انجام پایان نامه

درخواست همکاری انجام پایان نامه  بانک مقالات رایگان انجام پایان نامه

سفارش پایان نامه

|

اطلاعیه مهم
سایت مشاوران تهران باتوجه به تصویب قانون مبارزه با تقلب علمی، از تاریخ ۳۰ ام مرداد ماه سال ۹۶ تمام فعالیتهای خود را به صورت کامل پایان داده است و دیگر هیچ گونه فعالیتی در زمینه پایان نامه، مقاله، ترجمه، چاپ کتاب و حتی تدریس خصوصی و آموزش نرم افزار ندارد، لذا خواهشمند هستیم تحت هیچ شرایطی درخواستی برای انجام امور مشروحه نداشته باشید و همچنین تمام مشتریانی که قبل از این تاریخ کار خود را بما سپردند فقط میتوانند توسط ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
جهت کنسل نمودن کار و عودت هزینه حداکثر تا آخر شهریور سال ۹۶ با ما درارتباط باشند بدیهی است بعد از این تاریخ هیچ ایمیلی پاسخ داده نخواهد شد و همچنین در تاریخ ۹۶/۰۵/۳۰ محل موسسه تخلیه و تمامی خطوط ثابت و همراه واگذار شده است.
با احترام مشاوران تهران

 پایان نامه 

پایان نامه‏ ادبیات

انجام پایان نامه‏ ارشد ادبیات

به نام خدا
گل مريم
وفا كنيم وملامت كشيم و خوش باشيم                                                              كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
(حافظ)
اين يك داستان نيست ، يك خواب هم نيست ، يك زندگي است آن هم واقعي واقعي . . .
در سال1340درخانواده ايي متوسّط و مهربان به دنيا آمدم . پدرم كارمند ساده دريك ادارة دولتي بود . من فرزند سوّم خانواده بودم و آخرين فرزند ، آنها اسمم را ، ارمغان نهادند زيرا من را هديه اي از طرف خدا مي دانستند . برادربزرگم نامش علي بود و خواهرم ارغوان نام داشت . مرور زمان و كودكي را چون ابر و باد كه درگذرند ، درك نكردم ، تا به سن هفت سالگي رسيدم . پدرو مادرم سعي فراوان در تربيت صحيح ما فرزندانشان مي نمودند ومن را دريكي از بهترين و نزديكترين مدارس آن زمان ، نام نويسي كردند . روز اوّل مدرسه گويي طوفاني در دلم به پا شده بود . صبح موقعي كه با مادرم براي مدرسه رفتن آماده شده بوديم ، خانم همساية ديوار به ديوار ما نيز از خانه اشان بيرون آمد . آنها شروع به صحبت و احوال پرسي با هم كردند و من يك پسربچّة ، تقريباْ هم سن و سال خودم را ديدم ، كه خودش را پشت مادرش پنهان مي كرد . خانم همسايه دست پسرش را گرفت و از پشت سرش او را به جلو آورد و نزديك من شد . آن پسركه تا به حال او را نديده بودم ، همكلاسي من بود . مادرم گفت : ارمغان خانم اين آقا پسر خجالتي همكلاسي توست . او به سمت من آمد و سلام كرد . پاك ماتم برده بود . مادرم گفت : ارمغان خانم ، جواب سلام يادت رفته؟
با دستپاچگي گفتم : سلام . جلو آمد و گفت : اسم من ارسلانه و دستم را محكم گرفت . دستهايش سرد ، سرد بود ولي برعكس ، دستهاي من گويِ آتش . اين اوّلين پيوند من و ارسلان بود . گويي طنابي محكم ، دستهاي ما را به هم گره زده بود . دركلاس درس نيز دريك ميز و نيمكت بوديم ، امّا ما تنها نبوديم ، يك پسرديگركه بعداْ فهميدم ، نامش اميراست و او نيز در همسايگي ما زندگي مي كند ، با ما درهمان نيكمت مي نشست . امير پسر  خجالتي و محجوب بود . جالب اين بود كه پدرهردو نفر ، آنها در يك صانحة تصادف كشته شده بودند و هر دوي آنها يتيم بودند .
ثلثها يكي بعد از ديگري گذشت و من و ارسلان و امير در يك نيكمت با هم رقابت مي كرديم . ثلث آخر ، من شاگرد اوّل ، ارسلان شاگرد دوّم و امير سوّم شديم .
روزيكه كارنامه هايمان را به خانه مي برديم ، برايم اتّفاقي افتاد . هنگامي كه با خوشحالي كارنامه ام را در دستم گرفته بودم و از جوي آبي پريدم ، ناگهان كارنامه از دستم رها شد و به آب افتاد . نمي دانستم كه چه كار كنم ولي ارسلان و امير را ديدم ، كه هر دو به دنبال آن مي دوند و ارسلان خودش را به آب انداخت . آنرا زودتر از آب گرفت و برايم آورد . كارنامه ام خيس ، خيس شده بود . ارسلانم خيس خيس شده بود . چشمانم كه به كارنامة خيس شده افتاد ، شروع به گريه كردم . ارسلان اشكهايم را با دستانش پاك كرد و گفت : حالا كه طوري نشده ، اين جور مثل دُختراي لوس گريه مي كني ، الآن با تو ميايم خونه تون و ماجرا رو براي مامانِت تعريف مي كنيم .
ولي من با بغض درگلو گفتم : لازم نكرده ، خودم زبون دارم كه تعريف كنم و با شتاب به سمت خانه دَويدم . ارسلان و امير ، هر دو با هم داد زدند ، صبركن و بعد ازمن شروع به دويدن كردند ، گويي مسابقه اي بين من ، ارسلان و امير بود . من زودتر به خانه رسيدم و دَر زدم . دوباره در زدم . صداي مادرم را شنيدم كه مي گفت : اُمَدم بابا اُمَدم چه خبره ؟ تا در را باز كرد ، پريدم تو بغلش وشروع به گريه كردن كردم . مادرم اوّل تعجّب كرد و بعد با دستان پُر مِهرش ، سرم را نوازش كرد وگفت : خُب ارمغان خانم مي گي چي شده يا نه ؟
برگشتم به صورت مادرم نگاه كردم و كارنامة خيس را به او نشان دادم . مادرم با تعجب نگاهي به كارنامه كرد و ديد ، مُهر قبولي و شاگرد اوّلي من ، كمي آب خورده .
شروع به خنديدن كرد و به من نگاه كرد و گفت : فِكه كنم ، اين قدرخوشحال شدي كه يك شكم سير روي كارنامه گريه كردي .
ناگهان ارسلان و امير سررسيدند . هردو نفس نفس زنان سلام كردند ، مادرم جواب آنها را داد .
بعد ، هردو با هم شروع به تعريف ماجرا كردند ، مادرم كه ماجرا را شنيد ، خنديد و از آنها تشكّر كرد . من با غرور رو به مادرم كردم و گفتم : تشكّر ديگه لازم نيست و دررا محكم بستم . مادرم از اين كار من خيلي ناراحت شد و به من گفت : تو بايد از اونا تشكّر مي كردي . مخصوصاْ از ارسلان .
تابستان آن سال ، با تمام گرمايش ، به اندازة ذوب يك قالب يخ كوتاه بود . خيلي زود دوباره پاييزشد و فصل مدرسه ها . بعداز ثبت نام و تعيين كلاس ، فهميدم با هردو نفر آنها دريك كلاس هستم . روز اوّل مدرسه مادرم با من نيامد . او مرا از زيرآيينه و قرآن رَدكرد و صورتم را بوسيد و گفت : دخترم امسال ام سعي خودتو رو بكن ، تا مثل پارسال شاگرد اوّل بشي . من هم به او قول دادم و از خانه بيرون آمدم . ارسلان و امير هم ازخانه هايشان بيرون آمدند . امير و ارسلان كه سرتاسر تابستان گذشته را با هم بودند ، به هم سلام كردند و به سوي من آمدند . من كه تابستان گذشته ، آنها را نديده بودم ، پشت به آنها كرده و به سمت مدرسه به راه افتادم . هردو تا من را ديدند ، شروع به دويدن كردند ، تا به من رسيدند . سلام كردند .
گفتم : سلام ، خب چيه ؟ مگه آدم نديدين ؟
اميرگفت : هنوزم از دست ما ناراحتي ؟
گفتم : نه ، براي چي ، بايد ناراحت باشم ؟
ارسلان خنديد و گفت : پس چرا باما نمي ياي بريم مدرسه ؟
دوباره او دستش را جلو آورد و دست راستم را محكم دردستش گرفت . امير هم دست چپم را در دستش گرفت . آن موقع نمي دانستم ، كه آيندة من به يكي  از اين دو نفر پيوند خواهد خورد . هر سه شروع به دويدن كرديم ، تا به مدرسه رسيديم.آن سال ، معلّم ما ، يك آقا معلّم بداخلاق و سخت گيربود . ولي درهرسه ثلث ، هرسة ما شاگرد ممتاز شديم . يك روزكه به همراه امير و ارسلان ازمدرسه به خانه برگشتم ، مادرم برعكس هر روز ، در را با تأخير بازكرد . وقتي در را بازكرد به من گفت : سلام دخترگُلم ، ارمغان جان ، امروز براي خواهرت ارغوان خواستگار اومده ، ازت خواهش مي كنم بِري تو اتاقت همونجا بموني تا مهمونها برن .
گفتم : چشم مامان . به سرعت به سمت اتاقم كه ازديد ، مهمانها مخفي بود ، رفتم وباخيال راحت لاي دراتاقم را بازگذاشتم.خواهرم راديدم كه با صورتي سرخ شده سيني چاي در دست به سمت اتاق پذيرايي مي رفت . خواهرم شانزده سال داشت و كلاس چهارم متوسط قديم بود . من او را خيلي دوست داشتم ، چونكه هيچ وقت مرا دعوا       نمي كرد ، برعكس خيلي ازخواهرهاي ديگر ، هميشه مثل دو تا دوست بوديم ، حتّي با اختلاف سنّي زيادمان كه هشت سال بود . ميهمانها رفتند و من از اتاقم بيرون آمدم . خواهرم ارغوان با مهرباني به صورت من كه با تعجّب به او نگاه     مي كردم ، نگاه كرد و گفت : چي شده ، خواهر كوچولوي من ؟
من با ناراحتي گفتم : تو داري عروسي مي شي ، يعني مي خواي از پيشم بري ؟
نزديك بود ، گريه كنم . خواهرم هيچ جوابي نداد ، ناگهان مادرم كه از بدرقة مهمانها برمي گشت ، وارد اتاق پذيرايي شد و از حالت چهرة ما دو خواهر همه چيز را فهميد . مادرم من را كه بغض كرده بودم ، در آغوش گرفت و روي پايش نشاند . ارغوان مشغول جمع كردن وسايل پذيرايي شد و به آشپزخانه رفت .
مادرم صورتم را بوسيد وگفت : دختر گُلم ، شماها مدّتي پيش ما هستين . وقتي بزرگ شدين ، هر كدام بايد به سراغ زندگي خودتون برين و حالام كه براي ارغوان ، خواستگار خوبي اومده ، اونم بايد تصميم بگيره و به دنبال زندگي خودش بره . ولي ناراحت نباش ، چونكه اون حالا ، حالاها پيش ما مي مونه . من رو به مادرم كردم و گفتم : ولي من دوست ندارم اون از پيش ما بره .
مادرم گفت : هنوز خيلي مونده تا اون از پيش ما بره .
گفتم : ولي من هميشه پيش شما مي مونم .
مادرم صورتم را بوسيد و گفت : عزيزم ، از حالا لازم نيست در مورد اين چيزا فكر كني .
گويي حرفهاي مادرم ، آبي بود بر آتش برافروختة دل من .
شب شد . پدرم به خانه آمد . مادرم پس از پذيرايي و خوش آمد گويي ، شروع به تعريف وقايع آن روزكرد. پدرم فقط گوش ميداد . بعد از مدّت كمي كه گذشت ، گفت : خانم ، من بايد تحقيق و استخاره كنم . آن موقع بود كه فهميدم ، شوهرخواهر آينده ام ، اسمش احمد است و دانشجوي رشتة پزشكي است . دوتا خواهر و يك برادر دارد كه از او بزرگترند و ازدواج كرده اند و او فرزند آخرخانواده است . خانة آنها دو ، سه كوچه بالاتر از خانة ماست و پدرش بازنشستة آموزش و پرورش است .
پدرم به مادرم گفت : ممكنه به درس ارغوان   لطمه اي بخوره ؟
مادرم جواب داد : ماكه نمي خوايم اونو بلافاصله به خونة بخت بفرستيم . من به مادر احمدآقا گفتم ، كه تا ارغوان درسش تموم نشده بايد صبر كنن . مادر احمدآقا هم جواب داد ، كه پسراونم دو سال از تحصيلش باقي مونده اگرشما اجازه بدين ، اين دو نفر را به عقد هم دربياريم ، نامزد باشند و هر كدوم خونة خودشون درسشونو بخونن تا درسشون تموم بشه ، ما هم جهيزية مناسب براي ارغوان آماده مي كنيم . پدرم گفت : من فردا مي رم براي استخاره و تحقيق و نتيجة اونو بعد از نماز مغرب به شما مي گم .
نمي دانم چرا ، ولي آن روز دركلاس اصلاْ       نمي توانستم ، حواسم را به درس بدهم . امير و ارسلان هم ، اين موضوع را فهميده بودند . زنگ تفريح اوّل شد ، هردو نفر پيش من آمدند .
امير و ارسلان به من گفتند : ارمغان خانم چي شده با ما قهري ؟
گفتم : نه
گفتند : پس چيه ، امروز اصلاْ حواست به درس نبوده ؟
گفتم : خواهرم ارغوان . . . خواهرم
امير وارسلان با تعجّب نگاهي به من كردند و گفتند : خواهرت چي شده ؟
گفتم : خواهرم داره عروس مي شه !
هردو با هم شروع به خنديدن كردند و گفتند : براي اين ناراحتي ؟
گفتم : شما پسرا چي مي فهمين كه من چه حالي دارم ؟
امير دست در جيبش كرد و چند شكلات درآورد . به سمت من گرفت وگفت : ارمغان خانم ، شماكه به ماشيريني ندادين ، پس بفرمائيد با اين شكلاتا ، دهنتونو شيرين كنين .
من با عصبانيّت ، محكم به زيردست او زدم و تمام شكلاتهاش روي زمين ريخت . او و ارسلان به هم نگاه مي كردند و من با ناراحتي به سمت كلاس دويدم و از آنجا دور شدم .
گويي ، تا نماز مغرب سالي طول كشيد . پدرم به خانه آمد ، با جعبةشيريني در دستش و به مادرم گفت : به سلامتي و مباركي ، استخاره بسيار خوب آمد . گفت كه تحقيق كرده ، همة افرادي كه اين خانواده را مي شناختند ، حاضر بودند ، به سر اونا قسم بخورن و همه از اونا تعريف كردن . پدرم گفت : اگه دوباره تماس گرفتن ، به اونا بگو اجازه دارن ، پسرشونو بيارن .
بعد از چند روز ، وقتي از مدرسه به خانه برگشتم ، مادرم در را باز كرد ، با تأخير بازكرد . با خود حدس زدم ، احتمالاْ باز ، خبري از خواستگارهاي خواهرم شده ، درهمين فكر بودم ، كه مادرم در را باز كرد ، حدسم دُرُست بود . مادرم صورتم را بوسيد و گفت : خودت مي دوني كه بايد چي كار كني ؟
من هم به او نگاه كردم و گفتم : چَشم . به سمت اتاقم به راه افتادم ، مثل دفعة قبل .مدّتي گذشت . حوصله ام سر رفته بود ، كه ديدم خواهرم درِاتاقم را بازكرد و داخل شد ، گويي دنيايي حرف براي گفتن داشت ولي هيچ نگفت . او نزديكم شد و صورتم را بوسيدوگفت : ارمغان ، چرا ناراحتي ؟
گفتم : خودت خوب مي دوني ، پس چرا سؤال   مي كني ؟
گفت : ولي ، من پيش تو هستم و تا درسم تموم نشده ، بابا و مامان ، اجازه نمي دن كه من از اينجا برم.
گفتم : دروغ مي گي ، اين حرفها رو براي دل خوشي من مي زني ؟
گفت : نه ، باوركن ، دروغ نمي گم .
گفتم : ولي من دوس دارم ، تو هميشه پيش ما بموني ، من تو رو خيلي دوس دارم .
گفت : عزيزم ، من هم تورا خيلي دوس دارم .
وقتي اين حرفها را شنيدم ، توي بغلش پريدم و شروع به گريه كردم ، گفتم : راس مي گي ؟
گفت : بله خواهر كوچولوي من .
در همين لحظه ، مادرم كه از بدرقة مهمانها برگشت وارد اتاقم شد ، تا ما را ديد شروع به خنديدن كرد وگفت : خُب . خواهرها چه دل و قلوه ايي به هم مي دَن و مي گيرن .
شب شد .پدرم به خانه آمد . بعد از خواندن نماز و خوردن شام ، خواهرم را به اتاقش صدا زد و از او سؤال كرد: امروز با احمدآقا صحبت كردي ؟
خواهرم گفت : بله
پدرم از او پرسيد : تو فكر مي كني ، او با اين شرايطي كه داره مي تونه براي تو همسر ايده آلي باشه ؟
ارغوان سرخ شده بود ، سرش را پايين انداخته و از خجالتش حرف نمي زد .
پدرم با آن صداي مهربان آرامش بخشش گفت : سكوت ، سكوت علامت رضايت است ، مبارك است ، ان شاءا . . .
چند روز بعد ، پدرم و مادرم آماده گرفتن جشن عقد براي ارغوان شدند . اين قدرخانه شلوغ و پُر رفت و آمد ، شده بود ، كه به نظرم كسي منو  نمي ديد . روز جشن عقد خواهرم ، مادرم لباس زيبايي را كه خودش دوخته بود ، رو به تنم كرد . لباسي از حريرِصورتي با تورهاي آبي كم رنگ و گل دوزي بسيار زيبا ، كه از نظرمن ، زيباترين لباس دنيا شده بود . از فرق سرم موهايم را بُرُس كشيد و شروع به بافتن موهايم كرد . انتهاي آن را كِشي كه گل سرخ پارچه اي داشت ، بست و دوتا گل سرزيبا به دو طرف موهايم زد و صورتم را بوسيد .








انجام پایان نامه

، انجام پایان نامه ارشد، انجام پایان نامه، پایان نامه

برای دیدن ادامه مطلب از لینک زیر استفاده نمایید

 

انجام پایان نامه | دانلود مقاله

سفارش پایان نامه