت روان دارد در حالي كه در مورد سلامت جسماني چنين حالتي وجود ندارد .
در سال 1948 ، كميسيون مقدماتي سومين كنگره جهاني بهداشت رواني ، براي بهداشت رواني يك تعريف دو قسمتي ارائه مي دهد :
1. بهداشت رواني حالتي است كه از نظر جسمي ، رواني و عاطفي در حدي كه با بهداشت رواني ديگران انطباق داشته باشد براي فرد مطلوب ترين رشد را ممكن مي سازد .
2. جامعه خوب جامعه اي است كه براي اعضاي خود چنين رشدي را فراهم مي آورد در عين حال رشد خود را تضمين مي كند و نسبت به ساير جوامع بردباري نشان مي دهد .             ( گنجي ، 1379 ص 13 )
سازمان بهداشت جهاني ، بهداشت رواني را براساس جنبه هاي زيستي و اجتماعي تعريف مي كند . به نظر اين سازمان ، بهداشت رواني براي فرد استعداد ايجاد روابط موزون با ديگران و استعداد شركت در تغييرات محيط اجتماعي و طبيعي با استعداد كمك به تغييرات ، به شيوه سازنده ، قائل است . همچنين بهداشت رواني ايجاب مي كند كه بين تمايلات غريزي فرد هماهنگي وجود داشته است در اين تعريف هيچ اشاره اي به بيماري نشده است .
در تعريف فوق و تعاريف مشابه آن ، سازگاري با محيط اهميت زيادي دارد .              طبق اين تعريف شخصي كه بتواند با محيط ( اعضاي خانواده ، همكاران ، همسايگان و به طور كلي اجتماع ) خوب سازگار شود از نظر بهداشت رواني بهنجار خواهد بود . اين شخص با تعادل رواني رضايت بخش پيش خواهد رفت . تعارضات خود را با دنياي برون و درون حل خواهد كرد و در مقابل ناكامي هاي اجتناب ناپذير زندگي مقاومت خواهد داشت . اگر كسي توان انجام دادن اين كارها را نداشته باشد و در نتيجه با محيط خود به شيوه نامناسب و دور از انتظار برخورد كند از نظر رواني بيمار محسوب خواهد شد ، زيرا با اين خطر روبرو خواهد بود كه تعارض هاي حل نشده خود را به صورت نوروز                              ( اختلالات خفيف رفتاري ) نشان مي دهد و به شخص نوروتيك تبديل مي شود .                         ( گنجي ، 1379 ص 12 )
عده اي از روان شناسان معتقدند كه سلامت روان ، داشتن هدفي انساني در زندگي، سعي در حل عاقلانه مشكلات ، سازش با محيط اجتماعي براساس موازين علمي و اخلاقي و سرانجام ايماني به كار و مسئوليت پذيري و پيروي از اصول نيكوكاري و خير خواهي است. ( شفيع آبادي ، 1371 ص 85 )
لوينسون و همكاران سلامت روان را اينچنين تعريف كرده اند :
سلامت روان عبارتست از اين كه فرد چه احساسي نسبت به خود ، دنياي اطراف ، محل زندگي و اطرافيان دارد مخصوصاً با توجه به مسئوليتي كه در مقابل ديگران دارد ، چگونگي سازش وي به درآمد خود و شناخت موقعيت مكاني و زماني خويش .                         ( انصاري ، 1374 پايان نامه )
كارل مننجر مي گويد :
سلامت رواني عبارت است از سازش فرد با جهان اطرافش به حداكثر امكان به طوري كه باعث شادي و برداشت مفيد و مؤثر به طور كامل شود . ( همان منبع )
كينگزبرك بهداشت رواني را اين چنين تعريف مي كند :
تسلط و مهارت در ارتباط صحيح با محيط به خصوص در سه فضاي مهم عشق ، كار و تفريح . ( همان منبع )
در سالهاي اخير انجمن كانادايي بهداشت رواني را در سه قسمت تعريف كرده است.
قسمت اول : نگرش هاي مربوط به خود ( شامل تسلط بر هيجان هاي خود ، آگاهي از ضعف هاي خود و رضايت از خوشي هاي ساده )
قسمت دوم : نگرش هاي مربوط به ديگران ( علاقه به دوستي هاي طولاني و صميمي ، احساس تعلق به يك گروه و احساس مسئوليت در مقابل محيط انساني و طبيعي .
قسمت سوم : نگرش هاي مربوط به زندگي ( رويارويي با الزام هاي زندگي ،                    پذيرش مسئوليت ها ، ذوق و توسعه امكانات و علايق خود ، توانايي اخذ تصميم هاي شخصي و ذوق يا انگيزه خوب كاركردن . ( گنجي 1379 ، ص 13 )
به طوري كه ملاحظه مي شود ، اين انجمن بهداشت رواني را در ارتباط با سازگاري با محيط و نگرشهاي مربوط به خود و ديگران تعريف مي كند اما به مفاهيم بيماري             آسيب شناسي و ناسازگاري ارجاع نمي دهد . ( همان منبع )
طبق تعريف فرهنگ روانشناسي آرتور 1985 واژه سلامت روان ، براي افرادي كه عملكردشان در سطح بالاي از سازگاري هيجاني و رفتاري است به كار مي رود و در مورد افرادي كه صرفاً‌ بيماري رواني ندارد به كار نمي رود . از نظر كاپلان و ساروك               سلامت روان ، آن حالت بهزيستي است كه افراد قادر باشند به راحتي در جامعه ،            فعاليت كنند و پيشرفتها و خصوصيات شخصي براي آن رضايتبخش است .                      ( ادبي ، 1379 ، پايان نامه )
كنفرانس بين المللي بهداشت ، كه با همكاري سازمان بهداشت جهاني و                يونيسف در سال 1988 با شركت 134 كشور در آلماآتا تشكيل شد سلامت رواني را سلامت كامل جسماني ، رواني ، اجتماعي تعريف نموده است و نه فقدان بيماري و ناتواني .       ( ادبي ، 1379 ، پايان نامه )
آرچريك مبحث تاريخي را اضافه كرده و مي گويد در جوامع به سرعت در حال تغيير و غير قابل پيش بيني امروز توانايي اكتشاف محيط و ايجاد تعهد ، يك مهارت اساسي براي بقاء و لازمه سلامت رواني است . ( همان منبع )
ويژيگي هاي افراد سالم ( برخوردار از سلامت روان ) از ديدگاه هاي مختلف :
براي داشتن بهداشت رواني خوب ، شرايطي وجود دارد : روبروشدن                        با واقعيت ، سازگاري داشتن با تغييرات ، گنجايش داشتن براي اضطرابها ، كم توقع بودن ، احترام قايل شدن به ديگران ، دشمني نكردن با ديگران و كمك رساندن به مردن .                      ( گنجي 1379 ، ص 13 )

بنابر تحقيقات انجمن ملي بهداشت رواني
1. افراد سالم از نظر روان احساس راحتي مي كنند . خود را آن گونه كه هستند مي پذيرند ، از استعدادهاي خود بهره مند مي شوند در مورد عيوب جسماني و ناتوانيهاي خود شكيبا بوده و از آن ناراحت نمي شوند ، ديدگاه واقع گرايانه دارند ، دشواريهاي زندگي را سهل       مي انگارند ، آن ها وقت كمي را در نگراني ، ترس ، اضطراب و يا حسادت سپري مي كنند . اغلب آرامند ، نسبت به عقايد تازه گشاده رو بوده و داراي طيب خاطر هستند ، شوخ طبع هستند و اعتماد به نفس دارند ، اگرچه از حضور در جمع لذا مي برند اما به تنها بودن نيز اهميت مي دهند و وحشتي از آن ندارند ، همچنين از سيستم ارزشي برخوردارند كه از تجارب شخصي شان سرچشمه مي گيرد . بدين معني كه يك احساس شخصي مبتني بر درست يا غلط بودن امور دارند .
2. افراد داراي سلامت روان ، احساس خوبي نسبت به ديگران دارند ، آنها مي كوشند تا ديگران را دوست بدارند ، و به آنان اعتماد كنند ، چرا كه تمايل دارند ديگران نيز آن ها را دوست باشند و به آن ها اعتماد نمايند چنين افرادي قادرند كه با ديگران روابط گرمي داشته باشند و اين روابط را ادامه دهند ، به علايق ديگران توجه مي كنند و احترام مي گذارند آنها به خود اجازه نمي دهند از سوي ديگران مورد حمله و فشار قرار گيرند و نيز سعي                 نمي كنند كه بر ديگران تسلط يابند آنها با احساس يكي بودن با جامعه ، نسبت بر ديگران احساس مسئوليت مي كنند .
2.    قدرت روبرو شدن با نيازهاي زندگي را دارند معمولاً‌نسبت به اعمال خود احساس مسئوليت مي كنند و با مشكلات به همان شيوه كه رخ مي دهد برخورد مي كنند . داراي پندارهاي واقع گرا در مورد آنچه كه مي توانند يا نمي توانند انجام بدهند هستند بنابراين آن ها محيط خود را تا آن جا كه ممكن است شكل مي دهند و نيز تا آن جا كه ضرورت دارد با آن سازگار مي شوند . ( بني جمالي ، 1373 ، ص 28 )
در اين بخش به بررسي ديدگاه هاي مختلف روانشناسي پيرامون ويژگي هاي افراد داراي سلامت روان مي پردازيم :

ديدگاه روانپزشكي
ديدگاه روانپزشكي ، درباره فرد ديد تعامل حياتي دارد . طبق اين ديدگاه فردي كه از سلامت رواني برخوردار است كه داراي نظام متعادلي است كه خوب عمل مي كند و اگر تعادل به هم بخورد بيماري رواني ظاهر خواهد شد . ( گنجي ، 1379 ، ص 22 )

ديدگاه هاي روان تحليلي
ديدگاه روانكاوي معتقد است كه شخصيت فرد از سه عنصر تشكيل مي شود ، نهاد، من و من برتر . بنابراين به نظر آنان بهداشت رواني ، زماني تضمين مي شود كه من با واقعيت سازگاري شود و همچنين تكانش هاي غريزي نهاد به كنترل درآيد . ( همان منبع )
فرويد به نقل از حسيني ( 1360 ) سلامت رواني را از يك طرف نتيجه تعادل بين      سه عنصر نهاد ، من و من برتر و از طرفي ديگر نتيجه تعادل بين سطوح خود آگاه و ناخودآگاه مي داند . فرويد معتقد است كه شخص سالم دو ويژگي دارد :
1.    مي تواند دوست بدارد و دوست داشته باشد .
2.    مي خواهد و مي تواند كار بكند . ( شعاري نژاد ، 1371 ، ص 278 )
به نظر فرويد ويژگي خاصي كه براي سلامت روانشناختي ضروري است خود آگاهي مي باشد يعني هر آنچه كه ممكن است در ناخودآگاه موجب مشكل شود ، بايستي خود آگاه شود ، شخص سالم از مكانيزم هاي دفاعي نوع دوستي ، شوخ طبعي ، پارساي و رياضت و والايش يا تصعيد استفاده مي كند . ( نجات ، 1378 ، ص 34 )
همچنين به عقيده فرويد ، شخص سالم كسي است كه نيازهاي تثبيت شده نداشته باشد ، نيازهاي نهفته يا دروني شده اش در جهت معيارهاي دروني شده من برتر باشد و براساس نيازهايش عمل نكند و نيازهايش با يكديگر در تعارض و كشمكش نباشد . بعلاوه انسان برخوردار از سلامت روانشناختي موجودي منحصر به فرد است كه بايستي به صورت يگانه مورد بررسي و مطالعه قرار بگيرد و داراي خصوصيات زير باشد :
1.    بين من و من آرماني فرد فاصله زيادي وجود ندارد .
2.    من داراي قدرتمندي و كارآيي بسيار است .
3.    از ساختار رواني خودش آگاهي لازم را دارد .
4.    هدف نهايي او رشد خلاقيت و تحقق خويشتن است .
 نظر هورناي ( 1945 ) به نقل از خدا رحيمي ( 1374 ) : انسان برخوردار از سلامت روان داراي اين ويژگي ها مي باشد : احساس امنيت مي كند ، لذا فاقد پرخاشگري و خودشيفتگي است ، به دليل آگاهي از خود واقعي و استعداد بالقوه خوي تسليم محض       محيط اجتماعي و فرهنگي نيست ، بلكه ابتكار و شخصيت خودش را عهده دار مي شود ، خوشناسي و كوشش را براي تحقيق استعدادهاي فطري و ذاتي وظيفه اخلاقي و امتياز معنوي شخصيت سالم است و هدف او كمال است ، انسان سالم خودآگاهي دارد و از خود واقعي و استعدادهايش كم و بيش آگاه است و خودش بسياري از مشكلات زندگي را حل        مي كند لذا به ديگران وابستگي ندارد .
از ديدگاه كارل يونگ ، فرايندي كه موجب يكپارچگي شخصيت انساني مي شود مزيت يافت يا تحقق خود است .
اين فرآيند خود شدن ، فرايندي طبيعي است اين گرايش چنان نيرومند است كه يونگ آن را غريزه ناميد . در انسان مزيت يافته هيچ يك از وجوه شخصيت مسلط نيست ،              نه هوشيار و نه ناهوشيار .
نه يك منش يا گرايش خاص و نه هيچيك از سنخ هاي كهن ، بلكه همه آن ها به توازي هماهنگ رسيده اند . از طرف ديگر به نظر وي همه جنبه هاي شخصيت بايد به يكپارچگي و هماهنگي دست يابند به طوري كه همه آنها بتوانند بيان شوند . افراد سالم از شخصيتي برخوردارند كه يونگ آن را شخصيت مشترك ، خوانده است . چون ديگر             هيچ جنبه شخصيت به تنهايي حاكم نيست . يكتايي فرد ناپديد مي شود و ديگر چنين اشخاصي را نمي توان متعلق به يك سنخ رواني خاص دانست . ( گنجي 1379 ، ص 53 )
به عقيده آلفرد آدلر ، زندگي بودن نيست ، بلكه شدن است ، آدلر به انتخاب ، مسئوليت و معناداري مفاهيم در شيوه زندگي اعتقاد دارد و شيوه زندگي افراد را متفاوت مي داند . محرك اصلي رفتار بشر ، هدفها و انتظار او از آينده است . فرد سالم به عقيده آدلر از مفاهيم و اهداف خودش آگاهي دارد و عملكرد او مبتني بر حيله و بهانه نيست او جذاب و شاداب است و روابط اجتماعي ساطنده و مثبتي با ديگران دارد روابط خانوادگي صميمي و مطلوب دارد و جايگاه خودش را در خانواده و گروه هاي اجتماعي به درستي       مي شناسد . همچنين فرد سالم در زندگي هدفمند و غايت مدار است و اعمال او مبتني بر تعقيب اين اهداف است . عالي ترين هدف شخصيت سالم ، تحقق خويشتن است . از               ويژيگي هاي ديگر سلامت روانشناختي اين است كه فرد سالم همواره به بررسي ماهيت اهداف و ادراكات خويش مي پردازد و اشتباهاتش را برطرف مي كند . فرد خالق عواطف خودش است نه قرباني آنها . آفرينش گرايي و ابتكار فيزيكي از ويژگي هاي ديگر ايت افراد است . فرد سالم از اشتباهات اساسي شامل تعميم مطلق ، اهداف نادرست و محال ،                درك نادرست و توقع بي مورد از زندگي ، تقليل يا انكار ارزشمندي خود و ارزش هاي و باورهاي غلط مي باشد . ( شاملو 1378 ، ص 43 )
اريكسون سلامت روانشناختي را نتيجه عملكرد قوي و قدرتمند سن مي داند .            من عنوان مفهومي است كه نشان دهنده توانايي يكپارچه سازي اعمال و تجارب شخص به صورت انطباقي و سازشي است من تنظيم كننده دروني روان است كه تجارب فرد را سازماندهي مي كند و در نتيجه از انسان در مقابل فشارهاي نهاد و من برتر حمايت مي كند. هنگامي كه رشد انسان و سازماندهي اجتماعي به نحو متناسب هماهنگ شود ، در هر كدام از مراحل رشد رواني ـ اجتماهي ، تواناييها و استعدادهاي مشخصي ظهور مي نمايد در واقع به عقيده اريكسون سلامت روانشناختي هر فرد به همان اندازه است كه توانسته است توانايي متناسب با هر كدام از مراحل زندگي را كسب كند . ( خدا رحيمي ، 1374 ، ص 78 )
اريكسون احساس هويت را نشانه سلامت فكر و روان مي داند كه خود از مراحل حس اعتماد ، خودمختاري ، ابتكار و اشتغال به كارهاي سودمند مي گذرئ و سرانجام به احساس هويت خود منجر مي گردد . اين احساس سرمايه داخلي است كه بعد از طي         موفقيت آميز تمام مراحل ايجاد مي گردد و با همانند سازي موفقيت آمنيز كه به تنظيم محرك ها و غرايز اصلي فرد با توجه به فرصت ها و امكانات او منجر مي شود ارتباط دارد. بدين ترتيب احساس هويت موجب اطمينان خاطري مي گردد كه به شخص قدرت انطباق و سازگاري مي دهند . ( حسيني ، 1360 ، ص 20 )
رد واقع به نظر اريكسون ( 1968 ) هويت ، نشانه نشاط رواني است و هويت در مقابل سردرگمي نشانه يك شخصيت سالم در نوجواني است .
اريك فروم تصوير روشني از شخصيت سالم به دست مي دهد . چنين انساني به طور عميق عشق مي ورزد آفريننده است . قوه تعلقش را كاملاً پرورانده است و جهان و خود را به طور عيني ادراك مي كند . حس هويت پايداري دارد . با جهان در پيوند است و در آن ريشه دارد . حاكم و عامل خود در سرنوشت خويش است . فروم شخصيت سالم را داراي جهت گيري بارور مي داند . به نظر وي جهت گيري ، گرايش يا نگرش كلي است كه همه جنبه هاي زندگي را يعني پاسخ هاي فكري ، عاطفي و حسي به مردم ، موضوع ها و رويدادها ، خواه در جهان و خواه در خود ، در بر مي گيرد ، بارور بودن يعني به كار بستن همه قدرت ها و استعدادهاي بالقوه خويش ، چهارجنبه شخصيت سالم ، در روشن ساختن مقصود فروم از جهت گيري بارور و مؤثر است . اين چهار جنبه شامل عشق بارور ، تفكر بارور ، خوشبختي ، و جدان اخلاقي مي باشد عشق بارور لازمه اش رابطه آزاد و برابر بشري است طرفين رابطه مي توانند فرديت خود را حفظ كنند عشق بارور از چهار ويژيگي مهم برخوردار است ، توجه ، تحساس مسئوليت ، احترام و شناخت ، تفكر بارور مستلزم هوش ، عقل و عينيت است .
خوشبختي بحث جدايي ناپذير و پيامد زيستن موافق جه گيري بارور و همراه همه فعاليت هاي سازنده مي باشد . فروم ميان دو نوع وجدان اخلاقي كه عبارتند از : وجدان اخلاقي قدرت گرا و وجدان اخلاقي انسان گرا تفاوت قائل شده است . ( گنجي 1379،ص 19 )

ديدگاه رفتار گرايي
ديدگاه رفتار گرايي معتقد است كه بهداشت رواني به محرك ها و محيط وابسته است . بدين ترتيب آنچه را كه مكاتب ديگر بيماري رواني به حساب مي آورند از ديد               رفتار گرايان ، رفتاري است كه مانند ساير رفتارها آموخته شده است . به طور مسلم اين رفتار با رفتاري كه در برخي موقعيت ها به طور طبيعي اتخاذ و پذيرفته مي شود مطابقت نمي كند . با اين همه رفتار آموخته شده اي است كه بنابراين مي توان گفت رفتار ناسازگار مثل هر رفتار ديگري بر اثر تقويت آموخته مي شود . به طور كلي از ديدگاه رفتار گرايي ، كسي داراي بهداشت رواني است كه رفتارش به محيط معيني ، با نوعي بهنجاري رفتاري سازگاري دارد . ( گنجي 1379 ، ص 17 )
بي ، اف اسكينر معتقد است سلامت رواني و انسان سالم معادل با رفتار منطبق با قوانين و ضوابط جامعه است و چنين انساني وقتي با مشكل روبرو شود تا هنگامي كه از طريق جامعه بهنجار تلقي شود از طريق شيوه اصلاح رفتار براي بهبودي و بهنجار كردن رفتار خود و اطرافيانش دريافت مي كند شايد معيار تلويحي ديگر در مورد خصوصيات انسان سالم از ديدگاه اسكينر اين است كه انسان بايد از علم نه براي پيش بيني بلكه براي تسلط بر محيط خويش استفاده كند . در اين معنا فرد سالم كسي است كه بتواند براي انجام هر روش ، بيش از اصول علمي استفاده كند و به نتايج سودمندتري برسد و مفاهيم ذهني مثل اميال ، هدفمندي ، غايت نگري و مانند آن را كنار بگذارد . ( خدا رحيمي ، 1374،ص 20 )

ديدگاه انسان گرايي
اين ديدگاه معتقد است كه بهداشت رواني يعني ارضاي نيازهاي سطوح پايين و رسيدن به سطح خودشكوفايي ، هر عاملي كه فرد را در سطح ارضاي نيازهاي سطوح پايين نگهدارد و از خود شكوفايي او جلوگيري كند ، اختلال رفتاري بوجود خواهد آورد . يكي از مشهورترين انسان گرايان آبراهام مزلو معتقد است كه براي داشتن سلامت رواني تا           اندازه اي بايد انعطاف پذير بود با واقعيت آن قدر فاصله گرفت كه بتوان بيشترين خود مختاري را به دست آورد . اين فاصله گرفت يا رها شدن از واقعيت بهمعني بي علاقگي يا طرد نيست ، بلكه شبيه تحليل ، كسب آگاهي و قبول تجربه رواني و ذهني فرد است ،            ولي براي تحقق عزت نفس و خود شكيبايي معيارهايي را پيشنهاد مي كند .
1.    ادراك خوب از واقعيت
2.    پيشرفت در قبول خود ، ديگران و طبيعت
3.    پيشرفت در داشتن اراده
4.    پيشرفت هاي نسبي در موضوعات
5.    آزاد بودن و شوق زندگي داشتن
6.    خودمختاري فزاينده و مقاومت در تشكيل گروه ها
7.    ابتكار داشتن در قضاوت و غني بودن در انگيزش
8.    فراواني تجربه هاي بسيار بالا
9.    همانند سازي خوب با انسانيت
10.    بهبود روابط با ديگران
11.    راحتي در پذيرش ديگران
12.    رشد خلاقيت
13.    تحرك در نظام ارزشها . ( گنجي ، 1379 ، 287 )
برخلاف مزلو كه بر رشد مطلوب ارگانيسم تأكيد دارد . كارل راجرز يكي ديگر از انسان گرايان مشهور از بهداشت رواني مفهوم ديگري ارائه مي دهد . اين مفهوم ريشه در فلسفه اصالت وجودي دارد و بر فرضيه تمايل بنيادي انسان به خود شكوفايي استوار است. از طرف ديگر توانايي خود شكوفايي به محيط وابسته است . محيطي كه رشد فرد را ممكن مي سازد و براي او احساس پذيرفته شدن ، نامشروط ، محبوبيت نامشروط و ارزشمندي را فراهم مي آورد . طبق نظر راجرز بيماري رواني يا عدم بهداشت رواني بر اثر پذيرفته شدن برخي رفتارها بوجود مي آيد . در واقع همه رفتارها پذيرفته نمي شود و همه رفتارها مورد تأئيد ديگران قرار نمي گيرد . اين عدم پذيرش بين تصوري كه فرد از خود دارد و تصويري كه واقعيت براي او فراهم مي آورد . انحراف ايجاد مي كند . اين جاست كه شخص ، وسايل پوشاندن واقعيت را خلق مي كند و بدين وسيله سازگاري بقاء براي خود ممكن مي سازد .         ( همان منبع )
راجرز براي شخصيت سالم از خود پنداره مثبت و سالم سخن به ميان مي آورد و خصايصي را بر مي شمرد از جمله :
1.    پذيرش احساسات
2.    عزت نفس
3.    ارتباط خوب با ديگران
4.    زندگي كامل در زمان حال
5.    ادامه يادگيري چگونه آموختن
6.    ذهن بازداشتن نسبت به افكار خود
7.    توانايي تصميم گيري مستقل
8.    خلاقيت ( شعاري نژاد ، 1371 ، ص 294 )
به عقيده راجرز آفرينندگي مهمترين ميل ذاتي انسان سالم است . همچنين               شيوه هاي خاصي كه واجب تكامل و سلامت خود مي شوند به ميزان محبتي بستگي دارند كه كودك در شير خوارگي دريافت كرده است . ارضاي توجه مثبت غير مشروط و دريافت غير مشروط محبت و تأئيد ديگران براي رشد و تكامل سلامت رواني فرد با اهميت است . اين افراد فاقد نقاب و ماسك هستند و با خودشان رو راست هستند . چنين افرادي آمادگي تجربه را دارند و لذا بسته نيستند ، انعطاف پذيرند و حالت تدافعي ندارند و از بقيه انسان ها عاطفي تر هستند . زيرا عواطف مثبت و منفي وسيعتري را در مقايسه با انسان هاي تدافعي تجربه مي كنند . به عقيده وي اساسي ترين خصوصيت شخصيت سالم ، زندگي هستي دار است يعني آماده است و در هر تجربه ساختاري را مي يابد و براساس مقتضيات ، تجربه لحظه بعدي به سادگي دگرگون مي شود . انسان سالم به ارگانيزم خوش اعتماد مي كند . از ديگر ويژگي هاي انسان سالم عبارتند از : آمادگي كسب تجربه و احساس آزادي .                     ( خدارحيمي ، 1374 ، ص 162 )
ديدگاه هستي گرايي
نگرش ويكتور فرانكل به سلامت روان بر اراده تأكيد مي كند . جستجوي معنا مستلزم پذيرفتن مسئوليت شخصي است . هيچ كس و هيچ چيز به زندگي انسان معنا              نمي دهد مگر خودش ، انسان بايد با احساس مسئوليت آزادانه با شرايط هستي و زندگي روبرو شود و معنايي در آن بيابد به نظر فرانكل ماهيت وجودي انسان از سه عنصر معنويت ، آزادي و مسئوليت تشكيل شده است و سلامت روان مستلزم تجربه شخصي اين سه عامل است . معيار سنجش معنادار بودن زندگي كيفيت آن است نه كميت آن حصول و كاربرد معنويت آزادي و مسئوليت نيز با خود انسان است . بنا به نظر فرانكل انسان كامل بودن ، يعني با كسي يا چيزي فراسوي خود پيوستن . به عقيده فرانكل ، جستجوي هدف در خود شكست خويشتن است . لذا وي هدف رشد تكامل انسان را تحقق خود نمي داند ،            بلكه چيزي بالاتر از آن مي داند . سلامت روان يعني از مرز توجه به خود گذشتن از خود فراتر رفتن و جذب معنا و منظوري شدن . در اين صورت خود نيز به طور طبيعي و خود به خود تحقق مي يابد . به طور خلاصه مي توان گفت شخص برخوردار از سلامت روان به عقيده فرانكل داراي ويژگي هاي زير مي باشد . آزادي انتخاب عمل دارد . مسئوليت هدايت زندگي و سرنوشت خويش را مي پذيرد معلول نيروهاي خارجي نيست معناي مناسبي از زندگي به دست آورده است ، بر زندگي خويش تسلط آگاهانه دارد . ارزشهاي خلاقيت ، تجربه و گرايش خودش را آشكار مي سازد ، از توجه به خودش فراتر مي رود . آينده نگر است ، تعهد شغلي دارد ، توانائي ايثار و دريافت عشق دارد و عشق ، هدف نهايي شخص داراي سلامت روان شناختي است به عقيده فرانكل انساني كه واجد اين صفات و خصوصيات باشد انسان فرارونده از خود ناميده مي شود . ( خوشدل ، 1369 ، ص 63 )


ديدگاه شناختي
طبق اين ديدگاه سلامت روان داشتن سازگاري خوب يا احساس خوب بودن است بويژه هنگامي كه اين نوع سازگاري يا احساس يا معيارهاي جامعه اي كه فرد در آن زندگي مي كند همخواني داشته باشد . ( نجات ، 1378 ، ص 126 )
آلبرت اليس معيارهايي براي سلامت روان در نظر گرفته است كه عبارت است از :
1.    نفع شخصي
بدين معنا اين گونه افراد تمايل دارند رغبت ها و اهداف خودشان را در اكثر اوقات براهداف و رغبت هاي سايرين بويژه افراد نزديك و مهم مقدم بدارند و آنها را در مرتبه بعدي قرار دهند .

2.    رغبت اجتماعي
كه باعث مي شود با ديگران همكاري داشته و از مزاياي زندگي در يك گروه اجتماع يا در يك جامعه بهره مند شوند .

3.    خود جهت يابي
بدين معنا فرد مسئول خودش است ونبايد از ديگران درخواست حمايت و ياري كند.

4.    انعطاف پذيري
اين ملاك به افرادي كه تفكرات انعطاف پذير ، قابل تغيير و بدون تعصب دارند و نگرش آن ها نسبت به سايرين براساس همزيستي است اشاره دارد .



.




انجام پایان نامه

 

پایان نامه

برای دیدن ادامه مطلب از لینک زیر استفاده نمایید

سفارش پایان نامه