انجام پایان نامه

درخواست همکاری انجام پایان نامه  بانک مقالات رایگان انجام پایان نامه

سفارش پایان نامه

|

انجام پایان نامه ارشد

 پایان نامه

  پایان نامه | شناخت و فراشناخت 

مقدمه
روش تحقيق
بخش اول :شناخت
تاريخچه شناخت
نظريه هاي شناختي
ـ نظريه شناختي جورج كلي
ـ نظريه اسناد
ـ نظريه ناهماهنگي شناختي فستينگر
نظريه هاي شناختي عاطفه
ـنظريه شاختر
ـ نظريه لازاروس
ـ نظريه واينر
ـ نظريه ميشل
ـ نظريه شناختي پيازه
ـ نظريه رشد شناختي اجتماعي ويكوتسكي
ـ نظريه رشد شناختي برونر
تعريف شناخت
فرايندهاي شناختي
    1ـ توجه
    2ـ ادراك
    3ـ تفكر
    4ـ تصميم گيري
    5ـ حل مساله
    6ـ حافظه
    7ـ زبان
راهبردهاي شناختي
    ـ تكرار يا مرور
    ـ بسط يا گسترش معناي
    ـ سازماندهي
بخش دوم : فراشناخت
    تاريخچه فراشناخت
نظريه هاي فراشناخت
    ـ نظريه فرا شناختي فلاول
    ـ نظريه فراشناختي كليو
    ـ نظريه هاي ديگر در باب فراشناخت
تعريف فراشناخت
فرايندهاي فراشناختي
    ـ دانش فراشناختي
    ـ تنظيم و كنترل
    ـ فراشناخت و هوش
    ـ فراشناخت و آموزش راهبرشناختي
    ـ فراشناخت و تفكر انتقادي
    ـ نتيجه گيري و بحث
راهبرد هاي فراشناختي
    ـ برنامه ريزي
    ـ كنترل و نظارت
    ـ نظم دهي
محدوديت هاي تحقيق
فهرست منابع فارسي
فهرست منابع انگليسي

 
        
      
       






    تاريخه شناخت
    نظريات شناختي
    فرايندهاي شناختي
    راهبرد هاي شناختي
 
                   

مقدمه :
    شناخت و فراشناخت از جمله مقولاتي هستند كه در اكثر فعاليت هايمان با آنها سر و كار داريم . در اين پژوهش سعي بر اين بوده كه اين دو مقوله را بيشتر شرح دهيم . شناخت ، مفهومي است كه از دير باز مورد توجه انسان و مخصوصا” كساني كه در امر يادگيري فعاليت دارند ، بوده و هست .
بعد ها كلمه «شناخت» و « روان» با هم تركيب شدند و روانشناسي شناختي را به وجود آوردند . حوزه اي كه    روز به به طرفدارن آن افزوده ميشود. بنابراين سعي كرده ايم برخي نظريات روانشناسي شناختي را نيز ذكر كنيم . فرايند هاي شناختي مثل توجه ، ادراك ، تفكر ، تصميم گيري و  … را به مفيد توضيح داده ايم و سعي بر اين بوده كه ماهيت اين مفاهيم و ارتباطي كه با شناخت دارند، بيشتر مورد بحث قرار بگيرد . برخي از اين فرآيندها از  اهميت بيشتري برخوردار بوده اند. بنابراين آنها را به طور مبسوط تر توضيح داده ايم . راهبردهاي شناختي نيز بخشي از اين پژوهش را به خود اختصاص داده اند . مهمترين راهبردها شناختي يعني تكرار، بسط معنايي و سازماندهي در اين بخش توضيح داده شده اند .
بخش دوم اين پژوهش به فراشناخت اختصاص دارد . مفهوم جديدي كه از عمر آن بيشتر از 30 سال نمي گذرد و كتب تاليفي راجع به فراشناخت چه لاتين و چه فارسي محدود مي باشند، مخصوصا” به زبان فارسي هيچ كتاب معتبر اختصاصي راجع به اين مفهوم وجود تدارد . ولي با اين حال برخي كتب تربيتي و شناختي به طور پراكنده    و مختصر به اين مفهوم پرداخته اند كه هريك فقط به يكي از جنبه هاي آن اشاره كرده اند. در اين جا سعي    كرده ايم جنبه ها مختلف و پراكنده فراشناخت رانظم ببخشيم . بنابراين ابتدا از تاريخچه ، محدود نظر ياتي كه راجع به فراشناخت وجود داشته اند را توضيح داده ايم . نظريه فلاول كه مهمترين نظريه فرا شناختي محسوب ميشود تقريبا” به طور كامل توضيح داده شده است .
فرآيندهاي فراشناختي را به طور اجمالي توضيح داده ايم و رابط فراشناخت و تفكر انتقادي نيز مورد بحث قرار گرفته است . در بخش بعدي مهمترين راهبردهاي فراشناختي يعني برنامه ريزي  ، كنترل و نظارت و نظم دهي را توضيح داده ايم .
روش تحقيق
روش انمجام اين پژوهش ، روش توصيفي از نوع كتابخانه اي (آرشيوي ) مي باشد. در اين نوع مطالعات، پژوهشگر در توليد اطلاعات ، هيچگونه نقشي نداشته، بلكه داده هايي كه قبلا” در بانك اطلاعاتي موجود بوده را به شكل منسجمي گرد آوري كرده و به يك روال منطقي ومنظم  ارائه مي دهد . اين نوع مطالعات مي تواند بر روي     پديده هاي طبيعي يا اطلاعات مربوط به دادگاهها و مفاهيم علمي صورت بگيرد .
از نظر هاف نيز اين پژوهش در زمره پژوهش هاي بنيادي قرار ميگرد كه هدف اساسي اين نوع تحقيقات آزمون نظريه ها، تعيين روابط بين پديده ها و افزودن به مجموعه دانش در يك زمينه خاص است و هيچگونه كاربرد بلافاصله اي برآن مترتب نيست .
تاريخچه شناخت
مشخص كردن دقيق هر زيمنه اي از تحقيق مشكل است ، و اگر پرسيده شود كي روانشاسي شناختي شروع شد، روانشناسان شناختي ، دامنه وسيعي از داده هاي متنوع را پيشنهاد خواهد كرد ( R eisberg 2001 ) .
از نوشته هاي اوليه مي توان به ترسيم مطالب شگفتي در مورد دانش پرداخت. نظريه هاي اوليه به جايگاه تفكر و حافظه علاقمند بودند، نوشته هاي هيرو گليفي مصر ناظر بر اينكه مولفان آنها معتقد بودند كه مكان دانش قلب است (سولسو 1991/ترجمه ماهر 1381) .
مساله بازنمايي ذهني نيز از سوي فلاسفه يوناني و در زمينه آنچه امروزه به عنوان ساختار و فرآيند شناخته ميشود مورد بحث قرار گرفته است . بحث در مورد ساختار فرآيند تا قرن نوزدهم جنبه مسلط داشت و مركز علاقه ، طي سالها از ساختار به فرآيند و بالعكس تغيير مي كرد (همان منبع )
براي افلاطون تفكر برپايه تحريك ناشي از هريك از احساس ها استوار بود، چون هر حسي كنش ويژه اي دارد لذا  بر طبق مفهوم سازي افلاطون ، ادراك انساني و بازنمايي جنبه اي خاص از محيط المثنائي خود را در جهان مادي دارد . ارسط مدعي بود كه ذهن انسان بر روي ادراك اشياء عمل مي كند، لذا درك شي مثلا” يك ميز بر اساس توانمندي ذهن براي تجربه ميزهاي بسيار استخراج مفهوم ميز از آن تجارب محتمل ميگردد. ارسط دو ايده ديگر نيز ابراز داشت كه تاثير مهمي بر روتنشناختي سنتي بر جاي نهاد: 1- اصل تداعي گرايي، كه برطبق آن ايده ها   در ذهن بر اساس مجاورت ، مشابهت و تضاد پيوند مي يابند . 2- قواعد منطق كه بر طبق آن حقيقت ناشي از استدلال قياسي يا استقرايي است . ايده هاي ارسط بويژه در مقابله با ايده هاي افلاطون شبيه به مفهوم ما در باب فرآيند است ، در حاليكه ايده ها ي افلاطون به مفهوم ساختار نزديكتر مي نمايند. فلاسفه و الهيون عصر   روشنگري معمولا” معتقد بودند كه محل دانش در مغز است و برخي كوشيدند محل آنرا از نظر گرافيكي مشخص كنند. آنها معتقد بودند كه دانش از طريق حواس فيزيكي كسب مي شود اما همچنين ناشي از منابع الهي نيز     مي باشد در طول قرن هيجدهم وقتي روانشناسي فلسفي به نقطه اي رسيد كه درآن روانشناسي علمي توانست نقشي قبول كند، تجربه گرايان انگليسي – بر كلي ، هيوم و جميز ميل و پدرش جان استوارت ميل – ابراز داشتند كه بازنمايي ذهني سه نوع است : 1- رويدادهاي مستقيم (يا ادراك واقعيت) ، 2- كپي هاي كم رنگ از ادراكات    يا آنها كه در حافظه ذخيره مي شوند ،3- تبديل اين كپي هاي كم رنگ چون تفكر متداعي (هيوم در سال 1948) در مورد توانايي دورني چنين مي گويد: « براي شكل دادن هيولاها و ديگر اشكال و ظواهر نامتجانس اقدام به  تخيل ، پر دردسر تر از درك طبيعي ترين و آشناترين اشياء نيست (همان ).
در پايان نيمه اول نوزده نظريه هاي مربوط به بازنمايي مربوط به بازنمايي ها دانش با اهميت تلقي مي شدند . يك جريان به رهبري و ونت در آلمان و ادوارد تيچنر در آمريكا شكل گرفت كه بر ساختار بازنمايي ذهني تاكيد        مي كرد و جريان ديگر به رهبري فرانتس بر نتانو ايجاد شد كه برفرآيند ها يا اعمال تاكيد مي ورزيد . بر نتانو بازنماهاي دروني راهستي هاي ايستا ، با ارزش ناچيز در روانشناسي دانست .
او به مطالعه اعمال شناختي ، مقايسه كردن ، داوري كردن و احساس كردن پرداخت كه از نظر او موضوع مناسب روانشناسي مي باشند(همان).
در همين زمان در امريكا ويليام جيمز موضوع روانشاسي را تجربه ما در باب اشياء خارجي مي دانست . شايد مستقيم ترين پيوند با روان شناسي شناختي مدرن ، ديدگاه او درباره حافظه باشد كه در آن هم ساختار و هم فرآيند نقش مهمي ، ايفا مي كنند (همان) .
داندرز و كاتل معاصران جيمز ، با استفاده از ادراك ، نمايش هاي ديداري كوتاه بعنوان ابرازي جهت تعيين زمان لازم براي عمليات ذهني به آزمايشاتي شناختي خوانده مي شود مربوط است . به نظر مي رسد كه تكنيك موضوع مطالعه ، روشهاو حتي تعبير و تفسير نتايج اين دانشمندان ظهور اين علم را در نيمه قرن پيش بيني كرده بود (همان ).
رواننشناسي شناختي يكي از ديدگاههاي نظري است و مدعي است كه هدف روانشناسي علمي ، مشاهده رفتار به منظور استاناج ، درباره عوامل نامشهود و زير بنايي است كه ممكن است تعيين كننده اعمال مشهود باشد در روانشناسي شناختي از مشاهدات ، استفاده مي شود تا استنتاجهايي درباره عواملي همچون تفكر ، زبان ، معنا و صورتهاي ذهني انجام گيرد. روانشناسي روزمره ، روانشناسي شناختي است (گلاورو بروبنگ 1990 خرازي 1377).
شايد هيچ رويداد واحدي  نشانه پايان دوران مكتب تداعي و آغاز انقلاب شناختي در دوران شناسي آمريكايي   نبوده است . انقلاب شناختي حداقل در آغاز روندي آرام داشت. بدون شك « زمان آن فرا رسيده بوده .» زيرا روانشناسان امريكايي روز به روز با ديدن محدوديت هاي نظري و روش رفتار گرايي نااميد تر مي شدند تحقيقات زبان شناسان درباره طبيعت تكوين زبان شواهدي را به ضد ديدگاه محيط گرايي تند رويي كه رفتار گرايي   پيشنهاد مي كرد ، فراهم آورد عامل مهم ديگر ظهور رايانه بود، كه هم استعاره اي معتبر براي پردازش اطلاعات توسط انسان عرضه كرد و هم ابراز مهمي را براي كشف فرايندهاي شناختي انسان در اختيار محققان قرار داد.   فراتر از اين گرايش عمومي آثار تعدادي از افراد در هدايت روانشناسي به سمت انقلاب شناختي اشكارا نقش   حياتي داشته است . براي نمونه كتاب اصول روانشناسي كه توسط ويليام جيمز در سال 1890 منتشر شد فصل هايي درباره توجه، حافظه ، تصوير – ذهني و استدلال را در مي گرفت ، و لفكانگ كهلر ذهنيت ميمونهاي انسان   نما را در سال 1925 منتشر كرد كه فرايندهاي رايج در تفكر پيچيده را بررسي نموده است ، او و ساير روانشناسان گشتالت بر فهم ساختاري تاكيد داشتند ، اين توانايي كه براي فهميدن كيفيت يك شي بهتر است كل اجزاء با    هم باشند . كتاب ديگري كه تاثير عمده اي در شكل گيري روانشناسي شناختي داشته است . « رفتارگرايي» بود كه در سال 1924 بوسيله جان بي واستون منتشر شد. حرف اصلي اين كتاب اين بود كه روانشناسان بايد آن   چيزي را كه به طور مستقيم در رفتار شخص مي توانند مشاهده كننده فقط به مطالعه آن بپردازند وانسون از رويكرد S   - R حمايت مي كرد كه در آن آزمايشگران چگونگي پاسخ فرد به يك محرك را اندازه مي گيرند . رويكرد محرك – پاسخ با ديدگاه واتسون سازگار بود. چون محرك و پاسخ دو چيز قابل مشاهده بودند ؛ مشكل اين رويكرد اين بود كه آن چيزي كه شخص با حاضر كردن اطلاعات در مقابل محرك ها انجام مي داد به طور واقعي قابل مشاهده و آشكار نبود، به اين منظور رويكرد پردازش اطلاعات سعي كرد كه چگونگي اينكه يك شخص اطلاعاتش را بين محرك و پاسخ منتقل مي كند را شناسايي نمايد (همان ).
برخي از مولفان به كتاب روانشناسي شناختي اثر اولويج نيز در سال 1967 اشاره مي كنند كه نخستين تعريف را   از حوزه جديد روانشناسي شناختي عرضه كرد يا حتي قبل از آن از اثار بروند با ديويد آزوبل نام مي برند كه بر ساختاري بودن شناخت تاكيد داشتند . برخي ديگر نقطه آغازين را مقاله 1956 ميلر «نمره سحرآميز هفت به  اضافه يا منحاي دو » برخي از محدوديتها ي ظرفيت ما در پردازش اطلاعات مي دانند.با پايه گذاري مركز مطالعات شناختي روارد در سال 1960 توسط ميلر و برونر را مبداء اين حركت مي گيرند . بسياري از مولفان جنگينتر در مجله روانشناسي آمريكايي در سال 1974 را شروع گرايش شناختي ذكر مي كنند كه در آن تفاوتهاي اساسي بين تعداد زيادي از تحقيقات مربوط به درگيري طوطي وار كه او و ديگران در طول يك نسل انجام داده بودند با آنچه خود آنها در چارچوب الگوي برجسته جديد شناختي انجام داده اند، مقايسه شده است . برخي ديگر در مقاله چارچوب توسط ماروين مينسكي 1975 را نام مي برند كه درآن خصوصيات لازم براي دستگاه بينايي به منظور تميز اشياء ساده تشريح شده است اين مقاله بر كاركرد حياتي ساختارهاي ذهني در تفكر و تصميم گيري انسان تاكيد كرده است به موضوعي كه ديگران نيز آنرا در مفهوم ذيربط « نسخه ها »و« طرحواره ها» منعكس كرده اند. (همان ).
چندين سال قبل از شروع انقلاب شناختي در روانشناسي ، روانشناس يادگيري ، ادوارد تولمن (1923) گفت: كه آنچه موشها در ماز مي آموزند بيشتر يك نقشه از مسير است تا مجموعه اي از پيوند هاي  S _ R . تولمن با اجراي مجموعه آزمايشات اصيلي كه درآن يك موش آموزش مي ديد ، غذا را با دنبال كردن يك مسير پر پيچ و خم   واحد پيدا كند، دريافت كه وقتي به حيوان فرصت مي دهيم مستقيما” به سوي غذا برود ، وان آن را مي يابد.   رفتن مستقيم به سوي مكان غذا بيشتر پيگيري راه اصلي است. بر طبق تعبير و تفسير تولمن حيوان به تدريج تصويري   از محيط بدست مي آورد كه بعد ها براي يافتن هدف مورد استفاده قرار مي گيرد، اين تصوير يك نقشه شناختي خوانده شد . موشها در آزمايش هاي تولمن توانمندي خود را در مورد يك نقشه شناختي با رسيدن به هدف از نقاط مختلف شروع نشان دارند. اين نقشه دروني در واقع شيوه باز نمودن اطلاعات در مورد محيط آنها   بود. پژوهش تولمن مستقيما” مورد توجه روانشناسان شناختي مدرن واقع شده ولي فرض هاي او در باب         نقشه هاي شناختي در حيوانات اشتغال ذهني روانشناسان معاصر را در مورد نحوه بازنمايي دانش در ساختار شناختي موجب گرديد (سولسو1991/ ترجمه ماهر 1381).
ناكامي رفتارگرايي :
رفتار گرايي كه معمولا” پاسخ هاي آشكار به محرك ها را مورد مطالعه قرار مي داد، قادر به توضيح تنوع رفتار انساني نشد، بنابراين معلوم بود كه فرآيند هاي ذهني دروني كه به طور ملموس به محرك هاي بلافصل  مربوط مي شود، بر رفتار تاثير مي گذارد. برخي فكر مي كردندكه مي توان اين فرايندهاي دروني را تعريف كرده و در يك نظريه كلي در باب روانشناسي شناختي ادغام نمود.
ظهور نظريه ارتباط:  
    نظريه ارتباط انجام آزمايشات در مورد دريابي نشانه، توجه، سيپرنتيك و نظريه اطلاعات ـ يعني         حيطه هايي كه در روانشناسي شناختي حائز اهميت اند را ترغيب نمود.
زبانشناسان مدرن :
    شيوه هاي جديد نگاه به ساختار دستوري و زبان در نگرش هاي مورد توجه شناخت ادغام گرديد.
پژوهش در باب حافظه :
    پژوهش در يادگيري كلامي و سازمان معناي به يك اساس تجربي نيرومند براي نظريه هاي حافظه تبديل شد كه به رشد مدلهاي سيستمهاي حافظه و ظهور مدلهاي آزمون پذير براي ديگر فرآيند هاي شناختي منتهي گرديد.
علوم كامپيوتري و ديگر پيشرفت هاي تكنولوژيك:
    علوم كامپيوتري و به ويژه زير بخش آن يعني هوش مصنوعي موجب بازآزمايي نظرات اساسي در باب پردازش و اندوزش حافظه و نيز پردازش و كسب زبان گرديد. توانمنديهاي پژوهشي تا حد زيادي توسط طرح هاي آزمايش بسط يافت (همان).
نظريه شناختي جروج كلي (1967-1905)
    تجربيات باليني كلي ماهيت نظريه ساز شخصي وي تحت تاثير قرار داد. مردمي را كه درمان ميكرد اختلالات شديدي نداشتند. كار وي با دانشجويان دانشگاه و دانش آموزان مدرسه بود كه توسط معلمين خود براي مشاوره فرستاده مي شدند (شولتز و شولتز، 1994/ترجمه سيد محمدي 1375).

نظريه سازه  شخصي
    كلي پيشنهاد نمود كه هريك از ما « سازمان شناختي » درباره محيط مان بوجود مي آوريم ، ما فقط وقايع و روابط اجتماعي را كه دنياي ما را در يك نظام يا الگو مي سازد، تعبير و سازماندهي مي كنيم. بر اساس اين الگو دربارهخ مردم ديگر ، وقايع و خودمان پيش بيني مي كنيم . ما از اين پيش بيني ها براي تعيين كردن پاسخ هايمان و هدايت اعمالمان بهره مي بريم . بنابراين براي درك شخصيت بايد الگوهايمان را درك كنيم ، يعني شيوه هايي را كه در آم دنياي خود را سازمان داده و يا ساخته ايم . اين تعبير ها از وقايع است و خود وقايع كه مهم هستند (همان ).
كلي معتقد بود كه مردم به دنياي خود همانند دانشمندان مينگرند و آن را سازمان مي دهند، يعني با تدوين فرضياتي درباره محيط خود و آزمايش نمودن اين فرضيه ها در برابر موقعيت تجربه شان ما وقايع يا داده هاي  تجربه ما را در زندگي خود مشاهده و آنها را به روش خود تعبير مي كنيم . اين تعبير شخصي يا ساختن تجربه ، نگرش منحصر به فرد ما را نسبت به اين وقايع نشان مي دهد، يعني الگويي كه ما اين رخدادها را در آن قرار      مي دهيم . كلي نوشت : ما به دنيا از ميان « الگوهاي شفاف و مناسب واقعيت هاي كه دنيا از آنها تشكيل شده  است » نگاه كنيم .
امكان دارد اين الگوها را با عينك آفتابي كه ته رنگ خاصي را اضافه مي كند يا هرچيزي را كه مي بينيم به رنگي نشان مي دهد مقايسه كنيم . ممكن است عينك يك ته رنگ آبي داشته باشد و ديگري سبز چندين نفر امكان  دارد به صحنه يك ني نگاه كنند و آن را متفاوت درك كنند و اين بستگي دارد به ته رنگ لنزهايي كه نقطه نظر آنها را قاب مي كند . بنابراين با فرضيات و الگوهايي كه مي سازيم دنياي خود را درك نموده يا سازماندهي         مي كنيم . اين نگرش خاص يعني الگوي بي نظري كه توسط هر فرد آفريده شده چيزي است، كه كلي آن را    نظام سازه ما مي خواند. يك سازه عبارت است از شيوه يك شخص در نگاه كردن به وقايع دنياي خودش، فرضيه عقلاني كه براي توجيه يا تعبير وقايع زندگي ابداع شده است . ما مطابق انتظاري كه سازه هايمان وقايع        زندگي  مان را پيش بيني و توجيه مي كنند رفتار مي كنيم و همانند دانشمندان ، اين فرضيات را با قرار دادن اعمالمان بر سازه هايمان و ارزيابي كردن تاثيرات آن آزمايش مي نماييم (همان ) .
ما سازه هاي زيادي را در طول زندگي خود به وجود مي آوريم . براي هر شخص با موقعيتي كه با آن مواجه         مي شويم يك سازه ايجاد مي كنيم . ما موجودي سازه هاي خود را هر بار كه با مردم جديدي مواجه مي شويم يا  با موقعيت هاي جديدي روبرو مي گرديم افزايش مي دهيم . گهگاهي امكان دارد نياز داشته باشيم كه سازه هايي  را تغيير داده و يا دور بريزيم زيرا مردم و وقايعي كه بر ما تاثير دارند در طول زمان تغيير مي كنند. بنابراين  بازنگري سازه هاي ما فرآيندي لازم و پيوسته است ، هميشه بايد سازه هاي ديگري براي به كار بردن داشته    باشيم . اگر سازه هاي ما انعطاف ناپذير بوده و قابليت اصلاح شدن را نداشته باشند، اگر ما قرباني تاثيرات كودكي   با شرايط ديگر بوديم ، پس توانايي سازگار نمودن خود با تغييرات يا كنار آمدن با موقعيت هاي جديد را نداشتيم (همان ).
انقلاب شناختي در روانشناسي
    در نظر اول، شناختي كلي به نظر با انقلاب شناختي در روانشناسي كه در حدود 1960 آغاز شد و بر    خطر فكري روانشناسي تجربي آمريكا حاكم گرديد همساز مي رسد . البته كار كلي توسط اين جنبش پذيرفته   نشد زيرا با روش شناسي و موضوع روانشناسي شناختي سازگاري ندارد (همان).
رويكرد كلي نوعي رويكرد تخصص – باليني است كه به بررسي سازه هاي هشيار كه توسط آن مردم زندگي خود   را نظم مي بخشند مي پردازد. روانشناسان شناختي علاقنمد به متغير هاي شناختي و رفتار آشكار هر دو هستند  كه عمدتا” آنها را در محيط آزمايشي مطالعه مي كنند تا در محيط باليني . روانشناسان شناختي تلاش مي كنند   تا تمام رفتار را توجيه كنند و نه فقط شخصيت و پژوهش خود را بر رفتار آشكار، آنچه كه مردم در تجارب آزمايشگاهي و در يادگيري موقعيت هاي اجتماعي مي گويندو انجام مي دهند متمركز مي كند . آنها معتقدند كه فرآيندهاي شناختي ، نظير يادگيري ، پلسخ شخص به موقعيت محرك خاصي را تحت تاثير قرار مي دهد (همان).
با وجودي كه انقلاب شناختي بعد از اعلام نظريه كلي صورت گرفت، اين جنبش تحت نفوذ كمي از انديشه هاي كلي قرار داشت به بهترين وجه مي توان گفت كه كار كلي پيش درآمدي به فعاليتهاي هشيار مهم هستند ولي نه در چيزي بيشتر (همان).
نظريه اسناد
نظريه اسنادي ، روي آوري شناختي است كه روند ادراك عليت رفتار را بررسي مي كند، از اين رومفاهيم
آن بيشتر در زمينه ادراك فرد و رفتار متقابل اجتماعي است كه در چهار چوب روانشناسي اجتماعي كاربرد فراوان دارد (خداپناهي ،1379).
طبق ديدگاه نظريه پردازان اسنادي ، موجودات انساني ميلي اساسي براي تعبير و توجيه دنيايشان دارند، تا بتوانند كنترل زيادي روي آن داشته باشند . تنبيات علي، بويژه زماني قابل توجه هستند كه يك چيز غير معمول ، ناخواسته ، يا خوشايند اتفاق افتد. (كريس ره  بروين / تر جمه  عليلوـ بخشي پور رودسري ـ صبوري مقدم ) .
 اسناد علي فرا يندي راشرح  مي دهد كه از آن طريق  مردم درمورد عو امل علي يك  حادثه يا پيامد تصميم      مي گيرند . در اينجا تمركز علا قه بر  آن دسته از عواملي است كه به طور معمول شرح داده شده اند ، يعني چگونگي مردم به اسناد هاي علي خود مي رسند و اين اسناد ها چه اثري بر رفتار بعدي باقي مي گذارد (همان ).
فرض اساسي صاحب نظران بر اين اسناد متكي است كه انسان ميخواهد در باره ساختار علي محيط خويش هر چه بيشتر شناخت پيدا كند و بداند چرا واقعه اي اتفاق مي افتد و اين رويداد به چه انگيزه اي قابل اسناد است.  معمولا” انسان تنها از توصيف پديده هاي محيط خشنود نمي شود ، بلكه مي خواهد به تعبير و تفسير رويدادهاي محيطي بپردازد. هايدر معتقد است انسان همواره در پي شناخت و ارزيابي (عقايد و باورهايي) در شكل دهي رفتار وي نقش مهمي ايفا ميكند. بنا براين هايدر بر اساس نظر لوين و در چهار چوب نظريه گشتالت معتقد است كه  رفتار تابعي از عوامل فردي و محيطي است .
( عوامل محيطي و عوامل فردي) تابعي = رفتار (  B= f( p,e)
چنانچه انسان در شناخت و ارزيابي عوامل دروني و بيروني دچار اشتباه شود و تنها به يكي از اين عوامل توجه نمايد، خطاي اسنادي رخ مي دهد، براي مثال وقتي عبور از عرض يك درياچه تحت تاثير عوامل فردي (توانايي،كوشش، خستگي )و عوامل محيطي(موج ، باد) قرار داشته باشد و فرد تنها به يك دسته از اين عوامل   مثلا” عوامل محيطي تجه نمايد ، چون علت رسيدن به هدف را تنها به عوامل بيروني اسناد مي دهد، فقط در يك روز بادي براي عبور از عرض درياچه دكوشش مي كند. يا زمانيكه فرد پس از موفقيت در يك آزمون و ضوابط   نمره توجه نكند، دچار خطاي اسنادي شده واحد درسي مشكلتر را انتخاب مي كند(همان).
بنابراين اگر عوامل به درستي شناخته نشوند و مورد تجزيه و تحليل قرار نگيرند ، ممكن است انتظارات غلطي در فرد شكل بگيرد و اين انتظارات مباني رفتار آينده فرد تلقي شود. بدين ترتيب قضاوت ما در يك موقعيت و امكان دگرگوني آن در آينده تا حد زيادي به اسناد ما به عوامل دروني و بيروني بستگي دارد .
چنانچه فرد دگرگوني موقعيتي را به خود يا عوامل دروني اسناد دهد، براي دگرگوني آن تلاش مي كند، اما اگر دگرگوني را ناشي از عوامل بيروني تلقي مي كند، كوشش از خود نشان نمي دهد، زيرا ميپندارد كه عوامل از   حيطه اداره خارج است (همان).
هايدر اصل موضوعي را مطرح مي كند كه در آن نتيجه رفتار را تابعي از نيروي موثر فرد و نيروي موثر محيط در نظر مي گيرد . نيروي موثر فرد خود به دو عامل توانايي و كوشش بستگي دارد. وي معتقد است كه توانايي و كوشش با يكديگر ارتباط مضربي دارند، بطوري كه توانايي بدون كوشش يا بدون توانايي به تنهايي فرد را بر موانع محيطي فائق نمي سازد. چنانچه هر يك از اين عومال مساوي صفر باشد، نيروي موثر فرد مساوي صفر خواهد شد(همان).
هايدر معتقد است وقتي دو نفر به يك اندازه كوشش كنند، فردي داراي توانايي بيشتر است كه بتواند به يك آزمون دشوار پاسخ دهد. كسي كه براي پاسخ به يك آزمون دشوار بيشتر كوشش كند از توانايي كمتري برخوردار است. بنابراين فردي داراي حداكثر توانايي است كه در يك آزمون دشوار موفق شود(همان).
اسنادهاي علي پيشايند
    تحقيقات زيادي در زمينه اسنادهاي علي پيشايند به عمل آمده است . جدا از تاثير ط خطاي اساسي اسناد» و علايق انگيزش ، پيشايندها را مي توان به طور تقريبي به عواملي كه مبتني بر تجربيات گذشته هستند و آنهايي كه نماينده اطلاعات موقعيتي جاري هستند تقسيم كرد. باورهاي علي (يا طرحواره ها علي) فرض ها يا انتظاراتي درباره روابط علت و معلولي هستند كه مبتني بر تجربه گذشته بوده و براي تجزيه و تحليل موقعيت هاي پيچيده و يا مبهم مورد استفاده قرار مي گيرد . اين انتظارات ممكن است محتواي ويژه اي داشته باشند . بعنوان مثال بالا دستان مي خواهند تا زير دستان خود را سركوب كنند يا مردان به طور ثابتي بي وفا هستند (بروين،   بدون تاريخ/ ترجمه عليلوـ بخشي پور رودسري ـ صبوري مقدم 1376).
سه نوع از اطلاعات موقعيتي جاري در رابطه با تشكيل اسنادها با تفضيل مورد بحث واقع شده اند كلي 1967 پيشنهاد مي كند كه براي بسياري از حوادث معمولترين عوامل علي عبارتند از اشخاص ، محرك ها و لحظه هاا يا زمان ها . اسناد پاسخ يك شخص معين به محرك ويژه اي در يك زمان مشخص به ميزان هماهنگي پاسخ خود شخص يا پاسخ افراد ديگر به همان محرك وابسته است.
ثبات اين پاسخ به محرك با پاسخ هاي اوقات ديگرو تفاوت اين پاسخ به محرك با پاسخ هاي اوقات ديگر و تفاوت اين پاسخ با پاسخ هاي مربوط به ساير محرك ها بستگي دارد. الگوهاي ويژه اي از اطلاعات منجر به الگوهاي  خاصي از اسناد ها مي شوند . به عنوان مثال ، رفتاري كه ميزان هماهنگي آن كم ، ثباتش بالاو تمايز يابي اش كم است معمولا” اسنادهاي شخصي را توليد مي كند، در حاليكه رفتاري كه هماهنگي ، ثبات و تمايز يابي بالايي را دارد معمولا” به محرك نسبت داده مي شود(همان ).
اغلب پژوهشها اسناد را به عنوان فرآيندي بهشيار از علت يابيها مي دانند كه توسط يك پيامد غير منتظره شروع شده و با ارزيابي اينكه اثر تبيين شده چطور با شماري از عوامل علي بالقوه تعامل مي كند، ادامه مي يابد.      فكرمي شود كه پيامد هاي قابل انتظار به طور سريع و به طور خودكار بر اساس باورهاي علي از پيش موجود پردازش مي شوند بنابراين شخص به شدت از ارجاع هاي علي به عمل آورده آگاه است ، اما شواهدي  هم وجود دارد كه نشان مي دهد استدلال علي بهشيار نيز توسط فرآيندهاي خودكار شناختي تحت تاثير واقع ميگردد. بنابراين تعجب آور نخواهد بود كه يادآوري شود ظرفيت موجود انساني در تخمين تغيير پذيري يا همبستگي  رويداد كاملا” محدود است ، حداقل زماني كه از آنها خواسته مي شود تا به صورت كلامي گزارش دهند. پس   زماني كه توالي پيچيده اي از حوادث كه متجاوز از ظرفيت انسان است ، وجود دارد ، چه چيزي عمل اسناد     سازي را تحت تاثير خود قرار مي دهد؟ يك يافته معتبر اين است زماني كه نوعي بر جستگي موجود بوده و به  نوعي توجه را جلب مب كند و يا زماني كه ما بين دو پديده نوعي مجاورت زماني و فضايي وجود دارد مردم نتيجه مي گيرند كه يك حادثه ديگر هست (همان ).
نظريه ناهماهنگي شناختي فستينگر
نظريه ناهماهنگي شناختي درباره اثر انگيزش بر روابط بين مولفه هاي شناختي بحث مي كند. منظور از
مولفه هاي شناختي اعتقادات و معرفت فرد است. اين مولفه ها به صورت مستقل و يا به صورت هماهنگ             و ناهماهنگ با يكديگر مرتبط اند(خدا پناهي،1379).
طبق نظر فستينگر (1957) وقتي شخص داراي دو شناخت هم زمان باشد و اين دو شناخت نيز با يكديگر در تناقص باشند، گفته مي شود كه گرفتار ناهماهنگي شناختي شده است . شناختها شامل افكار، نگرش ها، باورها و حتي رفتارهايي است كه شخص از آنها آگاه است . مثلا” بيان عباراتي نظير « امروز روز خوبي است »، « من  شخص با فكري هستم » شناخت محسوب مي شوند. به نظر فستينگر ممكن است، چنين شناخت هايي به هم مربوط يا نامربوط باشند به عنوان مثال ، جمله «امروز روز خوبي است » با جمله« مدارس استعدادهاي كودكان را  از بين مي برند»، احتمالا” به هم مربوط نيستند ، از اين نظر كه در عبارت اول نكته اي درباره عبارت دوم وجود ندارد، برعكس « من آدم خوش حافظه اي هستم » با اين عبارت كه « من تاريخ ازدواجمان را فراموش كرده ام» مربوط است ، زيرا  شناخت اول از نظر روانشناختي به شناخت دوم مربوط مي شود. دو سژشناخت مربوط به هم يا مي توانند با يكديگر همساز يا ناهمساز باشند(ساعتچي ،1377).
نوع و چگونگي تغيير ناهمخواني مولفه ها بستگي به پايداري تغيير شناختي دارد. مثلا” وقتي كه يك فرد با علم به نامرغوب ودن يك نوع ماشين سواري آنرا خريداري مي كند. در يك وضعيت ناهماهنگي شناختي قرار دارد. اين فرد هنگامي مي تواند ناهماهنگي شناختي را كاهش دهد كه ماشين سواري خريداري شده را بفروشد يا شناخت خود را تغيير دهد(وسيله اي كه خريده است چندان هم نامرغوب نيست . بنابراين ميزان ناهماهنگي شناختهاي به رابطه تعداد شناختي ناهماهنگ و اهميت شناخت ها بستگي دارد (خدا پناهي ،1379).
اهميت شناختها* شناختهاي ناهماهنگ = ميران ناهماهنگي
   اهميت شناختها * شناختهاي هماهنگ
نظريه فستينگر در زمينه ناهماهنگي شناختي را مي توان در سه نكته زير خلاصه كرد:
1-    ممكن است بين عناصر شناختي ناهماهنگيوجود داشته باشد .
2-    ناهماهنگي ها ممكن است فرصتي را براي شخص فراهم مي آورند تا براي تنش ناشي از فشار رواني ، به كاهش ناهماهنگي ها بپردازد و از افزايش آن جلوگيري كند.
3-    نمودهاي علمي اين فشارها(از طريق تعديل ناهماهنگي ) متضمن دگرگوني در سطح رفتار، شناخت ها و كسب اطلاعات جديد در زمينه باورها است .
آنچه كه براي يك شخص سبب ناهماهنگي شناختي است ، امكان دارد براي ديگران ناهماهنگي شناختي ايجاد نكند. ممكن است شناختهايي ناهماهنگ باشند ، اما لزوما” سبب ايجاد تنش در شخص نشوند ، مگر آنكه شامل برخي عناصر مربوي به مسئوليت شخصي فرد باشند. تعهد نسبت به يك تصميم نيز حائز اهميت و ناهماهنگي هنگامي بيشتر خواهد شد كه شخص نسبت به يك موضع با زمينه خاص ، تعهدي قوي داشته باشد (ساعتچي 1377).
نظريه  شناختي عاطفه
    از لحاظ ، فرآيندهاي شناختي همچون توجه، باز شناسي و فراموشي بايستي قادر باشند كه با كمترين ،    و با بدون همراهي عاطفه صورت پذيرند ، به طوري كه مواد پردازش شده معناي عاطفي ويژه اي براي شخص نداشته باشد . وقتي كه از يك شخص خواسته مي شود تا شهرهاي بزرگ كشور آمريكاي لاتين را نام ببرد،ميتوان آن را يك تكليف آزاد از عاطفه فرض نمود، مگر اينكه شخص مورد نظر يكسري خاطره هاي خوشايند و به هنگام ديدارهاي قبلي خود از آن شهر ها داشته باشد (بروين ، بدون تاريخ / عليلو، بخشي پور رودسري ، صبوري مقدم 1376).
نظريه هاي شناختي  هيجان فرض مي كنند كه يك محرك يا موقعيت نخست بايستي مورد توجه قرار گيرد، شناسايي و طبقه بندي گرددو با تجارب قبلي ذخيره شده و در حافظه ارتباط برقرار نمايند تا بتواند مورد ارزشيابي قرار گرفته اند. پنج هيجان كه اغلب از آنها نام برده شده شامل شادي، خشم، ترس، غمگين و تنفر مي باشد. يا به كارگيري اين املاك كه ابراز چهره اي مرتبط با يك هيجان اساسي در تمامي جهان قابل شناسايي است             { اكمن1973 استدلال كرده است كه تعجب نيز بايد در اين ليست قرار بگيرد . نظريه هاي شاختر (1964)، لازاروس (1966)، و واينر(1986) نافذترين نظريه هاي شناختي هيجان مي باشند(همان ).}
نظريه  شاختر
    اين نظريه دو عاملي هيجان نفوذ زيادي داشته است . بر طبق نظر شاختر ، تجربه هيجان وابسته به ارتباط و پيوستگي دو عامل مي باشد: اداراك بر انگيختگي فيزيولوژيكي محيطي و بر چسبي كه به آن برانگيختگي زده ميشود . تجربه برانگيختگي فيزيولوژيكي هيجان ، همچون دل پيچه يا تند شدن ضربان قلب ، حا لتهاي نسبتا”  غير اختصاصي هستند زيرا منجر به حالتهاي عاطفي متمايز نمي شوند. ويژه شدن عاطفي از طريق ارزيابي  شناختي منبع برانگيختگي صورت مي گيرد. در بيشتر مواد برانگيختگي به صورت خودكار به محرك يا موقعيتي  كه آنرا بر مي انگيزد ، نست داده مي شود؛ احتمالا” بدين خاطر كه بين محرك و واكنش يك نوع مجاوري و پيوستگي زماني وجود دارد. اين واقعيت كه ما در حافظه داراز مدت خود پاسخ هاي عاطفي متناسب را ذخيره  كرده اين ، باعث مي شود كه بر چسب متناسب را نيز به طور خودكار به كار بريم . بنابراين وقتي كه يك سگ بزرك به ما حمله مي كند، ترس را تجربه مي كنيم ، اما زماني كه در مي يابيم در غياب ما خانه مان مورد   دستبرد قرار گرفته ، عاطفه خشم را تجربه مي نمائيم (همان).
به مورد ويژه اي كه درآن اشخاص برانگيختگي فيزيولوژيك را تجربه مي كنند ولي هيچگونه علتي را براي آن     نمي يابند، توجه قابل ملاحظه اي معطوف شده است . شاختر پيشنهاد مي كند تجربه برانگيختگي باعث مي وشد كه موجود به جستجوي علت مناسب بپردازد، يك هيجان فقط زماني تجربه ميگردد كه نشانه هاي متناسب با برانگيختگي وجود داشته باشد . شاختر وسينگر (1962) آزمايش مشهوري را در اين باره به عمل آورند. در اين آزمايش آنها حالت برانگيختگي فيزيولوژيك را از طريق تزريق آدرنالين در يك گروه از آزمودنها ايجاد نمودند . به گروه ديگري از آزمودنيها دارو نما تزريق شد . به عده اي از آزمودنيها يي كه آدرنالين دريافت كرده بودند.  توضيحات مفصلي در مورد احساسات همراهي كننده برانگيختگي داده شد، در حالي كه به عده اب ديگر هيچ نوع اطلاعاتي داده نشد و يا اطلاعات غلط ارائه شد. نهايتا” ، پيش بيني شد كه تجربه هيجان در دو گروهي كه قادر به اسناد احساس برانگيختگي خود تاثير آدرنالين نبودند، قويتر باشد (همان).
در حالت كلي نتايج موافق با پيش بيني هاي شاختر و سينگر بود ، لكن چندين نتيجه غير عادي نيز بدست آمد(همان).
نظريه  لازاروس
    لازاروس (1966) نظريه جامعي را در مورد حالتهاي عاطفي روزمره ارائه كرده است. بر طبق نظر لازاروس و همكاران (1980 صفحه 192) ، نظريه شناختي عاطفي در اولين گام به اين مساله مي پردازد كه شخص پيامد را، خواه واقعي و خواه پيش بيني شده، چگونگي تلقي مي نمايد و عاطفه در رابطه با ادراك شخص از پيامد ايجاد مي شود . منظور اصلي آنها از ارزيابي شناختي مجموعه اي از فرآيندهاي مربوط به هم مي باشد كه پاسخ شخص را با رويدادهاي محيطي پيوند مي دهند. ارزيابي اوليه رويداد منجر به ارزشيابي آن به صورت نامربوط به سلامتي ، خوشايند مثبت و يا فشارزا مي گردد . آنها ما بين سه نوع ارزشيابي فشارزا تمايز قابل شده اند ، آسيب فقدان (مروبط به خطراتي كه قبلا” اتفاق افتاده است )، تعهد (مربوط به آسيب هاي پيش بيني شده) و چالش( مربوط    به توانايي بالقوه براي مهارت يا دستاورد مثبت ).
ارزيابي ثانويه ، به ارزيابي منابع شخصي و محيطي موجود براي رويارويي با موقعيت مربوط ميگردد . نهايتا” ارزيابيهاي اوليه و ثانويه به واسطه ارزيابي مجدد و دائمي ميزان موفقيت تلاشهاي مقابله گرانه از يك طرف و   تماس مداوم حادثه با شخص از طرف ديگر ، تعديل ميگردد.(بروين،بدون تاريخ /ترجمه عليلو، بخش پور رورسري، صبوري مقدم ، 1376).
عواطف آسيب رسان زماني ايجاد ميگردد كه رويداد اتفاق افتاده به صورت آسيب رسان يا تهديد كننده ارزيابي گردندو منابع مقا بله اي موجود ناكافي ادراك شوند و يا كارايي آنها مورد ترديد باشد . لازاروس همچنين پيشنهاد مي كند كه رفتارهاي مقابله اي ، خواه اشكال درون رواني از قبيل انكار و خواه كوشش مستقيم براي تغيير    محيط، ميانجي رابطه بين يك حادثه و پاسخ عاطفي همراه آن ميگردد. بر خلاف ديدگاه ايستاي شاختر ، لازاروس  و همكاران او مي گويند كه هيجانها واكنش هاي دائما” در حال تغيير هستند كه به طور مداوم تحت تاثير طرز  تفكر  و عمل شخص مي باشند(همان).
شواهد تجربي در حمايت از اهميت ارزيابي شناختي از طريق آزمايشهاي مشهود لازاروس و همكارانش بدست   آمده است (اين آزمايش ها توسط لازاروس ، آوريلو اپتون1970 مورد باز بيني قرار گرفته است ) . در اين آزمايش ها آنها از آزمودنيها مي خواستند كه به يك فيلم فشارزا و اضطراب انگيز نگاه كنند. فيلم، مراسم عمل ختنه را در روي نوجوان پسر استراليايي جهت عبور به مرحله بزرگسالي ، نشان مي داد. سه نوع صدا گذاري روي فيلم صورت گرفت ، يكي از صداگذاريها به شيوه تروماتيك رويدادهيا تهديد كننده متمركز بود(قطعه تروماتيك) ، ديگري مراسم عمل ختنه را عملي بي خطر و غير تشويق برانگيز توصيف مي نمود (قطعه انكار)، و صداگذاري سوم مي كوشيد تا با توصيه عقلي از صحنه دوري كند(قطعه توجيه). مشاهده شد كه قطعه صداگذاري شده به شيوه تروماتيك در مقايسه با وضعيت كنترل ، شاخصهاي ذهني و خودكار اضطراب را بيشتر مي كرد ، در حاليكه صداگذاري هاي مربوط به انكار و توجيه عقلي اضطراب را كاهش داده بود. اينها نشان مي دهد كه چگونه عواطف تحت تاثير تعبيرهاي ذهني رويدادهاي خارجي قرار مي گيرد (همان).
با اينكه لازاروس با شاختر در زمينه تاثير فرايندهاي شناختي در پديد آيي هيجان هم عقيده است ، با نظر وي مبني بر اينكه حالتهاي هيجاني ، ناشي از برپايي فيزيولوژيك منفردي است كه از فرايندهاي خاص شناختي سرچشمه ميگيرد موافق نيست. همچنين لازاروس (1984) با نظر زايونك (1984) كه فرايند شناخت را مقدم بر هيجان دانسته ، آنها را در نظام مستقل از يكديگر مي داند، موافق نيست و معتقد است تصور هيجان بدون شناخت امري بسيار دشوار به نظر مي رسد(خداپناهي ، 1379).
نظريه  واينر
    مطابق نظريه واينر، پيامدهاي مثبت تمايل دارندكه پاسخ هاي عاطفي مثبت از قبيل شادي را توليد نمايند و پيامدهاي منفي تمايل به ايجاد پاسخ هاي عاطفي منفي از قبيل نارضايتي يا ناكامي دارند. اين عاطفه هاي وابسته به پيامد، از نظر شدت خود وابسته به ادراك خوشايندي يا ناخوشايندي رويداد مي باشد . تمايز يافتگي عاطفي از طريق شناخت هاي پيچيده از قبيل اسنادهاي مربوط به علت رويداد ، صورت مي گيرد. بعنوان مثال ، وقتي« خود» عامل پيامد مثبت تلقي ميگردد، علاوه بر احساس شادي ، غرور نيز ايجاد مي شود. رابزه بين غرور (يك عاطفه مربوط به عزت نفس)و كانون علي ادراك شده در خردسالان شش ساله نيز ديده ميشود (بروين بدون تاريخ/ ترجمه عليلو، عباس بخشي پور رودسري ، صبوري مقدم ،1376).
گراهام ، دوبلري و گارنيو (1984) از كودكان خواستند يك واقع را كه درآن احساس غرور گرده اند شرح دهند، و در يافتند كه علل اين واقعه به طور آشكار دروني قلمداد شده اند، اين رابطه با سن رشد مي يابد ، همين طور  اسناد به خود پيامدهاي منفي به عواطفي از قبيل گناه و شرم منجر ميگردد. معمولا” اين رابطه شناخت با عاطفه فرض مي شود كه زير بناي «سو گيري خودخدمتي» مي باشد. از اين طريق اسنادهاي دروني براي موفقيت و اسنادهاي بيروني براي ناكامي را به عمل مي آورند(همان).
احساس هاي گناه و شرم از ديدگاه واينر، به اسنادهاي كنترل پذيري مربوط مي شود، احساس گناه، عموما” در زمينه پيامدهاي منفي و كنترل پذير شخص تجربه ميگردد . واينر مي گويد، در حاليكه احساس گناه زماني روي مي دهد كه شخص مشامحه نموده و يا تلاش كافي نكرده باشد، شرم زماني روي ميدهد كه فرد اسناد علي دروني  و پايدار از قبيل فقدان توانايي، عدم جذابيت جسمي داشته باشد. به هر حال، احساس گناه با شرم از جنبه هاي مهم ديگر نيز متفاوت است .
احساس گناه زماني روي ميدهد كه فرد نتواند در حد ميزانهاي شخصي اش عمل كند، در حاليكه شرم بيشتر با   زير پاگذاشتن و فرو پاشي قواعد و قرار دادهاي اجتماعي ارتباط دارد. همچنين شرم مستلزم حضور، چه واقعي و  چه خيالي مي باشد. در حاليكه گناه اينطوري نيست (همان).
اسنادهاي مربوط به كنترل پذيري پيامد به نظر مي رشد كه زير بناي عاطفه هاي اجتماعي از قبيل دلسوزي و خشم مي باشد . خشم زماني تجربه مي شود كه يك شخص به صورت ناپسندي با ديگري رفتار نمايد و اسناد مربوط به عدم دقت و خود پسندي آنها ممكن است داراي علت قابل كنترل باشد. دلسوزي ، پاسخي به پيامد   منفي غير قابل كنترلي مي باشد كه در مواردي از قبيل تولد با يك نقص مادر زادي تجربه ميگردد. هر قدر كه   ثبات و دوام علت بيشتر باشد، به همان اندازه دلسوزي و خشم نيز بيشتر احساس خواهد شد. در يك تحقيق   جديد واينر ، اميرخان ، فولكس و ورت،(1987) انگيزش افراد را به هنگام فرو پاشي قرار دادهاي اجتماعي و ارائه   يا عدم ارائه دلايل مورد بررسي قرار دارند. زماني كه از ارائه دلايل دريغ مي شود، علتها عمدتا” دروني و قابل  كنترل ادراك مي شوند(من نخواستم بروم) ، و انتظار مي رفت كه بيشتر با خشم همواهي گردند، ولي زماني كه دلايل واقعي ارائه ميشد. علل بروني و غير قابل كنترل قلمداد ميگردد (ماشينم خراب شد)، در اين موارد احساس خشم كمتر از قبل بود (همان).
نظريه  ميشل : پنج متغير شناختي
    به نظر والترميشل ، روانشناس شناختي ، پنج متغير وجود دارد كه در پاسخ فرد نسبت به محرك تاثير   مي گذارد ، شايستگي ها ، رمز گرداني ها، انتظارات ، ارزش ها و طرح ها(كاستلوركاستلو، 1992/ترجمه پورافكاري1373).
شايستگي ها
    شخص از يادگيري هاي گذشته به تعدادي مهارت دست مي يابد . مهرت هاي فني و مهارت هاي اجتماعي ، سطح اين مهارت ها در تعيين چگونگي پاسخ فرد در موقعيت خاص دخيل است. همكاري را در نظر آوريد كه در يك موقعيت عمومي ، با عبارت « نه شما در اين مورد قطعا” اتباه مي كنيد». به اظهار نظر كسي پاسخ مي دهد . اگر كسي از خصيصه قاطعيت برخوردار باشد به نوعي پاسخ خواهد داد، و اگر نه به گونه اي ديگر (همان).
رمزگرداني
    تمام موجودات بشري تجارب را بنحوي خاص ، شايد هم متخص خود درك و طبقه بندي مي كنند. طبقاتي كه مردم بوجود مي آورند موجب مي شود كه تجارب تازه خود را در يكي از آن طبقات بگنجانند . پاسخ فرد بازتاب طبقه اي است كه او موقعيت را در آن جاي داده است . مثلا” مقوله هاي سياسي منبع مهمي براي رمزگرداني هستند . پاسخ فرد نسبت به پيشنهاد بودجه رئيس جمهور جمهوري خواه، تحت تاثير شديد عضويت حزبي شخص جمهوري خواه يا دموكرات و نيز اهميت ارزش هاي سياسي در زمينه تفكر او خواهد بود (همان).
انتظارات
    در اينجا ميشل به بندورا مي پيوندد. تجربه گذشته به ما مي آموزد كه از رفتارهايي خاص ، نتايج خاص     را (با اميد يا ترس) انتظار داشته باشين . آن انتظارات در چگونگي پاسخ تاثير قابل توجهي دارد(همان).
ارزش ها
    مردم خيلي زود در زندگي خود ميآموزند كه برخي ديدگاه ها و قضاياي اجتماعي ، مذهبي و هنري را    ارج بنهند . كسي كه در هنر طرفدار مدرنيسم هست، نسبت به دعوت يك دوست براي ديدار از آثار راهبراند در    مقايسه با دعوت به تماشاي موزه هنرهاي جديد پاسخ متفاوتي ابراز مي كند .از طرف ديگر ارزشي كه براي   دوستي قائل است ممكن است موجب شود كه هريك از دو دعوت را بپذيرد (همان).
طرح ها
    اكثر مردم براي روزي كه شروع مي كنند، نقشه اي كشيده اند ، برخي دقيق و رسمي و برخي سست و   بي برنامه . طرحي كه براي اجراي آن مصمم شده اند. بر تصميم آنان براي ورود به موقعيت   A يا موقعيت B تاثير مي گذارد . ترديدي نيست كه تصميم بستگي خواهد داشت به اينكه كدام موقعيت ممكن است طرح آنان را بهم بريزد . طرح در عين حال ممكن است در اين زمينه باشد كه شخص دو سه سال بعدي زندگي را چگونه بگذارند. مثلا” تحصيلات خود را در قانون تكميل كند. طرح هاي دراز مدت تعيين كننده پاسخ هاي ما هستند ، مگر اينكه يك وجه جانشين بسيار جذاب پيش آيد (همان) .
پياژه و شكل گيري شناختي نگري در جهان
    در يك حركت از آغاز بين رشته اي پياژه مساله سازش موجو زنده را در دو دامنه زيست شناسي روانشناختي مورد بررسي قرار داده است و در سطح روانشناختي ، كنش هاي شناختي را به منزله تيلور نقطه   تعادل رواني ناشي از تعامل با محيط دروني و بروني ، شناسايي كرده و از خلال پژوهشهاي ظريف و گوناگون آنها    را تكيه گاه ديگر فرآيندهاي سازمان رواني معرفي كرده است { منصور،1380}.
پياژه در طول بيش از شصت سال پژوهش مداوم و جمعي ، دامنه هاي مختلف كنش هاي شناختي ( ادراك،  هوش، يادگيري، حافظه ، زمان و …) را با روشهايي معتقدان و يا مولفان همزمان خود در نورديده است و شرايط يك حركت جامعه بعدي را در روانشناسي و علوم مجور آن فراهم ساخته است (همان ).
از اواسط دهه 1960 روانشناسي ژنتيك پياژه با قرار گرفتن در متن جنبش شناختي نگري «مركز مطالعات شناختي» دانشگاه پرسنتن شرايط انجام آوري ها و گرايش هاي مختلف شناختي را در كنار علوم صوري مانند فرمان گري (سيبرنتيك )، نظريه اخبار و يا سازه هاي قلمرو هاي فيزيولوژي و زبان شناسي پديد آورنده چامسكي، فراهم آورده و راه را براي ادامه پژوهش هاي توسعه اي ، تعميقي و كاربردي ، و به كرسي نشاندن شناخت ،    هموار ساخته است (همان ).
در حيقيقت پياژه مساله سازش موجود زنده را در دو دامنه زيست شناختي بررسي كرده ، ودر سطح روانشناختي، كنش هاي شناختي را اهرم دستيابي به شناخت و نيز تكيه گاه دستيابي به فرايند هاي غير شناختي قرار داده  است (همان).
پياژه در مرز«زيست پديدآيي» و « روان پديدآيي» با تحلبل تجزيه گرايي ، كه بر اساس آن شناخت از شي نشأت مي گيرد و پيشيني نگري ، كه در آن ساختهاي درونزاد بر شي تحميل مي شوند . در پرتو روانشناسي ژنتيك ، هيچيك از اين اين دو ديدگاه را مورد تائيد قرارنمي دهد، چه معتقد است كه بنابرشواهد تجربي، در آغاز آزمودني نسبت به رفتار خود هشيار نيست (تا شناخت تحقق پذيرد)و نيز شي تشكيل نشده است (كه ساخت برآن تحميل گردد)(همان).
 در مقابل چنين وضعي، موضع گيري پياژه در مرز ريست شناسي و روان شناسي اعتقاد وجود يك سر چشمه
مشترك رفتار، اعم زيستي و رواني است . يعني عمدا” ترسيم گذار از غريزه به هوش ولي بلافاصله بايد گفت از
نظر پياژه در سطح غريزه به منزله پايه رفتار مشترك موجودات ما شاهد :
اولا” : ترتيب زنجيره اي شدن اعمال
ثانيا” : برنامه ريزي ارثي اين اعمال
و ثالثا” همسازيها يا همطرازيهاي فردي در قلمرو اين اعمال هستيم (همان ).
اما نكته مهم اينجاست كه : براي فراتر رفتن از سطح فعاليت غريزي ، فرو پاشي برنامه ارثي ضروري است و براين مبناست كه با آزاد شدن ترتيب زنجيره اي اعمال از قيد برنامه ريزي ارثي اعمال فرد آدمي ، يعني رفتار او در دو جهت تحول مي يابند ، يكي در جهت دروني شدن يا شكل گيري ظرفيت عملياتي و ديگري در جهت بروني     شدن : يعني يادگيري (همان).
پياژه تشكيل شناخت را معادل روان پديد ايي قلمداد مي كند و اين روان پديدايي يا اهرم شناخت را از نخستين سطح ، يعني ، حسي ـ حركتي تا بالاترين سطح يعني عمليات صوري ، در قالب ظرفيت عملياتي به معناي وسيع كلمه براي ما ترسيم كرده است (محمود منصور1380).
اما قبل از هر چيز حركت نظام پياژه بر منظومه اي از سازه ها استوار است كه در صف مقدم آنها ، بايد از         سازه هاي كليدي ، سازش دهي ، درونسازي ، برون سازي و روان بنه سخن گفت يا به عكس اين توالي ، نقطه شروع با روان بنه است، پس مي توان گفت كه همه چيز با شكل گيري روان بنه آغاز مي شود (همان ).
بدون روان بنه ، كنش هاي دورن سازي و برونسازي ، اين دو دامنه يك عمل واحد به كار نمي افتند، پس دريچه اصلي تحول يعني درون سازي گشود نمي شود ، و تحولي نيز صورت نمي گيرد و سازش نيز در پي نيست كه سازماندهي گردد روان بنه ، اصطلاح كليدي نظام پياژه معرف سازه اي است كه به جاي مكانيز مهاي كليدي نظامهاي روانشناختي قديم به كار گرفته شده يعني به جاي تداعي به جاي بازتاب ، به جاي تجربه و اشتباه كردن، به جاي محرك و پاسخ، به جاي بازساخت دهي و حتي به جاي ليبيدو، در فرد به كار مب افتد ، و خصيصه فراتر رفتن از فرد را تامين مي كند (همان).
روان بنه كه به گفته روانشناسان كانادايي نخستين واحد شناختي است، به معناي دقيق تر معرف ساخت مشتركي است كه يك دسته از اعمال هم ارز را مشخص مي كند، به ديگر سخن مجموعه ساخت مشتركي است كه يك دسته از اعمال هم ارز را مشخص مي كند، به ديگر سخن مجموعه ساخت يافته خصيصه هاي تعميم پذير يك عمل است . در نتيجه به مفهوم انفورماتيك سازماندهي نزديك است. مثلا” روان بنه مكيدن يك كليت رواني ـ زيست شناختي سازمان يافته است كه به يك پستاندار اجازه مي دهد كه به صورت مادي در آغاز زندگي ، خود را تغذيه كند. اين روان بنه، علاوه بر بعد زيست شناختي از يك تدبير عمل، از يك دانش ، از يك بعد انگيزشي و از يك بعد شناختي برخوردار است (منصور 1380).
به همين دليل و بر اساس است كه روانشناس تحولي تعداد زيادي از روان بنه هايي را كه كنش هاي مختلفي را بر عهده مي گيرند شناسانده است . روان بنه از ساده ترين سطح شكل گيري شي تا بالاترين سطح تعادل جويي روانشناختي ، در شكل تعادل جويي ساخت هاي شناختي با از نو سازمان دادن خود و پر كردن خلاء هاي   ساختاري به كار مي لفتد (همان).
پياژه كه از راه سازه روان بنه و به اتكاي روش باليني خاص خود امكان رد يابي و ثبت هر نوع سوگيري فكري را (حتي وقتي در قالب حسي ـ حركتي است ) فراهم ساخت است . با دياگرام مشهود خود در كتاب ساخته شدن واقعيت (يعني ساخته شدن شي، فضا، زمان و عليت) موضع گيري خود را نسبت به دامنه هاي فيزيولوژيك و روانشناختي يا تمايز بين رفتار و واكنش فيزيولوژيك اعلام مي دارد. براي پياژه مبادله فيزيولوژيك مادي و مبادله رواني ، كنشي است و اين مبادله كه از طريق درون سازي و برون سازي صورت گيرد ، همان فرآيند جذب و  تحليلي است كه از فيزيولوژي به رعايت گرفته شده و در سطح روان شناختي داراي معناي است و پرواننده   درجات مختلف شكل گيري هشياري در درون و شناخت در برون است (همان).
پس اندر يافت يك شي توسط يك روان بنه و بلافاصله توسط روان بنه واحد معنايي شدن، معنايي كه مستقيما”   با كنش آن روان بنه تعيين شده است ، نقطه شروع هشياري است و اين كشفي است كه بين منظومه اي از كشف هاي پيازه قرار مي گيرد. كشف ساخته شدن شي يعني دستيابي به مفهوم شي دايم . اين شكل گيري شناختي  شي در مقابل تجلي شكل گيري «موضوع» يعني شي عاطفي ، رويارويي با گستره وسيعي از روانشناختي پويشي   يا عاطفي است و حتي تمامي گستره نظام هايي كه به اصالت يا تقدم خط انگيزش سر سپرده اند(همان).
در بستر اين رويارويي ، مساله تقدم و تاخر هر چه باشد و اينكه در چه سطحي از امكانات رد يابي مي توانند وجود اين يا آن دامنه را مجل كنند. نكته بسيار مهم اين است كه : بدون شكل گيري شي دائم رابطه موضوعي و پيامدهاي آن به هيچ وجه قابل تعيين نيست (همان).
آيا اين خود يك نقطه شروع براي فتح نهايي شناخت نيست ؟
پياژه در گرماگرم گسترش دستيابي هاي خود به مكانيزمهاي تحول ، شكل گيري گسترده هايي را نيز وجهه همت خود قرار داده است كه يكي از زود رس ترين و مطمئن ترين آنها شكل گيري اخلاقي است. از ناپيروي تا خود پيروي كودك مسيري را طي مي كند كه مدام رهنمود هاي دستوري يا هنجاري، رفتار وي را تحت تاثير قرار     مي دهند(همان).
اما اين نوع شكل گيري هنجاري در نظام پياژه اتكايي است ، به عبارت ديگر به تناسب تحول ظرفيت عملياتي ، يعني شكل گيري ساختار سازمان رواني ، يعني به ثمر رسيدن كنش هاي شناختي است كه مي توان تحول  اخلاقي و سطح دستيابي به آن را تعيين كرد(همان).
اگر نمي توان در دوره حسي ـ حركتي از ديگر پيروي سخن گفت ، به اين دليل است كه ساختهاي حسي ـ  حركتي نسبت به جريان هنجاري يا دستوري مورد نظر ، نفوذ ناپذير ند(همان).
ناپيروي مخصوص خود ميان بيني و ديگرپيروي مخصوص اجبار است و بين اين دو مي توان مفهوم خود پيروي (فعاليت منظبط يا خود نظم داده) را كه با فاصله مساوي با بي حركتي (يعني ناپيروي )و فعاليت اجباري (نفي  ديگر پيروي) قرارگرفته مشاهده كرد. اگر خود پيروي تعاون يا هم ـ عملي است ، يعني به منزله فعاليت فرد به هنگامي است كه بر فرد ديگر تاثير مي گذارد اين خود يك نظام يا سيستم عمليات است و فتحي ديگر براي  علمدار شناخت (همان).
پياژه و همكاران او در راستاي مشخص كردن قدرت و ظرفيت كنش هاي شناختي ، بر مبناي مجموعه اي           از پژوهش هاي دقيق آزمايشگاهي گستره ادراك و درآميختگي آنرا با كنش هاي شناختي مورد برسي قرار        داده اند(همان).
حاصل بيش از 35 پژوهش در اين پهنه و هر يك در گستره چند سال ، مشخص كردن قلمرو ها و دست يافتن به قانونمندي هاي دگرگون كننده اي بوده است . پياژه به دو دامنه بزرگ گستره ادراك نظم بخشيده است . از يك سو تغيير شكلهاي ادراكي يعني خطاهاي هندسي ـ ديداري را با قانون تمركز هاي نسبي بر پايه احتمال تلاقي و زوج بند يدر يك ميدان نامتجانس ، از يك نظام تبيني كمي برخوردار ساخته و به قائله شكل خوب يا متعادل گشتالتي ها پايان داده است (همان).
و از سوي ديگر نشان داده است در آنجا كه درجريان تحول، فرآيندهاي اداراكي شكل مي گيرند و متحول          مي شوند ، از فعاليت هاي شناختي به معناي عملياتي كلمه تاثير مي پذيرند. به عبارت ديگر بخش عظيمي از فرآورده هاي اداراكي انسان در قالب فعاليتهاي اداراكي يعني تغيير پذيري ادراك تحت تاثير عمليات قابل تبيين اند(همان).
پياژه به معناي محدود و دقيق كلمه، يادگيري را يك نتيجه اكتسابي (در شكل شناخت يا بازده) كه از راه تجربه حاصل مي شود و مي تواند از نوع جسماني و يا منطقي رياضي و يا هر دو باشد، قلمداد مي كند. پياژه يادگيري را در زنجيره  تحول، چيزي جز يك واكنش دوراني نميداند، واكنش دوراني كه با درونسازي با پديد آورند، بازشناسي كننده و تعميم يابنده تحقيق مي يابد. اين يك عنصر متراكم سازند پيگردي است (همان).
معناي اصلي نظريه پياژه اين است كه شناخت از تعامل هايي بين آزمودني وشي منتج مي شود، و غني تر از آن چيزي است كه اشياء به تنهايي فراهم مي آورند و حال آنكه نظريه هاي يادگيري در جهت تقليل شناخت به نسخه برداري هاي ساده كنشي گام بر ميدارند كه واقعيت را غني نيم سازند (همان).
درباره روابط زبان و عمليات منطقي ، يعني زبان در سطح فكر دروني شده، پياژه بر اساس پژوهش هايي كه توسط همكاران وي (از آن ميان سنكلر )از 1967 به بعد به صورت گسترده و تطبقي به ثمر رسيده اند، شكل گيري و گسترش زبان را تابع ساخت هاي شناختي مي داند، كودكي كه از نگهداري ذهني برخوردار نيست يعني پيش عملياتي است زبانش و اصطلاحاتي كه در آن به كار مي بند با زبان كودكي كه به وضوح از نگهداري ذهني   برخودار است فرق دارد (همان).
كار يادآوري بر مباني فراهم آوري هاي قبلي ، واحد يك سازمتندهي است. به گفته پياژه در اينجا حافظه به شيوه مورخي عمل مي كند كه گذشته را تا حدي به شيوه استنتاجي بازسازي مي كند .
پيداست كه در اين جا نيز حافظه از توابع كنش هاي شناختي است، و وقتي دامنه هاي عاطفي به آن گره         مي خورند ، فقط بر دشواري هاي بازسازي آن مي افزايند(همان).
در نظريه رشد شناختي ـ اجتماعي ويگوتسگي كنش متقابل ميان يادگيرنده و محيط اجتماعي از اهميت بسزايي دارد. بنا به گفته و ولفولك (1995) در حاليكه پياژه كودك را به صورت يك دانشمند كوچك كه عمدتا” به   مردمي كه در دنياي او زندگي مي كنند، وابسته است دانشها ، انديشه ها ، نگرش ها و ارزش ها فرد در تعادل با ديگران تحويل مي يابند . براي اينكه نظريه ويگوتسگي را بهتر بشناسيم لازم است به سه مفهوم عمده اين نظريه ، يعني اهميت فرهنگ ، نقش زبان و فهوم منطقه تقريبي رشد آشنا شويم(سيف1379).
اهميت فرهنگ و زمينه اجتماعي ـ تاريخي
    ويگوتسگي بهاي فرهنگي ، تريخي و اجتماعي را در شد شناختي بسيار با اهميت مي داند. او در توضيح اهميت عوامل سه گانه بالا كاركرد هاي ذهني را به دو دسته زير تقسيم مي كند:
1-    كاركرد هاي نخستين ذهني
2-    كاركرد هاي عالي ذهني ،كاركردهاي نخستين به توانائيهاي طبيعيو ناآموخته انسان مانند توجه كردن ، حس كردن و ادراك كردن اشاره مي كنند. در جريان رشد با تحول اين كاركردهاي نخستين ذهني تدريجا” به كاركردهاي عالي ذهني ، يعني حل مساله و تفكر ، تغيير مي يابند. اين تغيير از كاركرد هاي نخستين به كاركردهاي عالي ذهني عمدتا” از راه تاثير فرهنگ و در زمينه تاريخي ـ اجتماعي مسير است(همان).

.

پایان نامه

برای دیدن ادامه مطلب از لینک زیر استفاده نمایید

انجام پایان نامه | دانلود مقاله

سفارش پایان نامه